156 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 33

هلو 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده_قسمت+سی و سوم+

 

آیرین اشکاشو پاک کرد و گفت:گوش بده به من!

چانیول پوزخندی زد و پشت به آیرین حرکت کرد که آیرین صداشو بلند و تقریبا جیغ زد:قسم میخورم اذیتش نکردم!به خدا به مسیح قسم میخورم که کاریش نداشتم!

چانیول خشمگین باز به سمتش برگشت:پس دقیقا چه غلطی کردی وقتی رفتی پیشش؟!

آیرین بینیشو بالا کشید:فقط میخواستم ببینمش!میخواستم بهش نزدیک شم!میخواستم بفهمم چه جور آدمیه!

چانیول داد زد:چرا آیرین؟!چرا باید بفهمی اون چه جور آدمیه هان؟؟

آیرین هم صداشو برد بالا:میخواستم مثل اون شم تا منو هم همونجوری دوست داشته باشی!میتونی درک کنی؟!

اخمای چانیول از هم باز شدند و متعجب گفت:آیرین!

صداش لرزید و دوباره شروع کرد به اشک ریختن:من اشتباه کردم میدونم!اونم یه لحظات سخت و تنهایی رو تجربه کرده و حتما دلش نمیخواست من که رقیبشم برم و باهاش حرف بزنم!شاید احساس حقارت هم کرده باشه…بخاطر همین ازش معذرت خواهی کردم…اما میخواستم بدونم اون چه جوریه که بعد ازین همه سال هنوزم نتونستی ازش دل بکنی!چی داره که اینطوری دیوونه شی و هیچ کسو جز اون نمیبینی…چیکار میکنه که اینطوری میخوایش و میخواستم یاد بگیرم…خیلی حقیرانه به نظر میرسه اما میخواستم مثل اون باشم تا…به چشمت بیام!تا بعد از این همه مدت…بتونی منم مثل اون دوست داشته باشی…همین!نه ناراحتش کردم…نه گفتم پاشو بکشه بیرون…نه زیر پام لهش کردم…در واقع اون همیجوریشم خیلی از من سر تره!من فقط خواستم تلاشمو کرده باشم!فکر نمیکردم بهت بگه!

چانیول که از قضاوت بی جاش شرمنده شده بود آروم گفت:بهم نگفت!

آیرین:پس از کجا فهمیدی؟!

چانیول:ججو که بودیم یه گل سر خریدی و گفتی میخوای به یه نفر هدیه بدی!اون روز توی اس ام دیدم زده بود به موهاش!…ازش پرسیدم از کجا آورده گفت یه نفر که فکرشم نمیکرد بهش هدیه داده…منم خر نیستم میفهمم این همونیه که توخریدی!

آیرین بینیشو بالا کشید:از کجا اومده که میتونه اینطوری رفتار کنه؟!حتی اون گل سری که دوست دختر جدید عشقش هم بهش داده رو هم استفاده میکنه؟!بیرون ننداختش؟!

چانیول نگاهش کرد:به هر قصدی هم رفته بودی میبایست بهم بگی!

آیرین:میخواستم بگم!گفتم وقتی برگشتیم کره همه چیز رو بهت میگم اما خودت زودتر فهمیدی!ببخشید…دیگه طرفش پیدام نمیشه!نمیخواستم ناراحتش کنم!

چانیول دلخور اخم کرد و دستش روی شونه ش گذاشت:نیازی نیست شبیه اون باشی…من تورو همینجوری دوست دارم!…دایموندم واسه من تموم شده…مطمئن باش زندگیتو تهدید نمیکنه….اگرم مییینی باهاش حرف میزنم بخاطر کاره و…سعی میکنم حسی هم اگه هست تمومش کنم…از اینکه ولت کنم نترس چون همچین آدمی نیستم!

آیرین دوباره زد زیر گریه:معذرت میخوام…من خیلی بی فکرم…ببخشید!

