147 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 25

سلام عشقای من

از نفس افتاده_قسمت+بیست و پنجم +

 

برایان لبخند زد:من خیلی خوشبختم که همش شما رو میبینم!نه؟!

سوهو :شما هم دیگه رو میشناسید؟!

اسکای گیج گفت:بله..توی امریکا باهاشون آشنا شدیم…دوست دکتر ایم هستن!

سوهو اخم کرد و گفت:آهان همون جیگره!خوش سلیقه هم هستی!

اسکای لبخند زد و خودشو چسبوند به سوهو:هرچیم باشه تو ازش بهتری!حسودی هم میکنی جذابتر میشی!

اما سوهو با اخم نگاهش کرد.

برایان که متوجه حرفاشون نشده بود گفت:حالتون خوبه لیدر سوهو؟!من وقتی امریکا بودین همش سراغتونو از دایموند میگرفتم…اما مثل اینکه حالا خیلی خوبید!جای خوشحالی داره!

سوهو نگاهش کرد:ممنونم…حالم خوبه!

اسکای گفت:اما…شما اینجا چیکار میکنین دکتر اسمیت؟!

برایان لبخند زد:ماجراش مفصله…اگه حوصله شو دارین بریم مطب من!اینجا ممکنه طرفداراتون بریزن سرتون!

و با دستش راه رو بهشون نشون داد و سوهو و اسکای گیج بهم نگاه کردند و پشت سرش راه افتادند.

وارد اتاق شدند و برایان اونا رو به نشستن دعوت کرد.

_راستش نتونستم دایموند رو اینجا تنها بذارم…درسته پدرش اینجاست اما فکر نمیکنم اون زیاد به دیدن پدرش بره!

اسکای گفت:برای زندگی کردن اومدین اینجا؟!

برایان قهوه جوش رو به برق زد:برای یه مدت بله…تا وقتی که کار دایموند اینجا تموم شه!

اسکای گیج گفت:چطور ممکنه…شما حتی کره ای هم بلد نیستین…فقط بخاطر دایموند اومدین اینجا وقتی حتی خانواده و زندگیتون اونجاست؟!

برایان لبخند زد:دارم کره ای یاد میگیرم…و دایموند هم نیاز به مراقبت نیاز داره…اینجوری بی اعصاب نگاهش نکنین اون قبلنا اینطوری نبود…خیلی…خیلی مهربون و الکی خوش بود…اون لحظات مسخره و گند زندگی من کنارم بوده…نمیتونستم تنها اینجا ولش کنم…میدونستم خیلی تنهاست…حتی اون دوست پسر عوضیشم رفته با یه نفر دیگه…میمونم تا زندگیش جمع و جور بشه …اونموقع که دوباره حالش خوب بشه برمیگردم…

آه کشید:اون پسر چطور تونسته؟!…مگه کسی توی این دنیا هست که دایموند رو دوست نداشته باشه؟!

اسکای نگاهش کرد:بنظر میرسه…شما خیلی باهم خوبین…تمام این چهار سال رو…با هم بودین؟!

برایان شوک زده برگشت:چهار سال؟!شما دایموند رو میشناختین؟!

اسکای که فهمید حرفی رو که نمیبایست بزنه رو زده آهی کشید:منو دایموند ده سالی میشد که با هم دوست صمیمی بودیم…اما اون یهو غیبش زد و گذاشت رفت…حتی به منم چیزی نگفت…الآنم ترجیح میده جوری وانمود کنه انگار که غریبه ایم…لطفا بهش نگین من این حرفارو بهتون زدم!

برایان دوتا فنجون قهوه رو گذاشت جلوشون و هر دو تشکر کردند.برایان شوک زده گفت:خدای من ….من…واقعا نمیدونستم…

اسکای:یه روز به خودمون اومدیم دیدیم دایموند نیست…نمیدونین چقدر نگرانش شده بودم…شما با هم بودین؟!

برایان:خب ماجرای دوستی ماهم خودش یه قصه ی طولانی داره…دایموند وقتی وارد دانشکده شد هنوز خیلی مظلوم و خجالتی و البته کم حرف بود…منم که بابام رییس دانشگاه بود و شاخ دانشکده بودم…میتونین تصور کنین چه آدم مغروری بودم…دایموند شاگرد بابام بود و بابامم خیلی دوستش داشت…بابای منم ازین آدما نیست که ازکسی خوشش بیاد و این توجهی که به دایموند داشت خیلی عجیب و البته روی مخ من بود…کم کم سعی کرد سراز کارش در بیارم و وقتی فهمیدم…

یک دفعه حالت چهره برایان عوض شد و چشماشو بست…

اسکای گفت:چیو فهمیدین؟!

