146 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 26

هلوووو 🙂 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده_قسمت+بیست وششم+

 

پستی که یکی از دوستاش گذاشته بود رو لایک کرد و رفت پست بعدی و همینطور بعدی و بعدی…

_اوپا!

سرشو گرفت بالا:یری!

لبخند زد و از جاش بلند شد:خیلی وقته اومده؟!

یری هم لبخند زد:نه همین الآن…آیرین رو دیدی؟!دنبالت میگشت…گفت اگه پیدات کردم بهش بگم!

چانیول لبخند زد:الآن خودم میرم پیشش!تو پیش بچه های تیم بمون!مینهو هیونگ هم الآناس که بیاد!

یری با ذوق گفت:دکتر ایم هم اومده؟!من آرزوم بود باهاش توی یه تیم بیافتم!اینقده ذوق دارم!

چانیول لبخند کمرنگی زد:آره…اونور دارن با بقیه لیدرها حرف میزنن…الآن میاد!

یری لبخند زد:اوهوم!

و چانیول رفت تا آیرین رو پیدا کنه…

∞∞∞

دایموند:…پس برنامه هاتون رو اینجوری هماهنگ کنین که به مشکل برنخورین…سوالی نیست؟!

همه به همدیگه نگاه کردند و دایموند لبخند کمرنگی زد:خب..پس سفر خوبی داشته باشید…

و بعد از خداحافظی چرخید که به سمت گروهش بره که برایان صداش زد:دایموند!

برگشت و نگاهش کرد:نرفتی؟!

برایان برخلاف همیشه که نیشش باز بود ایندفعه جدی به سمتش اومد:حالت خوبه؟!

دایموند:خوبم!برایان تو مجبور نبودی شرکت کنیا…من میدونم چقدر سختته!

برایان:در واقع قصدم این بود که بیام همراه تو باشم اما الآن تقریبا توی دورترین نقطه ها از همدیگه افتادیم!

دایموند:من نیاز به مراقبت ندارم پسره ی خل!در ضمن ما ده نفریم بعلاوه یه عالمه فیلمبردار و صدابردار و این حرفا…تنها نیستم که نگرانم باشی!!

برایان اخم کرد و نزدیک تر شد:دایموند برو انصراف بده و پزشک جایگزین خودت معرفی کن…خواهش میکنم ازت…همش تقصیر منه که جلوتو نگرفتم تا الآن بفهمم چه اشتباهی کردم…

دایموند هم اخم کرد:برایان تو دیوونه شدی؟!من هیچیم نیست هیچیمم نمیشه!ناسلامتی من رییس مجموعه ام!ول کنم برم؟!

برایان نزدیکتر شد و صورت دایموند رو با دستاش گرفت:اونجا واسه تو اصلا مناسب نیست دایموند…تو باید…باید یه جای خوب و امن زندگی کنی…باید تحت نظارت باشی…باید با دکترت…

دایموند انگشت اشاره ش رو روی لبای برایان گذاشت:بسه برایان!من حالم خوبه…بابای تو هم دید حالم خوبه که گفت جمع کنم برگردم کره!وگرنه الکی که نبود!الآنم باور کن حالم خوبه…مشکلی هم ندارم…من دیوونه نیستم برایان اگه درد بکشم سعی میکنم خودمو نجات بدم…و تو هم خوب میدونی توی این برنامه هایی که بچه ها توش هستن چقدر حالم خوب میشه دیگه نه؟؟پس نگرانم نباش و بذار روی پای خودم بایستم..خودت مگه همینو نمیخوای؟!

برایان نگران نگاهش کرد و یقه لباسش که یقه اسکی بود و روی گردنش رو گرفته بود رو گرفت و کشید پایین و گردنش رو نگاه کرد:میگی حالت خوبه…اما کبودی گردنت هنوز خوب نشده…توقعم داری نگرانت نشم!

دایموند لبخند کمیابی به برایان زد:اینم از ویژگی های منه دیگه…که جای زخمم خوب نشه!ولی بالآخره خوب میشه!

و یقه شو صاف کرد.برایان نفس عصبیشو داد بیرون و جلوتر رفت و سر دایموند رو بغل کرد:پس قول بده اگه اذیت شدی برگردی…اگه دیدی داری درد میکشی برگردی…اگه دیدی نمیتونی هم برگردی…

دایموند آروم گفت:باشه…تو هم اگه دیدی سختته برگرد…

برایان:چشم!

با صدای سرفه ای از هم فاصله گرفتند و دایموند با دیدن چانیول که عصبی نگاهشون میکرد ابروشو داد بالا:مشکلی پیش اومده؟؟

چانیول لبخند کجی زد:مشکل؟!نه مشکلی نیست…فقط پروازمونو اعلام کردن…اگه دل و قلوه دادنتون تموم شد بفرمایید بریم لیدر جان!!!

