134 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 32

سلام:)

ساری بخاطر تاخیر

از نفس افتاده_قسمت+سی و دوم+

 

_برایان…من…

از عمق وجودش داد زد:هست دایموند؟!اون آشغال همون آدمیه که نابودت کرد و تو باهاش پا شدی رفتی کمپ؟!

بدن دایموند به لرزه افتاده بود:تو… از… کجا فهمیدی؟!

برایان پوزخند زد:پس همین پارک چانیوله!اینهمه دنبالش میگشتم و بغل گوش خودم بود و نمیدونستم!

دایموند:برایان…

برایان عصبی گفت:چیکارت کرده که ترسیدی بگی اونه؟!چرا اینطوری داری میترسی؟!هان؟!اون دیگه هیچی غلطی نمیتونه بکنه!

دایموند:اونطوری که فکر میکنی نیست!

برایان:بدبختش میکنم!نمیذارم به عشقش برسه!فکر کرده الکیه؟!که پا بذاره روت و حالا هم با نامزد جونش پا شه بره ججو؟!فقط دور وایستا و تماشا کن!کاری میکنم تمام تنهاییی که توی این چند سال کشیدی از یادت بره!

دایموند میلرزید:برایـ…برایان بذار حرف…حرف بزنم!

برایان با اخم نگاهش کرد و یه دستمال از روی میز برداشت و کشید زیر بینی دایموند.

دایموند دستمالو گرفت و خونی که از بینیش می اومد رو پاک کرد.

برایان:از چی میترسی دایموند؟؟من نمیذارم اون اذیتت کنه…

دایموند:من ولش کردم!

برایان:چی؟!

دایموند:اون کسی که باید از کسی انتقام بگیره اونه چون…من پا گذاشتم روش و…ولش کردم…

∞∞∞∞

با دقت توی آینه نگاه کرد .با برس موهاشو از توی صورتش بالا و با دیدن رد شکستگی قدیمی روی پیشونیش نفسشو داد بیرون و باز موهاشو توی صورتش ریخت.

دست زد زیر چونه ش و توی آینه به خودش خیره شد.زیر لب گفت:منم جیگری بودم واسه خودما!

لبشو داد بیرون:حیف شدم!

به موهایی که حتی روی گوشاش رو هم نمیپوشوندن نگاه کرد و آه کشید:تا کمرم بودن!

آروم پلک زد:حیف موهام!

ناخودآگاه چونه اش لرزید:حیف جوونیم!

سرشو پایین انداخت و نفس عمیق کشید تا اشکش در نیاد اما با شنیدن صدای زنگ سرشو بالا گرفت.

از اتاقش بیرون رفت و بعد از طی کردن راه پله جلوی آیفون ایستاد:بله؟!

با دیدن آدمی که جلوی دوربین ظاهر شد سه متر پرید:سلام!مهمون نمیخوای؟!

شوک زده دگمه رو فشار داد و به سر و وضعش نگاه کرد.دستی به لباسش کشید و در رو باز کرد و گیج جلوی در ایستاد.وقتی در آسانسور باز شد و آیرین توی آستانه در ظاهر شد نفسش توی سینه حبس شد.

آیرین با لبخند گفت:مهمون نمیخوای دکتر ایم؟؟

دایموند گیج نگاهش کورد و دستش که دراز شده بود رو گرفت و تکون داد:خوش…اومدین!

و از جلوی در کنار رفت و آیرین با لبخند مهربونی وارد خونه شد.

فنجون قهوه رو جلوش گذاشت و خودش روبروش نشست:خوش اومدین!

آیرین لبخند زد:ممنونم!خوشحالم که خونه ای!اگه نبودی حسابی ضایع میشدم!

دایموند لبخند کمرنگی زد:بله…از معدود وقتاییه که خونه ام!

آیرین لبخند زد:یه دکتر وظیفه شناسی!اگه همه پزشک ها مثل تو بودن دنیا خیلی قشنگتر میشد!

دایموند در جوابش لبخند کوتاهی زد.

لبشو بازبون تر کرد و معذب پرسید:احیانا…اتفاق خاصی افتاده که…

وسط صحبتش مکث کرد و آیرین رو نگاه کرد.از فکر یهویی که توی ذهنش اومد از جا پرید و با ترس گفت:چانیول چیزیش شده؟!

آیرین لبخند زد:نه کسی چیزیش نشده!اگه چان چیزیش شده بود که من اینقدر ریلکس نیودم!

