153 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 30

قسمت ۳۰ 🙂

کاور جدید:)

آخرین کاور داستان 🙁 🙁 🙁

از نفس افتاده_قسمت+سی ام+

 

دو تا از مردها با برانکارد وارد کلینیک شدند و خوابوندنش روی تخت.ته هی پشت سرشون وارد شد و به سمت دایموند رفت.دایموند که تقریبا روحی توی بدنش نمونده بود خیره به چانیول غرق خون مونده بود و آروم پلک میزد.صدای گریه یری هم از روی حیاط روی اعصاب نداشته همه شون خط می انداخت. ته هی شروع کرد به حرف زدن: زخمشو پانسمان کردم که خون بیشتری ازش نره ولی تجهیزات نداشتم…. توی اون خاک و کثیفی نمیشد بخیه زد!بدون عکسبرداری نمیشه نظر قطعی داد اما طبق اون چیزی که فهمیدم احتمالا طحالش پاره شده

دایموند آروم گفت:اتاق عملو آماده کنین!

ته هی گفت:بذار عمل رو من انجام میدم…بهم اعتماد کن!

دایموند بی توجه بهش گفت:یکی این یری رو ساکت کنه!بیمار رو ببرین اتاق عمل تا من حاضر میشم!

ته هی عصبی گفت:دایموند!

اما دایموند انگار که نمیشنید رفت تا آماده بشه…ته هی هم پشت سرش رفت و مشغول آماده شدن شد…از پس دایموند برنمی اومد…اما میبایست اوضاع رو کنترل کنه

∞∞∞∞

نوری که توی چشمش میخورد اذیتش میکرد.چشماشو آروم باز کرد و اطرافش رو نگاهی انداخت…اول از همه متوجه درد وحشتناک توی پهلوش شد و آخش در اومد.چشماشو چرخوند و به اتاق خالی و تقریبا تاریکی که فقط یه لامپ کم نور روشن بود نگاه کرد و چشماش که عادت کرد متوجه سر یه دختر شد که گذاشته بود روی تخت و دستشو محکم گرفته بود.

با اون یکی دستش آروم دست کشید روی موهای دخترک که تکون آرومی خورد و سرشو بلند کرد.زیاد طول نکشید تا موقعیتش رو فهمید و نگران گفت:بیدار شدی؟!

چانیول لبخندی زد و دایموند رو نگاه کرد:تو نجاتم دادی؟!

دایموند بی توجه به حرفش سرم و بعد با گوشی ضربان قلب و فشار خونش رو چک کرد و وقتی دید همه چیز معمولیه نفسشو داد بیرون و نشست روی صندلی.

چانیول:یری خوبه؟!

دایموند:خوبه!از بس عر زد دیوونمون کرد!

چانیول لبخند زد:تو هم عر زدی؟!

دایموند آروم پلک زد.نفس کشیدنش اونقدر آروم بود که چانیول حس میکرد شاید اصلا نفس نمیکشه!

آروم گفت:نگرانت کردم!ببخشید

دایموند باز هم چیزی نگفت و نگاهش کرد…به صورت پر از زخم و کبودیی که تمام زندگیش توش خلاصه میشد نگاه کرد.

چانیول دستشو دراز کرد و دست یخ زده دایموند که با آخرین قدرت مشت شده بود رو گرفت:من اینجام!تو نجاتم دادی…جونمو مدیونت شدم دکتر ایم!

حالا علاوه بر دستش منقبض شدن فکش هم اضافه شده بود.

چانیول گفت:هیچی نمیگی؟!

دایموند:دست منو از پشت بستی!

چانیول:از چه نظر!

دایموند:اینکه جونت واست بی اهمیته!

چانیول لبخند زد:نه بابا بی اهمیت نیست!من چمدونستم اینا اینقدر وحشین!فکر میکردم منو ببینن برن رد کارشون!

دایموند پوزخند زد:ببخشید شما هرکولی چیزی هستین که ازتون بترسن برن؟!

چانیول:نه امروز فهمیدم که نیستم!

دایموند از لحن احمقانه چانیول خنده اش گرفت.چانیول ادامه داد:میبایست بجای خفن بازی دست یری رو بگیرم و الفرار!!

دایموند نگاهش کرد و آه کشید.

چانیول دستشو بلند کرد و گونه دایموند رو نوازش کرد:وقتی اینجوری نگرانم میشی دلم میخواد هی یه طوریم بشه تا حواست جمع من بشه!

دایموند اخم کرد:این حرف بود الآن زدی؟!

چانیول لبخند زد و موهاشو زد پشت گوشش:دایموند من

دایموند سرشو نزدیک تر برد .چانیول با تصور اینکه دایموند میبوسش دلش ضعف رفت و چشماشو بست اما گرمی لبهای دایموند روی پیشونیش هم شوکه ش کرد و هم بیشتر واسه ش ضعف کرد.

ازش جدا شد و آروم گفت:لطفا خوب بمون!

و از جاش بلند شد و بیرون رفت.قلب چانیول بخاطر این شیرین ترین بوسه عمرش تند تند میزد و دستشو گذاشت روی سینه ش و نفس عمیق کشید

از دردی که داشت ناراضی نبود…حداقل تا وقتی که دایموند رو بهش نزدیک میکرد

چند دقیقه ای گذشت تا دایموند برگشت و به سرم چانیول که تموم شده بود نگاه کرد.خم شد و به آرومی سوزن رو از دستش در آورد و گفت:میتونی بلند شی؟!

چانیول دست گذاشت روی پهلوش و آروم بلند شد.از درد صورتش توی هم جمع شد اما به دایموند لبخند زد:میتونم بلند شم اما رانندگی فکر نکنم!

دایموند اخم کرد:کسی هم نخواست تو بااین حالت بشینی پشت فرمون!بهم تکیه کن بریم!

چانیول بهت زده گفت:یا خدا!پیاده؟!قصد جونمو کردی؟!

دایموند نفسشو داد بیرون:توی سرتم زدن چان؟!بیا بریم سوار ماشین شیم دیگه!من رانندگی میکنم!

چانیول رو برخلاف مخالفتش تکیه داد به خودش و تا ماشین با هم رفتند.چانیول سوار شد و بعد دایموند هم ماشین رو دور زد و سمت راننده نشست.

چانیول نگاهش کرد:آیگو!رانندگی بلدی جوجه؟!

دایموند اخم کرد:ببخشید من چند وقت دیگه ۳۰ سالم میشه ها!رانندگی بلد نباشم؟!

چانیول لبخند محوی زد و توی دلش قربون صدقه ش رفت.یه دفعه دایموند به سمتش خم شد و چانیول که توقع نداشت دایموند اینقدر زود باهاش راحت رفتار کنه جا خورد.گیج به صورتش که توی چند میلیمتریش بود نگاه کرد و وقتی دستش به سمت کمربند رفت لبخند زد.

