138 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 29

هلوووو


قسمت +بیست و نهم+

با صدای جیغ دایموند چانیول سریع برگشت و ماشین از کنارش رد شد.چانیول که گیج صدای جیغ دایموند بود رفتن ماشین رو نگاه کرد و بعد به سمت دایموند برگشت و نگاهش کرد.دایموند که از شدت شوک و ترس میلرزید وقتی دید چانیول سالمه روی زمین زانو زد.چانیول به سمتش دوید و کنارش نشست:دایموند…چی شدی؟؟من حالم خوبه!فکر کردی متوجه ماشین نشدم؟!
دایموند که میلرزید مشت کم جونی به سینه چان زد:احمق!
چانیول نگران به صورت رنگ پریده ای که رد انگشتای خودش روی گونه ش مونده بود نگاه کرد.گفت:پاشو بریم!
دایموند مشت دیگه ای زد:فکر کردی من ازت خوشم میاد؟!
چانیول نگاهش کرد.دایموند واقعا روی ویبره بود.
_ازت متنفرم!اگه میمردی خوشحال میشدم!
چانیول از این حالت هیستریک دایموند خنده اش گرفته بود اما نگرانیش غلبه میکرد.
_باشه ازم متنفری!پاشو بریم!
و بازو هاشو گرفت و بلندش کرد که نتونست بیایسته و چنگ زد به لباس چانیول.چانیول گرفتش:خیلی خب چند لحظه همینطور وایستا تا حالت سرجاش بیاد!
دایموند با صدایی لرزون گفت:ولم کن!
و خودشو از چانیول جدا کرد و تکیه داد به ماشین.
چانیول گفت:الآن باید اینکارارو بکنی وقتی روی پای خودت بند نیستی؟
دایموند گفت:هر طوریم بشم به تو ربطی نداره!هر چقدر دلت خواست داد و زدی و تن منو لرزوندی حالا هم به تو ربطی نداره!
چانیول نزدیک تر شد و دایموند خودشو عقب کشید.چانیول نگاهش کرد:اینجوری که خودتو میکشی عقب حس کثافت بودن بهم دست میده!
دایموند دلخور اخم کرد و روشو کرد اونطرف.چانیول نزدیک تر شد و دایموند از این حجم از نزدیکی چسبید به در ماشین و چانیول هم با اخم دستشو به ماشین تکیه داد و خم شد توی صورتش:نگام کن!
دایموند با اخم نگاهش کرد:چیه!
چانیول توی چشماش نگاه کرد:نمیشد زبون به دهن بگیری و اینقدر چرت نگی تا منم اونطوری عصبی نشم؟!
دایموند :خودت شروع کردی!اگه به برایان فحش نمیدادی منم جوابتو نمیدادم!
چانیول باز هم داد زد:اینقدر اسم اون مرتیکه رو جلوی من نیار لعنتی!
دایموند باز شروع کرد به لرزیدن و اونم داد زد:چرا نیارم؟!مگه تو اسم آیرینو جلوی من نمیاری که من نیارم؟؟
چانیول چونه شو توی دستش گرفت و توی چشماش نگاه کرد:دایموند به حدی رسوندیم که همین الآن خونتو بریزم…تمومش کن!
دایموند از سرخی چشمای چانیول ترسیده بود اما نمیخواست کوتاه بیاد…
_تو باید زورگوییاتو تموم کنی!من کار اشتباهی نکردم!برایان دوست منه و دلم میخواد باهاش حرف بزنم و اسمشو بیارم!تو این حقو نداری که بخاطر اون سر من داد بکشی!
چانیول یقه لباسشو توی دستش گرفت و کشیدش جلو:دوستته؟!یه بار دیگه راجع به این دوستت حرف بزن تا ببینی این حقو دارم یا نه!
دایموند ترسیده بود.این چانیول نبود…بدتر از همه مست هم نبود…خودش بود…دیوونه شده بود!
با صدای لرزونی گفت:ولم کن…کاش میرفتی زیر ماشین من راحت میشدم…ولم کن داری خفم میکنی…
چانیول یه دفعه یقه شو ول کرد و دایموند محکم خورد به ماشین و از شدت ضعف افتاد روی زمین.″گریه نکن!″
اما حالا جدا از حجم ترسی که چانیول بهش وارد کرده بود تمام بدنش درد میکرد…شاید این بار گریه نکردن از همه ی دفعات سخت تر بود…
چانیول نفسشو داد بیرون و آروم گفت:سوار شو بریم!
و خودش ماشین رو دور زد و سوار شد اما دایموند خودشو روی زمین کشید و محتویات معده شو گوشه خیابون خالی کرد. از شدت خالی بودن معده ش قفسه سینه اش تیر میکشید.
چند دقیقه ای همون گوشه نشست تا اینکه چانیول بازوشو گرفت و با ملایمت کمکش کرد بشینه توی ماشین.خودش هم سوار شد و دستمال کاغذی رو گرفت به سمتش.چند تا برداشت و دهنش رو پاک کرد. و بعد بی توجه به چان روشو کرد اونور و از پنجره به بیرون خیره شد.چانیول هم حرفی نزد و بی حرف مسیر رو طی کردند و وقتی رسیدند قبل ازینکه چانیول چیزی بگه دایموند پیاده شد و برگشت به چادرش.
چانیولِ شرمنده و نگران هم برگشت به چادرش و وقتی که همه کمپ خوابیده بودند اونا هم خواب رفتند…چانیول بعد از کلی فکر و خیال و بخاطر خستگی…و دایموند هم بخاطر ضعف و اعصاب داغونش…
صبح روز بعد یری دایموند رو بیدار کرد و خودش رفت سر میز صبحانه و به بقیه ملحق شد.
یری:گود مورنینگ!
همه سلام دادند ، یری مشغول شد و وسط خوردن یهو پرسید:اوپا دیشب کی رسیدین؟!
چانیول که اصلا توی مود خوبی نبود کوتاه گفت:۱ بود فکر کنم!
یری سر تکون داد:اوهوم…دیر وقت بود صدای ماشینتونو شنیدم!دایموند بخاطر همینه که هنوز بیدار نشده!
مینهو:چقدرم خرید کردین!مرسی!
چانیول سر تکون داد و ته هی گفت:چرا نیومد حالا؟!
تقریبا آخرای صبحانه بود که دایموند سر وکله ش پیدا شد و با ظرف غذاش کنار ته هی نشست و صبح بخیر گفت.
ته هی بهش لبخند زد اما با دیدن صورتش لبخندش خشک شد:صورتت!