دایموند توی دلش فحشی به خودش و فکر مسخره اش داد و پلک زد:بله حق با شماست!

آیرین لبخند زد:میخواستم به دیدنت بیام چون میخواستم با هم صمیمی تر بشیم…برایان دوست صمیمی تو عه و منم خیلی باهاش صمیمی شدم!از اون گذشته تو و چان هم با هم هم تیمی بودین!فکر میکنم ما چهار نفر میتونیم با هم دوستای خوبی باشیم!

آره مخصوصا برایان و چان میتونن دوستای صمیمی خوبی باشن حتما!!!″

سعی کرد به افکارش توجهی نکنه و با لبخند کمرنگی حرف آیرین رو تایید کرد.

آیرین فنجونش رو برداشت و به لبش نزدیک کرد:اینجوری که نمیشه…خودت چرا نمیخوری؟!

دایموند:شما راحت باشین!من به قهوه حساسیت دارم…نمیتونم بخورم!

آیرین سرشو تکون داد:آه چه قدر بد!

و دایموند هم سرش رو تکون داد.آیرین مشغول خوردن قهوه ش شد و دایموند هم چیزی نگفت و به دستاش خیره شد.جو معذبی بینشون بود و سکوت حکمفرما خاطرات تلخی رو برای دایموند زنده کرد…

من دکتر پارک سونگجه هستم…عشق اول چانیول…متاسفانه من نمردم…″

اخم کرد.چرا همیشه یه دختر توی این دنیا به چانیول ربط داشت و به دیدن دایموند می اومد؟!

افکار آزار دهنده ش با صدای آیرین پاره شدند:خونه قشنگی داری!معلومه بابات خیلی دوستت داره که همچین جایی رو برات خریده!

دایموند لبخند کمرنگی زد:ممنونم!قابل شما رو نداره!

و آیرین لبخند زد.دایموند بعد از یک کم این پا و اون پا کردن گفت:مسافرت…خوش گذشت؟!

آیرین با ذوق گفت:عالی بود!حتما باید یه بار بری ججو!اونم توی پاییز!اینقدر قشنگ بود که دلم میخواد برای ادامه زندگی برم اونجا!…به چان گفتم وقتی ازدواج کردیم باید زیاد منو ببرن اونجا اونم گفت حتما!خیلی خوب بود…حس میکنم خیلی بیشتر تونستم بشناسمش…و خیلی از قبل بیشتر دوستش دارم!

دایموند نفسشو داد بیرون و لبخند تلخی زد:این خیلی خوبه که اینقدر با هم جورین!خوشحالم که خوش گذشته بهتون!

آیرین خندید و گفت:راستی میخواستم بهت بگم حتما باید واسه ی مراسم ازدواجمون بیای دکتر ایم!تو یکی از مهمونای ویژه مون هستی!از همین الآن برنامه تو یه جور بچین که نگی وقت نداری و این حرفا!

دایموند آب دهنشو قورت داد:اگه کره بودم حتما!

آیرین:یعنی چی؟!قراره جایی بری؟!

دایموند آهی کشید:نمیدونم…شاید مجبور شم برم…هنوز مشخص نیست!

آیرین گفت:امیدوارم باشی…

دایموند لبخند کمرنگی زد و باز سکوت برقرار شد.

اونقدر سکوت طولانی شد که هر دو شون معذب شدند.

بالآخره آیرین با پایین ترین ولوم گفت:خیلی پست بنظر میرسم نه؟؟

دایموند با تعجب گفت:بله؟!

آیرین لبخند تلخی زد:خودمو زدم به اون راه!و اومدم و راجع به ازدواجم با مردی که دوستش داری حرف میزنم!کم کم حالم داره از خودم بهم میخوره!

دایموند گیج گفت:نـ…نه…اینطوری…نیست

آیرین پوزخند زد:تو هم میبینی دارم پامو از حدم فرا تر میذارم اما مثل احمقا فقط لبخند میزنی!

دایموند شوک زده نگاهش کرد و چیزی نگفت.

آیرین ادامه داد:میتونستی از خونه ت پرتم کنی بیرون!وقتی تو اینجوری میکنی حس آشغال بودن بهم دست میده!

دایموند:نمیدونم چرا اینطوری فکر میکنین اما…من هیچ حس بدی به شما ندارم!

آیرین:باور کنم که از آدمی که عشقتو از چنگت در آورده متنفر نیستی؟!

