164 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 24

شرمنده ام دوستان…

خیلی درگیرم به خدا تا جایی که بتونم سر وقت سعی میکنم آپ کنم اما واقعا مشکل دارم..

شرمنده ام 🙁

قسمت +بیست و چهارم +

 

در خونه باز شد و اسکای با سری فروافتاده که بزور میتونست راه بره وارد شد و رفت بالا.پسرا همه گیج نگاهش کردند و بعد به سمت سوهو که وارد شد برگشتند:هیونگ!

سوهو به چان نگاه کرد:خونه ای پسر؟!

چان:چرا…چرا صبر نکردین من بیام با هم بریم؟!چی شده؟!مجرم دستگیر شده؟!کیه؟!

سوهو سرشو با دستش گرفت و روی مبل نشست.همه نگران دورش جمع شدند.

دی او:هیونگ…حالت خوب نیست؟!

چن:کیونگ یه چیز شیرین میشه بیاری؟!

دی او سر تکون داد و سریع رفت.

چان:هیونگ…اون آدم آشنا بود؟!

سوهو نگاهش کرد:جسیکا!

همه خشکشون زد.بعد از چند لحظه دی او بطری رو به سمت سوهو دراز کرد:هیونگ!

سوهو گرفتش و سرشو انداخت پایین:میشه واقعا؟!یه آدم میشه اینطور پست باشه؟!ما با هم بزرگ شدیم…اون همبازی بچگی هام بود…مادر من مثل…مثل مامان خودش بود…

چانیول نگران دستشو گرفت:هیونگ…گرفتنش؟!

سوهو:آره پلیس اینترپل گرفتش و برش گردوندن کره!

بک:ولی تو…دیگه نمیخوای ازش بگذری دیگه نه؟!

سوهو:فکر میکنی من اینقدر دلرحمم؟!وضع اون دختر رو میبینی؟!دردایی که خودم کشیدم رو در نظر نگیر…اسکای چی؟!میدونی اون چی کشیده؟؟

همه آه کشیدن.چانیول:جرمش اقدام به قتل عمده…پس احتمالا به این زودی آزادش نمیکنن!میتونین خوشحال باشین که دیگه شرش راحت شدین!

سوهو پوزخندی زد و از جا بلند شد:اسکای من دیگه خوب میشه؟؟حاضرم اون زن بمیره ولی دوباره اسکای لبخند بزنه….زندون رفتن اون هیچ سودی به حال من نداره…چون تا وقتی اسکای اینجوریه حال منم خوب نمیشه!

و اونم با قدمایی سست برگشت بالا.وارد اتاق شد .اسکای طبقه ی بالا ایستاده بود.بدون اینکه حتی لباس هاشو عوض کنه…

رفت بالا و پشت سرش ایستاد.آروم صداش زد:خانوم من؟!

واکنشی ندید.دستشو روی شونه ش گذاشت که از جا پرید و خودشو عقب کشید و با صدایی که مثل زمزمه بود گفت:به من دست نزن!

سوهو دستش رو کشید و نگاهش کرد.نزدیکش شد:منو نگاه نمیکنی زندگی من؟!من که مقصر نیستم…اینقدر ازم دوری نکن باور کن منم حالم بهتر از تو نیست…بذار کنار هم تحمل کنیم…هوم؟!

اسکای خودش رو عقبتر کشید و آروم گفت:سقوط کردن دردناکه؟!

سوهو:چی؟!

اسکای:دردناکه…تازه ممکنه نمیری،فلج بشی و تا آخر عمرت بدبخت!

سوهو گیج گفت:چی داری میگی؟!

اسکای نگاهش کرد.سوهو از پوچی نگاهش جا خورد.اسکای زنده بود؟!

_غرق شدنم سخته نه؟!کلی باید دست و پا بزنی تا تموم شه…

سوهو نگران گفت:چرا این حرفارو میزنی؟!

اسکای با خودش گفت:قرص هم ندارم بخورم…با چهار تا مسکن که آدم نمیمیره…

سوهو:تمومش کن مینهوا…تو قرار نیست بمیری!

اسکای توجهی نکرد:ولی من شنیدم این که رگتو بزنی خیلی خیلی درد داره….زجرکش میشی تا بمیری…

سوهو شونه هاشو گرفت:میشه راجع به مردن حرف نزنی؟!

اسکای آروم گفت:بهم دست نزن!

سوهو دستاشو برداشت:باشه…فقط تمومش کن…

اسکای:خب تو یه،راه بهم بگو که اینقدر فکر نکنم…

سوهو:تو قرار نیست بمیری!

اسکای:شاید میخواسته منو بکشه…اشتباه کرده…زده زیر تو!

سوهو:این الآن اصلا اهمیت نداره!

اسکای:بخاطر اینکه ما بهم نرسیم حتی حاضر شد تو بمیری!…پس اگه بهم نرسیم کلا بیخیال ماجرا میشه…بیا بهم نرسیم…

سوهو:اون هیچ غلطی نمیتونه بکنه!الآن توی زندانه!