دایموند دستی روی گونه اش کشید:با صورت توی دستشویی اومدم روی زمین!
یونگی:حالتون خوبه سونبه؟!
دایموند:خوبم!نگران نشین!
اما ته هی اخمی کرد و نگاهشو گرفت.
دایموند بی توجه به نگاه خیره چانیول غذاشو خورد و رفت ظرفشو تحویل داد.آماده شدند که سرکارشون برن که چانیول مچ دایموند رو گرفت:وایستا!
دایموند با آرامشش که حالا برگشته بود گفت:ولم کن و گرنه جیغ میزنم!
چانیول گفت:گوش بده…من نمیدونم دیروز چرا اینقدر جوش آوردم ولی…
دایموند پوزخند زد:نمیدونی؟!میخوای کاری کنم باز مثل دیروز جوش بیاری؟!باشه…برایان!برایان بهترین دوست منه!!!زود باش قاطی کن!بزن ناکارم کن!بزن خونمو بریز تو که میتونی اینکارو بکن…
چانیول آروم گفت:معذرت میخوام!
دایموند گفت:معذرت خواهیت به دردم نمیخوره!ولم کن!
چانیول نفس عمیق کشید:اینطوری نباش!
دایموند:میخوام باشم…چون تو یول من نیستی!!!اگه بودی بهت آسون میگرفتم!فقط بلدین بگین من عوض شدم…ولی نه تو هم عوض شدی…عوضی شدی…خیلی راحت بلدی آدما رو اذیت کنی…من هر آشغالی باشم حداقل دست روی ضعیف تر از خودم بلند نمیکنم…هر آشغالی باشم…
و دستشو روی سینه چان گذاشت و ازش جداش شد و رفت.چانیول هوفی کشید…میدونست اینطوری میشه…اما واقعا نمیدونست اون آدمی که دیروز بجای خودش اومده بود کی بوده..خودشم نمیفهمید چرا واکنشش در برابر برایان اینقدر تنده…
همه سوار ماشین شدند و به روستا برگشتند و توی تمام مدت دایموند حتی چانیول رو نگاه هم نکرد…
همه سراغ کارهای معمولیشون برگشتند و همه متوجه اخلاق دایموند که دوباره برگشته بود به همون بی اعصابیی که اون اول بود و توی این مدت تغییر کرده بود شدند و حتی ته هی و یونگی هم نزدیکش نمیشدند…
شب شد و دایموند که تمام مدت بیرون بود برگشت و قبل از هر کاری بطری آب رو رفت بالا.
ته هی:خسته نباشی!
دایموند سری تکون داد و نگاهی به اطراف کرد:چه خبر؟!از صبح چیکارا کردی؟!
ته هی شروع به توضیح دادن کردن و دایموند در جواب حرفاش بی اینکه بفهمه چی داره میگه فقط سرتکون میداد که چانیول وارد شد:خسته نباشید!
همه جوابشو دادند اما دایموند اخم کرد و خودشو با یکی از وسایل اونجا مشغول کرد که سایه چانیول رو بالای سرش احساس کرد.با اخم نگاهش کرد:بله؟!
چانیول گفت:نباید بریم پیش دوگی؟!
دایموند بااخم گفت:خودم میرم!
چانیول لبخند زد:شرمنده!این خواسته من یا تو نیست که با هم بریم!
دایموند عصبی نگاهش کرد و چانیول گفت:بریم؟!
دایموند با حرص کیفشو برداشت و جلوتر رفت و چانیول هم پشت سرش راه افتاد.
توی راه هیچ حرفی زده نشد اما پیش دوگی هر دو خوب رفتار میکردند…
مادرش براشون غذا درست کرده بود و مجبورشون کرد تا کنار اونا غذا بخورند و اونا هم قبول کردند و وقتی میدیدند دوگی چقدر خوشحاله اونا هم میتونستند بی فکر مشکلاتشون لبخند بزنند.
پدر و مادرش اونا رو بدرقه کردند و مادرش بخاطر زحماتی که میکشند تشکر کرد:ما هیچوقت لطف شما رو فراموش نمیکنیم!شما اونو دوباره بهمون برگردوندید!
دایموند لبخند زد:خواهش میکنم…ما ازتون ممنونیم که به ما اعتماد کردین!
مادرش لبخند زد و تعظیم کرد:امیدوارم شما هم کنار هم خوشبخت بشین!ما هیچوقت فراموشتون نمیکنیم…
لبخند دایموند خشک شد و به چانیول که چیزی از حرفای اونا سردر نمیآورد و به زمین خیره شده بود نگاه کرده بود.لبخند تلخی زد و گفت:ممنونم…شبتون بخیر!
و هر دو خم و راست شدند و از اونجا بیرون رفتند.
چند قدم که کنار هم برداشتند چانیول گفت:چی بهت گفت که اینطوری رفتی توی فکر؟!
دایموند سری تکوت داد:هیچی!
چانیول گفت:مطمئنی؟!
دایموند سر تکون داد.چانیول گفت:بهم گوش میدی؟!
دایموند گفت:آره…بگو!
چانیول:ازت معذرت خواهی کردم اما قبول نکردی…چیکار کنم که اینقدر عصبی نباشی؟از صبح داری پاچه همه رو میگیری!
دایموند پوفی کشید و با اخم نگاهش کرد:الآن خودت فهمیدی دیروز چیکار کردی؟!یادت میاد؟!
چانیول:فهمیدم!خیلی عصبی شده بودم…اشتباه کردم!
دایموند:خیلی خب…دیگه بهش فکر نکن!همینکه فهمیده باشی کافیه!
چانیول از این رفتار ضد و نقیض دایموند جا خورد…نه به اینکه صبح نزدیک بود خفش کنه نه به حالا که اینطوری میگفت بیخیالش باشه…
سریعتر رفت و بازوش رو گرفت:یعنی…چی؟!
دایموند گفت:واضح بود…فراموشش کن!دیگه لازم نیست بخاطرش شرمنده باشی!
چانیول:اما…چرا؟!
دایموند :چرا؟!
چانیول:نه منظورم اینه که…تو که صبح…
دایموند:گاهی وقتا اگه آدما رو بخاطر اشتباهاتشون زود ببخشی هوا برشون میداره فکر میکنن خبریه..فکر میکنن حتما اشتباه نکردن و بسیاری موارد حقو میدن به خودشون…شایدم فکر کنن وظیفه ت بوده ببخشی…اما حالا که فهمیدی اشتباه کردی دلیلی هم نداره من کشش بده…چون خودمم بی تقصیر نبودم…دیگه خودتو سرزنش نکن…من سعی میکنم دیگه پاچه نگیرم!
