120 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 31

🙂 🙂 🙂 🙂

قسمت سی و یکم

جلوی آینه نشست و حوله رو روی موهاش کشید.با گیجی که از اول حمام رفتنش همراهش بود آروم حوله رو از روی سرش برداشت و توی آینه به خودش نگاه کرد.باورش نشده بود…تمام این مدت رو گیج میزد اما حالا کم کم داشت باورش میشد.بدون اینکه موهاشو خشک کنه از پله ها پایین رفت و لیزا با شنیدن صدای پاش از روی مبل بلند شد:بالآخره شاهزاده خانوم تشریف

و با دیدن دایموند خشکش زد.

_د…دایموند!

دایموند با ابروهایی که از گیجی و نگرانی بالا رفته بودند آروم نزدیک شد:تـ…تو هم میبینی اونی؟!…واقعا…واقعا موهام در اومدن؟!

لیزا گیج به سمتش رفت:دایموند…چیکار…چیکار کردی؟!…اینا موهای…خودتن؟؟

دایموند آب دهنشو قورت داد و سرشو بالا و پایین کرد.

لیزا پرید و بغلش کرد و زد زیر گریه:خدای من…بالآخره…بالآخره داری خوب میشی…بالآخره موهات در اومدن

چونه ش لرزید…دستاشو دور گردن لیزا حلقه کرد و چشماشو بست.زیر لب زمزمه کرد:

_خوب میشم…بالآخره شکستش دادم

∞∞∞∞∞

_چقدرخوشگله

_مثل آیدلا میمونه

_از نزدیک خوشگتره

لبخندی برای تحسینا و تمجیداشون زد و برای دوربینایی که ازش عکس میگرفتند دست تکون داد و به سمت بخش رفت.برایان با دیدنش به سمتش رفت و گفت:اوه بالآخره اومدی!

روی ساعتش نگاه کرد:سرموقع اومدم!

برایان لبخند زد:بله مثل همیشه!

و هر دو به سمت مطب دایموند رفتند.برایان در رو پشت سرش بست و دایموند مشغول پوشیدن یونیفرمش شد:کجا میخوای بری خوشتیپ کردی؟!

برایان:خونه!اینموقع شب کجا رو دارم برم؟!در ضمن من همیشه خوشتیپم!

دایموند پوزخندی زد:مگه اینکه خودت بگی!

برایان هم پوزخند زد:خودتم قبول داری من خیلی خوشتیپم پس انکار نکن!

دایموند قیافه شو کج کرد و زبون در آورد.

برایان لبخند زد و محو صورت دایموند شد و دایموند که مشغول سر و سامون دادن وسایل روی میزش بود بعد از چند دقیقه سکوت سرشو بالا آورد و با تعجب گفت:چرا همچین نگام میکنی؟!

برایان با مهربونی گفت:واقعا مثل فرشته ها شدی!نمیدونم چطور میگن دختر فقط با موی بلند خوشگله!باید تورو بهشون نشون بدم!

دایموند نفسشو داد بیرون:الآن میخواستی برای اینکه نگفتم خوشتیپی منو شرمنده کنی مثلا؟!

برایان لبخند زد:اذیتت هم میکنم اما اینو جدی گفتم!با موهای خودت صدبرابر خوشگلتر شدی…ارزش این موهای پسرونه که مال خودتن از هزار تا کلاه گیس بلند بیشتره!صورتت رو خیلی معصوم تر نشون میده!

دایموند سرخ شده بود و گفت:معصوم هم هستم!

برایان لبخند زد و نگاهش کرد:یه پا واسه خودت مشهور شدیا!باید به فکر منیجر و بادیگارد باشی!

دایموند پوزخند زد:خودت از من بدتری!!این کره ایا تا یه مو بلوند چشم رنگی میبینن ضعف میکنن!الآن فنگرلات دست کمی از آیدلای خود اس ام نداره!

برایان خندید:خب…حق با توعه!بیا بریم دنبال منیجر و بادیگارد بگردیم!

دایموند از بالای عینک نگاهش کرد و خندید.

برایان لبخند زد:پس من میرم…مراقب خودت باش و یه چیزیم بخور!

دایموند از جاش بلند شد و گوشیشو دور گردنش انداخت و گفت:منم برم یه سر به بخش بزنم!خوب بخوابی!

برایان لبخند زد و رفت اما به ثانیه نرسید برگشت:دایموند!

دایموند:دیگه چیه؟!

برایان گفت:عاااام راستی صبح یه دختره اومده بود بیمارستان با تو کار داشت!گفتم شیفت شبی گفت چقدر حیف چون خودشم شیفت شبه و نمیتونه بیاد دیدنت!رزیدنت ارتوپدی بود!

دایموند:ته هی بود!میگفتی بهم زنگ بزنه!

برایان:آره دکتر ته هی کیم!از کجا میشناسیش؟!اتفاقا خودش گفت بهت زنگ میزنه!

دایموند:دوست دوران عمومیم بود!مثل خواهر میمونه واسم!

برایان ابروشو داد بالا:نگفته بودی همچین دوستای خوشگلی داری!