اسکای:دیدی توی فیلما نشون میده گردن طرفو میزنن در جا میمیره؟!اون حتما خیلی درد نداره فقط همون اولش یک کم میسوزه اما بعدش راحت میشی!

سوهو:تو قرار نیست بمیری دختر!منو نگاه کن!

اسکای:قراره بهم نرسیم…بذار اونو هم به خواسته ش برسونیم!گناه داره دختر عموته…فقط بعدش نرو بااون چون ممکنه بهت آسیب بزنه…

و سوهو رو نگاه کرد.سوهو:تمومش کن عشق من….تمومش کن…

اسکای:الآن؟؟باشه!

و گوی چراغ خوابی که کنار تختش بود رو برداشت و محکم کوبوندش کناز میز عسلی که هزار تیکه شد و سوهو از شدت شوکه شدن از جا پرید و نگاهش کرد:چی…چیـ..کار میکنی؟!

اسکای تیکه ای شیشه برداشت و نگاهش کرد:امیدوارم فقط درد نداشته باشه!

و قبل ازینکه سوهو بتونه کاری کنه،شیشه رو روی گردنش گذاشت و کشید و صدای ناله اش بلند شد که سوهو با دیدن،این کارش داد زد:چوی اسکای!

و به سمتش دوید.و اسکای افتاد توی بغلش.سوهو وحشت زده گفت:چی…چیکار کردی مینهوا؟!منو ببین…چشماتو نبند خب؟!الآن زنگ میزنم اورژانس!

و به صورتش که از درد عرق کرده بود نگاه کرد.

اسکای آروم ناله کرد:اگه قراره بهم نرسیم همون بهتر که همینجوری شه…

و چشماشو بست…

در باز شد و سهون که از صدای داد سوهو از جا پریده بود نگران وارد شد.و با دیدنشون که طبقه بالا بودند سریع خودشو بالا رسوند اما با دیدن اسکای که تقریبا غرق خون بود خشکش زد:هـ…هیونگ!

سوهو که دستشو محکم روی زخم اسکای فشار میداد گفت:زنگ بزن اورژانس سهون!

سهون با دستایی که میلرزیدن گوشیشو در آورد تا زنگ بزنه که بکهیون پشت سرش ظاهر شد و گوشیشو گرفت:هیونگ گوشی خودت کو؟!

سوهو میلرزید:چـ…چرا؟!

بک نگران به اسکای که دیگه بیهوش شده بود نگاه کرد و گفت:اورژانس زنگ زدن دردسر داره…دیر هم میرسن…زنگ میزنم به دکتر خودت…اون دلسوز تره…

و گوشی سوهو رو گرفت و بی تردید دستشو روی شماره ″دکتر ایم″ کشید….

∞∞∞∞

نگاهی به سرمی که داشت قطره قطره تموم میشد کرد و چشماشو چرخوند تا سوهو رو ببینه که گوشه اتاق در حالیکه دیگه نمیتونست روی پاهاش بیاسته و روی صندلی نشسته بود پیداش کرد که داشت با چشمهایی بی روح اون دختر رو نگاه میکرد.

به سمتش رفت:میتونم باهاتون تنها صحبت کنم؟!

بکهیون و سهون بهم نگاه کردند.

بک:ما پایینیم…اگه مشکلی بود خبرمون کنید!

سوهو هم آروم سر تکون داد و اونا رفتند.

دایموند نگاهی به اسکای که رنگ پریده تر از همیشه خوابیده بود انداخت و بعد دکترش رو نگاه کرد و آهی کشید:فکر کنم سونبه کانگ باهاتون راجع به بیماری مهلا صحبت کردند؟!

سوهو سری تکون داد:آره…گفتن افسردگی داره!

دکتر کانگ که چند قدم عقبتر از دایموند ایستاده بود جلوتر اومد و گفت:حاد ترین نوع افسردگیی که شناخته شده…که بعضی مواقع مغز دیگه فرمان فکر کردن نمیده و شخص دچار جنون آنی میشه…مینهوا مسلما اهل خودکشی کردن نیست ولی مطمئن باشید اگه حالت عادی داشت هیچوقت اینکار رو نمیکرد!

سوهو سرشو پایین انداخت:معلومه که اهل خودکشی نیست…همیشه…همیشه به آدمایی که خودکشی میکردن میگفت چه آدمای ضعیفی هستن و ….

نگاهش کرد:اسکای من خوب میشه دکتر؟!خوب میشه یا نه؟!