چانیول محو این حجم از شعور نهفته دایموند که تاحالا رو نکرده بود شده بود و گفت:ممنونم!
دایموند لبخند کمرنگی زد و گفت:باشه…فدای سرت!بریم!
و رفت و چانیول پشت سرش راه افتاد.هر دو رسیدند به کمپ و دایموند انگار نه انگار اتفاقی افتاده باشه باز همون لبخند کمرنگی که از کمیابی حکم الماس رو داشت زد و پیش بقیه برگشت.چانیول هم رفتنش رو نگاه کرد و لبخند زد.
نکنه حرفهای دایموند درست بوده باشن و ….
چانیول لیاقت داشتنشو نداشته؟!

∞∞∞∞∞∞

یری خودشو کشید و گفت:آه حوصله م سر رفته!میشه برگردیم همون روستا؟!
مینهو خندید:واقعا!توی کمپ هیچ غلطی نمیشه کرد!
یکی از پرستار ها از کنارشون رد شد و گفت:حالا بعد از دو ماه یه شب عین آدم داریم واسه خودمون ول میکردیم!اینقدر جوگیر نباشین خب!
یری خندید و گفت:خب باشه!…باورم نمیشه فقط یک ماه دیگه اینجاییم!چقدر زود گذشت!
چانیول هم کنارشون روی صندلی نشست و گفت:آره…واقعا خیلی زود گذشت!
مینهو:خیلی با هم صمیمی شدیم!فکر کنم بعدشم زیادی همو ببینیم!من که بهتون عادت کردم!مخصوصا تو چان!
چانیول خندید:هیونگ بیا خوابگاه ما!من بک رو میندازم بیرون!(آرمان های چانبک چی پس؟! )
مینهو هم خندید و یری گفت:راست میگیا اوپا!منم به دایموند عادت کردم!اینجوری بداخلاق نگاش نکنینا خیلی عزیزه!میدونین بنظر نمیرسه اما گاهی واقعا مثل یه بچه ده ساله میمونه!
چانیول لبخند زد.همونموقع ته هی کنارشون نشست:میگم آقایون!
مینهو:چیزی شده؟!
ته هی:خب بیاین یه کاری بکنیم خب!دو ماهه اینجاییم شب تا صبح به جز خرحمالی کار نکردیم!
مینهو گفت:چیکار کنیم خب؟!
یری:بازی کنیم؟!
ته هی:چه بازیی؟!
یری یک کم فکر کرد و بعد چشماش چراغونی شدند:جرئت،حقیقت!
ته هی:وات؟!
چانیول:یری بیخیال شو!
یری:حرف نباشه!خیلی کیف میده!بریم بازی کنیم!
و دست ته هی رو کشید و بدنبال خودش برد و چند دقیقه بعد همه کسایی که توی کمپ بودند به دستور یری وسط کمپ جمع شدند.دایموند گیج پرسید:ماجرا چیه؟!
ته هی گفت:گفتیم بعد از مدت ها بیکار شدیم بازی کنیم!
یری:جرئت حقیقت بازی کنیم!
دایموند چند ثانیه پوکر نگاهشون کرد گفت:خدافظ!!!
یری دستشو گرفت:وایستین ببینم!همه باید بازی کنن!شوخی هم ندارم!
و چند ثانیه بیشتر طول نکشید که همه گرد نشسته بودند روی موکت وسط کمپ و یری قوانین بازی رو توضیح میداد.
مینهو بطری رو وسط گذاشت و گفت:خب دفعه اول خودت بچرخون یری!کچلمون کردی!
یری با ذوق بطری رو چرخوند و بطری جلوی خودش ایستاد.لبخند زد و دوباره چرخوندش و اینبار جلوی ته هی ایستاد.
ته هی گفت:یا خدا!حقیقت!
یری با لبخند گفت:بین تو و یونگی خبریه؟!
چشمای ته هی درشت شدن:وات؟!نه!بلا به دور با یونگی؟!
یری:پس چرا همه ش باهاش پچ پچ میکنی؟؟باید راستشو بگی ها!
ته هی:خب اذیتش میکنم…چون جلوی دایموند خیلی ضایعس!من که به تو گفته بودم!
دایموند گیج گفت:ماجرا چیه؟!
یری لبخند زد:خب ته هی حقیقت اینه!باید اینو بگی!
ته هی اخم کرد:یااااا باید از اول میگفتی حقیقت چیه!اینهمه سوال جواب دادم!
یری :خب،حالا بگو ازین ببعد بهت میگم!
ته هی پوفی کشید:خب یونگی از دایموند خوشش میاد!منم سر این قضیه اذیتش میکنم!امیدوارم منو ببخشه!
دایموند که چشماش داشتن میافتادن آروم آروم پلک زد:شوخی کثیفی بود!
ته هی:شوخی نبود!باور کن!
دایموند پوفی کشید:خدایا منو بخور!!!
ته هی گفت:چرا؟!چشه پسر به این خوبه؟؟
دایموند :چشه؟!دو سال از من بچه تره!بجای قرار گذاشتن باید بزرگش کنم!
ته هی:اوپس!حواسم نبود که آرمان های شما واسه قرار گذاشتن حداقل ۷سال بزرگتره!
دایموند قیافه شو کج کرد:بله بله!
چانیول عصبی گفت:بازیتونو بکنین!
یری گفت:دکتر جون بچرخون!
دایموند بطری رو چرخوند و جلوی ته هی ایستاد!
یری گفت:یاااا فکر کنم سمت ته هی شیبش بیشتره!
ته هی خندید و باز بطری رو چرخوند که جلوی چانیول ایستاد.
چانیول گفت:یا خدا!از نگاهش معلومه میخواد چه بلایی سرم بیاره!
ته هی نگاه موذیانه ای کرد و گفت:آفرین!حالا جرئت یا حقیقت؟!
چانیول گفت:حقیقت!
ته هی با اعتماد بنفس گفت:اوپا شایعه شده تو و آیرین قراره با هم ازدواج کنین!کی قراره ازدواج کنین؟!این حقیقته!
چانیول نفسشو داد بیرون.چند ثانیه ای چیزی نگفت و بعد رو کرد به ته هی:جرئتت چیه؟!
ته هی گفت:به نفعته اینو حواب بدی اوپا!
چانیول:الآن تهدید کردی؟!
ته هی خندید:نه!فقط میدونی که من فن گرلم!فن گرلا هم دیوونه بازی زیاد در میارن!