دایموند پوزخند زد:آهان…این یعنی شما تونستین از آیرین خانوم دل بکنین که اومدین میگین پروازمون اعلام شده!!!و گرنه پروازا به ترتیبه…تا گروه یک نره گروه دو که ما باشیم سوار هواپیما نمیشه آقای پارک!

چانیول که کم مونده بود از گوشاش دود بزنه بیرون گفت:در هر صورت فکر نمیکنم اینکه همه گروه ها کنار همدیگه ان و فقط لیدر های یک و دو در حال خداحافظی رومانتیک هستن جلوه خوبی داشته باشه…اصلا خوبیت نداره بعدا راجع به رییس خیریه و پسرک مو زرد امریکایی داستانای عاشقانه تعریف کنن!واسه خاطر خودتون میگم!

دایموند پوزخند زد:منم فکر نمیکنم زدن این حرفا زیاد جالب باشه چون اصلا خوبیت نداره که بگن چانیول جذاب اکسو کوررنگی داره و نمیتونه بلونه رو از زرد تشخیص بده!!در ضمن همه گروه ها هنوز پخشن و اگه دقت کنید هیچ سرگروهی کنار تیمش نیست…حداقل میتونستید متوجه برادر خودتون بشید که هنوز با اسکای دارن خداحافظی میکنن!!عجیبه که فقط نگران سرگروه تیم خودتون شدید!…من باید خوشحال باشم که همچین همگروهیی دارم نه؟!

چانیول دستاشو مشت کرده بود و نفس عمیق میکشید تا مشتشو نکوبونه توی دهن دایموند که صدای ظریف آیرین هر سه شون رو برگردوند:دکتر اسمیت؟!…اوه چان تو که اینجایی!

چانیول لبخند زد:چیزی شده عزیزم؟!

آیرین لبخند زد:سلام دکتر ایم…از دیدنتون خوشوقتم!

و دایموند لبخند کمرنگی زد:وقتتون بخیر…ممنونم!

آیرین هم لبخند زد و جواب چانیول رو داد:دنبال سرتیممون میگشتم…میخواستم بگم پرواز ما اعلام شده…اگه همه چیز مرتبه بریم!

دایموند پوزخندی به چانیول زد و با نگاهش اینو فهموند″تفاوت تا به کجا؟!چه جوری آیرین تحملت میکنه؟!″

و بعد حرفای آیرین رو به انگلیسی به برایان گفت .برایان گفت:اوه واقعا؟!من خیلی متاسفم لیدی!الآن میام تا با هم دیگه بریم!

و ایندفعه چانیول رو به دایموند پوزخند زد.″دقیقا سوال منم همینه…تفاوت تا به کجا؟!″

برایان به سمت دایموند برگشت:پس مراقب خودت هستی دیگه نه؟!حس میکنم میتونم از نگرانی برات بمیرم!

دایموند با توجه به چانیول که داشت با نگاهش میخوردشون لبخند شیرینی زد:آره عزیزم حواسم به همه چیز هست…تو نگران من نباش!!!

و برایان که از این تغییر رفتار دایموند شوک زده شده بود گفت:خب باشه….من دیگه میرم!

و خم شد و پیشونی دایموند رو بوسید که دایموند حقیقتا صدای نفس عمیقی که چانیول کشید رو شنید و اینبار عذاب وجدان گرفت…این زیاده روی بود!

برایان و آیرین با هم رفتند که دایموند متوجه چیزی شد:خانوم آیرین؟!

آیرین برگشت و نگاهش کرد:جانم دکتر ایم؟!

دایموند گفت:راستش…دکتر اسمیت نمیتونه به خوبی کره ای صحبت کنه…

آیرین پیشدستی کرد:متوجه شدم…اصلا لازم نیست نگرانش باشین چون من زبانم خوبه…قول میدم کمکشون کنم…اگه بخوان حتی میتونم بهشون کره ای هم یاد بدم!

دایموند که حتی تصور هم نمیکرد دوست دختر جدید چانیول یه همچین فرشته ای باشه گیج مونده بود:خب….ممنونم از تون!

آیرین لبخند زد:خواهش میکنم کاری نمیکنم که…سفرتون بخیر…

و تعظیمی کرد و برای چان هم دست تکون داد و چند ثانیه بعد هر دوشون ناپدید شده بودند.

دایموند با صدای چانیول به خودش اومد:خیلی نگرانشی نه؟!

و پوزخند زد.دایموند با انزجار نگاهش کرد:نه به اندازه شما آقای پارک!

و روشو برگردوند و رفت!