دایموند هم ابروهاشو بالا داد:الآن این لبخند موذیانه واسه چیه؟؟ته هی از من یک سال بزرگتره و در نتیجه از تو هم بزرگتره!

برایان:و تو فکر میکنی من واسم مهمه که ازم بزرگتره؟!

دایموند گیج گفت:شوخی میکنی؟!نمیخوای که مخ دوست منو بزنی برایان؟!

برایان اخم کرد:این چه حرف بی اساسیه که میزنی؟!فقط گفتم خوشگله!

دایموند هم قیافه شو کج کرد:یادم نمیاد به من گفته باشی خوشگلم!!!

برایان شوک زده گفت:واقعا یادت نمیاد؟!همین الآن فک کنم پنج بار گفت خیلی خوشگل شدی!

دایموند چند ثانیه گیج نگاهش کرد و وقتی متوجه اشتباهش شد اخم کرد و گفت:به دوستم نزدیک نشو!شب بخیر!!

و از کنارش رد شد و سریع رفت

برایان خنده ای کرد،دگمه کتشو بست و از بیمارستان خارج شد

∞∞∞

صفحه موبایلش روشن و خاموش شد.سرشو از روی بازوش برداشت و تلفن رو جواب داد:سلام آقای کانگ!

_سلام خانوم دکتر! صبح بخیر!

دایموند نفس عمیقی کشید:صبح شما هم بخیر

_میخواستم بهتون اطلاع بدم جلسه امروز عصر رو فراموش نکنید!

دایموند سرشو با دست گرفت:اوه…واقعا خوب شد یادآوری کردید.اصلا یادم نبود!

_بله پس منتظرتون هستیم! توی ساختمان مرکزی!

دایموند:بله.حتما میام!

و بعد از خداحافظی قطع کرد

بلند شد و یونیفرمش رو در آورد. آویزونش کرد و کیفش رو برداشت و از در اتاق بیرون رفت و بعد از یه سری سفارش هایی که به پرستار کرد راه خروج رو در پیش گفت.به خونه برگشت و بعد از دوش گرفتن و نهار خوردن یه پیراهن خوشگل انتخاب کرد و با وجود موهای کوتاهش تصمیمی نداشت که تیپ دخترونه ش رو تغییر بده.توی آینه به خودش نگاهی کرد و بعد از مدت ها به لباسی که پوشیده بود اهمیت داد و خودش رو تحسین کرد.سوار ماشینش شد و به سمت ساختمان مرکزی اس ام حرکت کرد.

بعد از یه جلسه مسخره چهار پنج ساعته بالآخره رهاشون کردند و دایموند دستاشو بالا برد و خودشو کشید:هووووف راحت شدم!

برایان خنده ای کرد:جوری که تو نگاهشون میکردی گفتم پرتت نکنن بیرون خوبه!

دایموند ورقه هاشو داخل پوشه گذاشت و گفت:فکر کن خانوم رییس رو بندازن بیرون یه درصد!دیگه آخراش داشتن چرند تحویل من میدادند و منم لازم دونستم یادآوری کنم که تمومش کنن!

برایان لبخند زد:میفهمم میفهمم!

هر دو به سمت آسانسور حرکت کردند و برایان گفت:حالا که دختر خوبی بودی امشب شام مهمونت میکنم!

دایموند چپ چپ نگاهش کرد:الآن این رفتار ریاکارانت واسه چیه؟!

برایان اخم بامزه ای کرد:خوبی بهت نیومده؟!

دایموند:تو بی دلیل خوبی نمیکنی!

برایان میخواست جوابشو بده که یهو لبخند زد:اوه اکسو اونجان!

دایموند چشماش برای چند لحظه گرد شدن و گفت:کجا؟!

برایان چرخید:اونجا…کای،چانیول،چن!…اوه کراشت!بیا بریم ببینش!

دایموند برگشت و چانیول رو نگاه کرد که با اخم عمیقی به زمین خیره شده بود و در جواب حرف های کای داشت سرتکون میداد نگاه کرد.

_نمیخواد برایان! بیا فقط بریم!

برایان:دیوونه شدی؟!اینهمه عاشق کای بودی حالا که روبروت ایستاده میگی بریم؟!

دایموند عصبی گفت:برایان من دختر ۱۴ساله نیستم که دنبالشون راه بیافتم و اوپا اوپا کنم!!!بفهم اینو!بیا بریم!

برایان گفت:خیلی خب…من فقط خواستم کمکت کنم!اگه نمیخوای که دعوا نداره!

دایموند برای آخرین بار نگاهشون کرد و میخواست برگرده که چانیول سرشو بالا آورد و با هم چشم توی چشم شدند.چشمای دایموند چند ثانیه گرد شدند و بعد آروم پلک زد.چانیول هم معمولی نگاهش کرد و بعد نگاهی به برایان انداخت و اخمش عمیقتر شد

برایان هم که متوجه نگاه چانیول شده بود آروم گفت:دیدنمون دایموند…بیا بریم سلام کنیم زشته!

دایموند با حرص گفت:بیا بریم برایان…فقط بیا بریم!