دایموند آهی کشید و گفت:ببینید آقای کیم من آدم رکیم…هیچوقت به فرض این که حقیقت تلخه پنهانش نمیکنم پس متاسفم چون میخوام الآن باهاتون رک حرف بزنم…

سوهو نگران گفت:لطفا هر چی هست بگین…

دایموند گفت:اسکای از همون لحظه ای که خبر مرگ شما رو شنیده دچار این بیماری شده…و روز به روز حالش بدتر میشده اما چون خودش اهمیت نمیداده کسی هم نمیفهمیده وضعیتش داره اینقدر حاد میشه…در واقع اون خودش نمیخواسته خوب باشه چون دکتر کانگ میگن که حتی جلسه های مشاوره شو رو هم نمیرفته و دارو هاش رو هم نمیخورده…خب..آدم که روی هوا خوب نمیشه که…در ضمن…شما هم کنارش نبودین…این از همه چیز دردناک تره…

نفس عمیقی کشید:حالا هم به این مرحله رسیده که میبینید…و اینکه…خب…شاید بهتر باشه یه مدت بستری شه تا حالش بهتر بشه…اونموقع میتونین بی ترس کنار هم باشین…

سوهو گیج گفت:بستری؟!یعنی زخمش اینقدر خطرناکه؟!

دکتر کانگ گفت:نه آقای کیم منظورشون…بیمارستان بیماری های…روحی و روانیه!

چشمهای سوهو درشت شد و ناباورانه گفت:اسکای من دیوونه نیست…

دایموند نگران گفت:معلومه که نیست…مگه هرکی دیوونه ست بستری میشه؟!اون فقط نیاز داره تا افسردگیش خوب بشه و این اسمش دیوونه بودن نیست!

سوهوگفت:نه خواهش میکنم اینجوری نگین…مینهوای من فقط…فقط زیادی سختی کشیده…همش غصه منو خورده…خوب میشه…یه مدت که کنارش باشم خوب میشه…باور کنین اگه ببرین اونجا تنهایی بستریش کنین بدتر میشه…تنهایی آدمو داغون میکنه…باز از من و برادراش جداش نکنین!

دایموند:اما اینا همش…

سوهو:میدونم شما پزشکین و صلاحش رو میخواین اما…لطفا یه راه دیگه رو پیشنهاد بدین…حتی اگه سخت باشه قول میدم کمکش کنم…ولی اونو نبرین…خواهش میکنم!

دکتر کانگ آهی کشید:خب پس…اگه اینجا بمونه زندگی شما مختل میشه چون…همش باید مواظبش باشین تا دوباره این بلارو سر خودش نیاره…

سوهو:همینکارو میکنم…اون بخاطر من اینطوری شده…حاضرم از همه چیز بگذرم تا دوباره حالش خوب شه…

دکتر کانگ:بسیار خب…باید شبانه روز مراقبش باشین و همش نگاهتون روش باشه…ممکنه برای خوردن داروهاش مقاومت کنه که شما باید مجبورش کنین بخوره…منم سعی میکنم تاجایی که ممکنه به دیدنش بیام تا باهاش صحبت کنم…ولی آقای کیم اگه حالش بدتر بشه خیلی خطرناک میشه ها…

سوهو:نمیشه…بهتون قول میدم نمیشه!

دکتر کانگ آهی کشید:امیدوارم..

دایموند به سمت سوهو رفت و موهاشو زد کنار.نگاهی به رد شکستگی سر سوهو کرد و گفت:اخیرا سر درد نداشتین؟!

سوهو:نه!

دایموند: و داروهاتون؟!

سوهو:میخورم…

دایموند:حالتون در ظاهر که خوبه ولی فقط نوار مغز میتونه مطمئنم کنه!آخر هفته بیاین بیمارستان!

سوهو:همینکارو میکنم!

دایموند آخرین نگاهشو به اسکای انداخت و بعد از دکتر کانگ و سوهو خداحافظی کرد و به سمت راه پله رفت.

آروم آروم از پله ها پایین اومد اما با دیدن چانیول وسط پذیرایی روی آخرین پله متوقف شد.چند ثانیه ای همدیگرو نگاه کردند و دایموند آروم گفت:سلام!

و خواست بره و از کنارش رد شه که چانیول راهشو سد کرد:حالش چطوره؟!

دایموند سرشو بالا گرفت:خوب نیست!لطفا با برادرتون صحبت کنید که راضی بشه که ببرنش بیمارستان…اینجوری همه تون اذیت میشید…خودشم اذیت میشه…اونجا حواسشون بهش هست…من قول میدم حتی یک ماهم طول نکشه…سالم برمیگرده پیشتون…

چانیول گیج نگاهش کرد:چی داری میگی؟!اسکای دیوونه نیست!

دایموند هوفی کشید:چرا همتون همینو میگین مگه فقط دیوونه ها رو بستری میکنن؟!

چانیول:میدونی سوهو هیونگ چه بلایی سرش میاد اگه جلوی چشماش عشقش رو ببرن؟!خودش چی؟؟میدونی اگه ببرن بندازش یه گوشه بیمارستان صدبرابر ازینی که هست بدتر میشه؟!

دایموند :نمیشه…ازینی که هست بدتر نمیشه…اوایل سعی میکنه انکارش کنه اما کم کم که حالش خوب بشه میفهمه همه این کارا برای خودش بوده…

چانیول دست دایموند رو گرفت و از خونه کشیدش بیرون….باد سردی که توی صورت دایموند خورد و گرمای دست چانیول نفسش رو حبس کرد:چیکار..میکنی؟!