چانیول هم لبخند پیروزمندانه ای زد و دنبالش رفت.خودش هم نمیدونست چرا اما با اذیت کردن دایموند خیلی کیف میکرد…

دایموند برگشت پیش تیمش و کنارشون نشست تا نوبت پروازشون بشه و چانیول هم چند ثانیه بعد رسید و چون دیگه جای خالی نبود مجبور شد کنار دایموند بشینه.دایموند زیر چشمی نگاهش کرد و بدنبالش اخم کرد که این کارش باعث شد چانیول باز هم لبخند بزنه.

دکتر پیو_یکی از پزشک های تیم_ پیش دایموند اومد و گفت:سونبه ته هی هنوز نیومده!گفت ماشینش خراب شده و داره سعی میکنه خودشو برسونه!

دایموند ابروشو داد بالا:چی؟!دیگه داره دیر میشه…بهش بگو هر چقدر میتونه سریع باشه چون الآناست که نوبتمون بشه!

دکتر پیو:بله…گفت نزدیکه و داره میرسه…

دایموند نفسشو داد بیرون:باشه…

ولی اخم کرد و نگاهش کرد:گفتی ته هی؟!

دکتر پیو:بله…پزشک همراه من دیگه…دکتر کیم ته هی…رزیدنت ارتوپدی!

دایموند شوک زده گفت:کیم…ته هی؟!پس چرا…من تاحالا چیز راجع بهش نشنیده بودم؟؟

دکتر پیو:آها آره اون جایگزینه دکتر جانگ که بخاطر همسرش انصراف داد شده…شما سرتون شلوغ بوده احتمالا متوجه جابه جایی نشدین…نگران نباشین دکتر کیم خیلی دکتر خوبیه…بخاطر مشکلاتش نتونسته تا حالا تخصصشو بگیره وگرنه خیلی توی کارش خبره است!

دایموند آروم پلک زد و نفسشو داد بیرون.″نه اون نیست…تشابه اسمی توی کره خیلی چیز عادییه…اون نیست…مطمئنا اون نیست…″

سرشو انداخت پایین.اما صدای آشناش گند زد به تمام تصوراتی که ساخته بود.

_یونگی من اومدم!

دکتر پیو:اوه ته هی هیچ معلوم هست تو کجایی؟!دکتر ایم از وقتی فهمیده داره حرص میخوره!

دایموند سرش رو گرفت بالا و آروم بلند شد و به سمتش رفت.

_دکتر…کیم؟!

ته هی به سمتش برگشت و نگاهش کرد.چیزی نگفت.در واقع هیچکدوم دیگه حرفی برای زدن نداشتند…

ته هی عوض نشده بود…موهاش بلندتر شده بودند و کمی صورتش جاافتاده تر شده بود اما برخلاف دایموند که هیچ چیزش شبیه دایموند قبلی نبود اون تغییری نکرده بود..

آروم گفت:شما…لیدر تیم هستید…دکتر ایم؟!

دایموند:بله…

ته هی لبخند تلخی زد:پس از دیدنتون خوشوقتم…و متاسفم که واکنشم اینقدر سرده چون…هنوز توی شوکشم!…ببخشید..

و تعظیم کوتاهی کرد و دور شد تا چمدونش رو تحویل بده…

دایموند چشماش رو بست و بخاطر لرزش زانوهاش نشست سرجاش.چه مسافرتی قرار بود بشه…چانیول…ته هی…

صدای چان توی گوشش زنگ زد:حالت خوبه؟؟

دایموند آروم سرتکون داد:خوبم…

∞∞∞∞∞

 

وقتی هواپیما نشست و گوشیش رو روشن کرد متوجه میس کال های برایان شد و خودش شماره ش رو گرفت.صدای برایان توی گوشی پیچید:دایموند من چطوره؟!رسیدین؟!

دایموند:نه هنوز روی هواییم!..خوبی؟!کی رسیدین؟!

برایان خنده ای کرد:خیلی وقت نمیشه رسیدیم…هنوز توی فرودگاه بیجینگ ایم(بیجینگ پایتخت چینJ)

دایموند:ما هم همین الآن وارد فرودگاه مانیلا شدیم!هنوز چمدونامونم تحویل نگرفتیم!(مانیلا پایتخت فیلیپینJ)

برایان:پس من خیلی خوشبختم که اول از همه به من زنگ زدی!

دایموند پوزخندی زد:آره…خیلی خوشبختی!

برایان:مراقب خودت باش دایموند!

دایموند:هستم…تو هم مراقب باش!صدام میزنن،برایان خدافظ!

و قطع کرد و چمدونش رو برداشت و به سمت مینهو که خودبه خود حواسش به همه چیز بود و ازین بابت کار دایموند رو راحت کرده بود رفت.