دایموند نگاهش کرد:اینطوری نگاهم میکنی حس میکنم یه دختری و منم میخواستم وارد حریم شخصیت بشم!

و کمربند رو براش بست و به حالت اولش برگشت.

چانیول با شیطنت گفت:من مشکلی ندارم اگه بخوای وارد حریم شخصیم بشی!!

دایموند هم در حالی که استارت میزد گفت:میترسم موقعی که دارم وارد حریمت بشم بخورم به زخمت و بخیه هات باز شن!!!

چانیول از این حاضر جوابی دایموند خنده اش گرفت و بااینکه دردش میگرفت به سختی خندید.

دایموند آینه رو تنظیم کرد و گفت:اونطوری هم نگام نکن بذار درست رانندگیمو بکنم!

چانیول لبخند زد.حقیقت این بود که اگه میگفتن دیدنی ترین صحنه دنیا چیه؟!میگفت نیمرخ دایموند وقتی بااون هیکل ریزه میزه ش توی صندلی ماشین فرورفته و محکم فرمون رو گرفته و هی آینه بالای سرش رو نگاه میکنه

بر خلاف حرف دایموند چانیول تمام مدت با عشق نگاهش کرد و وقتی رسیدند دایموند ماشین رو خاموش کرد و کمربندش رو باز کرد.چانیول گفت:مال منم باز کن خب!

دایموند نگاهش کرد:بستنش سخته!باز کردنش فقط باید این دگمه رو فشار بدی که!

چانیول گفت:من ضعف دارم!همینم برام سخته!

دایموند قیافه ش توی هم جمع شد:جون خودت!

و خم شد و کمربندش رو زد که چانیول هم سریع خم شد و سمتش و لباشو بوسید.

دایموند که ازین کارش جا خورده بود صاف نشست و گیج نگاهش کرد:دیوونه شدی؟!یکی میبینه!

چانیول نزدیکتر شد ،یقه لباسشو گرفت و کشید سمت خودش:به درک!ببینه!!!

و لبهاشو روی لبهای دایموند قفل کرد.دایموند بیحرکت چشماشو بست و کمربند رو که گرفته بود آروم از دستش رها شد.چانیول آروم لبهاشو بین لبهای ظریف اون دختر حرکت میداد و اهمیت نمیداد اگه دایموند هیچ همکاریی باهاش نمیکرد…همینکه پسش نمیزد کافی بود…میتونست تا آخر عمر با این عشق یک طرفه ای که نسبت بهش داشت ادامه بده…میتونست جای جفتشون عاشقی کنه

واسش عجیب نبود که چطور بااین همه گذشت زمان هنوزم دیوونه وار میخوادش…فقط نمیدونست این عطش عجیبی که روزبه روز نسبت بهش بیشتر میشد رو چجوری کنترل کنه

فقط نمیدوست چطور چهار سال بدون چشیدن این طعم تونسته تحمل کنه و حتی از تصور اینکه یه روز دوباره نتونه این لبهارو ببوسه نفس کم می آورد

نفس کشیدن براش بی اهمیت شده بود…حتی اگه میخواست میتونست ساعتها بی وقفه فقط به بوسیدنش ادامه بده اما نمیخواست دایموند اذیت بشه..آروم خودشو کشید عقب.پیشونیشو چسبوند به پیشونیش و آروم نفس کشید:مرسی که نجاتم دادی

صدای دایموند باز هم بغض داشت:مرسی که زنده موندی

چانیول آروم پلک زد و شیرین ترین لبخندشو بهش زد.

دایموند آروم ازش فاصله گرفت،در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.به سمت چانیول رفت و گفت:بهم تکیه کن!

چانیول که در حقیقت تصمیمی برای تکیه کردن به اون کوچولو نداشت اما نتونست از بغل کردنش بگذره

خم شد تا دستشو بندازه دور گردنش اما صدای مینهو از دور اومد:اومدین؟!…

چانیول صاف ایستاد:هیونگ!

یری با شنیدن صدای مینهو دوید به سمتشون و دوباره زد زیر گریه:اوپا!

چانیول لبخند زد:من حالم خوبه دختر!اینقدر گریه نکن!

دایموند گفت:حالا که مینهو اوپا اومد…من دیگه میرم!مراقب خودت باش!

و خم و راست شد و سریع از جمعشون دور شد.چانیول رفتنشو نگاه کرد و یری بینیشو بالا کشید و گفت:وای…اوپا این دایموند تقریبا مرد!

چانیول به سمتش برگشت:چی؟!

یری فین فین کرد:وقتی ته هی اومد من خیلی تعجب کردم.ماخیلی نزدیک کلینیک بودیم و منطقی بود دایموند خودشو برسونه!اما وقتی رسیدیم کلینیک واقعا شوکه شدم…دایموند جوری سفید شده بود که میتونم بی اغراق بگم از تو هم رنگش بیشتر پریده بود!وقتی داشت میگفت اتاق عملو آماده کنن اصلا یه آدم دیگه شده بود!همه ترسیده بودیم که چطوری با این لرزش واضح دستاش میخواد عمل کنه!اینقدر ته هی گفت بذاره خودش عمل رو انجام بده آخرم نذاشت خودش رفت توی اتاق عمل!وقتی بهوش اومدی انگار یکی با سرنگ روح بهش تزریق کرد….تمام مدت هی می اومد بالای سرت نفس کشیدنت رو چک میکرد.نمیدونی وقتی پرستار صورت خونیتو پاک میکرد چجوری نگاهت میکرد…من که کلا داشتم گریه میکردم با دیدن دایموند خودمو یادم رفته بود و براش آب قند میبردم!آخرم وقتی دید دیروقته همه مون رو بزور راهی کرد برگردیم و گفت وقتی بیدار شدی خودش حواسش هست و میارت!حالا چقدر رنگ و روش بهتر شده بود خداروشکر…نمیدونستیم نگران تو باشیم یا اون!

چانیول با شنیدن این حرفها ناخودآگاه برگشت و چادرشون رو نگاه کرد و آه کشید…دایموند دوستش داشت؟!یااینا از سر وظیفه بود؟!باید چیکار میکرد؟!داشت از عشقی که بهش داشت میمیرد اما میتونست باز به آدمی که یک بار بهش پشت پا زده بود باز اعتماد کنه؟!…اگه باز اعتراف میکرد و برمیگشتن با هم…و اگه باز دایموند میذاشت میرفت چی؟!

باید چیکار میکرد؟!