چانیول رو کرد بهش:حق با توعه…تو درس خوندی و این چیزا رو از لحاط منطقی بهتر میفهمی اما من میخوام احساسی فکر کنم….اسکای اگه کنار سوهو باشه حالش خوب میشه حاضرم سرش شرط ببندم…داروهاشو میخوره و روانکای هم میشه اما مهمتر از همه عشقش کنارشه…این اثر درمانشو صدبرابر بیشتر میکنه دکتر ایم!

دایموند برخلاف چهره آروم همیشگشی صداشو برد بالا:آره حق با توعه…اثر عشق روی روند درمان هزار برابر بیشتره ولی برادر تو خودش های(High)ریسکه و هر طنشی براش مثل سمه…من ترجیح میدم توی تنهایی و درد کشیدن غرق بشم تا اینکه عشقمم همراهم زجر بکشه!

چانیولم داد زد:ولی من ترجیح میدم بخاطر عشقم درد بکشم تا اینکه تنهاش بذارم تا توی تنهایی خودش بمیره!

دایموند نگاهش کرد و تلاش کرد تا لرزش چونه شو کنترل کنه و برای صدمین بار توی ذهنش داد زد″گریه نکن!″

دستشو مشت کرد و آروم گفت:از دور همه چیز آسون بنظر میرسه آقای پارک…امیدوارم هیچوقت با این واقعیت مواجه نشین چون اونموقع همه ایده های آرمانیتون به باد میره…شب شما بخیر!

و با قدم های محکمش اونجا رو ترک کرد…چانیول گیج رفتنش رو نگاه کرد و سعی کرد حرفاشو تحلیل کنه…

چرا دایموند اینقدر عجیب بود؟؟

چرا اینقدر عجیب رفتار میکرد و چرا اینقدر عجیب حرف میزد…

اون حقیقتی که دایموند ازش حرف میزد چی بود؟!

∞∞∞∞

کنارش نشست و آروم دست کشید توی موهاش…به موهای سفید بین موهاش نگاه کرد و اشک توی چشماش جمع شد…مسبب این حال و روز این دختر خودش بود…و اون این احساس گناه رو با تمام وجود حسش میکرد…نگاهش به سمت گاز استریلی که روی گردنش چسبیده بود کشیده شد و ایندفعه واقعا اشکش در اومد…

خم شد و آروم موهاشو بوسید…خودش رو بالا تر کشید و جسم کوچیکشو بغل کرد و خودش کنارش خوابید…بیشتر از یک سال بود این حس رو تجربه نکرده بود و وقتی هم پیشش بود اون مدام ازش فاصله گرفته بود اما حالا بالآخره پیش خودش بود…لبشو گاز گرفت تا صداش بلند نشه اما اشکاش توی موهای اسکای میریختن و دستاش رو محکم دور بدنش حلقه کرده بود…

خوب میشد…اینو مطمئن بود…به هر قیمتی که شده بود اینکارو میکرد…

″زندگی″ـش باید خوب میشد…

∞∞∞∞

بیرون اومد و حوله رو روی سرش کشید.در حمام رو بست و حوله رو انداخت روی صندلی که با دیدن اسکای که سرجاش نشسته بود از جا پرید:وای خدای من!…توبیدار شدی؟!

اسکای نگاهش کرد:بله…متاسفانه!

رفت و کنارش نشست:متاسفانه؟!میدونی از دیشب چند بار خدا رو شکر کردم؟!میدونی برادرات بخاطر خوب شدن تو قراره این هفته همه برن کلیسا؟!

اسکای نگاه خسته شو بهش دوخت:ولم کن سوهو!

سوهو:یک سال ولت کردم که وضعت این شده…فهمیدم اصلا بزرگ نشدی که از پس خودت بربیای!باید همش حواسم بهت باشه!

اسکای نگاهش گرفت:آره…اگه دوباره نمردی حواست بهم باشه!

سوهو سرشو برد نزدیکتر و توی چشماش نگاه کرد:من قرار نیست دیگه بمیرم مگه اینکه تو بخوای بهم بی محلی کنی…اونموقع راحت میمیرم…ولی تا وقتی که پیشمی ولت نمیکنم…فکر نکن از دستم راحت میشی…

اسکای چند ثانیه نگاهش کرد و بعد ناله کرد:آیی…درد میکنه!

و دستشو روی گردنش گذاشت.سوهو خم شد و گردنشو بوسید:زود خوب میشه…بهت قول میدم!

اسکای ازین کار سوهو شوک زده شد و اخم کرد:به…به من دست نزن!

و از جاش بلند شد و به سمت در اتاق رفت که موبایل سوهو زنگ خورد.سرجاش ایستاد.

سوهو:الو…بله…خب؟!…باشه…تماس میگیرم…

و قطع کرد.اسکای برگشت به سمتش:کی بود؟!

سوهو نگاهش کرد:داداشم!

اسکای:خب؟!

سوهو لبخند زد:فضولی کار خوبی،نیست خوشگل من!

اسکای بااخم بهش نزدیک شد:باشه کار بدیه چیکارت داشت؟!