بعد از چند دقیقه معطلی بالآخره ونی که قرار بود سوارشون کنه اومد دنبالشون تا اونا رو به روستای دور افتاده ای که قرار بود برن برسونه و اینبار برخلاف هواپیما بخت با دایموند یار نبود و کنار چانیول افتاد.

چانیول که توی تمام مدت با دایموند حرفی نزده بود این جمله شو دوباره تکرار کرد:حالت خوبه؟!

دایموند نگاهش کرد:چطور؟!

چانیول گفت:خب خیلی سخته بخوای همه رو جمع و جور کنی…گفتم شاید خسته شده باشی!

دایموند سرشو به پشتی صندلی تکیه داد:آه آره خسته شدم!رسیدیم منو بیدار کن!

و چشماشو بست و چانیول با لبخند به صورت جدی دایموند که براش خیلی بانمک بود نگاه کرد و گفت:اگه خواستی سرتو روی شونه منم بذاری بگو!

دایموند بدون اینکه چشماشو باز کنه گفت:ساکت شو!

و چانیول باز هم لبخند زد…

∞∞∞∞

صدای مینهو که با نشاط گفت″رسیدیم″باعث شد همه از خواب بیدار شن.چانیول که دست به سینه تکیه داده بود به پشتی صندلی چشماشو باز کرد و به دایموند که به بازوش تکیه داده بود و با صدای مینهو تکون آرومی خورد لبخند زد.

دایموند گیج صاف نشست و گفت:رسیدیم؟!

چانیول با لبخند نگاهش کرد:بله سرگروه!

دایموند چشماش رو مالید و گفت:خب پیاده شیم پس!

و بلند شد و جلوتر پیاده شد و چانیول هم با لبخندی که از حجم بانمک بودن دختری که همین الآن از کنارش رد شد روی لبش مونده بود از جا بلند شد و پیاده شد.

همه گیج به اطرافشون نگاه کردند و اولین نفر یری گفت:واو اینجا چه خوشگله!

دکتر پیو:اما…کیو باید درمان کنیم؟!

دایموند دستی به موهاش کشید و گفت:خب همگی منو نگاه کنید.اینجا کمپیه که ما قراره توش مستقر بشیم و اس ام این کمپ رو برای ما ساخته.تا خود روستا با ماشین پنج دقیقه راهه و برای اینکه توی روستا چندان جای مناسبی برای اسکان ما نبود و ممکن بود بومی های روستا اذیت شن اینجا رو انتخاب کرد.همونطور که میبینید دور تا دور چادرهایی هستند که وسایلتون رو میذارین و شبها استراحت میکنین.اون سمت که میز گذاشتن غذاخوریه و سرویس ها هم کمی ازینجا فاصله دارند و پشت کمپ هستند.لطفا به هیچ وجه نخواید که پیاده مسیر کمپ تا روستا رو طی کنید چون مسیر خطرناک و صعب العبوری داره و هر وقت که خواستید برید از یکی از اون ماشین ها استفاده کنید.لطفا فعلا طبق این لیست چادرهاتون رو پیدا کنید و مستقر بشید و بعد از استراحت که همه به روستا رفتیم ادامه توضیحاتم رو اونجا بهتون میدم!خسته نباشید!

و همه با سر حرفای دایموند رو تایید کردند و بهم دیگه ″خسته نباشید″گفتند.

دایموند که چادرش رو میدونست چمدونش رو یرداشت که بره که دکتر پیو چمدونش رو کشید:من کمکتون میدم سونبه نیم!

دایموند:نه لازم نیست…

دکتر پیو:خواهش میکنم این برای من افتخاره!

و چمدون دایموند رو براش تا چادرش آورد و تعظیم کرد:لطفا…اگه مشکلی داشتید حتما به من بگید سونبه…من فقط دوسال از شما جوونترم ولی میتونم ازتون مراقبت کنم!

دایموند لبخند کمرنگی زد:ممنونم…تو پسر با محبتی هستی!

و یونگی دوباره تعظیم کرد و دایموند رو تنها گذاشت.چادر تاریک بود و چراغ کم سویی روی میز وسط اتاق باعث میشد توی تاریکی کامل فرو نره.دایموند چمدونش رو خوابوند و مشغول جمع و جور کردن وسایلش و گذاشتنشون توی کمد شد.

کم کم صدای پایی نزدیک چادر شد و بعد جیغ یری دایموند رو متوقف کرد:دکتر ایمممممم!

و وارد چادر شد:من با شما هم اتاقی شدم…نه یعنی…بهتره بگم هم چادری!

دایموند لبخندی زد:اینکه خوشحالی نداره دختر جون!

یری با ذوق به سمتش رفت اما قبلش به سمت در برگشت:آه اوپا ممنونم…بده من بذارمش داخل!

ولی چانیول وارد شد و نیم نگاهی به دایموند انداخت:نه فقط بگو تخت تو گذاشت تا بذارمش کنارش!