دایموند:شما اونو از چنگ من در نیاوردین!من خودم تنهاش گذاشتم…پس شکایتی ندارم از کسی!

آیرین:اینطوری نباش!

دایموند لبخند تلخی زد:من از شما متنفر نیستم چون اونقدر خوب هستید که نفرت داشتن رو سخت میکنید!اما اینکه شما از من متنفر باشید منطقیه!نمیتونم مانعتون بشم!…اما میخوام این اطمینان رو بهتون بدم که دیگه از جانب من احساس خطر نمیکنین.من مراقب این هستم که رابطتون رو بهم نزنم…قصدی هم برای برگشتن مجدد با چان ندارم…پس از من نترسید!کاری نمیکنم!

آیرین گفت:چرا هان؟!دیگه دوستش نداری یا….دلیل جدی تری داری؟!

دایموند:دلایل خودمو دارم…نگرانم نباشین!وقتی برم همه تون راحت میشین!

آیرین گفت:متاسفم اما…درکت نمیکنم!عشق شما بین افراد کمپانی مشهور بود…اما یهو ناپدید شدی و حالا هم که برگشتی این حرفا رو میزنی!معذرت میخوام که میپرسم اما…احساسات چان واست اهمیت ندارن؟!

دایموند چشماشو بست و صدای آیرین که نگران گفت:ای وای…چی شدی؟! باعث شد چشماشو باز کنه و دستمالی برداره و خون بینیش رو پاک کنه.

آیرین هنوز نگرانش نگاهش میکرد:حالت خوبه؟!

دایموند لبخند زد:خوبم…مساله ای نیست!

آیرین نگاهش کرد و دایموند گفت:هر چی که هست بدونین من کاپلتون رو شیپ میکنم!حتما به عروسیتون هم میام!لطفا از من متنفر نباش!و ازم نترس….من آدم ترسناکی نیستم!حداقل اونحوری که فکر میکنین نیستم!دلایل خودمو برای بهم زدن اون رابطه داشتم و حالا نه از کسی متنفرم و نه گله ای دارم!هر کار کردم گردن خودمه…و تقاصش رو پس میدم!..لطفا کنارش احساس خوشبختی کن!

آیرین با اخم نگاهش میکرد:حالا واقعا باعث شدی از خودم بدم بیاد!

دایموند لبخند زد:اینطوری فکر نکنین!

آیرین گفت:متاسفم که نمیتونم کاری بکنم چون…واقعا دوستش دارم…دلم نمیخواد از دستش بدم اما این رفتارت هم واقعا شرمنده ام کرد!امیدوارم تو هم عشق حقیقت رو پیدا کنی…و منو بخاطر بی فکریم ببخشی!

دایموند سرشو خم کرد:زیاد به من فکر نکنین!لطفا بهم عشق بورزین…خوشبخیتیون واقعا خوشحالم میکنه!

آیرین از جاش بلند شد و بدنبالش دایموند هم بلند شد.آیرین به سمتش رفت و بغلش کرد.دم گوشش گفت:متاسفم…واقعا متاسفم!

دایموند دندوناشو روی هم فشار داد و دستاشو دور بدن آیرین حلقه کرد:من پشیمون نیستم…هیچوقت پشیمون نمیشم…

آیرین رفت و دایموند بعد از بدرقه ش در رو بست.نگاهش رو توی خونه چرخوند و بی تفاوت فنجون قهوه رو برداشت و تلاش کرد با شستنش حواس خودشو پرت کنه اما شکست خورد.

با قدم هایی که انگار که مست باشه با کرختی و شل برمیداشت خودشو رسوند به اتاق خوابش و پشت در سر خورد و تکیه داد به در.ناخودآگاه آسمون رو نگاه کرد و زمزمه کرد:

_من که توی کارای تو دخالت نمیکنم اما…

صداش لرزید و چشماش از اشک پر شد:

_یک کم زود نیست بیام پیشت؟!

بغضش ترکید و ناله کرد:

_هنوز سی سالمم نشده آخه…

و سرش رو روی زانوهاش گذاشت و هق هق کرد…

جوون بود…

برای مردن خیلی خیلی جوون بود…

∞∞∞∞∞

موبایلش رو برداشت و دم گوشش گرفت:بله برایان؟؟

برایان:کجایی خوشگل خانوم؟

لبخندی زد و گفت:بیمارستانم.از دیشب تا الآن کشیک بودم دارم میافتم!