چانیول شونه شو فشار داد:اشکالی نداره…فدای سرت….

آیرین سرشو به سینه چانیول تکیه داد و با خودش فکر کرد ″نکنه من سرطانی چیزی دارم که همه اینطور باهام مهربونن؟؟″

∞∞∞∞∞

_اومدم اومدم!

سوار ماشین شد:برایان تو هفت ماهه بدنیا اومدی؟!

دنده رو جا زد:نه چطور؟!

دایموند:گفت ساعت هفت اونجا باشین!الآن پنجه داداش!دو ساعت میخوای رانندگی کنی؟!

برایان بی تفاوت دنده رو جابه جا کرد:حواست باید به ترافیک هم باشه!

دایموند پوفی ازین اخلاق جدید وگند برایان کشید و روبروشو نگاه کرد:پس خوب حواستو جمع کن تا ترافیک نخوردت!

و هیچ کدوم تا رسیدن حرفی نزدند.پیاده شدند و دایموند جلوتر وارد سالن شد و به محض ورودشون یکی از منیجرها به سمتشون اومد.بعد از سلام کردن به سمت اتاق میکاپ هدایتشون کرد و بعد معطلی حدودا یک ساعته بالآخره وارد سالن اصلی عکسبرداری شدند.

 

دورتر ایستاد و به عکسبرداری پسرای اکسو نگاه کرد.با هم شوخی میکردند و میخندیدند.محو صمیمیت و دوستیشون شد و ناخودآگاه نگاهش به سمت چانیول کشیده شد.همونموقع چانیول هم سرش رو گردوند و با هم چشم توی چشم شدند.دایموند چند ثانیه نگاهش کرد اما بالاخره نگاهشو دزدید و سرشو پایین انداخت.با صدای تهیه کننده به خودش اومد.

_دکتر ایم نوبت شماست!

دایموند نگاهش کرد.همه برگشته بودندو نگاهش میکردند.به برایان که با اخم نگاهش میکرد نگاهی انداخت و به سمت بخشی که دوربین ها بودند رفت.طبق اونچیزی که عکاس میگفت ژست میگرفت و میتونست ادعا کنه توی عمرش یه جا اینقدر لبخند زورکی نزده بود.

اخمی کرد و کلافه گفت:خدایی این چه ژستیه آخه؟!

عکاس گفت:این استایل دکترهاست دیگه خانوم دکتر!لطفا صاف وایستید!

پوفی کشید و دونه دونه ژست های مسخرشو انجام داد و بعد ازینکه تموم شد تعظیم کوتاهی کرد و بیرون اومد.یری با ذوق به سمتش رفت:دایموندیییی!

دایموند لبخند زد و بغلش کرد:یری!

یری با حالت لوسی گفت:ازت بزرگترم اما هیچوقت اونی صدام نکردی!

دایموند:چند ماه که دیگه اینهمه پز دادن نداره!

صدایی از جا پروندشون:موافقم!منم عمرا هیچوقت اونی صداش کنم!

هر دو به سمت اسکای که کنارشون ایستاده بود برگشتند و دایموند نگاهش کرد:هیچوقت اونطوری صدام نزدی!

یری:اسکایا تو از دایموند بچه تری؟!

اسکای:یه پنج شیش ماهی آره!

دایموند:میبینی؟!چند ماه اصلا محسوب نمیشه!

یری:واو!اصلا اینطوری بنظر نمیرسه!حس میکنی اسکای چند سالی از دایموند بزرگتر باشه!

اسکای لبخند تلخی زد:من زودتر از موعدم پیر شدم اونی!

دایموند نگاهش کرد:منم خیلی بیبی فیسم البته!

اسکای نگاهش کرد و لبخند زد:تو خیلی کوچولویی دکتر ایم!

دایموند نگاهش کرد و پلک زد.

اسکای:میشه با هم عکس داشته باشیم دکتر ایم؟!

