149 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 27 & 28

سلام 🙂

نت نداشتم خدایی 🙁

فحش آزاد 🙁 🙁 🙁

از نفس افتاده_قسمت+بیست و هفتم+

 

توی جاش نشست و کلافه موهاشو بهم ریخت.عصبی بود، خودشم نمیدونست چرا…البته میدونست دقیقا بخاطر دایمونده و حرفایی که بهش زده اما نمیخواست به خودش تلقین کنه دایموند اعصابشو بهم ریخته…

از تخت پایین اومد و نگاهی به مینهو که خواب بود انداخت و از چادر بیرون زد.پوفی کشید و کش و قوسی به خودش داد و به سمت دستشویی حرکت کرد که صدای گریه ای متوقفش کرد:

_خدا مرگم بده…گردنت چی شده؟!

_تو چرا همش متوجه کبودیای من میشی؟!اینقدر منو دید نزن عوضی!

_خفه شو بحثو عوض نکن! من دیگه تورو میشناسم میدونم بااین اعصابت عمرا برگشته باشی با چانیول و تازه کار به جاهای باریکم کشیده باشه…پس بگو چت شده!بی مغز!!!

_چند وقت پیش حالم بد شد…مجبور شدن سرم رو بزنن توی گردنم!

چشماش تا آخرین حد ممکن درشت شدن….

_ خدا مرگم بده…چرا اونجا؟؟

_مفصله…یه روز برات تعریف میکنم!

_بمیرم…خیلی درد داشته؟!

_ای…بد نبود…! عادت کردم دیگه!

عادت کرده؟!چرا باید به درد کشیدن عادت کرده باشه؟!

_نمیشد به من بگی کجا میری؟!بخدا از همون روزی که اومدی استعفا دادی عین مرده ها شده بودم…توی بیمارستان اوایل همه بهم میگفتن دایموند چش شده ولی بعدش دقیقا ازم میپرسیدن خودت چت شده!خب به من میگفتی کجا میری…من که دهن لق نبودم…تو که همش میگفتی مثل خواهرت میمونم…چرا با من اینکارو کردی احمق جون؟!من جز تو کیو داشتم؟!

چی داشت میگفت؟!مگه باهم قهر نبودند؟!

_معذرت میخوام…چاره ای نداشتم…من…

دیگه نتونست تحمل کنه..جلوتر رفت و گفت:از وقتی که…استعفا داد؟!

هر دوشون وحشت زده به سمتش برگشتند.

چانیول گیج به صورت پر از اشک ته هی نگاه کرد:مگه…نگفتی با هم قهر کردین؟!مگه نگفتی تو هم هم خبر نشدی وقتی رفت؟!…نگفتی؟!

ته هی نگران و بااسترس دایموند رو که روح توی تنش نمونده بود نگاه کرد:خب…من…

چانیول نزدیکتر اومد:دست به دست هم دادین که منو دور بزنین؟!

ته هی گفت:نه..باور کنین اینطوری نیست…منم…من خودمم نمیدونستم…

پوزخند زد:دقیقا کدوم حرفتو باور کنم الآن؟!

دایموند گفت:من بهش گفته بودم نگه…خیلی واضحه!

ته هی نگران گفت:دایموند!

چانیول دایموند رو نگاه کرد:آهان…یادم رفته بود تو چه عوضیی هستی!

دایموند پوزخند زد:خوبه…حالا که یادت آوردم سعی کن فراموشش نکنی…هر وقتم یادت رفت بگو بهت یادآوری کنم!

چانیول عصبی گفت:دقیقا چه غلطی کردی که گذاشتی اونطوری رفتی ایم دایموند…دقیقا واسه خاطر چی رفتی؟!

دایموند پوزخند زد :واضح نیست؟!فکر میکردم امروز جوابشو گرفتی…

موهاشو زد کنار و به گردنش اشاره کرد:خودت فهمیدی حتی من راهنماییتم نکردم!تو زیادی پاک بودی پارک چانیول!واسم کافی نبودی…رفتم با یکی که بهتر از تو باشه!این جواب خوبیه؟!راضیت میکنه؟!

تمام حس های گناه و عذاب وجدان به چانیول هجوم آوردند و شاید اولین بار بود که تااین حد احساس پشیمونی میکرد:ایم دایموند…من…

دایموند پوزخند زد:من الآن که تو توی زندگیم نیستی خوشبختم!!!خیلی خوشبخت…چیکار کنم که پاتو از زندگیم بکشی بیرون؟!

چانیول وا رفت…اونا با هم نبودن اما اون حتی تصورم نمیکرد یه روزی دایموند توی چشماش زل بزنه و این حرفارو بزنه…

مات گفت:اما…

دایموند:چیکار کنم بگو؟؟

چانیول لبخند تلخی زد:همین الآنشم نیستم…من همین الآنشم توی زندگیت نیستم!

دایموند خیلی عصبی تر از تصور چانیول بود…شاید برای اولین بار این حجم از عصبانیتشو میدید…رگ پیشونیش نبض گرفته بود…

جلوتر اومد و با انگشت سبابه اش زد روی سینه چان:دیگه نباش…

و ازشون فاصله گرفت و دور شد…

ته هی که ترسیده اون گوشه ایستاده بود رفتن دایموند رو نگاه کرد و بعد برگشت به سمت چان که نگاه ناامیدشو به زمین دوخته بود…آروم نزدیکش شد و نگران گفت:معذرت…میخوام!خودش…نمیخواست کسی چیزی بدونه…اینقدر التماسم کرد تا چیزی نگم که نتونستم دهن باز کنم…بخدا…شرمنده تونم…

چانیول نگاهش رو از زمین گرفت و نگاهش کرد:مهم نیست…از همین الآن دیگه مهم نیست…خودتو ناراحت نکن…

و راهشو گرفت و رفت!

ته هی نگران رفتن چانیول رو نگاه کرد و بعد برگشت تا دنبال دایموند بگرده…

دایموندی که مطمئن بود یه جایی از حرفایی که زده پشیمونه…اما چاره ی دیگه ای نداشت…

چانیول دیگه مال اون نبود…

دیگه نبود…

∞∞∞∞

با حس دستی که روی سرش قرار گرفت تا موهاشو ناز کنه از خواب پرید.چشماشو باز کرد و یری رو که بالبخند بهش خیره شده بود نگاه کرد و بلند شد.

یری:سلام دکتر جون خودم!

دایموند که هنوز چشماش نیمه باز بودن گفت:ساعت چنده؟!

یری:هفته…مینهو اوپا گفت بیدارت کنم وگرنه میذاشتم بخوابی!گفت باید بریم روستا بخاطر همین باید زود صبحانه بخوریم!

دایموند:تو کی بیدار شدی؟!

یری:ده دقیقه ای میشه!خوابت زیاده دایموند؟!من فکر میکردم ازین سحرخیزا باشی!!

دایموند از جا بلند شد و مسواکش رو برداشت:نه منم آدمم!…تو هم برو صبحانه بخور!من برم دستشویی!

حقیقت این بود دایموند خیلی کم خواب بود اما وقتی ساعت چهار صبح خوابش برده همین که تونسته بیدار شه نشون میداد چه قدر بد میخوابه و چقدر با خوابیدن مشکل داره…

کفشاش رو پوشید و قبل ازینکه خارج بشه رو به یری گفت:راستی…

یری:جونم؟!

دایموند:لطفا دیگه به موهای من دست نزن!هیچوقت!

یری گیج گفت:اوه روی موهات حساسی؟!باید زودتر میگفتی…باشه یادم میمونه!

دایموند لبخند کمرنگی زد و رفت.

یری رفت سر میز خودشون و مشغول خوردن شدند و دایموند هم زیاد طول نکشید که رفت سر میز دکترا و بعد از سلام و صبح بخیر گفتن کنار ته هی نشست.

ته هی:حالت خوبه؟!

دایموند در حالی که دهنش پر بود سرتکون داد.ته هی با مهربونی نگاهش کرد و دکتر پیو گفت:مترجما رسیدن سونبه…تیم جدید پرستاری کی میرسه؟؟

دایموند محتویات دهنش رو قورت داد:تا فردا میرسن!…من خوشم نمیاد موقع غذا راجع به چیزای بی ربط حرف بزنین پس فعلا روی صبحانه تون تمرکز کنین!