اما این حرف ها رو واسه ی دیوار زد و برایان جلو تر رفت…دایموند هوفی کشید و پشت سرش راه افتاد.برایان بهشون رسید و مشغول احوال پرسی شد و دایموند هم کمی بعد پشت سرش ایستاد و سلام آهسته ای داد.کای و چن چند ثانیه نگاهش کردند و کای به گرمی گفت:مدت زمان زیادی میشه ندیدمت دکتر ایم!

دایموند نیم نگاهی به چانیول که با اخم به موهای دایموند خیره مونده بود انداخت و گفت:باعث افتخارمه دیدن دوباره تون اوپا!

و کای هم لبخند زد.برایان رو به چانیول گفت:آیرین نونا حالش خوبه؟!

چانیول با خصومت عمیقی که توی چشماش موج میزد گفت:خوبه!به لطف شما!!

برایان لبخند زد:بهش بگین دلم براش تنگ شده…یه روز میرم میبینمش!

چانیول گفت:شما مشکلی ندارین که ایشون برن دوست دختر بنده رو ببینن؟!

دایموند نگاهش کرد.و لبش رو از داخل گاز گرفت:من کی باشم که دخالت کنم

چانیول پوزخند زد:واقعا؟!خیلی اوپن مایند برخورد میکنین دکتر ایم!

برایان گیج گفت:مشکل چیه؟؟

چانیول با اخم گفت:با اجازه تون من مرخص میشم!!

و نگاهی به کای و چن انداخت ،سری تکون داد و از جمعشون رفت.

دایموند که تمام مدت دستشو مشت کرده بود.نگاهی به کای و چن انداخت و گفت:منم الان یادم اومد یه کاری دارم…با اجازه تون…خیلی از دیدنتون خوشحال شدم!

برایان:دایموند!

دایموند سریع گفت:تو برگرد…من کارم طول میکشه

و بی توجه به برایان که صداش میزد تند و تند ازشون دور شد و وقتی که در آسانسور در حال بسته شدن بود پرید داخل آسانسور و کنار چانیول ایستاد.چانیول که گیج این رفتار دایموند شده بود چند ثانیه نگاهش کرد و چیزی نگفت.دایموند نگاهی به شماره طبقه که به سمت همکف میرفت انداخت و برگشت به سمت چانیول و لباسشو زد بالا که چانیول از جا پرید:چیکار میکنی؟!

دایموند نگاهی به رد زخمش انداخت و آروم فشارش داد:کی بخیه هاتو کشیدی؟!

چانیول با اخم گفت:دو روز پیش!مردم و زنده شدم تا کشیدشون!محبور بودی اینقدر بخیه بزنی؟!مگه داشتی بالش میدوختی؟!

دایموند عصبی نگاهش کرد و دلش میخواست این آدم نمک نشناس رو خفه کنه اما گفت:معذرت میخوام که اندازه دسته یه بیل چاقو فرو رفته بود توی شکمت و نصف هیکلت خون ازت رفته بود!

چانیول به صورت عصبی دایموند نگاه کرد و فهمید نمیبایست این حرف رو به کسی که جونشو نجات داده بزنه اما دست خودش نبود…اون پسره باز عصبیش کرده بود!

نفسشو داد بیرون و روشو برگردوند.دایموند هم نگاهشو ازش گرفت و گفت:وقتی برگشتی رفتی دکتر؟!عفونت که نکرد؟!اذیتت کرد؟!

چانیول:رفتم دکتر…گفت کارت اونقدری خوب بوده که نیازی به نگرانی نباشه!حواسمم بهش بود!اتفاقی نیافتاد

و بعد برای اینکه حرص دایموند رو در بیاره گفت:در واقع آیرین خیلی حواسش بهم بود!مثل پروانه دورم میچرخید.

دایموند پوزخندی زد و گفت:خوبه…پس داره بهت ثابت میشه آیرین از من بهتره!

چانیول منظورش این نبود اما نتونست چیزی هم بگه و فقط عصبی گفت:اومدی اینجا که چی بگی؟!دوست پسرت ناراحت نمیشه؟!یا نکنه…اصلا بهش نگفتی بین من و تو چی بوده!شایدم واسش مهم نیست…امریکایی ها اینطورین دیگه!غیرت و این چیزا حالیشون نیست!!

تمام مدت با زدن این حرف ها نگاهش میکرد اما دایموند نگاهشو به زمین دوخته بود..چانیول ساکت شد و از سکوت دایموند تعجب کرد.میخواست دوباره چیزی بگه که دایموند آروم گفت:برایان دوست پسر من نیست!

چانیول شوکه گفت:چی؟!

دایموند آرومتر گفت:برایان دوستمه…مثل اسکای مثل ته هی مثل یونگی …دوست پسرم نیست…هیچوقت نبوده!نمیدونم چطوری این فکرو کردی که من و اون با همیم!ازت ناامید شدم…اون روزم که بخاطر کبودی گردنم بهم طعنه زدی…فکر کردی با برایان خوابیدم؟!واقعا…ازت ناامید شدم

آسانسور ایستاد و دایموند زیر لب گفت:من هرزه نیستم!هر آشغالی باشم با هر کسی از راه رسید دوست نمیشم و باهاش نمیخوابم…خودتو از بقیه سوا کن!تو شوهرم بودی!