دایموند با دیدن چان که وارد محدوده ش شده بود نگاهشو دزدید و خودشو با لباساش سرگرم کرد.

یری هم به سمت چان رفت و مشغول حرف زدن باهاش شد و چانیول بعد از ازینکه کارش تموم شد خیلی نامحسوس رو به یری جوری که دایموند بفهمه :چقدر چادرتون تاریکه…نمیترسی؟!

یری گفت:نه نورش خوبه…

خندید:خیلی رومانتیک شده!

چانیول زیر چشمی دایموند رو که معذب شده بود نگاه کرد و دم گوش یری پرسید:هم اتاقیت شاید بترسه ها…ولی چون خیلی مغروره هیچی نمیگه!

و خندید و یری هم زد زیر خنده.

یری رو به دایموند گفت:نور اینجا اذیتت نمیکنه اونی؟!

دایموند نگاهش کرد:نه خوبه…شمع هم آوردم همراهم…اگه اذیت شدی میتونم اونم روشن کنم!

یری لبخند زد:تازه فلش گوشی هم هست!

دایموندآ…آره…

چانیول نگاهش کرد و لبخند زد و بلند گفت:در هر صورت اگه کاری داشتی به من بگو یری جان…چادر ما خیلی ازتون دور نیست!

و آخرین نگاهشو به دایموند انداخت و رفت.

یری به سمت دایموند رفت:میخواین کمکتون کنم؟؟

دایموند:نه…فقط وسایل خودتو مرتب کن که میخوایم بریم روستا…دیر نشه!

یری لبخند زد:باشه!

و به سمت چمدونش رفت.

دایموند نفس عمیقی کشید و کارش رو ادامه داد.الآن دقیقا چهار سال بود که زندگیش توی سکوت مطلق میگذشت اما حالا یری اومده بود تا مثل یه بمب وسط زندگیش منفجر بشه و با سروصدا و شیطنت هاش نظم زندگیشو بهم بریزه…

توی افکار خودش غرق بود که یری گفت:اونی…تو چند سالته؟!میتونم باهات راحت حرف بزنم؟!

دایموند گفت:من یه چند ماهی از تو بچه ترم یری!هر جور دوست داری حرف بزن!

یری متعجب گفت:وااااو واقعا؟!پس تو میتونی باهام راحت باشی…

و خندید:اصلا فکر نمیکردم ازم بچه تر باشی!چقدر بزرگ رفتار میکنی پس!

دایموند:نمیدونم…از همون اولش اینطوری بودم!

یری:شاید چون دکتری دلت میخواد خیلی موقر و باکلاس رفتار کنی…ولی بیخیال بابا…اینجا فقط خودمونیم…خودت باش…منم که خیلی لوسم…تو هم اگه خواستی لوس باش!

دایموند لبخند کجی زد و لباسش رو از کمد برداشت تا عوض کنه.لوس بودن؟!حس میکرد چقدر ازش دوره..حرفهای یری یه حس عحیبی بهش داده بودن و حس میکرد اگه دقیقا بخواد لوس باشه چی میشه…نفسشو کلافه داد بیرون″به چه چیزایی فکر میکنی دایموند…اونارو بااین حجم از خوشبختی با خودت مقایسه میکنی؟!چه دلخوشیی داری که خوشحال باشی؟!″

و با اعصابی داغون گفت:من باید با تیم پزشکی صحبت کنم زودتر میرم…تو هم بعدا برو پیش اعضای تیمتون!

یری لبخند زد:اوهوم…شب خوبی داشته باشی دایموند جونم!

و دایموند لبخند کجی زد و رفت.

نگاهی به اطرافش و اعضای تیم که مشغول بودند کرد و به سمت یکی از میزهای غذا خوری که دستور داده بود تیم پزشکی جمع شن رفت و همه با دیدنش براش بلند شدند.

دایموند نگاهی به ته هی که با یه غم خاصی نگاهش میکرد انداخت و رو بهشون شروع کرد:خب…میدونین که کار ما برخلاف اونیکی تیم اینجا خیلی سخته و اومدیم تا چیزای جدیدی روبرو بشیم…میدونم خیلیاتون تازه کارین و کار توی همچین جاهایی براتون تازگی داره برای همینم بهتون میگم آسون نگیرین…توی این سه ماه خیلی کار هست که باید انجام بدین!و قوی باشید…چون خیلی اتفاقات ناگوار ممکنه باهاشون مواجه شین!

همه تایید کردند.