سوهو:هیچی باور کن زنگ زد حالمو پرسید!

اسکای عصبی کنارش نشست:دروغ نگو به من!اون اینموقع صبح زنگ نمیزنه حال تو رو بپرسه و تو هم از شنیدن احوال پرسیش اخم نمیکنی و اینقدرم رمزی حرف نمیزنی!

سوهو لبخند زد:چه قدر دستم واست روعه!

اسکای:چیکارت داشت…بگو!

سوهو:هیچی…فردا صبح دادگاه محاکمه جسیکا عه!بعنوان شاکی اصلی پرونده منم باید برم!زنگ زد بگه!

اسکای:منم شاکی اصلی پرونده ام!

سوهو:مهم نیست!فقط من برم کافیه!

اسکای:منم میام!

سوهو:که بیای باز ی بلایی سر خودت بیاری؟!لازم نکرده!

اسکای اخم کرد:نمیارم!میام!

سوهو هم اخم کرد:خودت میدونی رو حرف من نمیتونی حرف بزنی پس نمیای عشق من!

اسکای نزدیکش شد و لباشو چسبوند روی لبای سوهو و سریع عقب کشید.آروم گفت:منم ببر با خودت خب!

سوهو گیج ازین کار اسکای گفت:سعی نکن دل منو بسوزونی چون…

و دوباره اسکای لباشو روی لبهای سوهو گذاشت و ایندفعه بوسیدش.سوهو چند ثانیه مکث کرد اما وقتی یادش اومد بعد از این یکسال بالآخره داره طعم لبهاشو میچشه دست انداخت پشت کمرش و کشیدش بالاتر و اسکای هم دستاشو دور گردنش حلقه کرد و اختیارشو کاملا دست سوهو داد.بعد از یه بوسه عمیق در حالیکه هر دوشون نفس نفس میزدن اسکای خودشو عقب کشید و با مظلومیت توی چشمای سوهو نگاه کرد.

سوهو آروم گونه شو ناز کرد:خوب بلدی منو روی دستت بچرخونیا!

اسکای گفت:منو با خودت میبری؟!

سوهو کشیدش به سمت خودش و بغلش کرد:باشه کوچولو!تو بردی…میبرمت!

اسکای هم چشماشو بست و به ضربان قلب نامنظمی که حاضر بود برای طپیدنش حتی جونش رو هم بده گوش داد…

∞∞∞∞

 

نگاهشو از پنجره به بیرون دوخته بود که با حس نگاه خیره سوهو روی خودش برگشت ونگاهش کرد.لبخند کمرنگی زد و گفت:حالم خوبه!

سوهو دستشو دراز کرد و دست مشت شده شو گرفت:اینطوری؟!

اسکای نفسشو داد بیرون:خوبم…واقعا خوبم…دلم خنک شد!

سوهو آهی کشید و کشیدش به سمت خودش.اسکای هم آروم گفت:اینکه دلم خنک شده اصلا خوب نیست نه؟!…اونروز که…روزی که داشتین عروسی میکردینو میگم…که جلوی همه همه چیز رو فاش کردی…که آبروشو بردی…بااینکه خیلی در حقم بدی کرده بود اما…یکم دلم براش سوخت…خب اونم آدم بود…با همه ی بدی هاش و بااینکه ازش متنفر بودم اما وفتی دیدم اونطوری جلوی جمعیت خوار و خفیف شد دلم براش سوخت…وقتی هم فهمیدم دیوونه شده و برای درمان رفته آلمان هم خیلی دلم براش سوخت…گناه زیادی داشت ولی گناه هم داشت!!اما امروز…سوهو امروز اصلا دلم براش نسوخت….نمیدونم شاید اون دیگه تبدیل به یه حیوون شده اما شایدم مشکل از منه…امروز دلم براش نسوخت و حتی وقتی حکمش رو گفتن از ته دل خوشحال شدم…من همچین آدم بدجنسی نیستم اما…امروز هیچ حس دلسوزیی تو وجودم نبود و فقط…اگه میتونستم کاری کنم بمیره هم دریغ نمیکردم…این خیلی بده نه؟!روحم دیگه اونطوری مهربون و پاک نیست…تبدیل به یه عوضی شدم…

سوهو نگاهش کرد…چقدر تلخ بود که همه ی حرفهای اسکای در مورد خودشم صدق میکرد…

محکم به خودش فشارش داد و موهاشو بوسید:تقصیر تو نیست…تو دلت برای آدما میسوزه…خودتم گفتی اون یه حیوونه…پس نگرانش نباش…اون تقاصی که میبینه در برابر گناهانی که انجام داده ناچیزه…

اسکای سرشو به سینه سوهو چسبوند و آه کشید.

راننده ایستاد و گفت:رسیدیم!

سوهو لبخند زد:ممنونم آقای کیم!از صبح معطل ما شدی!

راننده لبخند زد:خواهش میکنم.وظیفه م بود سوهوی ما!