و در باز شد و دایموند قدم به بیرون گذاشت اما از عقب کشیده شد و پرت شد گوشه آسانسور و لحظه بعد خودشو چسبیده به دیوار آسانسور دید در حالیکه لب های چانیول روی لب هاش قفل شده بودند

گیج چانیول رو که چشماشو بسته بود و سرش،رو حرکت میداد نگاه کرد.چانیول بی اونکه از بوسیدنش دست بکشه دگمه بالاترین طبقه برج رو زد.دایموند دستاشو روی سینه چان گذاشت و هلش داد اما چانیول محکم تر گرفتش و لبهاشو با حرص بیشتری بوسید…دایموند کوتاه نیومد و مشت های روی،سینه چان زد تا جداش کنه و چانیول بعد ازینکه یه بوسه طولانی ازش گرفت جدا شد و توی صورت دایموند وحشت زده ای که داشت میلرزید به نگاه کرد:واسه چی این حرفا رو میزنی؟!مگه واست مهمه که من چجوری فکر میکنم؟؟هان؟!مهمه؟؟

دایموند نفس حبس شده شو به سختی داد بیرون:…واسم مهمه که عوضی و هرزه فرض نشم!تو واسه خودت میبری و میدوزی و واینمیستی تا جوابتو بدم!

چانیول سرشو نزدیک تر برد:حالا گیرم که من تو رو عوضی و خراب فرض کنم…مگه نظر من واست مهمه؟!آره؟؟من واست مهمم؟؟حرف بزن!

دایموند زبر لب گفت:مـ…منظورت چیه؟!

چانیول آروم زمزمه کرد:ازم جدا شدی و رفتی یه جایی که دستم بهت نرسه…حالا پیدات شده و اینقدر عجیب رفتار میکنی…اول میگی ازم میترسی و دلت نمیخواد نزدیکت باشم…بعد میگی پامو از زندگیت بکشم بیرون چون الآن احساس خوشبختی داری…اما بعد مهربون میشی…میذاری ببوسمت…نگرانم میشی…وقتی اونطوری زخمی میشم نزدیکه که واسم پس بیافتی…شب بخاطرم تنهایی میمونی که مراقبم باشی و از نگرانیم خوابت نمیبره…نصفه شب میای بهم سر بزنی…بهم میگی میری چون نمیتونی وقتی کنارمی جلوم مقاومت کنی…میگی میری تا خوشحال کنار آیرین زندگی کنم…میگی همه این کارا بخاطر خودمه…حالا اومدی و میگی راجع بهت فکر بد نکنم چون تو تمام این مدت سمت کسی نرفتی…بالآخره تو کی هستی ایم دایموند؟!میخوای من کنارت باشم یا نباشم؟!ازم متنفری یا دوستم داری؟!کدومشو باور کنم؟!تو کجای زندگی منی دایموند؟!کجاشی؟!

دایموند که توی چشمای عصبی چانیول خیره مونده بود با صدای لرزونی گفت:فقط…ولم کن!

چانیول نفسشو داد بیرون…دیگه از عصبانیت خبری نبود…فقط با ناامیدی گفت:اینقدر ازم بدت میاد؟!

دایموند با چشمهایی که پر از اشک شده بودند آروم گفت:ازت بدم نمیاد!

چانیول توی چشماش نگاه کرد:پس چی؟!دوستم داری؟!…بگو…فقط یک جمله بگو منو دوست داری تا این مسخره بازی رو تمومش کنیم!

صداش لرزید:فقط ولم کن

چانیول توی چشمای پر از اشکش نگاه کرد:یه قطره اشک بریز ببین چیکارت میکنم!

با گفتن این جمله اشکهای نایاب دایموند ریختند:ولم کن…تورو خدا ولم کن

چانیول چونه شو گرفت و توی چشماش نگاه کرد:گفتن این جمله اینقد واست سخته؟!من اونقدرام ترسناک نیستم دایموند….من همونی بودم که قرار بود همسرت باشم…چرا رفتی…فقط همینو میخوام بدونم تا تموم این سد های مسخره بینمون رو بشکنم و فراموش کنم ولم کردی و رفتی…بنظرت احمقم نه؟!ولی واسم مهم نیست…اونقدر دوستت دارم که میتونم بخاطرت حماقت کنم

دایموند نگاهش کرد:جواب این سوالتو هیچ وقت نمیگیری چان!اینقدر تقلا نکن!

چانیول یقه شو توی دستش گرفت و گفت:دایموند!

در آسانسور باز شد و چانیول دستشو کشید و روی پشت بوم کشید.دایموند دستشو کشید و به سمت لبه پشت بوم دوید.چانیول وحشت زده صداش زد:دایموند!

دایموند روی لبه ایستاد با صدای لرزون گفت:میتونم همین الآن همه چیز رو برات تعریف کنم و بعد خودمو پرت کنم پایین.میخوای بشنوی؟؟

چانیول با ترس و نگرانی مدام پاهاش نگاه میکرد که قدم برنداره

_ایم دایموند!

دایموند:میخوای بدونی چی شد رفتم؟!…باشه بهت میگم…اما بهای دونستنش مردنمه…میخوای بدونی؟!