∞∞∞∞

غلت دیگه ای زد….کلافه سرشو توی بالش فرو کرد و دلش میخواست از خستگی جیغ بزنه اما یری داشت خواب هفت پادشاه رو میدید و دلش نیومد.

از جاش بلند شد و وقتی ساعت که ۴ صبح رو نشون میداد رو دید عصبی تر شد.

کفشاشو پوشید و اومد بیرون.با فکر اینکه ″مریض نیاز به مراقبت داره دیگه…″به سمت چادر چانیول رفت اما صدای خود چانیول از جا پروندش:چرا نخوابیدی؟!

برگشت به سمتش:تو چرا بیداری؟!

چانیول لبخند کمرنگی زد و به سمتش اومد:آی…خیلی درد میکرد!نمیتونستم غلت بزنم اصلا!رو مخم بود!

دایموند نزدیک تر شد:یعنی از وقتی اومدی داری درد میکشی؟!یک کلمه نمیتونستی بهم بگی؟!

چانیول لبخند زد:فکر میکردم خوابی!گفتم بعد ازین شوکی که به وارد شده راحت بخوابی!

دایموند هوفی کشید:واقعا که!احساس کردم مدرکمو الکی گرفتم!!!

چانیول لبخند زد و گفت:بشینیم!

و دایموند سر تکون داد و کنارش رو نیمکت وسط کمپ نشست.

چانیول:کجا میرفتی؟!

دایموند لبشو با زبون تر شد:خب…دستشویی!

چانیول:راه دستشویی اونوریه!

دایموند:خب آره…تاریک بود راحت نمیدیدم!

چانیول:حق باتوعه…ولی از کی تاحالا با تجهیزات پزشکی میری دستشویی؟!

و به کیفش اشاره کرد.دایموند اخم کرد و روشو برگردوند.چانیول از حرص خوردنش خنده ش گرفت:اگه میخواستی بیای معاینه ام کنی خب بکن!

دایموند همونطور با اخم گوشیش رو برداشت و گذاشت توی گوشش.سرش رو گذاشت روی سینه چان و گوش داد.

چانیول لبخند زد:میشنویش؟!

دایموند نگاهش کرد.

چانیول:واسه تو میزنه!

دایموند سرشو انداخت پایین و گوشیشو جمع کرد.بعد از گرفتن فشار خونش وسایلش رو جمع کرد و سرنگی در آورد.چانیول:شوخی کردم بابا!میخوای بزنی سوراخم کنی؟!

دایموند که حواسش به شوخی چانیول نبود آروم گفت:میخوام بهت مسکن بزنم دردت آروم شه!

چانیول گفت:اما من به شکم بخوابم میپوکم ها!

دایموند بدون اینکه نگاهش کنه گفت:میزنم توی بازوت!بازوتو منقبض نکن!

و آستین تی شرتش رو بالا زد و سرنگ رو فرو کرد توی دستش.چانیول که درد خفیفش رو احساس نمیکرد به صورت جدی دایموند که با اون چیزی که سر شب بود خیلی فرق میکرد نگاه کرد و گفت:ممنونم!

دایموند زیر لب زمزمه کرد:خواهش میکنم!

و بقیه وسایلش رو چپوند توی کیفش!

دوباره نشست کنار چان اما ایندفعه دیگه هیچ حرفی نمیزد.چانیول آروم گفت:ناراحتت کردم؟!

دایموند:نه…تو هیچ وقت منو ناراحت نمیکنی!

چانیول:اما چرا ناراحت بنظر میرسی؟!

دایموند سرشو به اطراف تکون داد:ناراحت نیستم!بهش فکر نکن!

چانیول که میدونست دایموند واضحا داره دروغ میگه گفت:خب بگو چی شدی دیگه!!!

دایموند سرشو به اطراف تکون داد:باور کن هیچی نیست!بیخیالش شو!

چانیول نفسشو داد بیرون و دیگه چیزی نگفت.

چند دقیقه ای توی سکوت گذشت تااینکه دایموند گفت:یک هفته دیگه برمیگردیم خونمون!

چانیول نفسشو داد بیرون:اوهوم…خیلی زودتر از اونی که تصورش میکردم گذشت!

دایموند:شاید چون خوش گذشته!

چانیول:آره…اگه قرار بود بد بگذره این سه ماه اندازه سه سال کش می اومد!

دایموند سرشو تکون داد:خوشحالم که همه چیز خوب پیش رفت!همه خیلی خوب بودن

چانیول لبخند زد:دوگی هم خوب شد!

دایموند بی اونکه بخنده سر تکون داد:۹۰ درصد خوب شده…بااین حال بازم باید بسپرم گروه بعدی که میان بهش سر بزنن!

چانیول نگاهش کرد.میگفت ناراحت نیست اما حتی یه لبخندم نمیزد!

چانیول آروم پرسید:چرا اینقدر عوض شدی؟!

دایموند گفت:میخواستم یه جوری عوض شم که دیگه نشناسیم…اما نشد…ولی،بعدش تصمیم گرفتم جوری عوض شم که دیگه عاشقم نشی!

چانیول:بازم نشد!

دایموند:من تلاش میکنم که بشه

چانیول گفت:اینکه دوستت دارم اذیتت میکنه؟!

دایموند نفسشو داد بیرون…میخواست بگه″نه،اینکه من اینقدر دوستت دارم اذیتم میکنه..″اما چیزی نگفت و فقط به زمین خیره موند. نفسشو داد بیرون و بعد از چند دقیقه آروم پرسید:حلقه مو چیکار کردی؟!فروختیش؟!

چانیول چند ثانیه ازین سوال یهویی دایموند مکث کرد:خودت چی فکر میکنی؟!

دایموند بدون اینکه نگاهش کنه آروم گفت:من فکر میکنم هنوز داریش…ولی چون دلت نمیخواست زیاد یادم بیافتی یه جا قایمش کردی که زیاد چشمت بهش نمیافته!

چانیول لبخند کمرنگی زد:خوب منو شناختی پس!

دایموند سرتکون داد:اینقدر میشناسمت که میدونم حتی اون تیکه کاغذی که روش نوشته بودم دنبالم نیا رو هم نگه داشتی!مثل احمقا!

چانیول لبخند زد:حافظه ت خیلی خوب کار میکنه!

دایموند آروم پلک زد:حافظه من مثل یو اس بی میمونه!خیلی سخت فراموش میکنم!

و زیر لب گفت:چهار ساله دارم سعی میکنم فراموش کنم

چانیول آه کشید و چیزی نگفت.

دایموند بعد از مکث طولانیی زیر لب زمزمه کرد:برمیگردم

چانیول گیج گفت:کجا برمیگردی؟!