دایموند ادامه داد:حالا وقتی که رفتیم روستا بهتر متوجه میشید ولی توضیحات اولیه رو همینجا میدم.توی روستا یکی از خونه هایی که متروکه بوده رو اس ام بازسازی کرده و تمام تجهیزات پزشکی و حتی تجهیزات اتاق عمل رو هم قرار داده.اونجا پایگاهه اجتماع ما و البته بقیه تیممون هست…اونها هم برای اینکه با هم دیگه قرار بذارن و کارهاشون رو هماهنگ کنند اونجا هستند و البته ما!نیازی نیست همیشه هممون اونجا باشیم و برای اینکه از زمان شیفتتون مطلع باشید روی برنامه تون نگاه کنید….آهان این ها رو هم بگیرید…

جعبه ای از زیر میز بیرون آورد و بازش کرد و به هر کدوم یک بیسیم داد:

_اینا رو همیشه همراه خودتون داشته باشید چون اینجا موبایل اصلا آنتن نمیده پس استفاده ازینا الزامیه..کار باهاشم احتمالا آقای پارک بلده و بهتون یاد میده!

دکتر پیو دستش رو بلند کرد:مشکل زبان رو چیکار کنیم؟!

دایموند سری تکون داد:تیم مترجم ها صبح میرسند…نگران نباشید!در ضمن چون تعداد پرستارهامون کم هست همه تیم ها تعداد بیشتری پرستار درخواست کردند که اونا هم بزودی بهمون ملحق میشن…

ته هی:میتونم بپرسم…ماا دقیقا باید چیکار کنیم؟!

دایموند نگاهش کرد:طبابت دکتر کیم!مردم اون روستا از حداقل امکانات زندگی و بهداشتی برخوردارن…اونا حتی یه ماما هم توی روستاشون ندارند و خیلی از زن هاشون بخاطر زایمان میمیرن…شنیدن این چیزا توی قرن ۲۱ عجیبه اما هنوز هم همچین جاهایی وجود دارند…کار ما اینه که همچین جاهای محرومی رو پیدا کنیم و این اقدامات رو پایه ریزی کنیم تا بالآخره دولت خودشون و البته بقیه مردم هم به خودشون بیان تا بتونیم جامعه بهتری رو بسازیم…هر چند مار سختیه ولی ما در حد خودمون تلاشمون رو انجام میدیم…

و همگی سر تکون دادند و تایید کردند.

دایموند گفت:پس لطفا برنامه تون رو به خوبی مطالعه کنید و کار با بیسیم رو هم یاد بگیرید…من توی چادر ۹ هستم اگه کاری داشتید میتونید اونجا بیاید…وقت بخیر!

و همه برای دایموند خم و راست شدند و دایموند هم بعد از لبخند کوتاهی جمعشون رو ترک کرد و متوجه اونیکی تیم که دقیقا مثل خودشون جلسه گرفته بودند و مینهو مشغول صحبت بود شد.چند ثانیه ای نگاهشون کرد و وقتی از توضیحات کامل مینهو خیالش راحت شد پوشه شو توی بغلش گرفت و به سمت مینهو رفت تا باهاش صحبت کنه که با چانیول روبرو شد.سرشو خم کرد و میخواست رد شه که نظرش عوض شد:ببخشید!

چانیول برگشت و متعجب گفت:با منی؟!

دایموند نزدیک تر شد:بله…من شنیدم شما طرز کار بااینا رو بلدین..درسته؟!

چانیول سر تکون داد:بله،الان به بچه های تیم هم یاد دادم!

دایموند:پس میشه لطف کنید…به اعضای تیم پزشکی هم یاد بدین؟!

چانیول لبخند محوی زد:شما بلد نیستین دکتر ایم؟!

دایموند اخم کرد:نه خیر!الآن احساس پیروزی میکنی؟!

چانیول لبخندش گشاد تر شد:نه فقط میخواستم بهت یاد بدم که پرسیدم!

دایموند اخم کرد:آره جون خودت!

چانیول نزدیکتر شد:حالا اینجا که نگاهمون میکنن زشته ولی اگه خواستی یه گوشه بریم که یادت بدم!

دایموند همونطوری نگاهش کرد و چانیول هم با شیطنت نگاهش میکرد اما یکدفعه چانیول اخم کرد:گردنت چیزی شده؟!

دایموند ابروشو داد بالا:گردنم؟!

چانیول دست گذاشت روی کبودی روی گردن دایموند و فشار داد.ناله دایموند بلند شد:آخ…چرا همچین میکنی؟!

چانیول در کسری از ثانیه تونسته بود از شیطنت به عصبانیت تغییر فاز بده:معلومه خیلی ناشی بوده دکتر ایم…چون فقط میبایست قرمز بشه نه این قدر کبود!

دایموند که عمرا اینقدر منحرف نبود که منظور چانیول رو بگیره ابروشو داد بالا:ناشی؟!نه…من شنیده بودم که توی کارش خیلی خبره است آقای پارک!