برایان نگاه ماتم زده ای به اسکای انداخت و گفت:خب…خب وقتی فهمیدم از کره اومده ازش خوشم اومد…من کلا همیشه کره ایا رو دوست داشتم و بخاطر همینم کم کم بهش نزدیک شدم و بخاطر همینم با اکسو آشنا شدم…اون همش اکسو گوش میداد!عاشق کای هم بود!میشه یه دفعه به کای بگین بیاد اینجا ؟!خیلی خوشحال میشه ببینش!

اسکای آه کشید:کای هیونگ؟!…بهش میگم بیاد!…میشه بپرسم…چی شده که دایموند اینقدر عوض شده؟!…شما میدونین چرا اصلا رفت امریکا؟!

برایان گفت:دایموند اون اوایل خوب بود…فقط زیادی کم حرف بود…و برخلاف تلاش های من اصلا بهم نزدیک نمیشد!…یه مدت بعد مادر من توی یه تصادف جونشو از دست داد و منم…خیلی داغون شدم…ازین مدلا که رفتم سراغ الکل و مواد و دختربازی تا فراموش کنم اما دایموند توی زندگیم پیدا شد و نجاتم داد…منو ازون کثافت بیرون کشید و تمام تلاششو برای خوب کردن حال من کرد و…من خوب شدنمو تا آخر عمر مدیون دایموندم…اما از یه جایی به بعد حالت دایموند از کم حرف خجالتی مهربون سویچ شد روی حالت عصبی اخمو و دیگه کلا ساکت ساکت!…من هم هر چی تلاش میکردم تا حالشو خوب کنم بی فایده بود چون در واقع دایموند دیگه هیچ حال خوبی نداشت…این تنها حالت ممکن زندگی کردنش بود…دیگه ورژن دیگه ای نداشت دایموند برای همیشه تبدیل شده بود به همینی که میبینید!رفتارش با آدمای اطرافش به کل تغییر کرد و بااینکه نمیتونست صفت مهربون بودن رو حذف کنه اما لبخندش رو براحتی حذف کرد و تنها وقتی پیش بچه هاش بود لبخند میزد…انگار دایموند واقعی رو فقط اونموقع میتونستی ببینی!راستی بچه هاشم همون بچه هایی بودن که بهشون کمک میکرد…توی همون خیریه!…و تنها آدمی هم گاهی میدیدی باهاش حرف میزد همین من بودم…لبخند که دریغ…شوخی هم عمرا!فقط من یه آپشن داشتم که بقیه نداشتن اونم همین بود…با من حرف میزد و با بقیه نه!و از یه جایی به بعد هم منم براش حذف شدم…دیگه همون چند تا کلمه حرفم باهام نمیزد…دیگه همون پوزخندای نصفه نیمه شم تحویلم نمیداد…اونموقع نفهمیدم اما بعدا فهمیدم خبر شده که دوست پسر قبلیش رفته با یه نفر دیگه…دایموند استایلش اینه!اعتقاد داره همه چیز به یه ورشه…اما نیست!خیلی چیزا توی این دنیا واسش مهمن اما میخواد نسبت بهشون بی تفاوت باشه!و با کمال خوشحالی من اینو حس میکنم که براش مهمم اما بروم نمیاره!دایموند همینه…ناراحت نمیشه…گریه نمیکنه و سعی میکنه بی تفاوت باشه اما عصبی میشه،دندوناشو روی هم میکشه و اخم میکنه…اینا نشونه های اینن که هنوز یه سری چیزا رو دوست داره و بهشون اهمیت میده…من بخاطر اینا اینهمه راه رو تا سئول اومدم…اون منو توی اون فلاکتی که داشتم تنها نذاشت بااینکه حتی نمیشناختم…حالا منم بخاطر اینکه دایموندم فقط یک کم عصبیه تنهاش نمیذارم…صبر میکنم تا زندگیشو دوباره بسازه…اون ارزششو داره…

اسکای که کم مونده بود بزنه زیر گریه آروم گفت:چرا…چرا اینجوری شد؟!..چی باعث شد اینطوری بذاره و بره که اینطوری عوض بشه؟!