دایموند دوباره زل زده بود به پشت دستاش و آروم حرف میزد:برمیگردم امریکا!کارمو اینجا انجام دادم…سوهو اوپا هم حالش خوب شده…فقط کافیه ماهی یه بار بره بیمارستان چکاپ شه…کارامو میکنم و برمیگردم امریکا!اونجوری بهتره!!

چانیول اخم کرد:داری تهدیدم میکنی؟!

دایموند لبخند تلخی زد و آهی کشید:تهدید نمیکنم…من از پس خودم برمیام!چهار سال تنها بودم و ککم هم نگزید…ولی با سه ماه کنارت بودن باز داره همه چیز خراب میشه!از پس خودم بر میام ولی وقتی که تو نباشی!وقتی هستی اراده مو ازم میگیری!نمیتونم خودم باشم!

چانیول گیج به دایموند نگاه کرد…اعتراف ازین واضح تر؟!

دایموند گفت:من میرم…تو هم با آیرین ازدواج کن!مطمئنم خوشبخت میشی!باید منو فراموش کنی…اون یه فرشته است!مطمئنم اون دیگه قدرتو میدونه…کنارت میمونه و کم کم جای خالی منو پر میکنه…حتی بیشتر از اون…من شک ندارم که اون میتونه بیشتر عاشقت کنه…اون لیاقت عشق تورو داره…تو هم همینطور…من میرم…تو هم خوشبخت شو!این بهترین راهه!

چانیول عصبی گفت:داری میبری و میدوزی…اصلا منو در نظر میگیری؟!

دایموند زمزمه کرد:فقط دارم تو رو در نظر میگیرم که میرم!

چانیول چشماش درشت شدند:نکنه…چهار سال پیشم که رفتی..بخاطر من بوده؟!

دایموند لبخند تلخی زد:اون مال گذشته هاست….حتی اگه کارم اشتباهم بوده باشه دیگه الآن فرقی به حال هیچکدوممون نمیکنه…مهم الآنه که چه تصمیمی میگیرم…منم بهترین تصمیمو میگیرم…نگرانم نباش!

چانیول پوزخند زد:بهترین تصمیم همیشه اینه که منو بذاری و بری آره؟!واست مهم نیست من بی تو نمیتونم؟!

دایموند بی روح با ناخن هاش بازی میکرد و گفت:میتونی…فکر میکنی نمیتونی اما میتونی!منم فکر میکردم نمیتونم…فکر میکردم پام برسه امریکا از دلتنگی میمیرم…فکر میکردم دو روز نشده جا میزنم و برمیگردم!اما تونستم…چهار سال بدون تو زندگی کردم و حالا روی پاهای خودم ایستادم!تنها تغییری که کردم این بود که دیگه نتونستم گریه کنم…خنده هم همینطور…وگرنه نمردم که…آدم اگه گریه نکنه و نخنده هم که مشکلی پیش نمیاد…میاد؟!تو هم تونستی…ازین به بعدشم میتونیم!تازه میدونی چیه؟!….اون دفعه اولین بار بود…خیلی سخت تر بود اما حالا که یه دفعه طعمشو چشیدیم دیگه میدونم اونقدرا هم سخت نیست!بالآخره امروز نشد…فردا دیگه بهش عادت میکنیم

چانیول نگاهش کرد.دایموند چرا مرده بود؟!چرا اینطوری میکرد؟!…دقیقا چه بلایی سرش اومده بود که همه چیز براش رنگ باخته بود..؟!

دایموند آهی کشید:میتونیم فکر کنیم چقدر خوشبخت بودیم که یه دفعه سر راه هم قرار گرفتیم تا معنی عشق رو بفهمیم!اما بالآخره هر چیزی یه پایانی داره…اگه ما از هم جدا شیم دنیا به آخر نمیرسه که…تو کنار آیرین میتونی خوشحال زندگی کنی…من که همچین تحفه ای نیستم که اینقدر عاشقمی..آیرین خیلی بهتره…منم که فکر نکنم دیگه بتونم خوشحال باشم اما همینکه برم و از دور بفهمم تو هم خوشحالی کافیه…منم باید تاوان اشتباهاتمو بدم دیگه!اشتباه شکستن دل تو رو..

دایموند همیشه اینطوری بود…حرف نمیزد…اما اگه چیزی روی دلش سنگینی میکرد و آدمش رو پیدا میکرد حرف میزد…حرف هاش هم اونقدر درد داشتن که گریه طرف مقابلشو در می آوردن اما خودش ذره ای اشک نمیریخت

چانیول میخواست حرفی بزنه اما چیزی نداشت بگه…دردناکی حرف های دایموند باعث شده بود حتی جای زخمشم درد بگیره

دایموند آروم گفت:بعدا وقتی با آیرین ازدواج کردی…یه مدت که گذشت بهش بگو اونموقع که دوست پسرش بودی توی روستا دو بار منو بوسیدی…ازش معذرت بخواه که بهش خیانت کردی…از طرف منم بخواه…من مطمئنم میبخشت

آه کشید:تو هم منو ببخش…شاید راهی که انتخاب کردم بدترین راه ممکن بوده باشه اما ازش پشیمون نیستم…ولی اگه فرصتش پیش نیومد که دیگه همو ببینیم…امیدوارم ببخشیم

سرشو تا آخرین حد ممکن خم کرد و کیفشو برداشت تازه برگرده چادرش اما چانیول مچشو گرفت و کشیدش به سمت خودش.آروم دم گوشش زمزمه کرد:بعدا از آیرین معذرت خواهی میکنم که بهش خیانت کردم….و بهش میگم که توی روستا سه بار بوسیدمت!

و قبل ازینکه دایموند حتی تعجب کنه لبهاش بین لبهای چانیول گیر افتاد

چشماشو بست…میگفت براشون ساده تره که دوباره از هم جدا شن اما دروغ میگفت

میتونست تصور کنه یه روز دیگه بیاد که کسی مثل این آدم نباشه که با این صدای بم جذاب″نفسم″ صداش کنه؟!

یا کسی پیدا بشه مثل این مرد که هر دفعه اینطوری حریصانه ببوسش؟!

میتونست به این فکر کنه که کسی پیدا شه مثل این مرد که باهاش مثل یه شیء قیمتی رفتار کنه یا جوری نگاش کنه انگار باارزشترین جواهر دنیاست؟

میتونست کسی رو داشته باشه مثل این مرد که دلش واسه تفاوت قدشون ضعف بره و بتونه مثل یه بچه دو ساله روی دستاش بلندش کنه و روی هوا بچرخونش؟؟

میتونست چانیولی داشته باشه که براش آهنگ بسازه و اولین نفر آهنگاشو برای اون بخونه؟!که بخاطرش سریال عاشقانه بازی نکنه و بخاطرش هیچکس دیگه رو…حتی توی فیلم هم نبوسه؟؟

میتونست کسی باشه با این مشخصات؟!که پارک چانیول باشه و دایموند برای کنارش بودن بمیره؟!