دکتر پیو سری تکون داد و دیگه کسی چیزی نگفت و برخلاف میز آیدل ها که مدام میگفتند و میخندیدند میز اونا در سکوت کامل غذاشو خورد و بعد از تموم شدن غذا دایموند بلند شد و گفت:غذاتون که تموم شد آماده شین که بریم!

و رفت که وسایلشو از چادرشون برداره و بعد به سمت مینهو رفت تا باهاش هماهنگی های لازم رو انجام بده!

مینهو:…پس هر جا لازم شد میتونین با بیسیم بهمون خبر بدین دیگه…

دایموند:متوجهم…ولی…

اخم کرد:من کار بااینو بلد نیستم!در واقع هیچکدوم از اعضامون بلد نیستن!

مینهو لبخند زد:واقعا؟!خب توی ماشین میگم چان بهتون یاد بده!

دایموند نفسشو داد بیرون:باشه…همینکارو میکنیم!

همه سوار ماشین شدند و گروه فیلمبرداری و مترجم ها هم پشت سرشون راه افتادند.مینهو توی ماشین به چان گفت که باید چیکار کنه و چانیول چند ثانیه بی هیچ حسی دایموند رو نگاه کرد:لطفا کنار من بشینید تا بهتون یاد بدم دکتر ایم!

دایموند لبش رو گاز گرفت و کنار چان نشست:همه دقت کنین…

به بیسیم دست دایموند اشاره کرد:اون دگمه بالا و پایینش میبینید؟!اون مال ولوم نیست…اگه فشارش بدین اعداد جابه جا میشن…ببینید…

بدون اینکه حواسش باشه دست دایموند رو همراه بیسیم گرفت و دگمه بالا رو فشار داد:تاالان سه بود ولی الان شد چهار…واسه ما همیشه باید عدد این بیسیم سه باشه ولی برای کارای اضطراری اگه بوجود بیاد خط ها تفکیک میشن…گروه پزشکی چهار و بقیه همون سه…ولی فعلا همه روی همون سه ان…وقتی خواستین حرف بزنین این یکی دگمه رو فشار میدید و بیسیم رو میگیرید جلوی دهنشون…وقتی میخواین حرف بزنین اول باید اسمتونو بگین..چون کیفیت صدای این بیسیما اصلاخوب نیست و گاهی از روی صدا نمیشه تشخیص داد کی هستید…پس اول اسمتون رو میگید و بعد تیمتون رو…خصوصا اعضای تیم پزشکی که هنوز بطور کامل با هم آشنایی نداریم…بعد از تمام شدن حرفتون حتما میگید″تمام″ و دگمه رو ول میکنید…در ضمن…پیام هاتون تاجای ممکن باید کوتاه باشن…نه که این دگمه رو بگیرین و داستان تعریف کنید…بازم میگم استفاده از بیسیم فقط برای مواقع ضروریه…و با موبایل خیلی فرق داره…به من توجه کنید…

دگمه رو فشار داد:پارک چانیول هستم یک بیمار اینجاست نیاز به یک دکتر دارم،تمام!

دکتر پیو گفت:نگفتین از کدوم تیم هستید!

چانیول پوکر فیس نگاهش کرد:منو نمیشناسین یعنی؟!

دکتر پیو گفت:خب کلی گفتم!

چانیول رو به دایموند گفت:شما امتحان نمیکنید؟!

دایموند زیر لب جوری که فقط چانیول بشنوه گفت:اگه دستمو ول کنی چرا!

چانیول که تازه متوجه شد تمام مدت دست دایموند رو گرفته آروم دستشو ول کرد و نفسشو داد بیرون.

دایموند دگمه بیسیم رو فشار داد:دکتر ایم هستم سرپرست تیم پزشکی…الآن خودمو میرسونم…تمام!

چانیول سر تکون داد:خوبه…آفرین!

دایموند هم زیر چشمی نگاهش کرد و نگاهش رو از پنجره به بیرون دوخت و همونموقع رسیدند.

دونه دونه پیاده شدند و با دیدن روستای ساده و مخروبه روبروشون متاثر و ساکت شدند.دایموند جلوتر رفت و وارد کلینیک کوچیکی که اس ام ساخته بود شد و نگاهی به اطرافش انداخت و بدنبالش یونگی و ته هی وارد شدند.

یونگی:خیلی کوچیکه!

ته هی:اما مجهزه!همه چیز داره!!

برگشت و پنجره پشت سرش رو باز کرد:واااو چه حیاطی داره!

دایموند هم برگشت و نگاه کرد:اینجا بخاطر اوناست!یه عالمه وسیله دارن که باید بذارن اینجا!

یونگی:چه وسیله ای سونبه؟!

دایموند:لباس،غذا…گیتارهاشون،هدیه هایی که قراره بدن و کمک هایی که قراره بهشون بکنن!

ته هی و یونگی سر تکون دادند.

دایموند:کاری به کوچیک بودن کلینیک نداشته باشین…ما با همینم کارمون راه میافته…ته هی با پرستارا همه چیز رو چک کنید اگه کم و کسری بود سریع خبر بدین بفرستن!

ته هی:چشم!

دایموند:یونگی تو هم همراه یکی از اون گروه برین اعلامیه ها رو پخش کنین…نه همراه یه مترجم برو…

یونگی:بله سونبه!

دایموند سری تکون داد و رفت بیرون پیش بقیه که هنوز مشغول دید زدن اطرافشون بودند:نمیخواین بیاین داخل؟!

مینهو برگشت:شما رفتید؟!همه چیز اوکیه؟!

دایموند:بنظر همه چیز خوبه…بیاید داخل و وسایلتون رو بذارید باید بریم پیش مردمشون!

مینهو سری تکون داد و وارد شد و بقیه هم دنبالش رفتند.

بعد ازینکه به کمک هم وسایلی رو که آورده بودند گوشه حیاط جا دادند و کار ته هی هم تموم شد دایموند گفت:خب منو ببینین!

همه به سمتش برگشتند.دایموند گفت:الان باید به دیدن روستا و مردمش بریم…اینکه اعضای تیمتون قراره چه چیز هایی هدیه بدن و چیکار کنن به خودشون مربوطه و ما دخالت نمیکنیم اما اولویت اصلی ما اینه که باهاشون صحبت کنیم تا اگه درد و بیماریی دارند به کلینیک بیان تا درمان شن و البته…یکی از هدف های تمام تیم هایی که فرستاده شدن اینه که مردم اون روستاها رو واکسینه کنند…شاید براتون مسخره باشه اما این مردم حتی وقتی بدنیا میان هیچ واکسنی نمیزنن و بخاطر همینم هست که میگم اگه بیماری های عجیب و غریبی مثل فلج اطفال و کزاز و هپاتیت بی دیدین شوکه نشین…اونا حتی نمیدونن واکسن چیه!وقتی برای دیدن خانواده ای رفتین اول بهشون راجع به کلینیک و واکسینه شدن بگین و مطمئن شین که حتما میان و البته…

از کیفش جعبه ای در آورد :به هر کدوم یکی ازین کارت ها بدین تا وقتی میان اینجا بهمراه داشته باشن…باید حساب کسایی که میان و نمیان رو داشته باشیم…سوالی هست؟!

سکوت شد…دایموند گفت:خب پس بریم!

و همه راه افتادند .مردم هم که متوجه این آدمای عجیب و غریبی که حتی هم زبونشون نبوند شده بودند کم کم دورشون جمع شدند و گیج نگاهشون میکردند.بالآخره یک جا جمع شدند و همه کارهایی که برای روز اول برنامه ریختن بودند رو انجام دادند.دایموند که حرفاشو از قبل نوشته بود همه رو به مترجم داد تا بخونه و کم کم تمام مردم روستا اونجا جمع شدند و با خوشحالی و تعجب راجع بهشون حرف میزدند.بعد از اینکه صحبت هاشون تموم شد اعضای تیم از هم جدا شدند تا اولین روز رو کنار مردم سپری کنند.تیم پزشکی برگشت به کلینیک و بقیه هم جداشدند و هر کدوم به یک محله از اون روستا رفتند.