چانیول هم از استرس پاهاش به لرزه افتاده بود:بیا پایین…اینطوری نکن!

دایموند جیغ زد:هنوزم میخوای بدونی یا نه؟!…باشه میگم…چهار سال پیش من

چانیول داد زد:دهنتو ببند و بیا پایین دایموند…نمیخوام چیزی بشنوم!

دایموند چشماشو باز کرد و نگاهش کرد:پس دیگه حق نداری بپرسی چرا رفتم

چانیول تقریبا داشت دیوونه میشد:بیا پایین لعنتی!

دایموند یک قدم به جلو برداشت و چانیول به سمتش رفت و گرفتش محکم کشیدش پایین.با چنان عصبانیتی نگاهش میکرد که دایموند هم حتی ترسید.دستشو برد بالا که بزنه توی گوشش .دایموند هم چشماشو بست و منتظر کشیده شد اما خبری نشد.آروم چشماشو باز کرد و به چانیول نگاه کرد…نگاهش رنگ غم گرفت…چانیول داشت گریه میکرد…مردش بخاطر اون داشت اشک میریخت و خودش باعثش بود…صداش لرزید:گریه نکن!

چانیول مثل بچه های ده ساله اشکاشو با پشت دست پاک کرد و گفت:من با تو چیکار کنم؟!

دایموند هم انگار کنار چانیول فقط بتونه گریه کنه اشکاش ریختند:آیرین رو تنها نذار خب؟!برو با اون و کنارش خوشحال باش!اگه دوستم داری اینکاری کن…منم اونطوری راحت میرم

چانیول شونه هاشو با دستاش گرفت:کجا میخوای بری لعنتی هان؟!چیکار باید بکنم که بمونی؟!

چونه ش لرزید:ایندفعه…خودمم نمیدونم کجا قراره برم

چانیول:چـ…چی؟!

دایموند چشماشو بست و سرشو روی سینه چانیول گذاشت:بذار خیالم راحت باشه و برم خب؟!بذار…اینقدر عذاب وجدان نداشته باشم…بذار یه شب راحت بخوابم لعنتی!

چانیول گیج حرفهاش مونده بود…کجا میخواست بره؟!

دایموند آروم ازش جدا شد و نگاهش کرد:اینقدر بهم شک نداشته باش…نه برایان و نه هیچکس دیگه دوست پسر من نیست…هنوزم مرد ایده آلم رو پیدا نکردم…که بخوام عاشق بشم!

و تا کمر خم شد و آروم از کنارش رد شد که بره که چانیول گفت:دوستم داری…یا اینا از سر دلسوزیه؟!

دایموند به سمتش برگشت و لبخند تلخی زد:. خیلی خیلیاز خودم بیشتر…

و بی حرف راهشو کشید و رفت

دایموند دوستش داشت…اما نمیخواست کنارش باشه

میخواست بره….

چقدر چیدن تیکه های این پازل کنار هم ترسناک بود

∞∞∞∞

سرشو با دستاش گرفت و گیتار رو پرت کرد روی تختش:لعنتیییی!

بک که مشغول کار با گوشیش بود نگاهش کرد:هوی پسر چطوری؟؟

چانیول نگاهش کرد:هنگ کردم!!

بک لبخند زد و صاف نشست:تو همیشه هنگی!چی شده؟!با آیرین دعوات شده؟؟

چانیول پوزخندی زد:اون بلده قهر کنه آخه؟!

بک لبشو داد بیرون:پس با دکتر ایم به مشکل خوردی؟!

چانیول نگاهش کرد:اینجوری میگی فکر میکنم مثل این پادشاهای قدیمیم که ده تا زن داشتن!!!

بک خندید و صداشو کلفت کرد:عالیجنااااب یول!

چانیول هم خندید.بک هم همونطور گفت:تازه از نظر اری ها(EXOLs)من ملکه تم!!!!

چانیول ابروهاشو داد بالا:تو ملکه می؟!

بک لبخند زد:آره!چانبکیم دیگه!(ملکه کی بودی تو بک؟!:)))

چانیول زد زیر خنده و بک هم از خنده ش خندید.

چانیول گفت:روحم شاد شد هیونگ!

بک لبخند زد:خوبه…سخت نگیر چان!من معتقدم اگه تو و دکتر ایم مال هم باشین آخرش..مهم نیست سرراهتون چقدر مشکل باشه اما آخرش برمیگردین پیش هم!

چانیول آهی کشید:رفتارش عصبیم میکنه!از اون گذشته…نمیخوام دل آیرین بشکنه!

بک:پس دلشو نشکن!آیرین گناه داره…حتی اگه بخاطر دایموند دلشو بشکنی فک میکنی دایموند صد در صد باز برمیگرده پیشت؟!

چانیول:دقیقا بخاطر همین عصبیم!حتی اگه من الآن مجرد هم بودم بازم دایموند سمتم نمیومد!و نمیدونم چرا!

بک:پس آیرینو از دست نده!دایموند دختر عاقلیه…برای کاراش حتما دلیل خاصی داره!بذار اون روش خودشو در پیش بگیره…اگه سرنوشتتون بهم گره خورده باشه باز برمیگردین پیش هم!

چانیول لبخند زد:پس همینکارو میکنم!به تضمین تو!