برایان سرشو انداخت پایین:چرا شو نپرسین…دایموند بخاطر همین ″چرا″ همه چیزش رو رها کرد و رفت امریکا…بخاطر همین که کسی چیزی ندونه شما و اون پسره عوضی رو ول کرد و رفت و مطمئنم اگه بفهمه کسی چیزی میدونه خوشحال نمیشه و باز میره و گم و گور میشه…لطفا اصراری برای دونستنش نکنید چون در هر صورت چیزی عوض نمیشه…

اسکای:پس لطفا…شما دیگه تنهاش نذارید آقای دکتر…اون خودش این راهو انتخاب کرده ولی حالا که شما تنها کنارشین تنهاش نذارید!

برایان گفت:من تا وقتی که مسیر درستشو پیدا کنه کنارش میمونم و بعد میرم…ولی نگران نباشید…تا وقتی هستم ولش نمیکنم!

اسکای گیج گفت:بعد میرید؟!یعنی بهم میزنید؟!

برایان:مگه ما دوست دختر دوست پسریم که بهم بزنیم؟؟

اسکای:نیستین؟؟

برایان:واو شما هم این شایعه مسخره رو باور کردین ؟!من و دایموند دوتا دوستیم…مثل دوتا پسر…مثل دوتا دختر…من دایموند رو دوست دارم اما میدونم اگه بخوام راجع به همچین مسائلی باهاش صحبت کنم اون ازم فاصله میگیره….من نمیدونم این شایعه رو کی توی بیمارستانمون پخش کرده که تا اینجا هم رسیده ولی هر کی بوده یه احمق بوده..امیدوارم به گوش دایموند نرسیده باشه!

اسکای آروم گفت:آ…آهان!

لبخند کمرنگی زد:خیلی ازتون حرف کشیدیم دکتر اسمیت!ما رو ببخشید!

و از جا بلند شدند.برایان گفت:خواهش میکنم…اینکه فهمیدم شما دوست قدیمی اون دختر یخی هستید خیلی خوشحالم کرد…

اسکای و سوهو هر دو تعظیم کردند و به سمت در حرکت کردند که برایان گفت:ببخشید…

هر دو برگشتند:بله!

برایان:احیانا شما…میدونین دوست پسر قبلی دایموند کی بوده؟!

اسکای و سوهو بهم نگاه کردند و اسکای گفت:من فقط یک دفعه دیده بودمش…اونموقعا سرم خیلی شلوغ بود وقت نمیکردیم همو خیلی ببنیم!

برایان گفت:اون…خیلی جذاب بوده؟!

اسکای:خب…بد نبود…خوشتیپ بود…پسر خوبی بنظر میرسید!

برایان با حرص گفت:پسر خوب؟!اون عوضی قلب دایموند منو هزار تیکه کرده بعد پسر خوبیه؟!واقعا باید قبل از رفتنم یه دفه ببینمش و حالشو بگیرم!

اسکای لبشو گاز گرفت:بله…

برایان گفت:راستی…اگه میشه این حرفا بین خودمون بمونه…

اسکای:حتما حتما!وقت شما بخیر…

و هر دو از مطبش خارج شدند و ایندفعه سریعتر رفتند تا سوار ماشینشون بشن…

∞∞∞∞∞

هوفی کشید و روی ساعت نگاه کرد.ده رو نشون میداد و همین موقع ها سوهو برمیگشت خونه.از روی صندلی بلند شد و پله ها رو طی کرد تا به پذیرایی برسه که با دیدن همه پسرا جلوی تلویزیون شوکه شد:اومو شما چرا همتون خونه این؟؟

کای:استراحت میکنیم!

اسکای نگاهشو بینشون رد و بدل کرد:همه با هم؟!

دی او:چشم نداری ببینی یه دفعه عین آدم همه مون کنار همیم؟!

اسکای سری تکون داد:نه..خیلیم خوبه!

صدای زدن رمز در شد و اسکای به سمت در پرواز کرد و سوهو از باز شدن یهویی در از جا پرید:آیگو ترسیدم!

اسکای لبخندی زد و نگاهش کرد:خسته نباشی!

سوهو جلو اومد،خم شد و بغلش کرد:دیگه نیستم!