و رو به اسکای گفت:این برادرات زیادی برادرشون رو دوست دارن کاری نمیکنن!اگه این پسر اذیتت کرد به خودم بگو حسابشو برسم!

اسکای لبخند کمرنگی زد:فعلا من دارم اذیتش میکنم اوپا!

سوهو با مهر دستشو فشار داد.

از آقای کیم خداحافظی کردند و پیاده شدند.بی حرف کنار هم قدم برمیداشتن تا اینکه اسکای یک دفعه خودشو کشید عقب و با ترس چسبید به سوهو.

سوهو:چی شدی؟!

اسکای چند ثانیه به یک نقطه از زمین خیره موند و بهش اشاره کرد:همینجا بود…همینجا افتاده بودی…

سوهو نگران نگاهش کرد:جاش رو هم یادته؟!

اسکای:مـ..مگه میشه یادم بره؟؟!

چشماشو بست:هر شب خوابشو میبینم!

سوهو نگران گفت:من اینجام اسکای!

اسکای نگران گفت:اصلا تو…تو که ندیدیش..تو که کابوس منو ندیدی…

سوهو:چیو.. ..ندیدم؟!

اسکای گفت:باهام بیا…باید یه چیز رو بهت نشون بدم!

و همراه هم وارد خونه شدند و بی اونکه کسی خونه باشه که به استقبالشون بیاد به سمت اتاقشون رفتند.حالا که همه چیز به حالت عادی خودش برگشته بود پسرا هم سراغ کارهاشون برگشته بودند و بزودی سر اسکای و سوهو هم شلوغ میشد!

سوهو در رو پشت سرش بست و گفت:خب؟!

اسکای خم شد و از زیر تخت سوهو جعبه ای رو کشید بیرون و درش رو برداشت.

سوهو:این چیه؟!

اسکای لباس خاکیی که داخلش بود رو بیرون کشید و بازش کرد.دوباره بدنش رفته بود روی ویبره و با لرزش صداش گفت:یادت میاد این چی بود؟!

سوهو اخمی کرد:نه…این لباس مال توعه؟!

اسکای:یادت میاد صبح اونروز باهام دعوا کردی؟!گفتی آدم بی ملاحظه ایم و همش به خودم فکر میکنم؟!گفتی سر ماجرای جسیکا و بهم زدنمون خیلی بی فکر بودم؟!

سوهو :یه چیزایی..یادم میاد!

اسکای آه کشید:منم میخواستم…از دلت در بیارم…برای همینم…اینو شب پوشیدم تا تو ببینی…این لباس عروسمه!

چشمهای سوهو درشت شد:خدای…من!

صدای اسکای میلرزید:با همین…لباس اومدم بالای سرت…تمام لباسات خونی بودن…خونای این لباسو میبینی؟!…مال توان!…تو…میتونی تصور کنی من چی دیدم؟؟

سوهو نگران نگاهشو بین اسکای و اون لباس ترسناک رد و بدل میکرد.

اسکای لباس رو بین دستاش مچاله کرد و گفت:توقع داری اینا رو ببینم و سالم بمونم؟!فکر میکنی خیلی عجیبه که جلوی چشمام مردی و من دیوونه شدم؟!نه عجیب نیست…ساده ترین اتفاق ممکنه….اگه تو منو اونجوری میدیدی؟!…چه اتفاقی،برات میافتاد؟!سوهو من فقط…تمام تلاشمو کردم تا فراموشت کنم…نمیخواستم بهت خیانت کنم اما…هرکار کردم فراموشت کنم نتونستم…همش خودمو گول میزدم که دیگه دوستت ندارم…اما…من باختم…فکر میکردم قویم اما…حالا میبینی که…نتیجه قوی بودنم این زخم روی گردنمه…

اشکاش صورتشو پوشونده بود اما تلاشی برای پاک کردنشون نمیکرد:نمیخواستم کنارت باشم…چون دیگه نمیتونم..دیگه کشش این که یه روز باشی و روز بعد نباشی رو ندارم…اگه میخوای دفعه بعد تو اون صحنه رو ببینی…بازم بذار و برو…

سوهو به سمتش رفت و لباس رو از دستش کشید و پرت کرد یه گوشه و محکم پرتش کرد توی آغوشش.صدای هق هق اسکای بلند شد:اینجوری نکن با من…

سوهو هم گریه اش گرفته بود..حالا همه چیز رو فهمیده بود و نمیتونست…دیگه نمیتونست خودشو جای اون بذاره چون اگه اسکای رو اونطوری تصور میکرد قطعا دیوونه میشد..

آروم گفت:حتی اگه قرار بازم بمیرم نمیخوام تنها باشم…تورو حتی تا بعد از مرگم میخوام…پس تقلا نکن که ولت کن چون بلدش نیستم…زندگی کردنو بدون تو رو بلد نیستم…

اسکای چنگ زد به پیراهنش:دروغگو!

سوهو ازش جدا شد و توی چشماش نگاه کرد:بهم اعتماد نداری؟!