دایموند نگاهش کرد:البته!

یری:بدین من بگیرم ازتون!

اسکای کنارش ایستاد و یری با موبایل اسکای ازشون عکس گرفت.

اسکای دم گوش دایموند آروم زمزمه کرد:خیلی بی معرفتی!

و لبخندی زد و برگشت پیش سوهو.

دایموند آهی کشید و به برایان که عکس میگرفت نگاه کرد.یری گفت:میگم دایموند…من بااین عکاسه صمیمیم!بهش،گفتم یه عکس مخصوص ازمون بگیره!وقتی کارش تموم شد بریم عکس بگیریم؟؟

دایموند:مخصوص؟!

یری:اوهوم!من و تو چانیول اوپا و مینهو اوپا!حیف شد که یونگی و اونی ته هی نیستن ولی،دفعه بعد بااونا هم عکس میندازیم…هوم؟؟یادگاری میمونه!به یاد اون روزایی که توی کمپ بودیم!

دایموند نگاهش کرد:بیخیال بابا…اونجا اونهمه سلفی گرفتی!

یری خندید:اونجا که تیپمون خیلی داغون بود!الآن جیگر شدیم!

دایموند نفسشو بیرون داد و چیزی نگفت.

عکس دسته جمعیشون رو هم گرفتند و یری گفت:خب نوبت ماعه!اوپا اینجا وایستا!

عکاس گفت:یری تو یک کم اینورتر برو…دکتر ایم…شماهم لبخند بزنین!

دایموند نیم نگاهی به چانیول انداخت و به دوربین نگاه کرد.

_یک دو سه!

دایموند لبخند کمرنگی زد و یری گفت:این خیلی رسمی شد!یک کم صمیمی تر باشیم چی میشه مگه؟

مینهو دستشو دور گردن یری انداخت:این خوبه؟!

یری لبخند زد و دستشو دور گردن دایموند انداخت.چانیول چند ثانیه نگاهشون کرد و دستشو دور گردن دایموند انداخت.یری ریز خندید و گفت:همه بگین کیمچیییی!

همه از جمله دایموند لبخند مهربونی به دوربین زدن و بعد ازینکه فلش دوربین زده شد چانیول دستشو برداشت.دایموند زیر چشمی نگاهش کرد و یری با ذوق گفت:اینو قاب میکنم میزنم به دیوار اتاقم!

دایموند:نادو!(منم همینطور!!)

آیرین به سمتشون اومد اما قبل ازینکه بهشون برسه دایموند به چانیول رسید و چان با تعجب گفت:مشکلی پیش اومده؟!

و دایموند مثل دفعه پیش بی حرف پیراهن چانیول رو بالا و زد و جای زخمشو فشار داد:آی!

آیرین که سرجاش خشک شده بود نگاهشون کرد.چانیول گفت:میشه اینقدر یهویی با قضیه برخورد نکنی؟!

دایموند بی توجه به اعتراضش گفت:زود بخیه هاتو کشیدی!هنوز کامل جوش نخورده بوده!کمتر ورجه وورجه کن باز از هم باز میشه دل و روده ت میریزه بیرون!

چانیول شوک زده گفت:فیلم جنایی زیاد میبینی؟!دل و روده م از همین یه ذره زخم میریزه بیرون؟؟

دایموند چشماشو درشت کرد و توی چشمای چانیول براق شد:اگه فکر میکنی نمیشه بیا مطبم خودم کمکت کنم آقای پارک چانیول!

چانیول آب دهنشو قورت داد:خیلی ترسناکی دکتر ایم!

و دایموند پوزخند زد.آیرین آروم نزدیکشون شد:سلام دکتر ایم!

دایموند سرشو بلند کرد و نگاهش کرد.از اون روز آیرین هم براش یه آدم جدید شده بود…

لبخند کمرنگی زد:سلام اونی!