نمیتونست…پس چه بلایی سرش می اومد؟؟وقتی هنوز دلتنگیاش رفع نشده بود و باز قرار بود از هم جدا شن…میتونست تحمل کنه؟!یا ایندفعه دیگه کمرش میشکست؟!

چونه ش لرزید…دستاشو فرو برد بین موهای چانیول و آروم نوازششون کرد.چانیول هم که انگار نه انگار دایموند تا حالا حرف از جدایی میزد جوری میبوسیدش که دلش میخواست دایموند رو توی خودش حل کنه…..جوری که دایموند دیگه حرف از رفتن نزنه…دیگه تنهاش نذاره…دیگه نره…که این دختر لعنتی دیگه نره

دایموند با ملایمت ازش فاصله گرفت و توی چشماش نگاه کرد:بهش بگو سه بار شد

چانیول گفت:میگم!

دایموند نگاهشو به سختی ازش گرفت و آروم گفت:مسکنت الآن دیگه اثر میکنه..برو و استراحت کن

و کیفش رو روی دوشش انداخت و بلند شد.هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای چانیول بلند شد که آروم گفت:برمیگردی…بااون پسره؟!

دایموند عقبگرد کرد و نگاهش کرد:برایان؟!

چانیول پوزخند زد و آه کشید:میگی همه چیز بخاطر خودمه..اما همه چیزم نیست!یه گوشه ایم برمیگرده پیش اون پسره

دایموند گیج گفت:چان!

اما ایندفعه نوبت چانیول بود که حرفاشو بزنه:وقتی اونجا بودیم خیلی باهاش صمیمی بودی…انگار اون تنها کسی بود که باهاش گرم میگرفتی و حرف میزدی…خیلی هم حواسش بهت بود…معلوم بود اونم دوستت داره!

دایموند میخواست حرف بزنه اما چانیول صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود…نمیدونست این غم توی چشماش از کجا می اومد و اصلا نفهمید چرا بحث رو کشوند سمت برایان!

چانیول ادامه داد:من تلاشمو کردم تا بهت نزدیک بشم…بااینکه یه بار ولم کردی اما به قول خودت احمقانه هنوزم میخوامت…اما هر دفعه که نزدیکت شدم زدی توی پرم…وقتی برای اولین بار دیدمت دلم میخواست اونقدر محکم بغلت کنم تا دیگه از دستم در نری…اما تو بهم گفتی وقتی میبینمت جوری رفتار کنم انگار غریبه ایم!گفتی تمام اون خاطراتی که با هم ساختیمو فراموش کنم…وقتی افتادم توی گروهت خوشحال بودم که میتونم بهت نزدیک بشم اما تو تا لحظه آخر از اون پسره جدا نشدی…من میخواستم ازت مراقبت کنم اما اون جلوی من بغلت کرد و بوسیدت…من میخواستم بدونم چرا رفتی و اینطوری تغییر کردی اما تو بهم گفتی پامو از زندگیت بکشم بیرون…بهت گفتم میخوام با آیرین ازدواج کنم اما تو گفتی خوشحال میشی که اینو میشنوی و حتی واست اهمیت نداشت اگه کنار کس دیگه ای باشم…من له له میزدم برای گرفتن دستات اما تو حتی نگاهمم نمیکردی…من بعد از چهار سال دلتنگی بوسیدمت و تو تلاش کردی هلم بدی عقب…من زخمی شدم و تو نگرانم شدی و بااینحال همه ی اینا رو وظیفه پزشکیت میدونی نه اینکه بگی چون چانیوله نگرانشم…همیشه من آره بودم و تو نه…حالا که بعد از این مدت بهت نزدیکتر شدم تو میگی میخوای بری…و میگی بخاطر خودمه…اما بخاطر منم نیست…نمیخوای اون پسره ازت ناراحت بشه…بهم زدن باهاش برات سخته

دایموند قفل کرده بود…فقط آروم پلک میزد

چانیول ادامه داد:حق هم داری بری باهاش…اون خیلی نگرانته…همش حواسش بهت هست…خیلی جذاب و خوشتیپه…چشماش ریز نیستن…دکتره…همسن خودته…مثل من پیر نیست…سرش اونقدر شلوغ نیست که نتونه پیشت باشه…اطرافشو یه عالمه دختر پر نکرده…نیاز نیست برای بیرون رفتن باهاش نگران باشی…بخاطرش از همه دنیا فحش نمیخوری….سرت داد نمیزنه…دست روت بلند نمیکنه….خیلی جنتلمنه!آره…حق داری بری باهاش….من انگشت کوچیک اونم نیستم!

دایموند شوکه نگاهش میکرد…چانیول داشت راجع برایان حرف میزد؟!و میگفت برایان از اون بهتره؟؟شوخی نمیکرد؟!

دایموند دهنشو باز کرد و گیج گفت:چـ…چان

چانیول لبخند تلخی زد:باشه اگه اینقدر دلت میخواد بری برو!ولی با همه ی این توصیفا…فکر نکنم عمرا بتونه مثل من عاشقت باشه

و دستشو روی زخمش گذاشت و آروم آروم ازش دور شد..دایموند نفس نمیکشید…چانیول چی میگفت؟!دایموند و برایان؟!کی گفته اون دوتا با همن؟!چانیول چی پیش خودش فکر کرده بود؟!دایموند چیکار کرده بود؟!توی تمام این مدت چانیول فکر میکرد برایان دوست پسرشه؟؟بخاطر همین اینقدر ازش بدش می اومد؟!بخاطر همین وقتی اسمش می اومد دیوونه میشد؟!توی تمام مدت چانیول رو اینطوری آزار داده بود؟!

چشماش پر از اشک شد و نگاهشو به مسیری که چانیول رفته بود دوخت و با بغض زیر لب زمزمه کرد:اگه من بمیرم تو چیکار میکنی؟!چیکار میکنی پارک چانیول؟!

∞∞∞∞∞

با صدای یری که آروم صداش میزد چشماشو باز کرد و جمله تکراریشو گفت:ساعت چنده؟!

یری لبخند زد:۶ ـه!بریم صبحانه!

توی جاش نشست.چطور زنده بود وقتی که یه شب وحشت ناک رو سپری کرده بود و فقط یک ساعت خوابیده بود؟!

سرش گیج میرفت اما بی توجه بلند شد و بعد از آماده شدن رفت پیش بقیه.

ته هی که دایموند در حال احتضار دیشب رو دیده بود نگران گفت:خوبی دیوونه؟!