کم کم مردم هم با توجه به حرف های دایموند هر کدوم دردی داشتند به کلینیک میرفتند و برای روز اول همینکه پنج نفر اومده بودند خوب بود…اینکه داشتند اونا رو باور میکردند!

ساعت دوازده شب همه خسته و داغون از هر جایی که بودند برگشتند کلینیک و همه کف زمین ولو شدند.

مینهو:آآآآآآاه چقدر خسته شدیم!

یری:اصلا فکر نمیکردم واسه روز اول اینقدر سرمون شلوغ شه!

یونگی گفت:خوب بود حالا؟!دلتون نمیخواد برگردین؟!

مینهو:نه…خیلی خوب بود!فعلا قصدی برای برگشتن ندارم!

یری:نادو!(منم همینطور!)خیلی حس خوبی بود…نمیدونی چه قدر خوشحال میشدن وقتی میرفتیم خونه هاشون و باهاشون صحبت میکردیم!

چانیول که تا اونموقع ساکت بود گفت:اما همه جا خوب و بد داره…همین روز اول هم میشد متوجه یه گروه شد که بنظر خلافکار میرسیدن…بنظر میخواستن شلوغ کاری کنن!

مینهو:آره باید مراقب بود…ولی جای نگرانی نیست…ما تعدادمون بیشتره!

چان سر تکون داد:حتی الامکان دخترا تنها جایی نرن…اگه خواستن جایی برن با یکی از مردا برن…اینطوری بهتره…

ته هی سر تکون داد:حتما!اما…چرا دایموند نیومد؟!

مینهو:کجا رفته؟!

ته هی:یکی اومد گفت بچه اش مریضه رفت خونشون!

چان از جا بلند شد و داد زد:فاک مگه همین الآن نگفتم تنها جایی نرین؟!

ته هی نگران گفت:خب دقیقا!شما همین الان گفتین اما دایموند یک ساعتی هست که رفته!!

چانیول دوید به سمت در و از کلینیک خارج شد و به سمت روستا دوید اما یک کم که دوید متوجه دایموند شد که سرشو پایین انداخته بود و داشت از ته یک کوچه می اومد.نفسشو داد بیرون و با اخم نگاهش کرد:احمق!واقعا از چیزی نمیترسی؟!

دایموند کم کم نزدیکش شد اما موتوری که از کنار چانیول رد شد باعث شد اخم کنه و وقتی متوجه ماجرا شد داد زد:خودتو بکش کنار!

دایموند گیج سرشو گرفت بالا اما همونموقع کیفش توسط اون مردی که سوار موتور بود کشیده شد.جیغ کوتاهی زد و کیفشو کشید اما باعث شد خودشم پرت بشه.چانیول به سمتش دوید و چون موتور خیلی دور شده بود نتونست دنبالش بره.کنار دایموند زانو زد:حالت خوبه؟!

دایموند که میلرزید آروم سرتکون داد و نگاهش کرد.چانیول با دیدن رنگش که مثل گچ شده بود اخم کرد و زیر لب گفت:آشغالا!

و دست دایموند رو گرفت:بیا بریم…از چیزی نترس…

دایموند از روی زمین بلند شد اما نتونست روی پاهاش بیاسته و چانیول رو گرفت.

چانیول چند ثانیه به بدنش که میلرزید نگاه کرد و بغلش کرد:نترس..من اینجام…

دایموند آروم گفت:نـ..نمیترسم…فقط نمیدونم…چـ…چرا…نمیتونم…نـ…نلرزم…

چانیول لبخندی زد و دایموند رو روی دستاش بلند کرد:اشکالی نداره…میخوای بلرزی هم طوری نیست!

دایموند سرشو چسبوند به سینه چان و اینقدر ترسیده بود که حتی نتونست باهاش مخالفت کنه و فقط چشماشو بست…

اولین روزشون که خیلی خوب تموم نشد…اما اون یاد گرفته بود کم نیاره…

چهار سال بود که هرروزشو یاد گرفته بود قوی باشه…

حتی کنار چانیول که ازش مراقبت میکرد هم میتونست قوی باشه…

اصلا بخاطر همین چانیول قوی شده بود…

∞∞∞∞

آروم چشماشو باز کرد و سوزش کمی توی پاهاش احساس کرد باعث شد بشینه.

به زانوهاش که بخاطر افتادن روی زمین زخمی شده بودند اما حالا اطرافشون کاملا کبود هم شده بود نگاه کرد.

از روی تخت بلند شد و شلوار گشادی پوشید و موهاشو بست.

بیرون رفت و اطرافش رو نگاه کرد.چند نفری مشغول بودند اما معلوم بود کمپ خلوته.

به سمت صدای یه نفر برگشت که بنظر میرسید از مترجم ها باشه:دکتر ایم؟!

دایموند :صبح بخیر…بقیه کجان؟!

_رفتند روستا…ما هم قراره یک ساعته دیگه بریم…اگه بخواین میتونین باما بیاین!

دایموند:بله پس…من لباس عوض میکنم و همراهتون میام…

_باشه…منتظرتونیم!

و دایموند رفت و آماده شد و در همین حین صبحانه شم که یری براش کنار تختش گذاشته بود خورد و وقتی تیم تهیه راه افتادند اونم سوار ماشینشون شد و باهاشون به روستا رفت.

به محض رسیدنش ته هی و یونگی به سمتش هجوم آوردند:حالت خوبه؟!

دایموند سر تکون داد:خوبم بابا!چرا منو بیدار نکردین؟!

ته هی رو به یونگی کرد:یونگی برو وسایلو آماده کن تا من میام!

یونگی سری تکون داد و رفت.

ته هی آروم گفت:جدی خوبی؟!دیشب وقتی چان آوردت هممون سکته کردیم!رنگت پریده بود و زیر چشماتم سیاه شده بود…الآن خوبی…تورو خدا هرچی هست به من بگو!

دایموند لبخند زد و آروم گفت:دیشب گرخیده بودم ته هی…اولش که اون کوچه لعنتی اینقدر تاریک بود که تمام مدت چشم بسته راه میرفتم…بعد صدای موتوره و بدتر ازون چانیول که داد زد..اصلا نفهمیدم چی شد فقط کیفمو کشیدم و پرت شدم…شانس آوردم چان بود وگرنه دیگه نمیتونستم برگردم!

ته هی:بله شانس آوردی!کاش منم یه چانیول داشتم بخدا!دقیقا چه کار خوبی کردی هی جلوی رات سبز میشه؟!من باهرکدوم از دوست پسرام بهم زدم دیگه حتی اتفاقی هم ندیدمشون!

دایموند لبخند کمرنگی زد:نمیدونم چیکار کردم!

ته هی گفت:امروز دیگه رسما کار واکسینه کردن مردم رو شروع میکنیم!امروز نوبت من و یونگیه که بریم…تو هم اینجا بمون تا حالت جا بیاد شیفت شب با توعه!مشکلی نداری؟!

دایموند:نه…مراقب خودتون باشین!و کارتونو درست انجام بدیم!

ته هی:میدیم!!!بریم یونگی!

یونگی هم کوله شو برداشت و جلوی دایموند خم و راست شد.دایموند لبخندی زد و اون دو نفر رفتند.روی صندلی نشست.پرستار ها هم نبودند و معلوم نبود کجا رفته اند و دایموند توی کلینیک تنها بود.

پاچه شلوارشو زد بالا و به پاهای کبودش نگاه کرد.پوفی کشید دست کشید روی زخمش که از درد صورتش توی هم مچاله شد.

بتادین و پنبه رو از توی سبد برداشت و پاشو صاف گرفت و دونه دونه سنگریزه ها رو از روی پاهاش کنار زد و بعد پنبه رو کشید روشون.از درد لبشو گاز گرفت اما تحمل کرد و بعد ازینکه کارش تموم شد اطرافش رو جمع کرد و شلوارش رو درست کرد.

از کلینیک بیرون رفت و نگاهی به حیاط بزرگ و خالی انداخت .به سمت در بزرگ که مخصوص رفت و آمد ماشین بود رفت و بازش کرد.قدمی به بیرون گذاشت و توی کوچه متوجه یه دسته بچه شد که مشغول بازی بودند.اونا هم متوجه دایموند شدند و نگاهش کردند.کم کم از بازیشون دست کشیدند و به سمت دایموند رفتند و شروع کردند به حرف زدن.دایموند نایاب ترین لبخندشو بهشون زد و سرشو به نشون″نمیفهمم چی میگین!″تکون داد.