بک قیافه شو جمع کرد:روی من حساب نکن که اِری ها اگه بفهمن بک داره به چان راجع به دوست دخترش راهکار میده کلا از چانبک ناامید میشن!

و چانیول باز هم از این شوخی های با نمک بک خندید

∞∞∞∞

وارد اتاقش شد و بلیط توی دستش رو انداخت روی میز.کراواتش رو شل کرد و نشست روی صندلی.بک سرکار بود و خودش هم تازه رسیده بود.صدای آیرین هنوزم توی گوشش میپیچید:

″_چاناااا!

_نونا! بازم همو دیدیم!

_یا به من نگو نونا احساس پیر بودن میکنم!

_چشم نمیگم! در ضمن شما اصلا پیر نیستی صحبتم نکن!

آیرین خندید و گفت:رفتم اس ام با منیجرتون حرف بزنم!

چانیول با تعجب پرسید:با منیجر ما؟!

آیرین:آره…خب ما ماه دیکه کامبک داریم و بهمون استراحت دادن!رفتم با منیجرتون صحبت کردم که اگه ممکنه…به تو هم یک کم استراحت بدن که…با هم بریم مسافرت!

چانیول متعجب گفت:مسافرت؟!کجاااا؟!

آیرین لبخند زد:ججو!اولش گفتم بریم یه مسافرت خارج از کشور اما هر چی فکر کردم گفتم اگه نزدیک تر باشه بهتره!گفتم با هم بریم مسافرت…استراحت کنیم و…بیشتر بهم نزدیک شیم!…تا آخر سال سه ماه بیشتر نمونده و ما حتی غذای مورد علاقه همم نمیدونیم!

چانیول لبخند زد و دستش دور گردنش انداخت:خب پس بریم!بیا با هم بریم ججو و ریلکس کنیم!بیشتر هم بهم نزدیک شیم!

آیرین لبخند زد و چال گونه چانیول رو بوسید:عاشقتم!

و چانیول هم لبخند مهربونی زد و آه کشید…″

به بلیطی که برای دو روز بعد رزرو شده بود نگاه کرد…قرار بود بیشتر به آیرین نزدیک شه و این یعنی آیرین به ازدواج فکر میکرد…خودش چی؟!اونم میبایست به ازدواج با آیرین فکر کنه؟!….میبایست به حرف بکهیون گوش بده و بیخیال باشه؟!…میبایست بیخیال دایموند شه؟!

پوزخند زد و آهی کشید:خود لعنتیشم همینو میخواد!ازدواج با آیرین

∞∞∞∞

_سونبه نیم!

دایموند سرش رو بلند کرد و با دیدن ته هی لبخند زد:از کی تا حالا من سونبه تو شدم؟!

ته هی هم لبخند زد و بغلش کرد:از وقتی که من تنبل بازی در آوردم و هنوز تخصصم رو نگرفتم!خوبی؟؟خونه زنگ زدم نبودی!

دایموند دستاشو توی جیبش کرد و گفت:به جای یکی از بچه ها کشیک وایستادم!توی خونه حوصله م سر میره!گرچه الآن باید برم خونه دیگه!

ته هی لبخند زد:باید برات به فکر شوهر باشم!

دایموند هم پوزخند زد.

_دکتر ایم!

هر دو برگشتند:برایان!

برایان لبخندی به ته هی زد و رو به دایموند گفت:سر موقع اومدم دیگه؟!

دایموند :آره…مثل همیشه!

و ته هی هم به دایموند و برایان نگاه کرد و لبخند زد.

_دکتر ایم!

ایندفعه هر سه از جا پریدند و به سمت چانیول برگشتند.

دایموند شوک زده گفت:سه تایی با هم قرار گذاشتین بیاین اینجا؟!

برایان و ته هی به هم دیگه نگاه کردند و چانیول گفت:میشه باهات صحبت کنم؟!

دایموند گیج نگاهش کرد.چانیول دستشو گرفت و به دنبال خودش کشید و از بیمارستان خارج شدند.ته هی و برایان گیج به هم نگاه کردند و برایان متعجب گفت:اینجا چه خبره؟!

چانیول تا پشت بیمارستان که محل پارک ماشین ها بود دایموند رو پشت سرش کشید و دایموند هم تقریبا پشت سرش میدوید تا بهش برسه:آی…دستمو کندی چان!

به محل مورد نظرش که رسیدند دستشو ول کرد و چرخید به سمتش.

دایموند اخم کرد:در خدمتم!بفرمایید!

چانیول پوزخند زد:نیشت تا حالا باز بود!باز به من رسیدی شدی بی اعصاب عالم؟!

دایموند دلخور گفت:دستمو کندی!توقع داری لبخند بزنم بگم دستت درد نکنه منو با خودت تا اینجا کشوندی؟؟

چانیول پوفی کشید و گفت:من یه مدت دارم میرم مسافرت!

دایموند لبخند زد و گفت:ججو؟؟

چانیول شوک زده گفت:تو از کجا میدونی؟!

دایموند با لبخند کمرنگش گفت:آیرین و برایان خیلی با هم صمیمین!برایانم آلو توی دهنش خیس نمیخوره بس دهن لقه!