آیرین به چانیول که با دقت نگاهشون میکرد نگاه کرد و گفت:حالت خوبه؟؟

دایموند قبل از چان حواب داد:بیشتر مراقبشون باش!

به جای زخمش نگاه کرد:این اگه باز بشه خیلی اذیت میشه!

آیرین آروم پلک زد:پس،بخاطر زخمش لباسشو زدی بالا؟!

دایموند بی تفاوت گفت:دلیل دیگه ای هم باید داشته باشه؟؟

آیرین سرشو پایین انداخت:نه..چه دلیلی!

دایموند نگاهی به جفتشون انداخت و گفت:من دیگه میرم!لطفا مراقب خودتون باشین!

و ازشون دور شد.آیرین چانیول رو نگاه کرد و آروم گفت:ببخشید!

چانیول لبخند زد و موهاشو ناز کرد:حسودی کردنتم خوشگله!…اشکالی نداره!

و آیرین هم آهی کشید و رفتن دایموند رو تماشا کرد.

وقتی اینجوری به من محبت میکنه…اونو دیگه چجوری دوست داره…براش میمیره؟!″

∞∞∞∞∞

_ولم کن آیرین!

آیرین:چی چیو ولت کنم؟!چند روزه رنگ به رو نداری!اگه زخمت عفونت کرده باشه چی؟!

چانیول پوکرفیس گفت:آیرین اگه عفونت کنه که میفهمم خب!

آیرین:من این چیزا حالیم نیست!بیا بریم دکتر!

چانیول:من باید برم سرکار!توی زمستون همه سرما میخورن منم سرما خوردم!تا من برمیگردم یه آب پرتقال طبیعی برام بگیر بخورم خوب شم خب؟قربانت من رفتم!

آیرین مچشو گرفت:عمرا اگه بذارم!

چانیول هوفی کشید.آیرین گفت:میریم پیش دکتر خودت اصلا خوبه؟!مطمئنم الآن بیمارستانه!

چانیول شوک زده گفت:شوخی میکنی؟!بابا اون کسیه واسه خودش!واسه خاطر یه سرما خوردگی بریم پیشش فحش بارونمون میکنه!

آیرین:خودش عملت کرده خودشم باید مسئولیتشو عمل کنه!بربم عشقم!من رانندگی میکنم!

و چانیول در حالی که دلش میخواست کلشو بکوبونه توی ستون دنبالش راه افتاد.

وارد بیمارستان شدند و به سمت ایستگاه پرستاری رفتند.

آیرین:سلام!دکتر ایم هستند؟!

_به به زوج رویایی!

هر دو برگشتند.آیرین با ذوق گفت:برایان!

برایان:مشتاق دیدار!

و پوزخندی زد و با تمام نفرت چانیول رو نگاه کرد.چانیول هم پوزخندی زد و روشو برگردوند.

آیرین:میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود پسر؟!کم پیدایی!

برایان لبخند مسخره ای زد:منم همینطور عزیزم!دلم برات تنگ شده بود!

آیرین:راستی!این رفیقت نیست؟!اومدیم پیشش!چان یک کم ناخوشه گفتم بیایم هم اونو ببنیم هم ببینم چشه!

برایان پوزخند زد:فکر کنم برای درمون سرماخوردگی پزشک عمومی هم کارساز باشه!

چانیول گفت:دیدی گفتم آیرین؟!حتما میبایست این حرف بزنه؟؟

آیرین گفت:نه خیرم!فقط بخاطر سرماخوردگی نیست!دایموند خودش عملش کرده خودشم باید ببینه مریضش چشه!

برایان:عملش کرده؟!

خنده ای کرد:صد بار بهش گفتم این دلرحم بودناشو تموم کنه و اجازه بده آدمی که باید بمیره بمیره!

هر دو گیج نگاهش کردند و آیرین گفت:چی؟!

برایان پوزخند زد:دکتر ایم همین الآن رفت!اگه میخواین من میتونم ببینم چشه!