اسکای:ندارم…میدونم داری دروغ میگی و بازم یه بلایی سرم میاری ولی….چاره ی دیگه ای هم ندارم…بدون تو که نمیتونم زندگی کنم…پس بازم این حماقتو میکنم…

اشک ریخت:فقط…اگه باز خواست بلایی سر یکیمون بیاد دفعه بعد نوبت منه…توروخدا…بذار هر اتفاقی میخواد بیافته واسه من بیافته…اینجوری راحت تر میتونم تحمل کنم…

سوهو غمزده توی چشمهاش نگاه کرد و اشکاش رو پاک کرد.خم شد و بی حرف لبهاشو بوسید.اسکای هم چشماشو بست و دستاشو دور گردن سوهو قفل کرد.سوهو حین بوسه های پشت سرهمش اشک های اسکای رو پاک میکرد و آخر سر ازش جدا شد و توی چشماش نگاه کرد:اشکات شورن!لباتو کوفتم میکنن!!

اسکای از لحن لوس سوهو لبخند کمرنگی زد و اشکاشو با پشت دست پاک کرد.

سوهو بااینکار دوباره به لبهاش حمله ور شد و ایندفعه بی هیچ رحمی تمام دلتنگیی که توی این یکسال روی دلش جمع شده بود رو خالی لبهای ظریف اسکای کرد و اسکای هم که دید نمیتونه همراهیش کنه بیخیال شد و گذاشت سوهو کار خودشو بکنه…

سوهو ازش جدا شد و نگاهش کرد:پس هنوز یه چیزایی رو فراموش نکردم!

و به لبهاش نگاه کرد.اسکای سرخ شد:ازین حرفا نزن!

سوهو لبخند زد:باشه دیگه حرف نمیزنم!عمل میکنم!

اسکای متعجب گفت:چی؟!

سوهو لبخندی زد و سمت سالم گردن اسکای رو بوسید و با هل آرومی که بهش داد نشوندش روی تخت.

اسکای که قلبش مثل یه گنجشک تند تند میزد چشماشو محکم بست و دستاشو مشت کرد.سوهو لبخند زد و دلش براش ضعف رفت…

دوباره لبهاشو بوسید و اسکای ایندفعه با نوازش کمرش نفسش توی سینه حبس شد و سوهو رو هل داد عقب و زمزمه وار گفت:چراغو خاموش کن!

سوهو لبخند زد و حرفشو انجام داد و برگشت پیشش.

اسکای سریع گفت:سوهو…

سوهو:جانم…

اسکای:دیدی میگن آدم وقتی یه چیزی رو از دست میده تازه قدرشو میدونه؟!من توی این یک سال با تمام وجودم به این حرف ایمان آوردم…دلتنگی یه سر ماجراست…اینکه چقدر حسرت حرفایی که میبایست بزنی و نزدی…کارایی که میبایست بکنی رو میخوری هم یه سر قضیه…حالا که…حالا که دوباره پیشمی میخوام تک تک روزایی که حسرت حرف زدن باهات رو داشتم رو جبران کنم….میخوام اینقدر بهت بگم تا خسته شی…

صورتش رو با دستاش قاب گرفت:دوستت دارم….هیچوقت…هیچکس نمیتونه جای تورو برام بگیره….هیچوقت…و اینکه…من خیلی خوشحالم که روز اولی که اومدم اینجا تو ازم متنفر بودی…چون اگه ازم خوشت میومد شاید هیچوقت اینطوری مثل دوقطب مخالف آهنربا جذب هم نمیشدیم…خیلی خوشحالم که اذیتم میکردی و من اونطوری هی بهت فکر میکردم….خوشحالم که هی مریض میشدم که نگرانم میشدی…خوشحالم که مال توام…دوستت دارم سوهو….واقعا دوستت دارم…

سوهو که تمام مدت بی حرف نگاهش میکرد دست انداخت دور کمرش و خوابوندش روی تخت و خودش خیمه زد روش:ولی…من میپرستمت!دوست داشتن خیلی در مقابل حسم به تو حقیر بنظر میرسه چوی مینهوا…

و دوباره راهشو به سمت لبهای اسکای پیدا کرد تا بتونه حس غیر قابل وصفشو بهش تزریق کنه…

اگه دلیلی هم بوده که اونروز سوهو بعد ازون عمل مرگبار بازم زنده بمونه همین دختر بوده…

اون میتونست از این دختر و صدا و طعم و بو و آرامشی که داره بگذره؟!

نمیتونست…قطعا نمیتونست…

∞∞∞∞

روی ساعتش نگاه کرد و با پاش روی زمین ضرب گرفت:خب کو پس؟!

سوهو لبخندی زد که از با وجود ماسک فقط جمع شدن چشماش معلوم بود:میاد دیگه…حتما مریض داره!

اسکای لبشو داد بیرون:خب باشه!

چند دقیقه ای منتظر موندن تا اینکه در باز شد و دکتر وارد اتاق شد:معذرت میخوام که دیر شد.همین الآن یه مریض بدحال آوردن اورژانس!