چانیول اخم کرد:آهان!من خیلی ازین پسره خوشم میاد؟!هم آویزون توعه هم دور و بر آیرین میپلکه!شانس منو میبینی تو رو خدا؟!

دایموند لبخند زد و ناخودآگاه دست چانیول رو گرفت:برایان شاید خیلی احمق باشه ولی آدم بدی نیست!اینقدر ازش متنفر نباش!

چانیول که با حس سرمای دستای دایموند گیج شده بود آروم گفت:چرااینقدر یخی؟!

دایموند که متوجه کارش شده بود سریع دستاشو کشید:هـ…همینطوری…تو چیکارم داشتی؟؟

چانیول شونه هاشو گرفت و خم شد تا صورتاشون روبروی هم قرار بگیره:حق نداری این مدت جایی بری فهمیدی؟!حق نداری!

دایموند نگاهش کرد:چرا باید این قول رو بهت بدم!تو مسافرتت رو برو منم زندگیمو میکنم!

چانیول گفت:باز بحثو شروع نکن دکتر ایم!اینو بدون اگه آب بشی بری زیر زمینم ایندفعه پیدات میکنم!نگران نباش نمیخوام اذیتت کنم همونطوری که خودت فرمودی هم دارم میرم تا با آیرین باشم!تو فقط نرو خب؟!حتی اگه نمیخوای به دیدنت هم نمیام تا آرامش داشته باشی…فقط نرو خب؟!نرو!

دایموند نگاهش کرد و کم کم لبخند زد

چانیول چه میفهمید خودش به تنهایی معنی آرامش رو زیر و رو میکنه؟!

چه میفهمید وقتی چانیول هست بهترین لحظات زندگیشو میگذرونه؟؟

چه میفهمید حتی الآن که اینطوری عصبی شونه هاشو محکم گرفته دلش میخواد تا آخر عمرش همینطوری بایسته و نگاهش کنه؟!

چه میفهمید رفتن و موندنش دست خودش نیست؟!

چه میفهمید که اگه قرار باشه بره چانیول همون زیر خاک میتونه پیداش کنه فقط

_جایی نمیرم!

چانیول نفسشو داد بیرون و صاف ایستاد:مرسی!

دایموند سرشو خم کرد:لطفا خوش بگذرون!سلام منو به آیرین برسون

و میخواست بره که چانیول جلوتر رفت و آروم از پشت بغلش کرد:خیلی بی رحمی دایموند!

دایموند دندوناشو روی هم فشار داد و به سختی گفت:میدونم!

سرشو فرو کرد توی گردنش و نفس عمیق کشید:خیلی بیرحمی که موهاتو کوتاه کردی

دایموند زیر لب گفت:پشیمون نیستم!

چانیول چیزی نگفت و آروم گردنشو بوسید:منم از دوست داشتنت هیچوقت پشیمون نمیشم!

و آروم حلقه دستاشو باز کرد و صاف ایستاد.

دایموند آب دهنشو قورت داد.تعظیم کوتاهی کرد و آروم ازش دور شد.

چانیول نفسشو داد بیرون و کلافه دستشو بین موهاش کشید و زیر لب غر زد:

_این بک لعنتی خودش عاشق نشده که همچین راهکارای سختی میده؟!

∞∞∞∞∞∞

پیام رو خوند و جواب ته هی رو تایپ کرد:خل شدی ته هی!خل!

_خل خودتی! به منی که رابطه ی تو وچانیول رو دیدم دیگه نگو خل که میخندم بهت!

دایموند جوابش رو داد:احمق جون من و اون حلقه داده بودیم بهم!نامزد بودیم!دوتا لبخند ملیح بهت زده فکر کردی الآن عاشق و معشوق همدیگه این؟!

_دو تا لبخند کجا بوده؟؟کلی با هم حرف زدیم!

دایموند کلمات رو با حرص تایپ کرد:خیلی احمقی کیم ته هی !سی سالته ولی مثل دخترای پونزده ساله رفتار میکنی!

_تو مشکلت چیه دایموند؟!ناراحت میشی اگه منو برایان قرار بذاریم؟!نکنه دوستش داری هوم؟؟

دایموند پوفی کشید و با حرص برقراری تماس رو زد.با چت کردن نمیشد باید قانعش میکرد!

به ثانیه نرسید که ته هی جواب داد:هان؟!مشکلت چیه؟!

دایموند نفس عمیقی کشید و گفت:ته هی ما توی کره بزرگ شدیم!روابط امریکایی ها خیلی خیلی باز تر از روابط کره ای هاست!نمیتونی تصور کنی چقدر باهم راحتن!من نمیخوام فکر کنی عشقه و بعد بفهمی برایان فقط تو رو دوست خودش میدونسته و ضربه بخوری!صبر کن تا از حس هر دوتون مطمئن شی بعد بهش فکر کن!فکر میکنی من خوشحالم نمیشم ببینم تو اون با همین؟!من فقط میخوام فرق بین عشق و دوستی رو درست بفهمی!طرفت کره ای باشه راحتی…چون میفهمی احساسش چه جوریه…اصلا زبونشو راحت میفهمی…اما برایان فرق میکنه…اون با همه خوب رفتار میکنه!اگه از کسی خوشش بیاد اینقدر بهش پیله میشه تا باهاش دوست بشه اما نمیتونی اسم احساسش رو عشق بذاری…همونطوری که منو اون الآن عاشق هم نیستیم!من میخوام چشماتو باز کنی و بی جنبه بازی در نیاری!