چانیول پوزخند زد:مثل اینکه هنوز یاد نگرفتی توی کره ای و باید چجوری با بزرگترت رفتار کنی!

برایان:خوب یاد گرفتم!اما تا جایی که بلدم این قانون فقط واسه آدماست!بعید میدونم حیوونا هم بزرگتر کوچیکتر حالیشون بشه!

آیرین:این حرفا چیه که میزنین؟!

چانیول پوزخند زد:پس دقیقا بخاطر همینه که تو این چیزا رو بلد نیستی؟!چون یه الاغ زردی!

برایان دندوناشو روی هم فشار داد و یقه چانیول رو توی مشتش گرفت:یه الاغ خیلی مفید تر از یه گرگ وحشیه که بجز آسیب رسوندن به بقیه کار دیگه ای بلد نیست!

چانیول خندید:حتی گرگ ها هم میفهمن که نباید باخود و بیخود خودشون رو توی مسائل دیگران ربط بدن!اونم وقتی که اون مسئله هیچ ربطی بهشون نداره!…نکنه الاغا نمیدونن نه؟!نکنه…

حرف چانیول با مشت محکمی توی صورتش خوابیده شد ناتموم موند و پرت شد روی زمین و صدای جیغ آیرین توی بیمارستان اکو شد.

برایان:به من هیچ ربطی نداره اما دلم خنک میشه که توی عوضی رو ساکت کنم!

چانیول سعی کرد بشینه و خندید:داری اشتباه میشنوی!چون من اصلا حرفی نزدم که بخوای ساکتم کنی!…نکنه این حرفای خودتن که نمیتونی بزنی و روی دلت موندن آره؟!

برایان کنارش نشست و دوباره مشتشو روونه ی فک چانیول کرد.بی اونکه حتی فکر کنه که چرا چانیول هیچ مقاومتی نمیکنه!

_خفه شو! قسم خوردم که حتی به قیمت زندگی خودمم که شده نابودت کنم!فکر نکن تونستی یکی رو تنها بذاری و حالا هم میتونی کنار عشق جدیدت احساس خوشبختی کنی!

آیرین بازوش رو گرفت:توروخدا تمومش کن برایان!

محکم دستشو کشید:تمومش کنم؟!که تورو هم بدبخت کنه؟!

آیرین ضجه میزد:اون هیچکاری نکرده!

برایان چانیول رو هل داد .نشست روی شکمش و بی اونکه چانیول ذره ای مقاومت کنه بی وقفه بهش مشت میزد:کاری نکرده فقط زندگی یه دختر رو ویروون کرده!اگه میتونستم با دستای خودم خفت کنم اینکارو میکردم!

چانیول پوزخند زد:پس اینکارو بکن!

برایان چند لحظه متوقف شد و نگاهش کرد.چانیول:اگه این خواسته اون دختره خفم کن!به خواسته ش احترام میذارم!

برایان پوزخند زد:خواسته اون نیست!ولی ارزش مردن هم نداری!باید تک تک لحظات زندگیتو درد بکشی تا بفهمی اون چی کشیده!

همه دورشون جمع شده بودند و سرپرستار تند و تند شماره پلیس رو میگرفت اما برای اینکه همه متوجه قضیه نشن دیگه دیر شده بود و تقریبا همین الآن هم اینترنت پر بود از فیلم های چانیول اکسو!

چانیول پوزخند زد:حتما گناه بزرگی مرتکب شدم که خدا آدمی مثل تورو ملکه عذابم قرار داده!

برایان با بی رحم چانیول رو میزد :خیلی خوش شانس بودی که من گیرت افتادم!وگرنه خیلی بیشتر ازین میبایست درد…

_اینجا…چه خبره!

همه به سمت دایموند که شوک زده منظره روبروش رو نگاه میکرد برگشتند و برایان از روی چانیول بلند شد و روبروی دایموند ایستاد:دایموند!