اسکای لبخند زد…چه خوب بود که دوباره میتونست این لحظه ها رو تجربه کنه…

چشماشو بست و گفت:دوستت دارم!

سوهو هم از شنیدن این جمله تکراری لبخند زد:خسته نشدی بس گفتی؟

اسکای توی چشماش نگاه کرد و با اخم گفت:میدونم تو آدم نیستی!!!میخوام حداقل حسرتش به دلم نمونه!

سوهو لبخند زد:هر روز داری یه دور منو میکشیا حواست باشه!

اسکای اخم کرد:خفه!

و هر دو به سمت داخل خونه قدم برداشتند که دوباره صدای در بلند شد.هم دیگرو نگاه کردند و اسکای در رو باز کرد و با دیدن آیرین لبخند زد:اونییییی!

آیرین جلوتر اومد و محکم اسکای رو بغل کرد:خواهر کوچولوی من!

و هر دو با هم وارد خونه شدند.

اسکای بین جمعیت پسرا نگاه کرد:سوهو کو؟؟

چن:رفت لباس عوض کنه!

و دونه دونه به آبرین سلام کردند و چانیول هم با شنیدن صدای آیرین سرشو از گوشیش آورد بیرون:آیرینااااا!

آیرین لبخندی زد و به سمتش رفت:سلام آقای مربی!

چانیول لبخند زد و نگاهش کرد:چه عحب راه گم کردی!سالی یه دفعه پیدات میشه ها!

آیرین کنارش نشست:تو صحبت نکن با من که دلم از دستت خونه!اسم خودتو میذاری دوست پسر؟!تعداد قرارمون کمتر از ده تاست فکر کنم!

چانیول موهاشو ناز کرد:خب تو سرت شلوغه من چه کنم؟!

آیرین:بهونه نیار!

چانیول:میخوای الآن بریم بیرون؟؟

آیرین:وای الآن؟!دیره که!

چانیول بلند شد:دیر نیست!میرم لباس بپوشم!

و رفت بالا.اسکای کنارش نشست:میرین بیرون اونی؟!

آیرین:آره…من میخواستم فقط سر به سرش بذارم اما جدی گفت بریم بیرون!

اسکای لبخند زد:نفوذ داری روش ها!

آیرین لبخند زد و سرشو انداخت پایین:فک کنم!

چند دقیقه بعد چانیول اومد پایین و بعد از خداحافظی از پسرا هر دو از خونه بیرون رفتند.

چانیول:خب تو مشخص کن کجا بریم!

آیرین:یه رستوران خوب پیدا کردم کنار خوابگاهمون…خیلی نزدیکه…خیلیم دنجه!میخوای بریم نشونت بدم؟؟

چانیول:بله بفرمایید خانوم!

و آیرین دستشو گرفت و کنار هم راه رفتند.

چند ثانیه بعد آیرین گفت:میگم…تو هم راجع به این برنامه مسافرت خیریه شنیدی؟!

چانیول:آره،خودمم ثبت نام کردم!

آیرین:جدی میگی؟؟منم ثبت نام کردم…خدا کنه توی یه گروه بیافتیم!

چانیول لبخند زد:اگه بیافتیم که من زیادی خوشبحالم میشه که!

و آیرین هم لبخند زد:سه ماه مداوم وسط ناکجاآباد همش کنار همیم…منم فکر کنم از خوشی بمیرم…

چانیول دستشو آروم فشار داد:حرف از مردن نزن!

آیرین لبخند زد و روی پنجه پاش بلند شد و چال گونه چانیول رو بوسید:چشم!

و چانیول بااینکارش لبخند کمرنگی زد.

آیرین:فکر میکنی زندگی کردن توی کمپ چجوری باشه؟؟تا حالا رفتی؟!

چانیول:کمپ های مسافرتی که رفتم..حتی چند بار برای فیلم برداری…اما اینجاهایی که برای خیریه مشخص میکنن معمولا جاهای پرت و دور از شهره که امکانات زندگی ندارن و بدبختن…بخاطر همین فکر نکنم چندان زندگی توی اونجا راحت باشه…

آیرین:من که واسم مهم نیست…قصدم چیز دیگه ایه…وای رسیدیم!

لبخند چانیول با دیدن رستوران روبروش خشک شد…بطور بیرحمانه ای این رستوران آشنا بود…

و به طور مرگباری خاطره انگیز…

_″حس عجیبیه…کمتر زوجی پیدا میشن که واسه صبحونه با هم برن بیرون!