ته هی که تمام حرفهای دایموند رو به دقت گوش میداد بعد از تموم شدن حرفهاش آروم گفت:واقعا؟!…آخه…خیلی خوب رفتار کرد باهام!

دایموند:اون با همه خوب رفتار میکنه ته هی!به قول خودت جنتلمنه دیگه!

ته هی آهی کشید:خب…پس باشه!حواسمو جمع میکنم تا فکرای بیخود نکنم!

دایموند لبخند رد:آفرین دوست خودم

در با صدای وحشتناکی باز شد و دایموند گیج به برایان که توی چهار چوب در ظاهر شد نگاه کرد.

_چیزی شده؟!

اما برایان فقط با خشم خیره شده بود به دایموند.دایموند گفت:من بعدا بهت زنگ میزنم ته!خداحافظ.

و قطع کرد و موبایلش رو انداخت روی میز.

_برایان چرا منو هیچین نگاه میکنی؟؟این چه طرز باز کردن دره؟؟

برایان که از عصبانیت نفس نفس میزد در رو بست و مثل یه ببر زخمی آروم آروم نزدیک میزش شد.دایموند گیج نگاهش میکرد و با خودش فکر میکرد حتی اگه حرفاشو هم شنیده باشه دایموند حرف بدی نزده که برایان اینطور خصمانه نگاهش میکنه!

ابروشو داد بالا و با خودش گفت″نکنه واقعا ته هی رو میخواد؟!″

با تعجب گفت:چته برایان؟!بیا منو بخور همینجا!!!

برایان از بین فک منقبض شده اش غرید:این پارک چانیول اکسو…دوست پسر سابقته؟!

چشمهای دایموند درشت شدن و با لکنت گفت:چـ…چی؟!

برایان مشتشو کوبید روی میز و خم شد به سمت دایموند و آروم گفت:اون مرتیکه عوضی که باعث شد تو دیگه نخندی پارک چانیوله؟!

دایموند گیج آروم آروم پلک زد و چیزی نگفت.

برایان عصبی تر گفت:و اون دختری که بخاطرش…روی تو پا گذاشت…همین آیرینه؟!

دایموند آب دهنشو قورت داد و آروم پلک زد.

نیازی به تایید یا تکذیب نبود…همین حد از ترس و رنگ پریدگی مهر تاییدی بود بر تمام فرضیات برایان

صدای برایان توی گوش دایموند پخش شد:

دوست دارم بدونم اون آشغالی که ولت کرده و قلب کوچیکتو شکسته کی بوده دایموند…اونموقع حتما پیداش میکنم و بدبختش میکنم! حتی اگه زندگی خودمم بخاطرش نابود بشه مهم نیست…من اون عوضیی که قلبتو شکونده بدبخت میکنم…قسم میخورم که اینکار رو بکنم…″

پایان قسمت سی و یک

کامنت نمیذارین از دستتون چیکار کنم؟! 🙁



guest
6 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Rozhi
Rozhi
2 سال قبل

اونی رگباری آپ کردی نفهمیدم کدوم قسمت نظر بدم 😀
عالی عالی عالی….
دایموند که خوب شده پس چرا از چانی دوری میکنه؟
برایانا جان شومو بشین سرجات الکی غیرتی نشو دایموند خودش چانی رو ول کرده… هرچی میام هیچی نگم
و آیرین… خوبه ها… ولی من ندوست… دلیلمم که واضحه. چانیول دایموند مال همن… راستی از دو کفتر دیگر چه خبر؟ کی عروسیشونه انشالله؟
منتظر ادامه اممم….

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
2 سال قبل

خخخ عزیزم 😀
چون هنوز خوب خوب نشده و در ضمن چانیول دوست دختر داره در حال حاضر…میخواد دل آیرین نشکنه 🙁 عاح
برایان بچه پررو
وای دو تا کفتر
بزودی ایشالله 🙂
عاخرای داستان اون دوتا هم عروسی میگیرن به امید خدا 😀
قربانتتتتت بوج بوووج

Olivia
Olivia
2 سال قبل

یه سوال.اون تیکه ای که از دایموند عکس مینداختن کجا بود؟چه مراسمی بود؟

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

مراسم خاصی نبود رفته بودن عکسبرداری کلا!ازینایی که میرن آتلیه و ازشون عکس میگیرن واسه مجلات و این حرفا

Olivia
Olivia
3 سال قبل

یوهاهاها برایان غیرتی میشود.
میریم که حقایق رو داشته باشیم
الان یک مشت در صورت چانیول بدبخت فرود می آید 🙁
بی صبرانه منتظر قسمت بعدم

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
2 سال قبل

برایان بچه پررو 😀 😀 😀 😀
چانیول بدبخت از زمین آسمون واسش میباره 🙁 🙁 🙁
بلی قسمت بعددد ببخشید دیرم شد