چانیول:فقط بگو اون جرئت لعنتی چیه!
ته هی باز با اعتماد بنفس گفت:فک نکنم کسی توی این جمع ندونه قبلنا چی بین تو و دایموند بوده!
دایموند از جا پرید و شوکه ته هی رو نگاه کرد:ته هی!
ته هی ادامه داد:این که چیزی نمیگن این معنی رو نمیده دلیل نمیشه که ندونن!فقط میخوان شما معذب نباشین!
چانیول اخم کرد:چی میخوای ته هی؟!
ته هی شونه بالا انداخت:ساده است!دکتز ایم رو ببوس!
همه شوک زده زل زده بودند به ته هی که پوکر فیس به چانیول عصبی نگاه میکرد.
ته هی:چرا همچین نگاه میکنین؟!عشق سابقش بوده خب!من دو تا راه گذاشتم جلوی پاش!خودش خواست جرئت رو بدونه!
دایموند عصبی گفت:دیوونه شدی کیم ته هی؟!
ته هی:شرمنده ام دوست جونیم!ولی باید همکاری کنی!
چانیول پلکاش رو روی هم فشار داد و نفسشو داد بیرون.از جاش بلند شد و به سمت دایموند رفت.دایموند تقریبا داشت از شدت شوکه شدن میمرد اما بقیه هم همچین حال و روز خوشی نداشتند.حتی ته هی هم که تا حالا بی تفاوت بود و عمرا تصور نمیکرد چانیول انجامش بده تماما چشم شده بود و چانیول رو نگاه میکرد.
چان جلوی دایموند ایستاد و توی چشماش نگاه کرد.دست انداخت دور گردنش و سرش رو برد پایین.دایموند نگران نگاهش کرد و التماس کرد که بس کنه اما چانیول چشماشو بست و سرشو نزدیکتر برد.قلب دایموند مثل گنجیشک میزد و نمیتونست از دستش فرار کنه.به سختی چشماشو بست و درست وقتی که نفس های چانیول رو روی صورتش احساس کرد صداشو شنید که گفت:تا آخر امسال با آیرین ازدواج میکنم!!!!
و بعد فشار دستش برداشته و شد و چانیول ازش فاصله گرفت و سرجاش نشست.
دایموند که نفس حبس شده ش رو رها کرده بود بخاطر لرزشی که توی پاهاش افتاده بود سرجاش نشست و یری نگران دست سردش وگرفت.
ته هی نگاه نگرانشو از دایموند گرفت و چانیول رو نگاه کرد:اوپا نمیتونی دروغ بگیا!تا آخر امسال؟!
چانیول بی تفاوت گفت:آره…حتما هم تو یکی رو دعوت میکنم با این سوالای مسخره ات دکتر کیم!
ته هی که میخواست چانیول رو اذیت کنه اما حالا دایموند رو بیشتر اذیت کرده بود نگران دایموند رو نگاه کرد.دوباره حالتش عادی شده بود و بی تفاوت به زمین خیره شده بود.
ته هی بطری رو چرخوند و جلوی چانیول ایستاد.چانیول هم با چرخوندن بطری درست همون چیزی که میخواست شد و دایموند که هنوز نفس کشیدنش عادی نشده بود با دیدن سر بطری به سمت خودش نفسشو کلافه بیرون داد:حقیقت!
چانیول نگاهش کرد:سوال من معلومه!چهار ساله که این سوالو دارم و هر دفعه هم ازت پرسیدم جوابمو ندادی!…چرا رفتی؟!
دایموند چند ثانیه آروم پلک زد و گفت:جرئت!
چانیول پوزخند زد:واقعا گفتنش اینقدر برات سخته؟!
دایموند:نمیدونم!شاید جرئتت از جواب این سوال سختتر باشه!
چانیول پوزخندی زد و به یه سمت دیگه اشاره کرد:بپر توی رودخونه و خلاف جهت آب شنا کن!
صدای اعتراض مینهو بلند شد:این چیزای خطرناک رو نگین!
اما دایموند پوزخندی زد و گفت:جرئتت از جواب سوالم ساده تره!متاسفم که جوابشو نمیگیری!
و به سمت رودخونه راه افتاد!
چانیول که تصورشم نمیکرد دایموند این کار وحشتناک رو قبول کنه گیج بلند شد و بدنبالش راه افتاد…
مینهو عصبی رو کرد بهش:چانیول!
چانیول هم با اخم گفت:من چمدونستم اینقدر احمقه!
دایموند بی توجه به بقیه لب رودخونه ایستاد و گفت:کسی کلاه همراهش داره؟!میترسم موهاش گیر کنه به سنگی چیزی!
یری گفت:من دارم!
و دوید و رفت براش کلاه آورد.مینهو به سمت دایموند رفت:دایموند مجبور نیستی اینکارو بکنی!خطرناکه!
دایموند:اوپا بازیه!منم نمیخوام جر زنی کنم!نگرانم نباش من شناگر ماهریم!
و رو به چانیول که دورتر ایستاده بود کرد:میشه سر رودخونه وایستی تا وقتی رسیدم کمکم کنی بیام بیرون؟!
چانیول سری تکون داد و رفت.و دایموند رو به مینهو کرد:اوپا شنا بلدی؟؟
مینهو:آره…بلدم!
دایموند:خوبه…خیلی بعیده اما اگه یه وقت دیدی دارم دست و پا میزنم یا هر چی…بپر نجاتم بده!
مینهو:دایموند نرو!
دایموند لبخند زد و تکرار کرد:من شناگر ماهریم!
و نگاهی به جمع کرد و شیرجه زد داخل آب.ته هی نگران نگاهش کرد و یری گفت:چطور نترسید که بره؟!توی این سرما یخ میزنه که!
چانیول با پاش ضرب گرفته بود و نگاه نگران و منتظرش رو به آب دوخته بود تا برسه…
دایموند خیلی کول برخورد میکرد اما این معنی رو نداشت که چانیول احساس گناه نکنه.مدت انتظارشون خیلی طولانی شد اما بالآخره چانیول متوجه دست دایموند شد که از توی آب معلوم میشد و خم شد و مچشو گرفت.دایموند هم که به یه جا محکم شده بود دیگه تقلایی برای بیرون اومدن نکرد و چانیول به راحتی کشیدش بیرون.
روی زمین نشست و دایموند رو گذاشت روی زمین:حالت خوبه؟!
دایموند دستاشو کشید روی صورتش و تند تند نفس عمیق کشید:آخیش تموم شد!