+بستگی به هدف آدمم داره…واسه ما که بطور محجوبانه ای فقط همو میبوسیم هر موقعی از روز بیایم اوکیه! ″

دستش توسط آیرین کشیده شد و وارد رستوران شدند.ناخودآگاه نگاهش به سمت همونجایی که دفعه پیش با دایموند اومده بودند کشیده شد و آیرین هم متوجه نگاهش شد:اونجا بنظرت خوب میاد؟!

چانیول گیج گفت:چی؟!

آیرین لبخند زد:رستورانو من گفتم حالا جاشو تو انتخاب کن…اونجا خوبه؟!نه؟!

و دستشو کشید و درست همون جا نشستند…

″_خب چی میخوری؟!

+هر چی که تو بخوری…من عینکم ته کیفمه دنیا رو تار میبینم پس خودت زحمتشو بکش!″

چانیول تمام تلاششو میکرد تا افکارش رو هل بده اما لعنت بهش…

سفارش دادند و آیرین گفت:خب…حال خودت خوبه؟!

چانیول نگاهش کرد:خوبم!همه چیز بطور عجیبی خوب شده و حال منم همراهش خوب…تو هم که بفکرمی دیگه عالیم!

آیرین لبخند زد:بعد از یکسال سختی کشیدن حالا همه چیز درست شده…خیلی خوشحالم واست که دوباره اینطوری شاد میبینمت…

چانیول لبخند زد…اون شاد بود؟!شایدم بود…نمیدونست…

آیرین سرشو انداخت پایین:ازین زوجای خجالتی هستیم فکر کنم!

چانیول :هان؟!

آیرین لبخند کمرنگی زد:اسکای و سوهو اوپا اون اولا خجالتی بودن اما حالا بیشتر ازین زوجای عاشق ضایعن تا خجالتی!اما من و تو از همون اول خجالتی بودیم..هنوزم بعضی وقتا همو ″شما″ صدا میزنیم اگه حواست باشه…وقتی کنار همیم همش حرفای رسمی و معمولی میزنیم….به یه جاییم که میرسیم دیگه حرفی نداریم و ساکت میشیم…دو سه ساله که با همیم اما فقط یه دفعه همو بوسیدیم…فِیک که نیستیم چون بهم اعتراف کردیم پس خجالتیی ایم!

چانیول لبخند زد:داری سرم غر میزنی که چقدر بی احساسم؟!

آیرین اخم کرد:من کی همچین حرفی زدم؟!من فقط دارم رابطه مونو توصیف میکنم!

چانیول دستشو گرفت:خجالتی یا هر چیزی…مهم اون حسه است دیگه نه ؟!حس منم به تو تغییری نکرده…این دیر به دیر همو میبینیم دلیل نمیشه دوستت نداشته باشم…

آیری لبخند زد:واسه منم همینطور…

چانیول چند ثانیه نگاهش کرد و صدای بک توی گوشش اکو شد:

دکتر ایم وقتی امریکا بوده با یه پسره دوست بوده…پسره هم دکتر بوده و همسن خودش..

پسره ازین بور های مو بلوند امریکایی بوده و کلی هوای دایموند رو اونجا داشته

ماجرای عشقشون خیلی بین همکاراشون مشهور بوده..

ازینایی بودن که اول از هم بدشون میومده و کلی توی سر و کله هم میزدن اما کم کم بهم علاقه مند میشن و این داستانا

بااین پسره خیلی خوبه و همیشه با هم حرف میزنن و اونموقعست که میتونن خنده شو ببینن…″

چرا ته دلش هنوز یه ذره احساس گناه میکرد وقتی دایموند اینقدر راحت روی همه چیز پا گذاشته بود؟!

چشماشو بست و نفسشو داد بیرون″پاک شو لعنتی!″

به آیرین نگاه کرد:من آدم خیانتکاری نیستم آیرین…تو هم نباش!

آیرین با تعجب گفت:معلومه که منم نیستم!

چانیول اخم کرد:و اگه خواستی یه روزی باهام بهم بزنی بهم بگم…قول میدم جلوتو نگیرم…

آیرین:کی گفته من باهات بهم میزنم؟!عمرا اگه ولت کنم!

چانیول پوزخند زد:دروغ میگی!

