149 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 23

هلوووو:)

از نفس افتاده_قسمت +بیست و سوم+

 

آیرین به سمتش رفت و با خوشحالی گفت:چانیولاااا!تو هم امروز هستی؟؟

چانیول لبخند مصلحتی زد:تو اینجا چیکار میکنی نونا؟!

آیرین اخم کرد:به من نگو نونا!من همراه منیجرمون اومدم اینجا کار داشتم!تو هم مربی شدی؟!وای خیلی بهت میادا!صد برابر بیشتر عاشقت شدم!

چانیول لبخند زد و زیر چشمی دایموند رو که بی تفاوت نگاهشون میکرد رو نگاه کرد.

آیرین بالآخره متوجه دایموند شد و چند ثانیه نگاهش کرد:

_چان تو این خانومو میشناسی؟؟

چانیول گیج نگاهش کرد.آیرین دایموند رو نمیشناخت؟!

سرفه ای کرد:ایشون..پزشک سوهو هیونگن!

آیرین لبخند زد:واقعا؟!خیلی از دیدنتون خوشحالم دکتر ایم!

دایموند لبخند کجی بهش زد و رو به چانیول گفت:حال آقای کیم خوبه؟!

چانیول:بله…حالش خوبه!

دایموند نزدیک تر شد و دستشو دراز کرد.چانیول به کاغذ بین انگشتاش نگاه کرد و دایموند گفت:این نسخه رو براش بگیرید.یه سری داروی تقویتیه…مسلما میخواد تمرینای رقصشو شروع کنه اما باید مراقب باشه چون حرکت ناگهانی ممکنه خطرناک باشه!لطفا شوک،هیجان،طنش عصبی بهش وارد نشه و اذیتش نکنید!و درضمن…آخر این ماه بیاد بیمارستان برای چکاپ!

چانیول پلک زد:کدوم بیمارستان؟!

دایموند:آدرسش رو برای خودشون فرستادم!من فعلا توی همین بیمارستان مشغولم..والبته اگه پزشک بهتری پیدا کردید و نخواستید من پزشکشون باشم حتما منو مطلع کنید!ممنونم!

و تعظیمی کرد و از کنارشون رد شد.

چانیول زیر لب گفت:من باید ممنون باشم!

آیرین گفت:این همون دکتر ایم مشهوریه که جون سوهو اوپا رو نجات داد؟!چه جوونه ها!

چانیول نفسشو داد بیرون:آره خیلی…جوونه!۲۹سالشه!

آیرین ابروهاشو داد بالا:اومو…خیلی،خیلی جوونه!

لبشو داد بیرون:و البته خوشگل!حسودیم شد!

چانیول نگاهش کرد و لبخند زد:ببین کی داره از خوشگلی حرف میزنه!تو خودت خوشگل اس امی!به اون حسودیت شد؟!

آیرین لبخند تلخی زد:اما فقط خوشگل بودن معیار نیست عشق من!

چانیول:چی؟!

آیرین در جوابش آهی کشید و چانیول رو صدا زدن.

چانیول دست کشید روی موهاش:من باید برم…مراقب خودت باش خب؟!

آیرین لبخند زد:چشم پارک چان!

وچانیول هم لبخند زد و رفت!

وقتی آسانسور ایستاد دایموند که تمام مدت دستشو محکم مشت کرده بود نفسشو داد بیرون و محکم تر از قبل به مسیرش ادامه داد…

اون شکننده بود اما…

به این راحتیا نمیشکست…

الماس بود دیگه!

الماس که به این راحتیا نمیشکنه…

∞∞∞∞∞

رمز رو زد و وارد شد.نفس خسته شو داد بیرون و دمپاییاشو سر پا انداخت.

کای جلوش ظاهر شد:هیونگ اومدی؟!

چانیول به کای و بعد شیومین،بک و سوهو که توی پذیرایی بودن نگاه کرد:چیزی شده؟؟

کای:نه چه چیزی!بیا یه چیزی بخوریم پیش هم!

چانیول گفت:برم لباس عوض کنم برمیگردم!

و کای در جوابش فقط گفت:″اوهوم!″

برگشت و گفت:بقیه خوابن؟!

شیومین گفت:کیونگ و چن سر کارن!اسکای و سهون خوابن!

و سوهو بااین جمله اخم کرد و سرشو پایین انداخت.

چانیول دست گذاشت روی شونه ش:هیونگ خوبی؟!