چانیول با خشم گفت:عه؟!پس میری پیش کسی که کارش درسته؟!معلومه خودتم این مدت حسابی حرفه ای شدی که میری پیش همچین آدمایی!

دایموند اخم کرد.اصلا فکرشم نمیکرد چانیول داره راجع به چی حرف میزنه.

_منظورت چیه پارک چانیول؟!

چانیول توی چشماش نگاه کرد:منظور خاصی نداشتم خانوم دکتر!فقط فکر کنم وجهه خوبی نداشته باشه جلوی اعضای تیمتون اینطوری بگردین چون حداقل اونا دید خوبی نسبت به شما دارن…فکر کنم اصلا اتفاق خوبی نیافته اگه بدونن شما واقعا چطور آدمی هستید!اگه شاهکاراتونو بپوشونید بهتره!

و از بین دندوناش غرید:شب شما بخیر…

و رفت…

دایموند گیج به رفتنش نگاه کرد…مدت زیادی طول کشید تا بالآخره فهمید منظور چانیول چی بوده و به یکباره تمام خون بدنش به صورتش سرازیر شد…به حدی که چشماش هم قرمز شد.

چند تا نفس عمیق کشید و از تصور حرفی که چانیول زده بود مور مورش شد.چانیول اینطوری فکر میکرد؟!فکر میکرد اون با کس دیگه ای خوابیده؟!

دندوناشو کشید روی هم:لعنت به تو…پارک یول!

و عصبی به سمت چادرش رفت تا به این شب گند پایان بده تا به چیزی فکر نکنه اما خوابش نبرد…بدتر از اون وقتی تازه یک کم داشت خواب میرفت یری اومد و بااینکه مثلا تلاش کرد دایموند رو بیدار نکنه اما نمیدونست دایموند خوابش اونقدر سبکه که همینکه راه هم میره بیدارش،میکنه…

باز هم هرچقدر غلت زد خوابش نبرد و بلند شد که یک کم راه بره شاید تاثیری داشته باشه…

کفشاشو پوشید و توی محوطه نه چندان تاریک کمپ قدم برداشت که حالا ساعت ۲نیمه شب،توی سکوت فرو رفته بود و فقط صدای جیرجیرک ها و قدم های دایموند سکوت رو میشکست…

چند قدمی راه رفت و به حرفهای چانیول فکر کرد…خیلی بهش برخورده بود…

دایموندی که توی چهار سالی که گذشته بود حتی یک قدم کج هم بر نداشته بود حالا اینطوری متهم شده بود…اونم از طرف چانیول…این خیلی براش گرون تموم شده بود…

صدای پایی افکارشو پاره کرد…

برگشت و با دیدن ته هی از جا پرید.ته هی آروم گفت:ببخشید…نمیخواستم بترسونمت!

دایموند نگاهش کرد و سرشو به نشونه″اشکالی نداره…″تکون داد.هنوزم نمیدونست چرا ته هی اینطور ماتمزده نگاهش میکنه…

ته هی آروم بهش نزدیک شد و گفت:خوابت نبرد؟!

دایموند آروم گفت:نه…ذهنم درگیر بود…

ته هی:منم جام عوض شه خوابم نمیبره…فکرکنم طول بکشه تا عادت کنم!

دایموند گفت:آره…میدونم!

و ته هی به دایموند جدیدی که حتی این عادت ته هی رو هم یادش بود و حالا سرشو پایین انداخته بود نگاه کرد.

نزدیک تر شد و آروم گفت:خیلی عوض شدی!

دایموند نیم نگاهی بهش انداخت:همه میگن…

صداش لرزید:میشه بغلت کنم؟؟

دایموند نگاهش کرد.چرا اجازه میگرفت…اینقدر ترسناک بود که ته هی جرئت نمیکرد نزدیکش شه؟!

نگاهش کرد:از کی تاحالا از من اجازه میگیری؟!

ولی ته هی حرفی نزد و خودشو پرت کرد توی بغل دایموند و بغضش ترکید.

دایموند هم چونه ش لرزید اما باز هم سرخودش داد زد″گریه نمیکنی!″

و دستاشو دور بدن ته هی حلقه کرد:عوضش تو اصلا عوض نشدی…فقط خوشگل تر شدی!

اما ته هی فقط هق هق میکرد و تمام تلاشش رو برای اینکه صداش بلند نشه داشت…

دایموند هم آروم میزد پشتش و بغضش رو قورت میداد.بالآخره بعد از چند دقیقه طولانی که ته هی گریه کرد ازش جدا شد و نگاهش کرد:میدونستی ازت متنفرم؟!

دایموند لبخند زد:میدونستم!