آیرین به سمت چانیول رفت و کمک کرد تا بلند شه.نگاه گیج دایموند بین چان و برایان در گردش بود.

برایان گفت:چرا برگشتی؟!نرفتی خونه که بخوابی؟!

نگاه دایموند روی پیراهن خونی چانیول خشک شد.زیر لب گفت:موبایلمو جا گذاشتم!کار خدا بود!

برایان گفت:دایموند…

دایموند نگاهش کرد:حرفی هم باقی میمونه دکتر اسمیت؟!

برایان گفت:من بخاطر خودت…

دایموند شاید برای اولین بار توی زندگیش اونطوری داد زد:من از تو کمک خواستم؟!

برایان از صدای بلند و لرزونش چشماشو بست:تو نمیفهمی….

دایموند:تو میفهمی!تو خیلی میفهمی!اگه اینقدر میفهمی چرا نمیری گورتو گم کنی تا دیگه نبینمت؟!

برایان نگران نگاهش کرد:دایموند بخاطر این آدم داری بهم میگی…برم؟!

دایموند:آره من بخاطر این آدم خیلی کارا کردم!حالا هم میخوام تو رو از زندگیم بندازم بیرون!مثل یه تیکه آشغال!یه جوری برو که دیگه قیافه تو نبینم!

چانیول سعی کرد بلند شه و گیج به دایموند که رگ پیشونی و گردنش هم از عصبانیت نبض داشت نگاه کرد…

برایان از کارش پشیمون بود اما دایموند خیلی عصبانی تر ازین حرف ها بود.

آیرین در حالیکه فین فین میکرد:دایموند…تو حالت خوب نیست…

دایموند نگاهش نکرد و فقط دستمالی از جیبش در آورد و خون بینیش رو پاک کرد.

برایان:اگه بخوای…ازش معذرت خواهی میکنم اما…بذار کنارت بمونم…تو هنوز خوب نشدی!

دایموند:نیازی بهت ندارم!بزن به چاک!

برایان:دایموند!

دایموند روشو برگردوند و بدون اینکه حتی به چانیول توجهی بکنه به سمت مطبش رفت.

کم کم همه به حالت عادی برگشتند و آیرین گفت:چان!

چانیول لبخند دردناکی زد:الآن دیگه واقعا زخمم باز شد!

آیرین زد زیر گریه:بیا بریم!من میرم بهش میگم بیاد پیشت!

چانیول ناله ای کرد و سرتکون داد.

پرستار به سمتشون اومد و سرمش رو نگاهی کرد:چند لحظه صبر کنید تا دکتر کانگ بیاد!

آیرین گفت:پس دکتر ایم…چی؟!

پرستار سر تکون داد:ایشون شیفتشون تموم شده!موبایلشون رو که بردارن میرن خونه!

آیرین نگران گفت:اما چانیول فرق داره آخه!

پرستار سری،تکون داد:اگه میخواستن میومدن!…درضمن..بهتره دکتر ایم جراحی نکنه!

چانیول:چرا؟؟

پرستار آهی کشید:ایشون شرایط مناسب برای عمل رو ندارن!بااجازه تون من میرم!

آیرین و چانیول هم دیگه رو نگاه کردند و آیرین گفت:چون خون دماغ شد میگه؟!

چانیول نگاهش کرد و اخم کرد.چرا دایموند خون دماغ شده بود…

قبلا یکبار دیگه خون دماغ شده بود…

این طبیعیه که یه آدم زیاد خون دماغ بشه یا..شایدم دایموند زیادی ضعیفه؟!

∞∞∞∞

گوشی سوهو رو برداشت و گفت:رمزش چند بود؟!همون ۲۰۰۰؟!

سوهو نگاهش کرد:باز فک کردی من دارم بهت خیانت میکنم جوجه؟؟

اسکای در حال اخم لبخند زد:نه عزیزم!یه کار دیگه دارم!