یکیشون که از همه بزرگ تر بنظر میرسید دهنش رو باز کرد و بهش اشاره کرد.دایموند نگاهشون کرد:گرسنتونه؟!

و اونا فقط نگاهش کردند.

دایموند لبخند تلخی زد:بدوین برین داخل تا بهتون یه چیز خوشمزه بدم!

و به داخل حیاط اشاره کرد.بچه ها شروع به جیغ زدن کردند و دایموند هم با لبخند پشت سرشون وارد شد و در همین حین بیسیمش رو در آورد و دگمه رو فشار داد:

_دکتر ایم هستم! نیاز یه یک مترجم دارم تمام!

چند ثانیه بعد چراغ بیسیم روشن شد:

_کجا هستید دکتر ایم؟!تمام!

دایموند: توی کلینیک هستم!

و دگمه رو ول کرد که چند ثانیه بعد صدای چانیول اومد که گفت:تمام!

دایموند به بیسیم نگاه کرد و ناخودآگاه لبخند زد:پسرک پررو!

دگمه رو فشار داد:بله آقای پارک!تمام!

و بیسیم رو انداخت توی جیبش و به سمت بچه ها رفت.از گوشه حیاط بسته های خوراکی رو برداشت و باز کرد و جلوی بچه ها گذاشت و اشاره کرد که:″بیاین بردارین!″

بچه ها که از خوشحالی اونجا رو روی سرشون گذاشته بودند دونه دونه خوراکی ها رو برداشتند و همونجا نشستند روی زمین و شروع به خوردن کردند.

_دکتر ایم!

دایموند برگشت:اوه اومدی؟!میخواستم یه چند تا حرف رو برام ترجمه کنی!

_بله در خدمتم!

دایموند:بهشون بگو هر وقت گرسنشون بود یا احساس ضعف کردند بیان اینجا…دوستاشون رو هم بیارن!

مترجم سری تکون داد و این حرفا رو گفت.بچه ها از خوشحالی جیغ کشیدند.

دایموند:بگو هر وقت دلشون درد گرفت یا خوردند زمین و از بدنشون خون اومد بیان اینجا…بگو اگه مامان باباشون هم احساس بیماری داشتند بازم بیارنشون اینجا!

باز هم حرفاشو تکرار کرد.بچه ها همه تایید کردند و ″چشم″ گفتند.

دایموند با لبخند نگاهشون کرد و گفت:بهم زبانشونو یاد بده آقای جانگ!اینجوری سختمه که نمیتونم باهاشون حرف بزنم!

_باعث افتخارمه دکتر ایم! حتما!!

و دایموند لبخند زد.

مدت زمان زیادی گذشت تا ظهر شد و همه برای نهار برگشتند کلینیک . اون بچه ها هم که جا خوش کرده بودند و پیش دایموند توی کلینیک نشسته بودند و دایموند هم مشغول شستن دست و روشون بود و تقریبا به همه شون لباس نو داده بود.یری با انرژی وارد شد:دایموند جوووونم حالت خوبه؟!

دایموند به بچه ی روبروش لبخند زد و دستی بین موهاش کشید و به سمت یری رفت:خسته نباشی!حالم خوبه…از صبح منو کاشتین اینجا رفتین…ولی من حالم خوبه و عمرا دیگه تنها بمونم!

کم کم بقیه هم اومدند و مینهو با دیدن بچه ها لبخند زد:ولی تو سرت از ما شلوغ تر بوده!

دایموند لبخند زد:بالآخره منم یه چیزایی بلدم!

بچه ها دونه دونه به سمت دایموند اومدن و بوسش کردند و دایموند که ازین کارشون کلی ذوق کرده بود بغلشون کرد و گفت:دوباره بیاین!هوم؟؟

و صدای آقای جانگ بلند شد که حرف دایموند رو ترجمه کرد.بچه ها هم دوباره جیغ زدند و همگی رفتند.

ته هی و یونگی هم پیداشون شد و از خستگی کیفهاشون رو روی زمین انداختند.

یونگی:وای خدا مردم!

دایموند :خسته نباشید.چه خبر؟؟

ته هی:ده تا خونواده بطور کامل واکسینه شدند!

دایموند پوکر فیس شد:خسته نباشید!!ده تا فقط؟!

یونگی گفت:سونبه همینطور که نمیشه سرمون رو بندازیم پایین بریم تو بگیم دستتو بده من!باید کلی حرف بزنیم…توضیح بدیم…تازه بعضیاشونو باید راضی کنیم…راجع به فوایدش بگیم…از همه بدتر همه ی این پروسه دو بار تکرار میشه چون مترجمم یه بار همه ی اینا رو تکرار میکنه!!

دایموند جدی نگاهش کرد:الآن داری این چیزا رو به من یاد میدی بچه؟!

یونگی مثل بچه ها گفت:خب خودتون پرسیدین سونبه!

همه خندیدند و مینهو گفت:همگی خسته نباشید.بیاین نهار بخوریم و استراحت کنیم و عصر کارمون رو ادامه بدیم!

همه دونه دونه رفتند تا دستاشونو بشورند و دایموند هم کمکشون وسایلشون رو گوشه حیاط میگذاشت.به سمت چانیول رفت تا کیف گیتارش رو بگیره که چانیول مچشو گرفت:حالت بهتره؟!

دایموند نگاهش کرد:خوبم…به لطف شما!باید ازتون تشکر میکردم!

چانیول نگاهش کرد:دیگه تنها جایی نمیری!هر جا خواستی بری به اون پسره دکترتون یا به مینهو هیونگ بگو…اگه برات مشکلی بوجود نمیارم میتونی به منم بگی!

دایموند نگاهش کرد.نگاه چانیول حسابی دلخور بود…معلوم بود حرفاشو به دل گرفت…

سرشو آروم تکون داد:حواسم هست!دیگه بی احتیاطی نمیکنم…

چانیول دم گوشش گفت:بهتره حواست باشه چون من قراره پامو از زندگیت بکشم بیرون..نمیتونم مدام حواسم بهت باشه!

دایموند اخم کرد:خیلی خب منم نخواستم مراقبم باشی پارک چانیول!

و دستشو کشید و عصبی گیتارشو از دستش گرفت و با حرص ازش دور شد…

بعد از خوردن غذایی که با رفتار چانیول برای دایموند حکم کوفت رو داشت مینهو شروع به توضیح دادن کارایی که انجام دادند کرد و کارهایی که قرار بود برای شب انجام بدن رو توضیح داد.

دایموند و یه پرستار وسایلشون رو برداشتند و نوبت اونا بود که کار ته هی و یونگی رو ادامه بدن و باز همه سرکارشون برگشتند و دایموند باز هم پیش اون خونواده ها از زیر نقاب عصبی خودش بیرون اومد.

این روند تا ساعت ۱۲شب باز ادامه پیدا کرد تا همه باز برگشتند تا اینبار به کمپ برگردند و ایندفعه دایموند مطمئن بود بدون ذره ای تلاش حتما خواب میره.

وارد محوطه کلینیک شدند و به بقیه که زودتر ازونا رسیده بودند سلام کردند.

دایموند:ما اومدیم!

همه شروع به سلام کردن کردند و ته هی به سمت دایموند رفت:خسته نباشی دلاور!چند تا خونه رو رفتین؟!

و چشمکی به یونگی زد.

دایموند با اعتماد به نفس گفت:تا چشمت در آد!بیست تا خونه!

ته هی و یونگی گیج بهم نگاه کردند و یونگی گفت:نهههه!چطور ممکنه؟!

دایموند پوزخند زد:قبول کنین سرعتتون مثل حلزونه!

اما قبل ازینکه ته هی حرف بزنه دایموند از درد توی خودش جمع شد و ته هی نگران گفت:دایموند!

خودشو پرت کرد توی دستشویی و هر چی از صبح خورده بود رو بالا آورد.

به صورتش آب زد و دستشو به دیوار گرفت تا نیافته.ته هی و یونگی به سمتش دویدند.

یونگی:سونبه حالتون خوبه؟!

دایموند سر تکون داد:خوبم!