آیرین از جاش بلند شد و خم شد سمت چانیول و جدی توی چشماش نگاه کرد:دروغ نمیگم!

و لباشو روی لبهای چانیول قفل کرد و چانیول بلافاصله دستشو پشت گردنش گذاشت و کشیدش جلوتر…

آیرین که کمرش خسته شده بود ازش فاصله گرفت.میز رو دور زد و کنار چانیول نشست وایندفعه چانیول بی وقفه به بوسیدنش ادامه داد و تمام حرص و عصبانیتشو توی بوسه های بیرحمانه ش خالی کرد و تنها برای نفس کشیدن چند ثانیه ازش جدا شد.

آیرین توی چشمهای قرمز چانیول نگاه کرد و گفت:مهم نیست گذشته چه اتفاقی افتاده…من اینجام…هیچوقتم قلب مهربونتو نمیشکنم…مطمئن باش…

و سرشو روی سینه چان گذاشت. چانیول چشماشو بست و نفس خسته شو داد بیرون:امیدوارم همینطور باشه…

∞∞∞∞

نگاهشو توی سالن چرخوند تا چانیول رو پیدا کنه و بالآخره گوشه ای از سالن در حالیکه داشت با یسونگ صحبت میکرد دیدش و به سمتش رفت:چانیولا!

چانیول لبخند زد:اومدی خانوم گل؟!

آیرین لبخندی زد و رو به یسونگ گفت:سلام سونبه!

یسونگ:وای زوج رویایی رو ببین!چقدرم بهم میان!سلام هوبه نیم!

و آیرین با لبخند دستشو دور بازوی چان حلقه کرد و چانیول هم لبخند مهربونی بهش زد.

آیرین گفت:بقیه داداشات کجان؟؟سونبه داداشای شما کجان؟!من لیتوک سونبه رو دم در دیدم!

یسونگ:پخشن همه….هرکسی سرش با یه گروه گرمه دیگه!

چانیول سر تکون داد:آره…کای و سهون پیش شاینی ان احتمالا!بقیه هم همین دور و بران!

آیرین سر تکون داد:اوهوم دخترای ما هم همینطور!وای نمیدونی چقدر دعا کردم منو تو با هم بیافتیم!

یسونگ خندید و چانیولم لبخند زد اما از پشت یسونگ متوجه آدمی شد که باعث شد لبخندش محو شه و زیر لب گفت:شت!

آیرین:وا!چیه چرا فحش میدی؟!

چانیول نگاهش کرد:آیرینا یه چند لحظه منو ببخش…باید یه چیزی به اسکای بگم!..هیونگ آیرین پیش شما من برمیگردم!

و سریع ازشون فاصله گرفت و دنبال اسکای گشت تااینکه همراه سوهو و جوی و وندی و مینهو دیدشون.به سمتشون رفت و دست اسکای رو گرفت:مینهوا یه چند لحظه میای؟!

و رو به جمعشون گفت:معذرت میخوام!

اسکای گیج سوهو رو نگاه کرد و دنبالش رفت:چیه هیونگ؟!

چانیول عصبی گفت:این مرتیکه زرد اینجا چه گهی میخوره؟!

اسکای:وا خاک بسرم این چه طرز حرف زدنه هیونگ؟!زرد کیه؟!

چانیول:چمیدونم همین یارو امریکاییه!فن بویت!دکتر بود!!!

اسکای چند ثانیه فکر کرد:آهان…برایان اسمیت!

چانیول:حالا هر خری هست!اینجا چه غلطی میکنه؟!

اسکای:ببینم چرا خونت به جوش اومده؟!خب اومده کره…اونم یکی از رییسای خیریه است دیگه…همراه دکتر ایم اومده!

چانیول:وات د….

اسکای:اینقدر فحش نده هیونگ!!!مشکلت بااون چیه؟!بَده یه فن بوی جذاب امریکایی داری؟!

چانیول پوزخند زد:فن بوی؟!فن بوی یه تـ…

اسکای:میزنمتا اینقدر بی ادب شدی!