سوهو:این حرفو نزنین…جون آدما مهمتره…در واقع ما خیلی ممنونیم که گفتین بیایم داخل مطبتون!

دایموند بااینکه حالت صورتش هیچ لبخندی نداشت اما با لحن دوستانه ای گفت:خواهش میکنم…شما نباید توی دردسر می افتادین…فقط وظیفه مو انجام دادم.

و بدنبالش پرونده سوهو که روبروش بود رو باز کرد و نتیجه عکسبرداریای اخیرش رو در آورد و خوند…

_سردرد که نشدین؟!

سوهو:نه اصلا!

دایموند:سرگیجه،حالت تهوع،فراموشی مکرر یک موضوع..؟!

سوهو:نه هیچکدوم…فقط از گذشته ها…یه سری چیزا رو اصلا به خاطر نمیارم..مثلا تعدادی از آهنگامون رو اصلا بنظرم آشنا نمیان…و رقص هارو هم کلا فراموش کردم…و ازین قبیل چیزا…

دایموند سری تکون داد:عادیه…به مرور زمان این مشکل برطرف میشه اما جای نگرانی نیست…بالآخره ضربه ی بدی به سرتون وارد شده…تا همین حد هم باید خداروشکر کرد…

سوهو:متوجهم!

اسکای گفت:ممکنه باز حافظه ش بره؟!

دایموند لبخند کمرنگی زد:کجا بره؟!

اسکای سرشو انداخت پایین:منظورم اینه که…

دایموند:نه جایی نمیره…فقط باید حواست باشه زیادی عشقتو اذیت نکنی که سرش درد بگیره…اونطوری خطرناک میشه…

سوهو:این خطری که میگین چیه؟!

دایموند رک گفت:تشنج…کما..بوجود اومدن تومور…مرگ!همه اینا ممکنه!

اسکای دستاشو مشت کرد:من اذیتش نمیکنم!

دایموند لبخند مهربونی زد:میدونم!آدم که عشقشو اذیت نمیکنه!همین که کنارشی خیلی واسش خوبه،یه مسکن خیلی قوییه!

سوهو و اسکای با عشق بهم نگاه کردند و دایموند نگاهشو سریع گرفت و سرشو پایین انداخت تا نبینه…

آروم گفت:نتیجه عکسا که خیلی خوبه…اگه همینطور ادامه بدین عالیه!داروهاتونم همون قبلیاست…اگه تموم شدن دوباره بگیرین!

سوهو گفت:چشم!ممنونم خانوم دکتر!مزاحمتون شدیم!

دایموند لبخند کمرنگی زد:هر چی هست وظیفمه…

رو کرد به اسکای:تو حالت خوبه؟!پانسمانت رو باز کردی؟!

اسکای:خوبم…بخیه هام رو دیروز کشیدم…فکر کنم ردش بمونه…اینو دیگه لیزر نمیکنم تا هرروز ببینم و یاد حماقتم بیافتم!

دایموند لبخند زد:خوبه،لطفا خوب بمون!

و رو به سوهو کرد:وقت شما بخیر!

سوهو هم لبخند زد:وقت شما هم بخیر!

و دست اسکای رو گرفت و همراه هم بیرون رفتند.کنار هم قدم برداشتند که صدایی سرجا متوقفشون کرد:اوه بازم اکسو؟!من خیلی خوشبختم!

برگشتند و اسکای گیج و متحیر گفت:دکتر…برایان اسمیت؟!

 

پایان قسمت بیست وچهارم

مرسی بابت نظرات….

الآن امکانش نیست ولی حتما تاییدشون میکنم

فکر نکنین یه وقت حواسم نیست

 



guest
16 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
سارا
سارا
3 سال قبل

راستی زهراجون..اسکای بلو رو تو بخش فیکشن های کامل شده نمیذارین؟؟ اینطوری بیشتر میرن بخونن اگه کامل باشه بعد می بینن فصل ۲ ش هم در حال آپ عه ، ذوق مرگ میشن مث ما : ))

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

مگه نذاشتم??
واقعا؟!من فک میکردم هست???
باشه پس میگم اضافه ش کنن???
مرسییییی❤❤❤❤

سارا
سارا
Reply to  Zahra
3 سال قبل

خواهش:*

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل
سارا
سارا
3 سال قبل

عزیزم مرسی از داستان قشنگت
منتظریم

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

مرسی از خودت که وقت میذاری و میخونی?????
عاشقتم❤????

سارا
سارا
3 سال قبل

وای باز برایان؟؟؟!!= ))

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

عاح این برایان????

سارا
سارا
3 سال قبل

آخرای این قسمت…اونجا که سوهو میگه “پس هنوز یه چیزایی رو فراموش نکردم”، منظورش چی بود؟؟ متوجه نشدم:(

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

اوا چه سوال خجال آوری پرسیدی????
داشت ماچش میکرد دیگه????گفت هنوز ماچ کردنتو فراموش نکردم?????
خمخخخخ????

سارا
سارا
3 سال قبل

چقد حواست به همه جزئیات هست

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

بله منو دست کم نگیر?????خخخخ???