ته هی نگران دست انداخت و دایموند رو تکیه داد به خودش:بیا بریم سوار ماشین شو!

دایموند نگاهی به چانیول که با اخم نگاهش میکرد انداخت و گفت:من حالم خوبه!فقط یک کم معده م به غذاهای اینجا عادت نداره!نگرانم نشین!

و بی کمک ته هی سوار ماشین شد.کم کم همه وسایلشون رو گذاشتند و در کلینیک رو قفل کردند و سوار ماشین شدند .دایموند که سرشو به شیشه تکیه داده بود با حس نگاه خیره کسی سرش بلند کرد و چانیول بلافاصله نگاهشو دزدید.دایموند دستشو روی زانوی چانیول که دقیقا روبروش بود فشار داد و آروم گفت:میگی پاتو کشیدی بیرون…اما هنوزم نگرانم میشی!اینجوری نباش…من حالم خوبه.

چانیول هم نیم نگاهی بهش انداخت و آروم گفت:اصلا نگرانت نشدم!

دایموند از دروغ واضح چانیول پوزخند زد و گفت:باشه…نشدی!

رسیدند و همه به سمت چادر هاشون پرواز کردند تا بخوابن اما دایموند که باز سرش درد گرفته بود به سمت رودخونه ی نزدیک کمپ رفت و نشست و پاهاش رو گذاشت توی آب.خنکی آب تا مغز استخونش نفوذ کرد و حس کرد حالش بهتر شده.به آب تمیزی که نور ماه توش منعکس شده بود نگاه کرد و نفس عمیق کشید…حس عجیبی داشت…

اون همیشه از انجام دادن اینجور کارها و خوشحال کردن بقیه مخصوصا بچه ها لذت میبرد اما حالا درست توی موقعیتی بود که ذهنش درگیر چانیول شده بود…

به چانیول گفته بود پاشو اززندگیش بیرون بکشه اما حالا که چانیول هم داشت برای عمل به حرفش تلاش میکرد دایموند حس خوبی نداشت…بین مرگ و زندگی،یا شایدم بین زمین و آسمون گیر کرده بود…

حس میکرد نقابش کمرنگ تر شده و گارد دفاعیش در برابر آدما و لبخند نزن و یخ بودن پایین اومده…حس میکرد دیگه مثل سابق نمیتونه خشک برخورد کنه و دیگه نمیتونه نسبت به همه چیز بی تفاوت باشه…

حس عجیبی داشت…انگار که چهار سال پیش از بلندی سقوط کرده باشه و حالا تقریبا وقتی داره با سر میاد روی زمین به یه شاخه درخت گیر کرده باشه…

نه که کسی دستشو گرفته باشه…نه که نجات پیدا کرده بود…نه که دوباره برگرده بالا…نه…اون شاخه درخت فقط نگهش داشته تا به سقوطش ادامه نده…یه روزنه امید کوچیک تا شاید دیرتر به قعر اون پستی برسه…

اما هنوزم اون یه امید کوچیک بود که ممکنه بود هر لحظه بشکنه تا دایموند با سر زمین بخوره و دیگه راهی برای نجاتش نباشه…یا خوشبینانه میتونست یه راه نجات باشه…تا بالآخره یه رهگذر متوجهش بشه و دستشو بگیره و بکشش بالا…

نمیدونست…هیچ چیز رو نمیدونست…مغزش خالی خالی بود…

صدای پایی از جا پروندش…تاریکی اونجا به قدر کافی روی مخش بود و صدای پا زیادی ترسناک بنظر میرسید…

آروم به سمتش برگشت و تا بخواد واکنشی نشون بده اون آدم از پشت درخت ها بیرون اومد:

_نترس…منم!

پایان قسمت بیست و هفت

قسمت+بیست و هشتم+

نفسشو داد بیرون و گفت:ته هی!ترسیدم!

ته هی لبخند زد.کفشاشو در آورد،کنار دایموند نشست و پاهاشو گذاشت توی آب:وویی چه سرده!

دایموند:از کجا فهمیدی من اومدم اینجا؟!

ته هی:خب حواسم بهت بود!رنگت پریده ها!نمیخوای چیزی بخوری؟!

دایموند:نه من زیاد بالا میارم!فهمیدم اگه بعدش چیزی بخورم بدتره!

ته هی آهی کشید و به پاهاشون نگاه کرد:چانیول اوپا طفلک روح از بدنش پرید وقتی اونجوری دیدت ها!…فکر نکن فقط نگاه کرد.وقتی تو دویدی و رفتی بلند شد و کم مونده بود همراهت بیاد توی دستشویی!

دایموند حرفی نزد و آروم پاهاشو توی آب تکون داد.

ته هی گفت:معلومه از حرفات ناراحت شده اما نمیتونه نگرانتم نباشه!

دایموند:اینطوری واسه خودش بهتره!بذار از دور همه چیز رو نگاه کنه…اونطوری بهتره…من مطمئنم بهتره…

ته هی:من نمیخوام سرزنشت کنم ولی…فکر نمیکنی داری جای اون تصمیم میگیری؟!حداقل بهش میگفتی خودش تصمیم بگیره…

دایموند:نمیخوام ته هی…بذار فکر کنه خودخواهم عوضیم…بذار دیگران هرجور میخوان فکر کنم…من این راهو چهارساله دارم میرم…نمیخوام زحماتم هدر برن…نمیخوام جلوی خودم کم بیارم حداقل!

ته هی به دایموند که مثل یه بچه ده ساله شده بود نگاه کرد و لبخند زد:باشه…گفتم که…من همه جوره سمت توام!

دایموند آه کشید و باز پاهاشو تکون داد و زمزمه کرد:اولش سخت بود…ولی دیگه عادت کردم…

ته هی گیج گفت:به چی؟!

دایموند:به نبودنش…

ته هی که تازه متوجه منظورش شده بود گفت:یعنی الآن که پیشته دلت نمیخواد نزدیکت باشه…بغلت کنه…دستاتو بگیره؟!

دایموند اخم کرد:ته هی خفه شو!

ته هی لبخند تلخی زد.دایموند داشت اذیت میشد و اون اینو میفهمید اما خودداریش قابل تحسین بود.

ته هی دست گذاشت روی شونه اش:آبجی کوچولو…این حرفارو به من بزنی هیچی نمیشه…بذار رو دلت نمونه…

دایموند با لجبازی اخم کرده بود و چیزی نمیگفت…

ته هی هم دیگه چیزی نگفت و هر دو به آب خیره موندند.

چند دقیقه ای گذشت تااینکه دایموند آروم گفت:نمیتونم…

ته هی نگاهش کرد:چیو …نمیتونی؟

دایموند:حتی اگه بخوامم دیگه نمیتونم بهش فکر کنم…

ته هی نگاهش کرد و چیزی نگفت تا خودش حرف بزنه!

دایموند اونقدر آروم حرف میزد که بیشتر شبیه زمزمه بود:من هنوز خوب نشدم…میخواستم تا خوب نشدم حرفی نزنم…میخواستم وقتی خوب خوب شدم برم و براش همه چیز رو بگم…میدونستم منو میبخشه…کار من درست نبود اما قلب اون زیادی بزرگه…حتی بااینکه چیزی نمیدونه بازم نگرانم میشه…

ته هی دستشو که مشت کرده بود رو آروم گرفت.دایموند ادامه داد:

_اما حالا دیگه فرقی نمیکنه خوب بشم یا نشم…اون دیگه نباید بفهمه…چون خودش دوست دختر داره…نمیخوام احساس گناه کنه…

ته هی آروم گفت:پس عشقتون چی میشه؟!اون هنوزم دوستت داره…

دایموند نفسشو داد بیرون:آدما راحت فراموش میکنن…خودش اینو میگفت.میگفت یه عشق حتی اگه خیلی هم آتشین باشه اگه به جدایی برسه نهایت ناراحتی و افسردگیش سه چهار ساله…اونم واسه کسی که واقعا عاشق باشه…ما به نهایتش رسیدیم…دیگه کم کم فراموشش میشه…این سه ماه رو هر چقدر بتونم ازش فاصله میگیرم…بعدم باز ازش دور میشم…شاید باز برگردم امریکا…اینطوری راحت میتونیم فراموش کنیم…

ته هی نگران نگاهش کرد…چرا دایموند گریه نمیکرد؟!