دایموند سرشو تکون داد:خوبم!

صبحانه رو توی سکوت میخوردند . هر از چند گاهی یری یا مینهو حرف میزدند اما بچه های تیم پزشکی به لطف لیدرشون توی این مدت یاد گرفته بودتد موقع غذا خوردن سکوت کنند

یری یکدفعه پرسید:چانیول اوپا کو پس؟!

دایموند در حالیکه سرشو با نوشیدنیش سرگرم کرده بود تماما گوش شد تا جواب سوالی که از اول توی ذهنش بالا و پایین میشد رو بگیره

مینهو گفت:رفت!شما دیر پا شدین خانوم خانوما!گفت ازت خداحافظی کنم!

یری وا رفت:کجا رفت؟!

ته هی گفت:اینجا دیگه کاری نمیتونست بکنه…حرکت اضافی هم براش سم بود…باید میرفت تا استراحت کنه!

یری لبشو داد بیرون:خب چرا بیدارم نکردین خب؟!

مینهو گفت:حالا یه هفته دیگه میریم میبینیش دیگه!غذاتو بخور!

دایموند لباشو روی هم فشار داد…چانیول رفته بود و فقط گفته بود از یری خداحافظی کنه؟!

من سه ساعت تو رو بهم دوختم پسره ی بی مغز! ″

لبخند تلخی زد و غذاشو آروم آروم جوید

دیگه دلیلیم واسه موندن نداشتی وقتی دایموندت گفت میخواد بره و تو هم باید با آیرین ازدواج کنی…″

دوباره بغض گلوشو گرفت و قورت دادن غذاش هم تاثیری توی گلو دردش نداشت

حتی واینستادی تا بهت بگم برایان دوست پسرم نیست…″

ته هی متوجه حالش شد و آروم دم گوشش گفت:دایموند…برمیگردیم یه هفته دیگه….

دایموند پوزخند زد و نفسشو به سختی داد بیرون

پس اینکه یکیو بذاری و بری این طوریه؟!لعنت به من…چقدر درد داره…″

ته هی نگران گفت:میخوای بری یه آب به صورتت بزنی؟!

دایموند چاپستیکاشو توی ظرف غذاش ول کرد و زمزمه کرد:میخوام برم یه جایی که دیگه مجبور نباشم قوی باشم

و بلند شد و جلوی چشمهای متعجب همه به سمت مسیری که به رودخونه میرسید حرکت کرد

∞∞∞∞∞

لبخندی زد و گفت:خب اینم از آخریش…دیگه از فردا هیچکس نمیاد اینطوری اذیتت کنه!

دوگی زد زیر گریه و خودشو پرت کرد توی بغل دایموند.دایموند بغضش رو قورت داد و آروم موهاشو ناز کرد.

دوگی با گریه گفت:نمیشه نری؟!

دایموند گفت:یعنی میگی تا آخرش اینجا بمونم؟!پس مامان و بابام چی؟اونا دلشون برام تنگ میشه آخه!

دوگی گریه میکرد:برو ببینشون و بیا!من نمیخوام تو بری!

دایموند لبخند زد و موهاشو ناز کرد:باشه…قول میدم زود برگردم پیشت…میدونی که من آدم خوش قولیم!

دوگی گفت:با عمو چان برگرد!

دایموند لبخند تلخی زد:باشه…بااون برمیگردم!

و گفت:آهان راستی

از داخل کیفش جعبه ای در آورد:اینو عمو چان فرستاده…گفت بدمش بهت!

دوگی جعبه رو گرفت و بازش کرد و با دیدن پیراهن و شورت ورزشیی که پشتش اسم″رونالدو″ رو نوشته بود جیغ کوتاهی زد و از جا پرید.دایموند با دیدن خوشحالیش لبخند زد و نمیخواست انکار کنه چقدر دلش میخواست این آخرین روز رو چانیول هم همراهش باشه.

توجهش به داخل جعبه جلب شد:دوگی یه عکسم واست فرستاده!

دوگی نشست و عکس رو برداشت و با دیدنش خندید.دایموند گفت:منم ببینم!

و عکس رو ازش گرفت و با دیدن عکس سه تایی خودشون که یکی از اولین روزایی که اومده بودن با گوشی چان گرفته بودند لبخندش خشک شد.چانیول اون عکس رو ظاهر کرده بود و برای دوگی فرستاده بود…چشماش پر از اشک شد و رو به دوگی گفت:تو که ما رو یادت نمیره نه؟!

دوگی دوباره پرید بغل دایموند:هیچوقت یادم نمیره

دایموند دست کشید بین موهاش:خوب درساتو بخون،بزرگ شو و سالم بمون…وقتی بزرگ شدی بیا کره و منو ببین باشه؟!

دوگی سر تکون داد:حتما میام و پیدات میکنم

دایموند لبخند تلخی زد″اگه زنده بودم حتما از دیدنت خوشحال میشم…″

از جا بلند شد و بعد از یه خداحافظی طولانی و غم انگیز برای آخرین بار_اونهم تنها_از خونه شون بیرون اومد…توی مسیر تمام خونه ها و کوچه ها رو با دقت نگاه میکرد..انگار میخواست تمام این خاطرات رو برای همیشه توی ذهنش حک کنه

به کوچه ای که روز اول چند تا موتور سوار مزاحمش شده بودند و چانیول پیشش بود نگاه کرد…به کوچه ای که هر شب برای رسیدن به خونه دوگی با هم ازش میگذشتند..کوچه هایی که چند بار برای دیدن خونواده هاشون ازشون عبور کرده بودند…مسخره بازیای یونگی و حرص هایی که ته هی میخورد…شوخی های یری و مهربونی های مینهو…

و چانیول…

چانیولی که نیاز نبود ویژگی خاصی داشته باشه…همینکه بود کافی بود…همینکه روزی حداقل پنج بار میدیدش براش کافی بود و این یک هفته با تمام وجود فهمیده بود دنیای بدون چانیول چقدر تاریکه و دایموند چقدر از تاریکی وحشت داشت

آروم آروم توی روستایی که حالا توی خاموشی فرو رفته بود قدم برداشت و رسید به کلینیک…کلینیک کوچیک و دوست داشتنیی که براش از همه ی بیمارستان های لوکس و مجهزی که توشون کار کرده بود عزیزتر بود