ته هی اخم کرد:کجا گذاشتی رفتی؟؟هان؟!اینقدر سخت بود برات یه زنگ بزنی؟؟یه ایمیل بدی؟!چمیدونم یه نامه بفرستی؟!اگه نامادریت بعضی وقتا نمیگفت″ دایموند خوبه!″فکر میکردم واقعا مردی….من آدم نبودم؟!فقط اون اسکای جونتو آدم حساب میکنی آره؟!

دایموند لبخند زد و دست گذاشت روی شونه ش:اسکای همون لیزا رو هم نداشت که بدونه من زنده ام…تو یک به صفر از همه اطرافیان من جلوتر بودی خانوم!

ته هی بینیشو بالا کشید:چرااینقدر عوض شدی دایموند؟!چرا اینطوری شدی؟!چرا یه جیغ نمیزنی باورم شه خودتی؟!این چه طرز حرف زدنه مثل مامانبزرگا حرف میزنی؟!

دایموند لبخند تلخی زد:گاهی وقتا یه تغییر بزرگ لازمه تا به خودت بفهمونی دیگه شرایط مثل قبل نیست…من…من فقط میخواستم عوض شم تا عوضی نباشم…اگه بعد از عوض شدن همه چیز باز همون دایموند میموندم تبدیل میشدم به یه آدم عوضی مزخرف که باعث رنجش اطرافیانش شده…نه که من اون آدم عوضیه نباشه چرا هستم…اینطوری فقط خودمو گول میزنم که نه…اون یه آدم دیگه بود…من ایم دایموندم…نه ایم دایموند!

ته هی بینیشو کشید بالا:خیلی خری…ازت متنفرم!

و دایموندم فقط لبخند زد.

نگاهش به گردن دایموند افتاد:خدا مرگم بده…گردنت چی شده؟!

دایموند:تو چرا همش متوجه کبودیای من میشی؟!اینقدر منو دید نزن عوضی!

ته هی اخم کرد:خفه شو بحثو عوض نکن!من دیگه تورو میشناسم میدونم بااین اعصابت عمرا برگشته باشی با چانیول و تازه کار به جاهای باریکم کشیده باشه…پس بگو چت شده!بی مغز!!!

دایموند لبخند تلخی زد…ته هی فهمیده بود دایموند به جز چان با هیچکس نمیره اونوقت خود چانیول اونو راحت با یه نفر دیگه…

آه کشید:چند وقت پیش حالم بد شد…مجبور شدن سرم رو بزنن توی گردنم!

ته هی چشماش درشت شد:خدا مرگم بده…چرا اونجا؟؟

دایموند:مفصله…یه روز برات تعریف میکنم!

ته هی لب ورچید:بمیرم…خیلی درد داشته؟!

دایموند:ای…بد نبود…!عادت کردم دیگه!

ته هی دوباره اشکاش سرازیر شدند:نمیشد به من بگی کجا میری؟!بخدا از همون روزی که اومدی استعفا دادی عین مرده ها شده بودم…توی بیمارستان اوایل همه بهم میگفتن دایموند چش شده ولی بعدش دقیقا ازم میپرسیدن خودت چت شده!خب به من میگفتی کجا میری…من که دهن لق نبودم…تو که همش میگفتی مثل خواهرت میمونم…چرا با من اینکارو کردی احمق جون؟!من جز تو کیو داشتم؟!

دایموند که از شنیدن غرغرهای ته هی لبخند زده بود آروم بغلش کرد:معذرت میخوام…چاره ای نداشتم…من…

صدای پایی هر دوشونو ساکت کرد اما تا بتونن برگردن و ببینن کیه با شنیدن صدای خودش ته هی از جا پرید و دایموند هم تقریبا مرد…

_از همون روزی که استعفا داد؟!

دایموند و ته هی بلند شدند و جلوی چانیول که گیج نگاهشون میکرد ایستادند.

چانیول رو به ته هی ادامه داد:ولی تو بمن گفتی باهاش قهر کردی…گفتی حتی تو هم خبر نشدی که دایموند قراره بره…نگفتی؟!

دایموند گیج و وحشت زده نگاهشو بین ته هی و چانیول جا به جا میکرد .ته هی هم با استرس چانیول رو نگاه میکرد…حتی مغزش فرمان اینو نمیداد که الآن باید یه دروغی سر هم کنه تا چانیول باورش شه…

دایموند هم فقط شوک زده بود…

اما چانیول منتظر ایستاده بود…به امید اینکه فقط یک جواب بگیره…

چرا؟!

 

پایان قسمت بیست و شش

نظر هم فراموش نشه عشق جونیام 🙂

 



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
olivia
olivia
3 سال قبل

میشه این دفعه لطفا لطفا سه پارت رو با هم بذاری؟خواهش

Zahra
Zahra
Reply to  olivia
3 سال قبل

چشم عزیزم