همه دورش حلقه زدند.ته هی نشست کنارش:حالت خوبه احمق؟؟حالت خوبه دیوونه؟!
دایموند نگاهشون کرد و لبخند زد:حالم خوبه بابا!چرا همچین نگاهم میکنین غرق که نشدم!
مینهو گفت:لازم نبود اینکارو بکنی!ده بار بهت گفتم!
دایموند:من فقط نمیخواستم بازی رو بهم بریزم!
رو به چان کرد:جرئتت رو انجام دادم!
چانیول اخم کرد و دایموند رو بلند کرد:خیلی خب!!!بیا بریم لباستو عوض کن!
و بی توجه به بقیه دایموند رو برد سمت چادرش.
گذاشتن روی تخت و دایموند سریع اومد پایین:یاااا تختم خیس میشه!
چانیول:لباساتو عوض کن داری میلرزی!اگه کمکم خواستی بگو!من دم درم!
دایموند سر تکون داد.کلاه رو از سرش در آورد و موهاشو درست کرد و مشغول عوض کردن لباس هاش شد.
صدای چانیول بلند شد:تموم شد؟!
دایموند:اوهوم!
چانیول وارد شد و نگاهش کرد:حالت خوبه؟!
دایموند سرتکون داد:خوبم…چرا اینقدر عذاب وجدان داری؟!مجبورم نکردی که برم!
چانیول چیزی نگفت.
دایموند گفت:اینقدر خودتو دست پایین نگیر!چانیولی هااااا!
چانیول چند ثانیه نگاهش کرد:تلافی در آوردی لعنتی؟!میخواستی حرص منو که نبوسیدمت در بیاری؟!
دایموند پوزخند زد تو اینطوری فکر کن آقا پسر!
صدای بیسیمش بلند شد:دکتر پیو هستم…سونبه ایم یه…یه خانوم باردار اینجا موقع زایمانشه…داره درد میکشه…من دست تنهام!
دایموند از جا پرید و بیسیمش رو و برداشت:الآن خودمو میرسونم!
و رو چانیول گفت:منو میبری؟؟
چانیول گیج گفت:اما…تو که حالت خوب…
دایموند عصبی گفت:حال من الآن اصلا اهمیتی نداره!میبری منو یا نه؟!
چانیول سر تکون داد:سوار ماشین شو بریم!
و هر دو سوار ماشین شدند و به سمت روستا حرکت کردند…

∞∞∞∞

صدای گریه نوزاد بلند شد و چانیول _انگار که پدر اون بچه باشه!_نفس راحتی کشید.چند دقیقه بعد یونگی بیرون اومد و چانیول جلوشو گرفت:همه چیز روبراهه؟!
یونگی سرتکون داد:اوهوم.. تو میتونی بری هیونگ!من پیش سونبه ایم هستم!
چانیول گفت:لازم نیست!تو هر وقت کارت تموم شد برو…از صبح اینجایی!
یونگی سری تکون داد و رفت.مدت زیادی طول کشید تا بالآخره دایموند هم در حالیکه از خستگی روی پای خودش بند نبود بیرون اومد.
چانیول به سمتش رفت:حالت خوبه؟!
دایموند لبخند کمرنگی زد:بچه ش خیلی تپله!میخوای ببینیش؟!
چانیول به خوشحالی دایموند لبخند زد:میشه؟!
دایموند آستین لباسش رو گرفت و دنبال خودش کشید.مادر بچه یه گوشه خوابیده بود و نی نی هم کنارش توی جاش پیچیده شده بود.دایموند آروم به سمتش رفت و بچه رو آورد پیش چان.چانیول با دیدنش لبخند زد:آی خدا!چقدر گوگولیه!
دایموند هم لبخند زد:دلم میخواد بخورمش!
چانیول با مهر دایموند رو نگاه کرد و آروم گفت:بچه دوست داری؟!
دایموند نفسشو داد بیرون:عاشق بچه هام!فکر میکنم دوست داشتنی ترین موجودات روی زمینن!
چانیول لبخند مهربونی بهش زد.خم شد و آروم دست نی نی رو بوسید.دایموند نگاهش کرد:تو چی؟!تو نی نی دوست داری؟!
چانیول لبخند و نگاهش کرد:دوست دارم…
خم شد و توی گوشش گفت:اما تو رو بیشتر دوست دارم!
دایموند چشماش درست شدن و گیج توی صورت چانیول نگاه کرد:چان…
چانیول لبخند زد:برو نی نی شونو بذار پیش مامانش!الآن شیر میخواد!
دایموند که گیج حرف چانیول بود بی حرف بچه رو کنار مادرش گذاشت .روی کاغذ چیزی نوشت و گذاشت کنار بالشش و هر دو از خونه شون بیرون اومدند.
برگشتند کلینیک و یونگی گفت:سونبه شما برگردید.من میمونم!
دایموند گفت:نه تو از صبح اینجایی…تو برو من هستم!
یونگی گفت:اما…
دایموند:برو!استراحت کن چون باز فردا کارهامون شروع میشن!
یونگی گفت:هیونگ…تو نمیای بریم؟!
چانیول:نه من میمونم…تو برو!
یونگی با تردید چانیول رو نگاه کرد:اما…
دایموند:تو هم برگرد چان!من تنهایی مشکلی ندارم!
یونگی:اگه قراره کس دیگه ای هم بمونه من که یه پزشکم میمونم!
دایموند:لازم نکرده!جفتتون برگردین!
چانیول گفت:من نمیتونم بذارم تو کل شب رو تنها اینجا بمونی!دکتر پیو با من بحث نکن و برگرد!خداحافظ!
یونگی با تردید نگاهشون کرد و با اکراه سوار ماشین شد و رفت.
دایموند معذب روی تخت بیمار نشست و گفت:نیازی نبود بمونی…توی کلینیک مشکلی پیش نمیاد…
چانیول هم کنارش لبه ی تخت نشست:ولی اگه من باشم بهتره نه؟!
دایموند نیم نگاهی بهش انداخت.
چانیول با لبخند بهش خیره موند:تا حالا زایمان انجام داده بودی؟!
دایموند که ذهنش درگیر بود با شنیدن حرف چانیول شوکه گفت:چی؟!
چانیول از حالت وحشت زده دایموند تعجب کرد:واسه یه نفر دیگه منظورمه!
دایموند نفسشو داد بیرون:آهان!راستشو بگم…تا حالا اینطوری تنهایی واسه خودم نه!توی دوران انترنی چند باری از نزدیک دیده بودم و فقط کمک داده بودم اما اینه خودم وایستم و بچه رو بدنیا بیارم نه!خیلی ترسناک بود!