برایان:اگه توی بیمارستانی که…باید بیام داخل!

ته هی:چی؟!

و با صدای برایان پشت سرش از جا پرید:دکتر کیم ته هی!

_وای خدای من! تو اینجا چیکار میکنی پسر؟!

برایان لبخند زد:میخوام تا خونه ات بدرقه ت کنم!بریم؟!

ته هی سرشو تکون داد و گفت:بـ…بریم!

کنار هم قدم برداشتند و ته هی گفت:میبایست باهات قهر کنم!

برایان:با من؟!چرا؟!

اخم کرد و رو به برایان گفت:ببینم!جدی جدی نمیدونستی دوست پسر دایموند چانیول بوده؟!اصلا تو کتم نمیره!مگه تو اکسو ال نیستی آخه؟!

برایان ابروهاشو داد بالا:وقتی من با اکسو آشنا شدم اونا یک سال بود از هم جداشده بودن!من اونقدرا هم سرم خلوت نیست که برم توی فن پیجا و مطالب قدیمیشون رو بخونم!از کجا باید میدونستم دایموند دوست من با چانیول مشهور اکسو دوست بوده؟!

ته هی آه کشید:حتی اگه نمیدونستی هم نمیبایست اونطوری میرفتی دایموند رو زهره ترک میکردی!اون چه تقصیری داشته آخه؟!از اون روزی که فهمیده من بهت گفتم میدونی چقدر با من سرسنگین شده؟!

برایان:مگه تقصیر تو بوده؟!دو نفر دیگه با هم بهم زدن با تو سر سنگین شده؟!

ته هی:من چمدونستم تو نمیدونی!فکر میکردم حالا که اینقدر با هم صمیمی هستین حتما میدونی دوست پسرشم کی بوده دیگه!

برایان:حالا تو حرص نخور!من قول میدم زود باهات آشتی کنه!

ته هی :قهر نیستیم!فقط سرسنگینه!تورو خدا دیگه بحثشو پیش نکش برایان!بذار اعصابش آروم باشه!تازگیا باز داره خون دماغ میشه!دارم میترسم!

برایان سرشو انداخت پایین:نمیدونم چرا حس میکنم راجع به چانیول بهم دروغ گفته!

ته هی:دروغ نگفته!واقعا اون بهم زده!

برایان:هر چی اصلا!دایموند حقیقتو نمیگه…حداقل همه شو نمیگه!نمیدونم ولی به طور اغراق آمیزی داره از چانیول حمایت میکنه!..باید حال این پسره از خود راضیو بگیرم!

ته هی:دیوونه شدی؟!چانیول هیچ تقصیری نداره!از اون گذشته میخوای با یه آیدل در بیافتی؟!اس ام خراب میشه رو سرت!

برایان:واسم مهم نیست!فقط میخوام اونم طعم تنهایی و غم و غصه رو بچشه!!!

ته هی:یاااا برایان اینطوری خیلی ترسناک شدی!

برایان لبخند زد و دست کشید روی موهای ته هی:رسیدیم!خوب استراحت کن!بعدا میبینمت!

و لبخندی زد و از ته هی دور شد.ته هی نگران رفتنشو نگاه کرد و قبل ازینکه وارد ساختمان بشه زیر لب گفت:هر اتفاقی که بیافته من مقصرم!لعنت به من!

∞∞∞∞

_کیم کای!

برگشت:من؟؟چی شده؟!

_میکروفنتو اگه تحویل بدی ممنونت میشم!

کای نگاهی به لباسش انداخت و خنده ی کوتاهی کرد:آهان میکروفون!

و میکروفون رو از جلوی دهنش جدا کرد و سیمش رو کشید تا در بیاد و تحویل داد.

اسکای بطری آب رو به سمت سوهو دراز کرد:حالت خوبه؟؟

سوهو لبخندی زد و بطری رو گرفت:خوبم!

اسکای نفسشو داد بیرون و روی صندلی ولو شد.

_آیگو خسته شدم!

سوهو رو به پسرا گفت:همگی عالی بودین!خسته نباشین!

سهون دستشو روی شونه سوهو گذاشت:همینکه تو ایندفعه کنارمونی کافیه هیونگ!

و بطریش رو برداشت و رفت که لباس عوض کنه.همه بهم نگاه کردند و آه کشیدند.حق با سهون بود….بودن سوهو کنارشون نعمتی بود که حالا با یه دفعه از دست دادنش قدرش رو میدونستند.اسکای مشتی به بازوی چان زد:هیونگ کجایی؟!از اول کنسرت تو خودتی!چیزی شده؟!