دایموند لبخند تلخی زد و آروم گفت:متاسفانه…دوست دخترش برای متنفر بودن زیادی خوبه….اونقدر خوبه که از خودم بدم اومد که حس بدی بهش داشتم…

ته هی آروم گفت:ولی تو خیلی بهتر از اونی!

دایموند پوزخند زد:نیستم…اون خیلی بهتره…خیلی…خیلی خوشگله…حتی بی آرایشم مثل فرشته ها میمونه…اما من بدون آرایش مثل مرده ها میشم…مثل ارواح…اون…صورتش مثل عروسک میمونه….خیلی خوشگله…لبخندش اونقدر شیرینه که منی که دخترم هم دلم میخواد ساعت ها نگاهش کنم…قدش بلنده…خیلی بلند تر از منه…موهاش…موهاش خیلی بلنده….

دست کشید به موهای پلاستیکی خودش و ادامه داد:موهاشو باز میذاره دورش…خیلی موهاش خوشگلن…اون خیلی از من بهتره…خوشگله،مهربونه…اون مثل فرشته ها میمونه ته هی….من در برابر اون هیچی نیستم…

ته هی از شنیدن این حرف ها گریه اش گرفته بود اما دایموند بی تفاوت زل زده بود به دستایی که رگهاش بیرون زده بودند و هر از چندگاهی به ناخن های کوتاهش نگاه میکرد…

_من بازنده ام ته هی….اما ناراحت نیستم…من از همون اولشم بخاطر اینکه یول خوشحال باشه…بخاطر اینکه پا به پای من درد نکشه رفتم…حالا که یه عروسک کنارشه…اگه کنارش خوشحاله منم خوشحالم…من حتی اگه دیگه هیچوقت خوب نشمم دیگه ناراحت نمیشم…چون دیگه انگیزه ای واسه خوب شدن ندارم…دیگه چانیولی منتظرم نیست تا دوباره سالم برگردم پیشش…پس همین زندگیمو ادامه میدم…این زندگی خیلی هم بد نیست…یه عالمه بچه دارم…به لطف عمل هایی که کردم حسابی هم پولدار شدم…میتونم برای خودم برم خرید…برم مسافرت…ماشین گرون بخرم…خونه بزرگتر بخرم…میتونم مهمونی بگیرم و ریخت و پاش کنم…من توی زندگیم چیزی کم ندارم…فقط چانیول نیست…چانیولم که همه چیز نیست…هست؟!

بالآخره صداش لرزید و ته هی رو نگاه کرد:چیه این چانیول همش چانیول چانیول میکنین؟!مگه چیه؟!

ته هی اشکاشو پاک کرد و دست انداخت و دایموند رو بغل کرد.حرفی نداشت بزنه….دایموند به این راحتیا آروم نمیشد…

دایموند لبشو داد بیرون و با چشمایی که از اشک پر شده بودند اما بی تفاوت به روبروش خیره شد″گریه نکن!″

بینیشو کشید بالا و خودشو از بغل ته هی کشید بیرون:بریم بخوابیم!نگرانمون میشن…

و بلند شد و کفشاشو پوشید و ته هی هم بعد از پاک کردن اشکاش دنبالش رفت و بعد از شب بخیر گفتن به چادر هاشون رفتند و دایموند برخلاف شب های قبل راحتتر خواب رفت…

انگار منتظر یه نفر بود که حرفایی که روی دلش مونده بودن رو بهش بزنه و حالا برخلاف آزار دهنده بودن تک تک کلماتش احساس بهتری داشت…قلبش احساس سبکی میکرد…

و آخرین چیزی که قبل از خواب از ذهنش گذشت و باعث لبخند تلخی شد که روی لبهاش سبز شد این بود که ″برخلاف دفعه های قبل…چانیول حتی اتفاقی حرف های مارو نشنید…چه سرنوشت بی رحمی…″

∞∞∞∞∞

یونگی وارد کلینیک شد و کیفشو پرت کرد یه گوشه:بزودی میمیرم!

دایموند همونطور که سرنگ رو تنظیم میکرد گفت:سه هفته است هرروز میای و همینو میگی…کی میخوای به حرفت عمل کنی؟!

یونگی تند تند پلک زد:سونبهههه!

همه اونایی که اونجا بودند خندیدند و دایموند با مهربونی رو به بچه روبروش گفت:تا سه بشماری تمومه خب؟!چشماتو ببند عزیزم!

ته هی با حرص گفت:لعنتی از خودشونم بهتر حرف میزنه؟!چطور توی ۲۰روز زبونشونو یاد گرفتی آخه؟!

دایموند لبخند زد و همونطور که آروم سرنگ رو توی بازوی پسرک فرو میکرد گفت:همونطوری که من الآن ۶ ماهه تخصصمو گرفتم ولی شما هنوز رزیدنتی خانومی!

و آروم سرنگ رو کشید و پنبه رو روش فشار داد:تموم شد!

ته هی قیافه شو کج کرد و زبون در آورد:بی مزه!

دایموند همونطور که موهای پسرک رو ناز میکرد بسته خوراکی داد دستش:قول میدم زود خوب شی باشه؟!

پسرک از روی تخت پرید پایین و جلوی دایموند خم و راست شد و رفت.

دایموند گفت:چرااینا نمیان حالا؟!

همونموقع صدای بیسیم هاشون بلند شد:پارک چانیولم…تیم پزشکی یه یچه اینجاست که خون بالا آورده…نیاز به دکتر داریم!تمام!

دایموند با نگرانی دگمه بیسیم رو زد:شما کجایین آقای پارک؟!تمام!

و در حین اینکه چانیول آدرس میداد دایموند کیف مجهزش رو برداشت و از در کلینیک زد بیرون.نفهمید چجوری خودشو رسوند به اون خونه که چانیول جلوش سبز شد:اومدی؟!بیا داخل!

با هم وارد شدند و دایموند به پدر و مادرش سلام کرد و کنار اون بچه نشست و مشغول معاینه شد.در همین حین پرسید:اولین دفعه است؟!

مادرش گفت:نه…چند بار دیگه هم اینطوری شده!

رو به چان گفت:چه اتفاقی افتاد؟!

چان:داشتند با بچه ها توی کوچه بازی میکردند که بخاطر گرد و غبار شروع به سرفه کردن میکنه و اینقدر شدید میشه که کم کم خون بالا میاره!

دایموند نفسشو داد بیرون و دستشو روی سینه پسرک فشار داد که ناله ش بلند شد.

آروم گفت:علایمش شبیه سله!

چانیول:حالا چیکار میکنی؟!

دایموند در جوابش فقط سری تکون داد و از داخل کیفش یه سری دارو و آمپول بیرون آورد.

ازش آزمایش خون گرفت و دادش دست چان.راجع به دارو ها برای پدر و مادرش توضیح داد و گفت که چجوری بهش بدن و گفت فردا هم بهش سر میزنه.

بعد ازینکه کارشون تموم شد خداحافظی کردند و همراه چانیول به سمت کلینیک رفتند.

چانیول:حالا چی میشه؟!

دایموند:آزمایشش رو میفرستم شهر تا نتیجه شو بدن.اگه قطعی شد باید یه فکرایی بکنم!

چانیول:سل درمان داره؟!

دایموند:آره ولی به این راحتیا نیست…اگه اینجا جواب نده باید ببریمش شهر تا بستری شه…فکر نکنم هزینه شو داشته باشن!

چانیول:این چه حرفیه که میزنی…اگه لازم شد ببریش شهر من حاضرم هزینه شو بدم!فقط خوب شه!

دایموند لبخند کمرنگی زد:خیلی دست و دلبازی!خیریه روت تاثیر گذاشته!

چانیول هم لبخند کمرنگی زد:تویی که بخاطر خوب شدن اونا حاضری از جونتم بگذری به من این حرفو نزن!

دایموند لبخند زد.چانیول همه کاراشو زیر نظر داشت…چطور میگفت بیخیالش شده؟!

رسیدند جلوی کلینیک.چانیول گفت:میدونم این کارارو وظیفه خودت میدونی و بخاطر من هم اینکارو نکردی اما…ممنونم که تا گفتم مثل برق خودتو رسوندی!