چانیول لبخند زد:ولی از پسش بر اومدی!
دایموند نفسشو داد بیرون:اوهوم!تجربه خوبی بود!
چند دقیقه هر دوشون سکوت کردند و دایموند گفت:اینکه…جواب سوالتو نگرفتی و بجاش تن به آب دادم..عصبیت کرد نه؟!دلت نمیخواد الآن بزنیم؟؟
چانیول نگاهش کرد:نه …دیگه به این فرار کردنات عادت کردم!مطمئن باش یه روزی میفهمم چرا ولم کردی و رفتی!
دایموند آهی کشید:تو هم مطمئن باش من تمام تلاشمو میکنم تا تو نفهمی چرا ولت کردم و رفتم!
چانیول نگاهش کرد.چقدر مظلوم بنظر میرسید…انگار بعد از مدت ها که فقط دایموند بداخلاق و جدی رو دیده حالا این آدم واسش جدید بود…آرایشش پاک شده بود و صورتش بخاطر سرما سرخ…
آروم گفت:تو چی؟!عصبی شدی وقتی بجای اینکه ببوسمت خبر ازدواجمو دادم؟؟
دایموند به یه نقطه زمین خیره شد:عصبی شدم!
چانیول از جوابش جا خورد…احتمالا توقع داشت دایموند باز بخواد لجبازی کنه و حالشو بگیره…
دایموند آروم ادامه داد:جلوی همه میخواستی منو ببوسی!!خیلی جلوی خودمو گرفتم تا لگد نزنم به زانوت!وقتی ولم کردی انگار باز تونستم نفس بکشم!
چانیول:واقعا؟!من فکر کردم ناراحت شدی چون خبر ازدواجمو دادم و دست رد به بوسه ات زدم!
دایموند:مگه من میخواستم ببوسمت که میگی دست رد زدی؟!
چانیول:در هر صورت!!!
دایموند باز نگاهشو به زمین دوخت:نه ناراحت نشدم!آیرین دختر خوبیه!اگه ازدواج باهاش خوشحالت میکنه من ناراحت نمیشم!
چانیول:این حرفارو از ته دلت میزنی؟!
دایموند:دروغ نمیگم!واقعا دختر خوبیه!امیدوارم اون قدرتو بدونه!
چانیول:قدر منو؟!قبلا که حرف دیگه ای میزدی…میگفتی بی لیاقتم!
دایموند پوزخند زد:بی لیاقت نیستی…احمقی که حرفای منو باور کردی!
چانیول به نیمرخ پوچ و بی احساس دایموند نگاه کرد…این دختر هر لحظه احساس نابودی و شکست رو توی وجودش زنده میکرد…چرا دایموند اینطوری شده بود؟!…چرا اینقدر عجیب رفتار میکرد…گاهی عصبی و تند و حالا هم آروم و دلمرده…
دایموند آروم گفت:در ضمن بوسیدن جلوی جمعم اصلا چیزی نیست که بخاطر از دست دادنش عصبی شم…اگه اونکارو میکردی بعدش میکشتمت!
چانیول:یعنی اگه توی خلوت باشه میتونم ببوسمت؟!
دایموند اخم کرد:نه خیرم!دست بهم بزنی جیغ میزنم!
چانیول دستشو گرفت توی دستش و گفت:خب جیغ بزن!
دایموند با اخم سعی کرد دستشو بکشه اما چانیول محکم تر گرفتش:تقلا نکن!جیغ بزن!
دایموند:یاااا تو چرا هر از چند گاهی میزنی به سیم آخر؟!عین آدم نمیشه باهات حرف زد؟!ولم کن چان!
چانیول دستشو ول نکرد و عوضش خودش نزدیک تر شد و توی چشماش نگاه کرد:چرا دیگه ″یول″ صدام نمیکنی؟!
دایموند آب دهنشو قورت داد و توی چشماش نگاه کرد:ولم کن!
چان نزدیک تر شد:اینقدر تقلا نکن!کاریت ندارم…فقط جوابمو بده!اینقدر برات سخته که باز یولی صدام کنی؟!یا میترسی پررو شم؟!
دایموند نگاهش کرد و چیزی نگفت.چانیول سرشو نزدیک تر برد و آروم گفت:صدام کن لعنتی!
دایموند آروم پلک زد و با آروم ترین صدای ممکن گفت:یولی…
حالت نگاه چانیول آروم شد…انگار فقط منتظر همین کلمه بود تا دوباره خودش باشه…
دایموند دیگه از نگاهش نمیترسید و با خجالت سرشو انداخت پایین.
چانیول آروم دستشو زیر چونه ش گذاشت و سرشو گرفت بالا و توی چشماش نگاه کرد:
_همه چیزت تغییر کرده…اما نتونستی چشماتو تغییر بدی…
دایموند آروم پلک زد:اگه میخوای میرم یه جوری تغییرشون میدم که اذیتت نکنن…
چانیول سرشو نزدیک برد و آروم گفت:حق نداری…
و آروم لب هاشو بوسید.نفس دایموند توی سینه حبس و شوک زده نگاهش کرد.چانیول باز توی چشماش نگاه کرد و آروم گفت:باارزش ترین شیء زندگیمی…
دایموند نفسشو داد بیرون و چانیول باز لب هاشو روی لب های دایموند قفل کرد.دایموند که دستاشو محکم مشت کرده بود آروم به سینه چانیول فشار آورد تا عقب بره اما اینکار بوسه چانیول رو عمیقتر کرد.حتی سعی کرد سرشو تکون بده تا بوسه شون قطع بشه اما چانیول هلش داد و خوابید روی تخت و چانیول هم بدون اینکه بوسشونو قطع کنه خیمه زد روش.
دایموند بغض کرده بود…نمیبایست این اتفاق بیافته…نمیخواست تمام سد دفاعیی که طی چهار سال جلوی چانیول ساخته با یک شب عشق بازی فرو بریزه…
دوباره لرزش بدنش برگشته بود و وقتی چانیول مشغول بوسیدن گردنش شد اشک توی چشماش جمع شد…″نکن″
چانیول که متوجه سردی و لرزشش شد ازش جدا شد و توی چشماش نگاه کرد:اذیتت نمیکنم…فقط چند لحظه…
و دوباره با ملایمت مشغول بازی با لب هاش شد…
دایموند بعد از تمام تلاش هاش تسلیم شد و دستاشو دور گردنش حلقه کرد و چشماشو بست…بااینکارش چانیول حریص تر شد و بوسشونو عمیق تر کرد…
برای چند لحظه تصویر آخرین روزی کنارش بود جلوی چشماش ظاهر شد…
″امروز مثل زن و شوهرای واقعی شدیم…
+واقعی هم هستیم…
_داری میری؟!