چن با شیطنت گفت:داره خاطرات ججو رو مرور میکنه!

شیومین:آره!دلش تنگ شده!

همه خندیدند و اسکای با خنده گفت:این طفل منو اذیت نکنین خب!

چانیول لبخند کمرنگی زد و گفت:اگه دیر اومدم منتظرم بمونین!خیابونای اینجا رو بلد نیستم!

و بلند شد و رفت.همه گیج رفتنشو نگاه کردند و دی او گفت:نه مثل اینکه واقعا دلش تنگ شده!

چانیول بدون در زدن وارد شد و با دیدنش یری به سمتش رفت:اوپا!خسته نباشی!دلم برات تنگ شده بود!امروز روی استیج عالی بودی!

چانیول لبخندی تحویلش داد و گفت:لیدرتون کجاست؟!

همه اعضا با لبخند همدیگه رو نگاه کردند و وندی گفت:لباس عوض میکنه!الآن میاد!

چانیول سری تکون داد و منتظر ایستاد.یری گفت:اوپا اخیرا حالت چطوره؟!اینقدر دلم برای اون روزایی که با هم توی کمپ بودیم تنگ شده!امروز مینهو اوپا رو هم دیدم!کاش میشد یه بار دیگه باهم بریم!

چانیول لبخند زد:منم خیلی دلم تنگ شده!امیدوارم یه بار دیگه بتونیم با هم بریم!

یری چشمکی زد:دکتر ایمم بیاد!

لبخند چانیول محو شد و سری تکون داد.

_چانیولی!

به سمت آیرین برگشت و نگاهش کرد:میشه حرف بزنیم؟!

آیرین متعجب از اخم و لحن سرد چانیول گفت:آره…صحبت کنیم!

و همراهش رفت.وقتی که به جای خلوتی رسیدند چانیول ایستاد و آیرین گفت:چیزی شده عزیزم؟!چرا عصبی هستی؟

چانیول عصبانی به سمتش برگشت و گفت:تو رفتی پیش دایموند؟!

آیرین یکه خورد:چـ…چی؟!

چانیول غرید:رفتی چی بهش گفتی؟!گفتی من دوست دخترشم!پاتو از زندگی من بکش بیرون آره؟!

آیرین:نـ…نه…اینطوری…نیست!

چشمهای چانیول قرمز شده بودند و برای آیرینی که تاحالا جز لبخند ازش ندیده بود ترسناک بود.

چانیول:پس چی؟!رفتی بهش گفتی هرکاری هم بکنه دستش به من نمیرسه!پس گورشو گم کنه بره تا بدبختش نکردی آره؟!

اشک توی چشمهای آیرین جمع شد…چانیول هیچوقت اینقدر عصبانی نشده بود…اما حالا دایموند آدمی بود که باعث شده بود چانیول اونطوری سرش داد بزنه…

_چان…من…

چانیول پوزخند زد:اشتباه فکر میکردم که تو بقیه فرق داری…تو هم یکی مثل سونگجه…فقط بلدی یه آدم بی گناه تنها رو زیر پاهاتون له کنین…مهم نیست اون آدم کیه…مهم اینه که از من جدا نشی…گور بابای احساسات اون دختر که له بشه نه؟!گور بابای هر کی غیر از خودت چون فقط خودت اهمیت داری…اینطوری به آیرین؟!

داد زد:اینطوریه؟!

آیرین اشک ریخت…چانیول سرش داد زده بود اما اینطوری نبود…

قسم میخورد که اینطوری نیست اما چرا جز اشک هیچ کار دیگه ای ازش بر نمیومد؟!

برای چند لحظه حس کرد خوشبختیش تموم شده…

اون دایموند رو اذیت نکرده بود اما…

چانیول ازش متنفر شده بود؟!

 

پایان قسمت سی و دو

نظر فراموش نشه عشقام 🙂

 



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
2 سال قبل

الان به مرحله از از عرفان رسیدم که هیچ حرفی برای گفتن ندارم.فقط منتظرم قسمت بعد زودتر آپ شه.
آیرین دختر خوبیه دلم نمیخواد با اتهام رابطشون تموم شه 🙁 لی دوست دارم رابطشون تموم شه 😀

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

ای بابا ای بابا 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂
آیرین که عزیزه
منم همینطور البته 😀 😀 😀 😀