چانیول دندوناشو روی هم سایید:الآن اگه دایموند و این مرتیکه با هم توی یه تیم بیافتن من دقیقا چه غلطی بکنم؟؟

اسکای اخم کرد:بیافتن!به تو چه؟؟

چانیول چشماش درشت شدن:بیافتن؟؟

اسکای:آره واقعا هیونگ…بیافتن…مگه تو هنوز دوست پسرشی که غیرتی میشی؟؟مگه اصلا اون میگه اگه چان و آیرین و بیافتن با هم من چی کار کنم؟؟نمیفهمم این کارات واسه چیه؟!اونا با هم دوستن و تو هم دوست دختر داری!نمیگی این حرفا به گوش آیرین بیافته ناراحت میشه؟!اون ۴سال پیش تموم شده هیونگ…بیخیالش شو!

چانیول از شنیدن حرفهای اسکای سرخ شده بود و نفس نفس میزد:تو دوستی یا دشمن چوی اسکای؟!

اسکای نفسشو داد بیرون و دست چانیول رو گرفت:معلومه من به فکرتم هیونگ!من حالتو بعد ازینکه ولت کرد دیدم وبخاطر همینم میگم دیگه حتی یه ذره هم بهش فکر نکن…آیرین رو میبینی چه عزیزیه؟!چقدر مهربونه چقدر بفکرته؟!دلت میاد بخاطر دایموند که محض تنوع یه لبخندم نمیزنه دلشو بشکنی؟دلت میاد واقعا؟!

چانیول سرشو انداخت پایین:من چیم ازون پسره زرد کمتره؟!چون فقط بلونده؟!چون چشم بادومی نیست؟!

اسکای ازین حجم مظلومیت چانیول بغض کرد:هیونگ تو…هزار ها برابر بهتری…بحث لیاقت آدماست…

چانیول آه کشید:باشه…ببخشید داد زدم!

اسکای لبخند زد و دست چانیول رو فشرد:تو هیونگ جذاب خودمی…هر وقتم خواستی بگو با سوهو بهم بزنم بیام زنت شم!!اینهمه میگم تو فکر میکنی دارم شوخی میکنم!

چانیول چینی به بینیش داد:منم هر دفعه بهت میگم خیانتکار نیستم باور نمیکنی!

و هر دو خندیدند.صدای مجری که اونا رو به نشستن دعوت میکرد باعث شد از هم جدا بشن و اسکای برگرده پیش سوهو و چانیولم بره دنبال آیرین…

کم کم همهمه خوابید و مجری که یکی از مجری های شبکه SBS بود و بطور اختصاصی توسط اس ام دعوت شده بود روی سن اومد و خیر مقدم گفت و از رییس اس ام[لی سومان نیست دوستان:|]خواست تا بیاد و صحبت کنه و بعد از سخنرانیِ اون نوبت دایموند شد که بیاد و راجع به پروژه شون صحبت کنه و بالآخره دایموند هم بعد از سخنرانی کوتاهی نشست و مجری برگشت تا قرعه کشی رو انجام بده!

جلوی میکروفون ایستاد:خب امیدوارم خسته نشده باشید.باید اجاژه بدین راجع به تیم هایی توشون قرار میگیرین توضیح بدم…شما عزیزان توی ده تا تیم بیست نفره که هر تیم شمال یک تیم پزشکی ده نفره و تیم ده نفره آیدل ها میشه که البته تیم آیدل ها هم فقط چهار الی پنج نفرشون واقعا آیدلن و بقیه از کارمندای کمپانی و یا منیجر ها هستند.تیم پزشکی هر گروه یک پزشک متخصص و دو پزشک عمومی میشه و بقیه پرستار هستند و لازم به ذکره که بگم از هیچ گروهی دو نفر عضو تیم آیدلها نمیشه…بطور مثال هیچ تیمی از اعضای اکسو دو نفر نداره و همچین گروه های دیگه…پزشک متخصص سرپرست تیم پزشکیه هر گروهه و سرپرست تیم آیدل ها هم بین خودشون انتخاب میشه…این توضیحات قبل از شروع کار بود و اجازه میخوام دعوت کنم از سرپرست های پزشکمون که جلو بنشینند تا بعد از قرعه کشی اعضای تیمشون کنار اونها بنشینند!

دایموند و برایان و هشت پزشک دیگه ای دایموند هیچکدوم از اونها رو نمیشناخت بلند شدند و هر کدوم توی یک ردیف نشستند و مجری هم با تبلت روبروش برنامه ای رو باز کرد و گفت:خب تیم یک به سرپرستی دکتر برایان اسمیت…نفر اولی که انتخاب میشه…بله دو کیونگسو از اکسو !