+آره…بیا آخر هفته همو ببینیم…باید برای مراسم عروسی آماده شیم!
_اونقدری که برای مراسممون ذوق دارم فکر کنم تا روز عروسی بمیرم!!!
+یولی…میشه…میشه منو ببوسی؟!
_ببوسم؟!چرا نمیشه…شما جون بخواه نفسم…″
چانیول آروم ازش جدا شد و توی چشمای خیسش نگاه کرد:دایموند…
دایموند آروم آروم نفس میکشید و حرفی نمیزد…چهار سال گذشته بود…بالآخره تونسته بودند طعم لب های همدیگه رو بچشن در حالیکه از هم به اندازه یه دنیا فاصله داشتند…
نگاه چانیول روی گونه دایموند…همونجایی که یک بار زده بود ثابت شد.آروم با شستش نوازشش کرد و زمزمه کرد:دستم بشکنه!
صدای لرزون دایموند دلش رو ریش کرد:خدانکنه…
چانیول خم شد و آروم گونه شو بوسید…چونه دایموند میلرزید و تکرار این جمله توی مغزش داشت دیوونه ش میکرد″گریه نکن…گریه نکن…گریه نکن…″
اونقدر این جمله توی مغزش رژه رفت تا اینکه از زبونش پرید:گریه نکن!
چانیول ازش جدا شد و توی چشماش نگاه کرد:گریه نمیکنم!
اما دایموند چشماشو محکم بست و تند تند گفت:گریه نکن…گریه نکن لعنتی…گریه نکن!
چانیول نگران به اشک هاش که ناخواسته از گوشه چشمش به سمت گوشش میرفتند نگاه کرد:گریه کن دایموند!
دایموند با شنیدن این جمله چانیول آروم چشماشو باز کرد و چند ثانیه آروم پلک زد.
چانیول گوشه چشماشو پاک کرد و گفت:گریه کردن کار بدی نیست!گریه کن نفس من!
دایموند آروم آروم نفس میکشید″نفس من…″
با بغض گفت:من دیگه نفست نیستم!
چانیول آروم لباشو بوسید:تو همیشه نفس منی…حتی اگه مال من نباشی…
کم کم چشمای دایموند پر از اشک شد و ناله کرد:دروغ میگی…نیستم!
و بالآخره بغضش ترکید و صدای هق هقش بلند شد.چانیول چرخید و تمام بدنش رو توی بغلش گرفت و روی موهاش رو بوسید:هستی..تو نفس منی دایموند…فقط تو نفس منی…
دایموند که فکر میکرد بعد از اینهمه مدت گریه کردن رو فراموش کرده حالا تمام غصه ها و دلتنگی ها و تنهایی ها و دردهایی که توی این چهار سال کشیده بود رو همه رو به خاطر می آورد و هق میزد…چانیول هم آروم موهاشو ناز میکرد و میبوسیدش…
نفهمید چقدر گریه کرد اما اونقدر طولانی شد که هر دوشون از شدت خستگی خوابشون برد.
دایموند با سروصدای بقیه که از بیرون می اومد از خواب پرید و آروم چشماشو باز کرد.چند ثانیه طول کشید تا متوجه موقعیتش بشه.خواست از جاش بلند شه اما حلقه محکم دستها و پاهای چانیول مانعش شد.به صورت چانیول که فقط چند میلیمتر باهاش فاصله داشت نگاه کرد.ناخودآگاه دست کشید روی صورت نرمش و آروم نازش کرد.باورش نمیشد…اونقدر جداییشون طولانی شده بود که هنوز نمیتونست باور کنه دیشب چانیول بوسیده بودش و حالا هم اینطوری محکم بغلش کرده…نگاهش روی لبهای چانیول ثابت شد…برای کاری که میخواست بکنه تردید داشت اما بعید میدونست چانیول اونقدر خواب سبکی داشته باشه که به این راحتیا بیدار شه.صورتشو بین دستاش گرفت و یواشکی لبهاشو بوسید.وقتی دید چانیول هنوز بیدار نشده چند ثانیه همونطوری موند و آروم آروم لباشو بین لبهای درشت چانیول جا داد…
صدای بقیه از توی حیاط می اومد و دایموند ترسید که یه وقت بریزن داخل برای همین تصمیم گرفت شیطنت رو تموم کنه و بیدارش کنه.آروم گفت:چانیول!
واکنشی ندید.دوباره گفت:هی یول!پارک چانیول!
چانیول تکون آرومی خورد اما چشماشو باز نکرد.دایموند خودشو کشید بالا و لپشو گاز گرفت:پاشو دیگه!
قیافه چانیول توی هم جمع شد و میخواست به کسی که اینطوری کرده فحش بده که با دایموند مواجه شد:گازم گرفتی جوجه؟!
دایموند آروم گفت:الآن اینا میان تو!پاشو دیگه!
چانیول دستاشو از دور دایموند باز کرد و دایموند هم پشت سرش بلند شد و نشست.چند ثانیه ای معذب همو نگاه کردند و بعد دایموند با خجالت گفت:مـ….من برم سراغ کارام!
چانیول هم تا کمر خم شد:صبح شما بخیر!
و دایموندم خم و راست و سریع محو شد.
چانیول گیج رفتنشو نگاه کرد و لبخند روی لبش سبز شد″این اولیش دکتر ایم!″

∞∞∞∞

یری:ما برگشتیمممم!
ته هی:خسته نباشیدددد!
و همه مشغول جمع و جور کردن وسایلشون شدند
دایموند که توی حیاط مشغول شد با دیدن چانیول که همراه مینهو وارد شد سریع برگشت و تلاش کرد نقش درخت رو بازی کنه.ته هی سقلمه ای به پهلوش زد و گفت:دایموند دقیقا دیشب چه غلطی کردین که اینطوری قرمز میشی؟!
دایموند اخم کرد:کجا قرمز شدم؟!
صدای چانیول بالای سرشون هر دو رو از جا پروند:موافقم!قرمز شد!
دایموند عصبی نگاهشون کرد:یاااا!
چانیول لبخند زد و انگشت اشاره شو به سمتش گرفت:الآن قرمز ترم شدی!
ته هی:موافقم!!!همینطور میگذره قرمز تر میشی!اوپا نزدیک تر شو ببینم بیشتر قرمز میشه یا نه!