سوهو:چیکار؟!

اسکای رمز رو زد و وارد دفتر تلفنش زد و دستش،رو روی شماره دایموند کشید.

اسکای:گرچه من نمیدونم واقعا تو واسه چی باید شماره اونو داشته باشی اما ایندفعه اشکالی نداره!چون بدردم خورد!

سوهو شونه بالا انداخت :دکترمه ناسلامتی!

و بعد از چند تا بوق صدای دایموند توی گوشی پیچید:سلام آقای کیم!

اسکای اخم کرد:به به سلام خانوم دکتر!صبح روز برفیتون بخیر!حال شما خوبه؟!

دایموند بی تفاوت تر از هر لحظه ای گفت:ممنونم خوبم!صبح شما هم بخیر!اتفاقی افتاده؟!

اسکای با حرص گفت:خب خداروشکر که حالتون خوبه!اصلا چرا بد باشین؟؟برادر بدبخت من دوباره رفته اتاق عمل و دوباره خونه نشین شده!شما چرا باید بد باشین؟!حتی عملش هم نکردین که احساس مسئولیت داشته باشین!واسه چی بد باشین!اون دوستتون چی؟!ایشون که زدن داداش منو خورد و خاکشیر کردن خوبن؟!سلام منو حتما برسونین بهشون!

دایموند با آرامش همیشگیش گفت:حالشون چطوره؟؟

اسکای داد زد:مگه اهمیتی داره حالش چطوره؟!چقدر حال بهم زنی دکتر ایم!چانیول بخاطر توی بی ارزش کتک خورده و تو فقط موبایلتو برداشتی و رفتی؟!الآن کجایی؟!توی خونت داری استراحت میکنی؟!

دایموند بی تفاوت گفت:من نخواستم بخاطر من کتک بخورن!کنترل کارای برایان دست من نیست!داداش شما هم میتونستن از خودشون دفاع کنن چون برایان اونقدرا هم قوی نیست که چانیول از پسش برنیاد!متاسفم که بخاطر من کتک خورده اما من دکتر همه ی آدمای رو این زمین نیستم!حالا هم که خودش میخواسته کتک بخوره…منم اونموقع کارم تموم شده بود و بعد از ۱۰ساعت میخواستم برم استراحت کنم!امیدوارم درک کنین که دکترا هم زندگی دارن!لطفا از برادرتون بخوبی مراقبت کنین و بهش یاد بدین در برابر آدم بدا از خودش دفاع کنه!نه فقط وایسته و نگاه کنه!ممنون بابت نگرانیتون!روزتون بخیر!

و گوشی رو روی اسکای خشک شده قطع کرد.سوهو گفت:چی میگه؟!

اسکای آب دهنشو قورت داد و گفت:میگه…دایموند مرده…خیلی وقته که…دایموندی دیگه وجود نداره…

سوهو گیج نگاهش کرد و اسکای از شدت شوک عصبیی که این دختر بهش وارد کرده یود دستشو روی معده ش فشار داد…

این آدم دقیقا کی بود؟!

دقیقا…

کی…

بود؟!

 

پایان قسمت سی و سه

 

بچه ها بخاطر تاسوعا و عاشورا فردا و پس فردا داستان آپ نمیشه 🙁

عزاداری هاتون قبول،التماس دعا



guest
4 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
سارا
سارا
3 سال قبل

گلم خیلی خوبه داستانت 🙂 دوسش دارم

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

ای جان
مرسی عشقولی
خوشحالم که دوست داشتی

Olivia
Olivia
3 سال قبل

تو مکالمات دایموند حرفی از اینکه دایموند مرده زده نشده که.
منتظرم زودتر پارت بعد آپ شه.آخه دو رووووووووز چه جوری تحمل کنم

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

خب نمرده که واسه چی باید بگه مرده؟!!!
زودمیگذره عشقم غصه نخور
حتما منو هم دعا کنیا