صدای جیغ و دست جمعیت بلند شد و دی او از جا بلند شد و بعد از دست دادن با برایان کنار کنارش نشست.

نفر بعدیی که مجری اسمش رو خوند آیرین بود.آیرین با لب و لوچه آویزون با ناراحتی از کنار چانیول بلند شد و کنار دی او نشست…به همین ترتیب مجری دونه دونه اسم های رو در آورد و تیم برایان با نه نفر دیگه بسته شد و مجری اسم لیدر تیم بعد رو خوند:دکتر ایم دایموند!

همه دست زدند و مجری اولین اسم رو خوند: کیم یریم از رد ولوت!

یری ذوقزده بلند شد و قبل از نشستن به گرمی دایموند رو بغل کرد…

″نفر دوم…چوی مینهو از شاینی! ″

و جیغ جمعیت و مینهو که با دایموند دست داد و کنار یری نشست.

″نفر سوم…دکتر پیو یونگی رزیدنت جراحی قلب! ″

تشویق حضار و دکتر پیو که ده بار جلوی دایموند خم شد و بعد نشست…

اسامی دکتر بعدی و پرستار ها به ترتیب خونده شد اما مجری با بدجنسی اسم بقیه اعضا گذاشت جزو آخرین نفر ها…

″و آخرین نفر از تیم B…دکتر ایم دلتون میخواد چه کسی از اعضای اکسو زیرگروهتون باشه؟!″

دایموند لبخند زورکیی زد و گفت:خب توی گروه من یه خانوم از آیدلا بیشتر نیست…ترجیح میدم اسکای باشه…

مجری لبخند زد:امیدوارم…ببینیم نفر آخر کیه…نفر آخر از اعضای اکسوعه و کسی نیست جز….

لبخند زد:دکتر ایم متاسفم که آرزوتون برآورده نشد…نفر آخر پارک چانیول جذابمونه!حسابی تشوقش کنید…

دایموند پریدن پلکش رو کاملا حس کرد و چشماشو بست…دروغ چرا یه جورایی بر اساس شانس گندی که داشت حدس میزد حالش اینجا حسابی گرفته میشه اما فکر نمیکرد اشینقدر ترسناک باشه…

پاهاش میلرزیدن اما برای آخرین بار ایستاد و چانیول که با اخم عمیقی جلوش ایستاده بود و دستشو دراز کرده بود نگاه کرد.آروم دستشو دراز کرد و باهاش دست داد و حس کرد چانیول از دست سردش لبخند زد اما اون بی تفاوت گفت:خوش اومدین آقای پارک!

چانیول پوزخندی زد:باعث افتخارمه همگروهی شما بودن خانوم دکتر….

و دستشو آروم فشار داد و آخرین عضو تیم دایموند هم توی ردیفش نشست…

در حالیکه هیچکدومشون نمیدونستند ازین بازی سرنوشت…خوشحال باشند یا ناراحت…

 

پایان قسمت۲۵

یری:

 



guest
4 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
olivia
olivia
3 سال قبل

واااااای مرسی عالی بود عالیییییییییییی
ممنون که با وجود مشغله هات این پارت رو آپ کردی
منتظر پارت بعد هستم هوراااااااااااا

Zahra
Zahra
Reply to  olivia
3 سال قبل

خواهش میکنم خوشگلم انجام وظیفه است
مرسی از خودت یه عالمهههه

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

من اومدم تو سایت برای قسمت ۲۴ نظر بزارم یهو دیدم قسمت ۲۵ رو گذاشتی… اصن ذوق مرگ شدم 😀
من هنوز تو کفم دایموند چرا چهارسال رفت
این برایان بیشعور چرا به چانیول بد میگه (تحت عنوان دوست پسر سابق دایموند البته)
ولی خب مثل اینکه کم کم چانیول و دایموند قراره بهم نزدیک بشن
راستی سوهو و اسکای رو باز ازهم جدا نکنیا هرچی کشیدن بسشونه بدبختا
سارانگهه اونی

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

کککک میبیی من چقدر دوستون دارم تند تند میذارم؟!
بزودی همه چیز معلوم میشه که چرا رفت 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁
برایان بی شخصیت بی شعور ایش
چشم دیگه بلایی سر سوهو و اسکای هم نمیارم…قول
نادو چینجاااا سررنگهه دونسگاااا