چانیول یه قدم به سمت دایموند برداشت که دایموند عقب تر رفت و با حرص گفت:وقتی اینقدر همش با هم موافقین برین با هم قرار بذارین خب!
چانیول لبخند زد:متاسفم من خودم دوست دختر دارم!!
با این حرف اخمای دایموند از هم باز شدند و پوزخند زد:راست میگی…دوست دختر داری!
و راهشو کشید و رفت…
ته هی گفت:اوپا الآن جاش هست مشت بزنم توی شیکمت؟!
چانیول:چه شده مگه؟!
ته هی:یااااا واقعا هپی ویروسی هااااا!من اینهمه سعی میکنم شما دو تا رو بهم نزدیک کنم میای زارت میگی دوست دختر داری؟!بزنمت؟!
چانیول نفسشو داد بیرون:بخاطر اون میگی؟!
ته هی گفت:آآیگوووو یه چیزیت میشه آخرش!بیا بریم نهار!
و برسم عادت دور هم جمع شدند و غذا خوردند.روز ها و هفته ها سپری شدند و اونا هر روز بهم نزدیک تر و نزدیکتر…دایموند به طور عجیبی تغییر کرده بود و بااینکه هنوزم خنده هاش جیره بندی بودند اما دیگه اون حالت های عصبی و بداخلاقی توش دیده نمیشد…
بعد از اون بوسه دایموند سعی میکرد زیاد به چان نزدیک نشه اما رفتارشون به طور کلی ۱۸۰ درجه تغییر کرده بود و چانیول هم دیگه هیچوقت عصبی و با هم بحثشون نشد…
گرچه هر دو معتقد بودند اینکار یعنی پاک کردن صورت مسئله و چانیول هنوز هم معتقد بود باید هر جور شده بفهمه دایموند چرا رفته و چرا اینقدر عوض شده اما تا اونموقع همین رفتاری که داشتند هم جای خوشحالی داشت…
کم کم به روز های برگشتنشون نزدیک میشدند و درگیر جمع و جور کردن کارهاشون توی روستا بودند تا بعد از یه پایان خوش بتونن با یه خاطره موندگار برگردند اما یک هفته مونده به برگشتنشون،در حالیکه همه خوشحال بودند که همه چیز داره به خوبی و سلامتی تموم میشه اتفاق بدی افتاد…
دایموند:اینجا رو ضد عفونی کن!
پرستار:بله!
دایموند:خوبه…تموم شد پانسمانش با خودت….
پرستار:بله..شما بفرمایید!
دایموند لبخندی زد و دستکش هاشو در آورد.بیسیم رو گرفت دم دهنش:ته هی کجایی؟!
چند ثانیه ای طول کشید:کیم ته هی هستم!جانم دکتر ایم؟!پیش یه خانواده ام!
دایموند:کارت تموم شد برگرد کلینیک!کلی کار ریخته دست تنهام!
ته هی:چشم قربان!
و دایموند به لحن مسخره اش لبخند زد.به سمت دختری که روی تخت خوابیده بود و دلشو گرفته بود رفت و با مهربونی باهاش صحبت کرد.
_دکترها کسی هست؟!اینجا مشکلی پیش اومده؟!
بیسیمش رو برداشت:دکتر ایم هستم!اتفاقی افتاده؟!
_دکتر پیو حالشون چندان خوب نیست!از صبح حالت تهوع داشتند و حالا هم دل درد شدید دارند و صورتشون هم زرد شده!
دایموند به دختر بچه روبروش نگاه کرد و بعد نگاهشو بین بیمارای توی کلینیک انداخت:فکر کنم مسمومیت غذاییه!شما الآن کمپ هستید؟!
_بله!از بعد از ظهر سه بار بالا آورده در ضمن!
دایموند:بسیار خب…بهش بگین یه سرم قندی نمکی به خودش وصل کنه فعلا هم فقط آب بخوره تا سم از بدنش دفع بشه!اگه بهتر نشد خبرم کنید!
_بله میگم!تمام!
دایموند به کارش ادامه داد و زیر لب غر زد:سوسول خان!خودت مگه دکتر نیستی؟!من باید بهت بگم چیکار کنی؟!
و برای دهمین بار توی اون چند دقیقه چراغ بیسیم روشن شد.دایموند پوف عصبیی کشید و میخواست بیسیمشو خاموش کنه اما صدای گریه یری توی بیسیم پیچید:تیم پزشکی!یکی بیاد اینجا!
دایموند نگران دگمه رو فشار داد:چه اتفاقی افتاده یری؟!کجایی؟!
یری:چند تا موتور سوار میخواستن مزاحمم بشن…چانیول اوپا اومد ازم مراقبت کنه اما اونا گرفتن کتکش زدن…خیلی زیاد بودن…
هق هق میکرد:هر چقدر تلاش کرد نتونست مقاومت کنه…یکیشون…یکیشون چاقو داشت!زدنش..الآن بیهوش شده..کلی خون ازش رفته…صورتش سفید شده…تورو خدا یکی بیاد اینجا…اون اصلا حالش خوب نیست…
بیسیم از دست دایموند افتاد!نفسش در نمیومد و تلاش کرد تا حرفاشو هضم کنه…دست و پاهاش دوباره شروع به لرزیدن کردند اما قبل ازینکه به خودش بیاد صدای ته هی توی بیسیم پیچید:دکتر کیم ته هی…من الآن خودمو میرسونم بهت یری جان!گریه نکن!
دایموند دستشو گذاشت روی سینه شو نفس عمیق کشید…یه نفر هم میبایست بیاد به اون کمک کنه…چانیول رو زده بودن…
با چاقو زده بودنش…
بیهوش شده بود…
عشقش رو زده بود…
نفسش بیهوش شده بود…
همه دلیلش برای زندگی حالا زخمی شده بود…
توان قوی بودن نداشت…هر چقدر هم که سعی کرد محکم باشه و بره پیشش نشد…همونجا روی زمین وا رفت و پرستار با یه لیوان آب قند به سمتش رفت:″سونبه ایم…″

پایان قسمت بیست و نه

میگم کامنتم بذارین خب 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
3 سال قبل

الان من نمیدونم بخندم یا گریه کنم.هم از نزدیک تر شدنشون خوشحالم هم از اینکه چامیول هنوز نفهمید قضیه چی بوده ناراحتم.بد تر از اون ،چاقو خوردنش وااااااااااااااااااااای.
من پارت بعد میخوااااااااااااااااااام.کی آپ میشه؟

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

همیشه بخند عشقم غصه خوردن خوب نیست
امروز امروز