همه اول های شب کارهارو تموم کرده بودند و مراسم خداحافظی با مردمی که حالا از هر آشنایی آشنا تر بودند رو گرفته بودند…آخرین هدیه هاشون رو هم داده بودند و همه با چشمهای گریون راهی کمپ شده بودند و دایموند هم تنها مونده بود و به دیدن دوگی عزیزش رفته بود و حالا هم نوبت جا گذاشتن همه خاطرات شیرینی که بااین گروه دوست داشتنی ساخته بودن بود…وقت جا گذاشتن کلینیک و حیاط خاطره انگیزش که دور هم جمع میشدند و سر به سر هم میگذاشتند بود…نگاهشو بین تک تک اجزای اون اتاق چرخوند

به تختی که چانیول اونشب بوسیده بودش…همون تختی که چند روز بعدش پذیرای تن زخمی و خونیش بود و دایموند با خون دل زخم هاش رو بخیه زده بود…به کمدی که درش خراب بود و هر روز دایموند با قفل داغونش حرص داده بود و ته هی هم هرروز مسخره ش کرده بود…به مبل کوچیکی که یونگی هر دفعه می اومد خودشو پرت میکرد روش و دایموند هر دفعه غر میزد که اینطوری میشکنه خودتو پرت میکنی!ولی یونگی بازم کارشو تکرار میکرد

کیفش رو روی تخت گذاشت و وسایل خودشو جمع کرد و آخرین نگاهشو به کلینیکی که معلوم نبود ازین ببعد پذیرای چه کسایی قراره باشه انداخت

به سختی نگاهشو گرفت و در رو قفل کرد…با حیاط و درختاش هم خداحافظی کرد و وقتی با ناامیدی آخرین نگاهش رو به اطراف انداخت سوار ماشین شد و حرکت کرد…این دومین باری بود که راننده میشد و چقدر دفعه اول این تجربه ماشین سواری رو دوست داشت…به جای کمک راننده که دفعه پیش چانیول نشسته بود نگاه کرد ولبخند تلخی زد:بستنش سخته…واسه باز کردنش فقط باید این دگمه رو بزنی

آه کشید و جلوشو نگاه کرد:مردک بی مغز!حتی یه کمربندم بلد نیست ببنده!

و دندوناشو محکم روی هم فشار داد و بیشتر گاز داد

∞∞∞∞∞∞

ته هی:دکتر جون!

دایموند نگاهشو با دقت به نوار نقاله روبروش دوخت:هوم؟!

ته هی:اگه بری دوباره گم و گور شی مردی فهمیدی؟!

دایموند ابروهاشو داد بالا:اومد!

و پرید و رفت چمدونش رو برداشت و برگشت پیش ته هی:چی گفتی؟!

ته هی آه کشید:هیچی!نری باز بمیری!بیا به ما هم سر بزن!

یونگی هم بهشون ملحق شد:سونبه شما توی کدوم بیمارستانین ما بیایم دیدنتون؟!

دایموند:یه جوری میگی بیاین دیدنم انگار من اونجا بستریم!خواستین بیاین خونه م!

ته هی:عمرا اگه تو توی خونه ت بند بشی!

دایموند ابروشو داد بالا:بالآخره اگه بخواین بیاین مهمونی نمیشه ردتون کرد!

ته هی گفت:باشه پس برو استراحت کن که ما پس فردا میایم مهمونی!

یونگی گفت:بله بله!!!!

دایموند اخم کرد:یااااا!حداقل یک ماه نمیخوام ریختتونو ببینم!

ته هی دست یونگی رو گرفت و دنبال خودش کشید و در همین حین برای دایموند دست تکون داد:پس فردا ساعت هشت منتظرمون بااااش!

و دور شدند

دایموند به رفتنشون نگاه کرد و چرخید که به سمت خروجی بره که با چانیول چشم توی چشم شد…سرجاش ایستاد و نگاهش کرد…چانیول دوباره همونجوری با غصه نگاهش میکرد…این پسر چش شده آخه؟!چرا اینقد عجیب رفتار میکنه؟!

دلش میخواست بره جلو و بغلش کنه…میخواست بهش بگه خیلی بیشعور و احمقه که گذاشت رفت و حتی ازش خداحافظی هم نکرد…میخواست بره بهش بگه حالش خوبه یا نه؟!

اما همه ی این حرفاشو توی نگاهش ریخت و نگاهش کرد.چانیول هم تلاش میکرد جوابشو با نگاهش بده و دایموند هم بااینکه سخت بود اما از نگاه غمزده چانیول همه چیز رو میخوند

صدای برایان تماسشونو قطع کرد:دایموندکمممم!!!

و دایموند پرت شد توی بغلش!

چانیول با اخم کمرنگی نگاهشو گرفت و دایموند هم سرشو انداخت پایین.

برایان گفت:ازت متنفرم دکتر ایم!میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟!

دایموند آروم خودشو از بغلش بیرون کشید و لبخند زد:نیگاش کن!برده بودنت اسیری؟!چرا اینقدر لاغر شدی؟!عضله هات کو؟!داری توی لباسات گم میشی!

برایان آهی کشید:نبودی ببینی چقدر حمالی کردم!کی گفته چین کشور پیشرفته ایه؟!توی این روستاعه حتی از آفریقایی ها هم بدبخت تر بودن!

دایموند لبخند کمرنگی زد:احمق!دلم برات تنگ شده بود!

برایان لبخند زد و صورتش رو ناز کرد:دخترکوچولوی دیوونه من!

دایموند زیر چشمی به چانیول نگاه کرد اما اون دیگه اونجا نبود…هوفی کشید و گفت:بریم؟!

برایان گفت:چند لحظه من برم از اعضای تیم خداحافظی کنم!

دایموند گفت:برو!من قبلا خداحافظی کردم!

برایان گفت خب پس بیا با هم بریم!

و بزور بردش و دایموند اول دونه دونه بهشون سلام میکرد و بعد خداحافظی!

برایان گفت:این آیرین ما هم که رفته آویزون دوست پسرش شده!پیش اونم برم بعد بریم باشه؟!

و بی اونکه اجازه بده دایموند حرف بزنه دستشو باز کشید و همراه خودش برد.

بالآخره برایان پیداشون کرد و آیرین در حال گریه کردن بود.

دایموند سرشو انداخت پایین و آروم سلام کرد و چانیول آروم جوابشو داد اما آیرین بغلش کرد:دکتر جونم!

دایموند هم بغلش کرد و گفت:چرا گریه میکنی؟!بهت سخت گذشته؟!

آیرین بینیشو کشید بالا:نه بابا خیلیم عالی بود…من توی هواپیما فهمیدم چه اتفاقی برای چان افتاده!

دایموند سری تکون داد:حالا که حالشون خوبه خداروشکر!

و نیم نگاهی به چان انداخت.

آیرین:واقعا خداروشکر…ممنونم که نجاتش دادی!

دایموندلبخند تلخی زد

″ممنونم که زنده موندی…″

_خواهش میکنم! وظیفه مو انجام دادم!