دایموند لبخند زد:خوبه خودتم میگی…وظیفمه…نیازی به تشکر نبود!

و چانیول در جوابش تا کمر براش خم شد و دایموند هم خجالت کشید و تعظیم کرد.

رفتار این سه هفته شون همین شده بود…با هم صمیمی نبودند اما به طرز عجیبی بهم احترام میگذاشتند…با هم حرف میزدند و مشورت میکردند اما مثل دوتا غریبه…ولی هر دو از رابطه الآنشون راضی بودند…

وارد کلینیک شدند که یونگی به استقبالشون اومد و کیف دایموند رو گرفت.

وقتی یونگی برگشت پیش ته هی،ته هی با خنده گفت:یه خورده خودتو واسه این سونبه ایم لوس کن یونگی!

یونگی اخم کرد:این چه طرز حرف زدنه!میخواستم کمکش کنم فقط!نمیبینی خسته است؟!

ته هی سر تکون داد:آره آره خسته است…فقط اینقدر ضایع نباش در راه خدا!دکتر ایم از پسرای ضایع عمرا خوشش بیاد!

یونگی اخم کرد:نونا!!

یری کنار ته هی نشست:ماجرا چیه؟!

ته هی لبخندی زد:هیچی…بعضیا دلشون پیش لیدرشون گیر کرده!

یونگی:یااااا نونا تو حق نداری اینطوری حرف بزنی!

ته هی زبون در اورد:من،هر جور بخوام حرف میزنم!تو عرضه داری برو پیشش اعتراف کن!

یری گیج گفت:وای شوخیییی!از دکتر ایم خوشت میاد؟؟

بعد ذوق کرد:ولی بهمم میان هاااا!برو بهش اعتراف کن!

یونگی عصبی گفت:هی شما دوتا!تمومش کنین!

ته هی:باشه ما که تمومش میکنیم ولی بنفعته بری بهش اعتراف کنی تا نپریده!میبینی که..خیلیا دایموند رو دوست دارن…

یونگی اخم کرد:خودم میفهمم چیکار کنم!

صدای جدی دایموند بلند شد:شما سه تا!اگه نمیخواین گرسنه بمونین حرف زدنو تمومش کنین و بیاین اینجا!

و ایندفعه با پا درمیونی دایموند بحثشون تموم شد اما فکر یونگی بد جور مشغول حرفهای ته هی شده بود.

روز هاشون تکراری شده بود.صبح ساعت۷بیدار میشدند و میرفتند و تا ساعت ۱۲شب توی روستا میموندند و اینقدر از خودشون کار میکشیدند که هر کدوم بطور متوسط دو کیلو لاغر تر شده بودند اما هیچکس ناراضی نبود…همه با خوشحالی میرفتند سرکارشون و شب با خیال آسوده سر بر بالشت میگذاشتند.

روز بعد در حالی که کم کم داشت غروب میشد چانیول بطور غیر منتظره ای برگشت و به سراغ دایموند رفت:دکتر ایم!

دایموند که تعحب کرده بود به سمتش رفت:چیزی شده؟!

چانیول:نتیجه آزمایشا اومد؟!

دایموند که متوجه منظورش شد به این حواس جمعش لبخند زد و گفت:بله اومد!متاسفانه تشخیصم درست بوده…اما نگران نباش…من تمام سعی خودمو میکنم تا همینجا درمان شه و اگه نشد میبریمش شهر…

چانیول گفت:دیشب گفتی به دیدنش میری!منم میخوام همراهت بیام!

دایموند گفت:باشه فعلا مریض دارم…ساعت ۹ میتونی بیای بریم؟!

چانیول سری تکون داد:ساعت نه میام دنبالت…فعلا!

و بدو بدو ازش دور شد.دایموند لبخند کمرنگی زد و رفتنش رو نگاه کرد.

چانیول همیشه نگران بود…همیشه…

ساعت نه همونطور که قول داده بود برگشت و هر دو به سمت خونه ″دوگی″ رفتند.دایموند بعد از معاینه ش دارو های جدیدی داد و گفت هر شب به دیدنش میاد تا معاینه ش کنه و از پدر و مادرش خواست تا باهاش همکاری کنند تا پسرشون خوب شد.

قبل ازینکه برن پدرو مادرش کلی تشکر کردند و دوگی گفت:

_میشه همیشه با هم بیاین؟!

چانیول و دایموند بهم نگاه کردند و چانیول با لبخند گفت:باشه…منم همیشه همراهش میام به شرطی که تو پسر خوبی باشی و زود خوب شی…

و هر دو از دیدن خوشحالی عمیق اون بچه و خونواده ش لبخند زدند.

توی مسیر برگشت دایموند گفت:از خدا خواستیا!منتظر بودی بگه تا خودتو بچسبونی به من!

چانیول خنده ای کرد:آره…یه درصد فکر کن دلم میخواست تا با بی اعصابی مثل تو هر روز برم پیشش!ترجیح میدادم بگه میشه فقط تو بیای؟!!

دایموند قیافه شو کج کرد:آره…همون تو هم میتونستی درمانش کنی!

و چانیول هم براش زبون در آورد:همینی که هست!

برگشتند کلینیک و بعد از شوخی هایی که حالا بخاطر صمیمی شدن بیش از حد با هم میکردند برگشتند کمپ.روز ها همینطور میگذشت و اونا هر روز بیشتر از قبل احساس تعلق خاطر به این روستا و مردمش پیدا میکردند و همینطور بهم…

بطوریکه یری مدام میگفت چطور میتونه ازین ببعد توی خوابگاهشون بخوابه وقتی دایموند غرغرو هم اتاقیش نیست؟!

چانیول و دایموند هر شب همراه هم به دیدن دوگی میرفتند و به لطف اون دونفر حالش خیلی بهتر شده بود.

ته هی هم که بشدت روی اعصاب یونگی بود و هر دفعه که بهم میرسیدن امکان نداشت اذیتش نکنه…

صدای بیسیم بلند شد:دکتر ایم!

دایموند ابروهاشو داد بالا:دکتر ایم هستم!بله؟!

چانیول:من امشب سرم خیلی شلوغه!میتونی صبر کنی تا من بیام بعد بریم؟!

دایموند:مثلا تا کی میای؟

چانیول:ممکنه تا همون دوازده هم نتونم بیام!

دایموند:بسیار خب صبر میکنم!نگران نباش!

چانیول:ممنونم تمام!

اما برخلاف چانیول همه کارهاشون زود تموم شد و زودتر از دوازده برگشتند.

ته هی:مطمئنی نمیخوای بمونیم؟؟

دایموند:ته هی این دفعه پنجمیه که پرسیدی!میگم نه!برگردین من با چانیول میام!

یونگی:سونبه میخواین من پیشتون بمونم؟؟تنهایی خطرناکه ها!

دایموند نگاه وحشتناکی بهش انداخت:یکبار دیگه این جمله رو بشنوم فحشتون میدم!برین ماشین رفت!

و بزور اونا رو از کلینیک بیرون کرد و با رفتنشون همه جا توی سکوت فرو رفت.

نگاهی به اطرافش انداخت و روی صندلی نشست.ساعت یازده و نیم رو نشون میداد و این یعنی چان نیم ساعت دیگه بر میگشت.چراغها هم روشن بودند پس نمیترسید.خودشو بغل کرد و منتظر نشست تا چان برگرده…

چانیول وارد کلینیک شد و روی ساعتش که یک رو نشون میداد نگاه کرد.عصبی شده بود.ازینکه دایموند سرش غر میزد یا عصبانی میشد ناراحت نمیشد…ولی دلش نمیخواست بدقول بنظر برسه…ازون بدتر دایموند رو تااونموقع کاشته بود…

وارد شد و با دیدن موجود کوچیکی که توی صندلی جمع شده بود سرجا ایستاد.

چند قدم نزدیکش شد و ناخودآگاه لبخند زد.شاید تنها جایی که میتونست باور کنه این همون دایموند خودشه موقع خواب بود…آروم دستش رو نزدیک برد و موهاشو زد پشت گوشش که از جا پرید.آروم چشماشو باز کرد و گیج نگاهش کرد:کی اومدی؟!

چانیول لبخند زد:همین الآن!

دایموند در حالیکه چشماشو می مالید گفت:اوه چقدر دیر!بریم!