برایان گفت:نونا این دایموند منو دست کم نگیر!روی هر چی بیماری و درد رو کم میکنه!

آیرین لبخند زد:خودتم همینطوری پسر!

دایموند گفت:میبینم که دوست پیدا کردی برایان خان!

برایان لبخند زد:میبینی چه دوست خوشگلیم پیدا کردم؟!دلت بسوزه!کره ای هم یاد گرفتم ازش!از تو بهتر حرف میزنم!

دایموند گفت:خوبه باز به یه دردی خوردی!بااین مغزت چطور یاد گرفتی؟!حتما بیچاره رو دیوونه کردی!

برایان زبون در آورد:اگه باهوش نبودم جراح قلب نمیشدم حسود اعظم!

دایموند هم قیافه شو کج کرد:اونروزی که به توی نخود مغز بخوام حسودی کنم ترجیح میدم بمیرم!

آیرین با خنده گفت:خوب شد شما دو تا با هم نیافتادین!و گرنه میزدین همو میترکوندینا!

دایموند لبخند کمرنگی زد:اینو ولش کنین دو گرم مغز بیشتر نداره…میخواستم ازتون تشکر کنم که تحملش کردین و نذاشتین تنها بمونه!اینکه زبان هم بهش یاد دادین واقعا شرمنده ام میکنه!

آیرین لبخند زد:وای این چه حرفیه خیلی هم خوب بود…برایان خیلی دوست خوبیه…با وجود اون خیلی به من خوش گذشت…قدرشو بدون!

برایان:لیاقت نداره نونا!

دایموند:خفه!

آیرین گفت:ممنونم که اینقدر لیدر خوبی بودی دکتر اسمیت!واقعا لحظات خوبی رو برامون ساختی!امیدوارم بازم با هم دوست بمونیم!

و دستشو دراز کرد و با برایان دست داد و برایان هم با مهربونی دستشو فشرد:من ازت ممنونم آیرین جان.اگه تو نبودی من نمیتونستم هیچ کاری انجام بدم!

و هر دو برای هم خم شدند.برایان گفت:دایموند تو نمیخوای چیزی بگی؟؟

دایموند:چی بگم!!من تشکر کردم!

برایان:نه مگه تو و اوپا با هم هم تیمی نبودین؟!

دایموند وحشت زده گفت:اوپاااااا؟!

برایان:نه نه ببخشید…چی بود؟!آهان…هیونگ!نمیخوای خداحافظی کنین؟؟

دایموند به چانیول که تمام مدت اخم کرده بود نگاه کرد و با پوزخند گفت:نه ما خداحافطی کردیم!چانیول اوپا وقتی میخواست بره اومد و ازم خداحافظی کرد!

اخم چانیول باز شد و نگاهش رنگ شرمندگی گرفت.نفسشو داد بیرون و گفت:ممنونم بخاطر همه چیز دکتر ایم!خیلی واسه تیم زحمت کشیدین!

دایموند با دلخوری گفت:خواهش میکنم!امیدوارم تونسته باشم وظیفه مو به خوبی انجام بدم!

و اون دو هم برای هم تعظیم کردند و بعد از خداحافظی برایان دست دایموند رو گرفت .از کنار هم رد شدند و بعد از سه ماه کنار هم بودن،باز از هم فاصله گرفتند

رمز در رو زد و وارد شد.با حس بوی خوشمزه ای که از آشپزخونه می اومد لبخند زد.چمدونش رو ول کرد و به سمت آشپزخونه رفت و با دیدن نامادریش پرید بغلش:لیزا جونم!

لیزا هم محکم بغلش کرد:بالآخره اومدی؟!از صبح منتظرم بیای!

دایموند نگاهش کرد:رمز رو از کجا آوردی؟!

لیزا:ببخشید این خونه رو بابات خریده ها!

دایموند لبخند زد:حالا این بابای جنتلمن منو چیکار کردی؟!تنهاش گذاشتی خونه؟؟

لیزا:نه خیر!رفته ماموریت اون منو تنها گذاشته!از دیروز اومد این طویله ای که ساخته بودی رو جمع کردم وقتی میای نپوکی بدبخت!این وضع زندگی کردنه آخه؟!

دایموند محکم لپشو بوسید:من عاشقتم که!

لیزا هم لبخند زد:حالا برو یه حموم گرم برو سرحال شی بعد بیا شام بخوریم!

دایموند لبخند زد:باشه!

و خواست بره بالا که لیزا صداش زد:دایموند با موهات مشکلی نداشتی؟!

دایموند برگشت:تنها مشکلم حمام رفتن بود…وقتی میخواستم درش بیارم پوست سرمم همراهش کنده میشد!

لیزا:یعنی اینقدر چسبش محکم بوده؟؟

دایموند:آره خیلی!من هر روز میرفتم دوش میگرفتم ولی چون مشقت داشت دیگه درش نمی آوردم اما حتی وقتی آب هم میخورد چسباش شل نمیشدن!خوب بود!

لیزا:یعنی سرتو اصلا نشستی این مدت؟!خاک عالم!کله ت کپک زده احتمالا!

دایموند خندید:مگه میشه نشسته باشم؟!چرا شستم اما هر روز نه!سه چهار بار کلا سرمو شستم!بابا مو که نداشتم که سرم کثیف بشه!

لیزا:راست میگی!ولی حالا با خیال راحت برو حمام هر وقت گرسنت شد برگرد!من مزاحمت نمیشم!

دایموند روی هوا واسش بوس فرستاد و رفت بالا توی اتاقش.به محض وارد شدن خودشو پرت کرد روی تخت بزرگ و نرمش و از شدت دلتنگی سرشو فرو کرد توی بالش و بو کشید

چند دقیقه همینطور واسه خودش غلت زد که متوجه شد لیزا منتظرشه و باید بره حمام.با حوصله مشغول جدا کردن چسب های کلاه گیسش شد و وقتی بعد از کلی زور زدن بالآخره کنده شد و پرتش کرد یه گوشه اما با دیدن خودش توی آینه خشکش زد

این خودش بود؟!نبود

اگه خودش بود چرا….؟!

ذهنش قفل کرده بود…آروم آروم پلک زد و زیر لب زمزمه کرد″دارم خوب میشم؟؟

پایان قسمت سی

نظر فراموش نشه عشقولیا 🙂



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
3 سال قبل

واااااااااااااااای عزیزمممممم.تورو خدا چانیول قبل خوب شدنش بفهمه دایموند مریض بوده.چانیول هم باید یه ذره زجر بکشه.مرد دایموندم از دست قضاوت های بیجا 🙁

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

میفهمه اما یک کم دیر تر
عاج چانیول دراز من
مرسی اونی جونمممم