و از جا بلند شد و گیج کیفش رو برداشت!چانیول دستشو گرفت:خوابت میاد.میخوای فردا بریم؟!

دایموند دستشو کشید:نه منتظرمونه!تا همین الآنشم کلی منتظرش گذاشتیم!

چانیول در رو پشت سرش قفل کرد و همراه دایموند راه افتاد.

بالاخره تونستند برن و شانس اوردند که خانواده شون هنوز نخوابیده بودند.بعد از معاینه دوگی و حرف زدن باهمدیگه برگشتند و دایموند که همون چند دقیقه ای تا اومدن دایموند خوابیده بود دیگه خوابش نبرد و با هم برگشتند کمپ.

دایموند :ممنونم!شب بخیر…

و میخواست پیاده شه که چانیول گفت:معذرت میخوام که..دیر کردم!

دایموند برگشت به سمتش:اشکالی نداره..کار پیش میاد!

چانیول:من میخوام فردا برم شهر…باید چند تا تلفن بزنم!تو نمیخوای به کسی زنگ بزنی؟!

دایموند گفت:منو همراه خودت میبری؟!منم باید زنگ بزنم!

چانیول:آره،بعد ازینکه رفتیم پیش دوگی با هم بریم!خوبه؟!

دایموند:اوهوم…پس تا فردا!

اما باز هم چانیول نذاشت بره:دایموند!

برگشت:چیزی شده؟!

چانیول چند لحظه این پا و اون پا کرد:خب…میگم…

دایموند:دارم میترسم!چیزی شده؟؟

چانیول بعد از چند لحظه فکر کردن گفت:نه هیچی…شبت بخیر!

و راهشو کشید و رفت.

دایموند گیج رفتنشو نگاه کرد و بعد و عقبگرد کرد و برگشت توی چادرش.

روز بعد همونطور که تصمیم گرفته بودند با هم به نزدیک ترین شهر که دو ساعت باهاشون فاصله داشت رفتند و بعد از خرید کردن چانیول موبایلش رو برداشت تا زنگ بزنه و شماره آیرین رو گرفت.دایموند زیر چشمی نگاهی بهش کرد و مشغول بازی با ناخون هاش شد.

چانیول بعد از یه مکالمه حال بهم زن طولانی که دایموند نفهمید چطور این حرفا رو روش شد جلوش بزنه قطع کرد گفت:تو نمیخوای زنگ بزنی!

دایموند با مظلومیتی که ازش بعید بود آروم گفت:من حواسم نبود…الآن فهمیدم اونجایی که اونم هست آنتن نمیده!

چانیول اخم کرد:میخواستی زنگ بزنی به اون پسره؟!

دایموند:آره!چطور آیرین تونست جواب بده؟!

چانیول اخم کرد:اونم مثل ما رفته توی شهر…بهش پیام فرستادم!

دایموند اخم کرد:خب میگفتی به برایانم بگه بره همراهشون!

چانیول عصبی گفت:خیلی نگرانش هستیا!

دایموند:منم یه دفعه گفتم بهت!به پای توی نمیرسم!فعلا تو خیلی از من جلوتری!

چانیول سرشو برد نزدیک و گفت:آره…چون سگ آیرین شرف داره به اون پسره زشت!

دایموند که از لحن حرف زدن چانیول عصبی شده بود گفت:زشت؟!معلومه خیلی بدسلیقه ای که بنظرت برایان زشت میاد!برایان جذابترین مردیه که تا الآن دیدم!فکر نمیکردم حسادتت اینقدر زیاد باشه که چشماتو روی حقیقت ببندی!آیرین هرچی هم باشه تو حق نداری راجع به برایان اینطوری حرف بزنی!

چانیول صداشو برد بالا:من هر جور دلم بخواد حرف میزنم و این اصلا به تو ربطی نداره…بنظرت اون از همه پسرایی که دیدی جذابتره؟!قبلنا این حرفو به کس دیگه ای میزدی!ولی اینو بدون من عمرا به آدم عوضی و زشتی مثل اون حسودی کنم چون نه تنها اون بلکه تو یکی اصلا لیاقت تنفر منم نداری!

دایموند هم صداشو برد بالا و با هر کلمه ای که میگفت صداش بالا تر میرفت:تو یکی واسه من از لیاقت حرف نزن که اگه لیاقت داشتی الآن چهار سال بود که شوهرم بودی نه غریبه ترین آدم دنیا که با وقاحت تمام جلوی من با دوست دختر جدیدت حرف های عاشقانه بزنی!من بی لیاقتم باشم تو یکی بی لیاقت تری که منو از دست دادی فهمیدی؟!

یک طرف صورتش سوخت.دستشو با ناباوری روی صورتش گذاشت اما نگاهش نکرد.این مرد بهش سیلی زده بود…لعنت بهش ولی این مرد همون یول خودش بود…

لعنت بهش ولی دایموند هنوز نتونسته بود ازش بیزار بشه…

لعنت بهش اما دایموند بخاطر همین آدم پا گذاشته بود روی همه چیز…

دایموند اشتباه کرده بود…تک تک کلماتش فقط چیزایی بود که به زبون آورده بود و حتی یک کدومش رو از ته قلبش نگفته بود اما توی خواب هم نمیدید چانیول دست روش بلند کنه…

صدای عصبی چانیول توی گوشش زنگ زد:من بی لیاقتم…منی که یک سال هر روز برای با هم بودن با توی با لیاقت آویزون اس ام و کارمندای عوضیش بودم…منی که جواب هر عوضیی که بود رو دادم تا تو خوب باشی…منی که تمام طرفدارام توی یه شب آنتی فنم شدن…منی که با دنیا جنگیدم تا تو غصه نخوری…آدمی که بعد از ۱۳ سال مردن پیدا شد رو جوری کوبیدمش تا تو ناراحت نشی…آره من بی لیاقتم…من بعد ازینکه تمام عشقی که میتونستم نثار یه آدم بکنم رو به پات ریختم یه روز چشمامو باز کردم و دیدم از آدمی که عاشقش بودم فقط یه حلقه مونده و دست خطش!…من بی لیاقت نیستم دکتر ایم!من احمقم!پارک چانیول احمق ترین احمق دنیاست…بیاید و دلش رو بشکنید چون اون میبخشتتون!!چون بیخیال رابطه گذشتتون میشه و باز هم نگرانتون میشه!…حق با توعه!تو زیادی آدم پرفکتی هستی…

دایموند به سمتش برگشت تا این سوءتفاهم رو برطرف کنه:چان…

_دهنتو ببند!

با صدای داد چانیول تقریبا چسبید به در ماشین و با ترس نگاهش کرد.اعتراف میکرد تا حالا هیچوقت این روی عصبانی شو ندیده….

چانیول داد زد:دیگه هیچوقت اینطوری منو صدا نکن دکتر ایم!هیچوقت…

و پیاده شد و جوری در رو بهم زد که دایموند دوباره از جا پرید…

چانیول رو عصبانی کرده بود…مهم ترین آدم زندگیش رو به بدترین نحو از خودش رنجونده بود و با همه اعتماد بنفسی که داشت ایندفعه بدجور احساس گناه میکرد…اون میخواست از چان دور باشه تا چانیول آسیب نبینه اما هیچوقت فکرشم نمیکرد رابطه شون اینطوری نابود بشه درست وقتی که داشتند با همدیگه خوب میشدند.

از ماشین پیاده شد تا به سمتش بره که داشت وسط اون خیابون خلوت راه میرفت اما صدای ماشینی که از پشت سرش شنید باعث شد با استرس برگرده و وقتی دید چان متوجهش نشده ناخودآگاه با ترس جیغ زد:چانیول…

 

پایان قسمت بیست و هشتم

 

دو قسمت برین حالشو ببرین 🙂 🙂 🙂

نظر هم فراموش نشه 🙁 🙁

 

 



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
3 سال قبل

وااااااااای زد تو گوشش الهیییییی بیچاره دایموندم.چرا این دختر انقدر باید عذاب بکشه.
میشه از این به بعد زود زود آپ کنی؟
پارت بعد کی آپ میشه؟
فردا چک کنیم؟

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

هعی دایموندم????
چشم????
انشالله فردا میذارم عزیزم???