سوهو آه کشید:چان…شماره دکترش رو به من میدی باهاش حرف بزنم؟؟

چان:چی شده؟!لجبازی میکنه؟!

سوهو:کاش فقط لجبازی بود…اصلا رفتارش عادی نیست…نصف روز اصلا حرف نمیزنه…یه کلمه ها…یک کلمه هم حرف نمیزنه…بعد اگه حرف بزنه هم انگار که من صد پشت غریبه یا یکی توی خیابونم….نزدیکش میشم انگار مریضیی چیزی دارم توی خودش جمع میشه…وقتی…وقتی باهاش حرف میزنم گوشاشو میگیره میگه نمیخوام بشنوم…کابوس دیدن شباشم که دیگه عادی شده…شبا با جیغاش از خواب میپرم…چان اینا بخاطر لجبازی نیست…هست؟!اسکایِ من اینجوری نبود…مثل…مثل مرده ها شده…

همه آه کشیدند:با دکترش حرف بزن هیونگ…معذرت میخوام که خوب ازش مراقبت نکردم…گذاشتم اینطوری مریض شه!

سوهو بغضشو قورت داد و سرشو پایین انداخت:نه تو مقصر نیستی داداش!

بک بعد از سکوت طولانی گفت:یه خبری امروز منیجر هیونگ بهم گفت گفت به شماها هم بگم البته نمیدونم کار درستیه که بگم..یا…

″نوچ″ـی زیر لب گفت و ساکت شد.

کای:خب اگه گفته بگو بگو دیگه…چرا شک داری؟؟

بک نگاهی به چان انداخت و ناراحت گفت:چانا ببخشید…هیونگ بهم گفته!

چانیول:بگو بابا جونمون به لبمون رسید!

بک لبشو با زبونش تر کرد:خب…اس ام میخواد یه خیریه راه بندازه!…که به بچه های بدبخت خصوصا بچه های مریض و سرطانی و بازم خصوصا روستاییشون کمک کنه…یعنی یه جورایی میخواد جو کار خیر رو بین مردم بوجود بیاره!

چانیول با تعجب گفت:مریم مقدس!اس ام و این کارا؟!

بک:آره تعجب داره ولی خب نمیدونم شایدم نفعی چیزی هم برای خودش داره وگرنه نمیخواد ادای مسیح رو در بیاره که!

کای:خب…حالا به ما چه؟!

بک:احمق جونم میخواد ما مدل تبلیغاتش شیم دیگه!…واینکه اگه بتونیم عضو خیریه هم بشیم و کمک کنیم دیگه عالی میشه!

شیومین:این خیلی خوب بنظر میرسه…حتی اگه اس ام به فکر منافع خودش باشه بازم اگه به اون بچه های بیچاره کمک بشه…خیلی عالیه!

بک:موافقم!من که شرکت میکنم!

و همه بدنبالش تایید کردند.

چانیول گفت:خب…این چیش بد بود؟!چرا اولش معذرت خواهی کردی؟!

بک دوباره هول شد:خب…ماجرا ازین قراره که…

چان:جون بکن هیونگ!

بک گفت:میدونین ایده این طرح خیریه مال خود اس ام نبوده و کل برنامه هاشم اصلا مال اس ام نیست…اس ام در واقع فقط پول خرج میکنه!

کای:خب؟!

بک:ایده اولیه و در واقع موسس خیریه یه خانوم دکتره…که…

چانیول نفسشو داد بیرون:دایمونده؟!

همه برگشتن سمتش.بک شوکه گفت:تو میدونستی؟!

چانیول پوزخند زد:نه حدس زدم…پس صبح بخاطر همین اس ام بود؟!

کای گفت:هیونگ…همون دایموند…

چانیول لبخند زد:آره ایم دایموند…نامزد سابقم!ولی فراموشش کنین!بیاین به چشم دکتر سوهو هیونگ بهش نگاه کنین!من اونقدرا هم ضعیف نیستم!

بک شوک زده گفت:وات د فاک!دکتر سوهو هیونگ؟!

چانیول از جا بلند شد:درست صحبت کن بیون بکهیون!من میرم بخوابم…شب بخیر!

و رفت بالا.

بک گیج گفت:اینجا چه خبره؟!

کای و شیومین هم گیج بهم نگاه کردند و سوهو نگران به رفتن چانیول خیره موند…

∞∞∞∞∞∞

آروم آروم از پله ها پایین اومد و به پسرا که سخت مشغول چیدن میز صبحانه بودند نگاه کرد:کمک نمیخواین؟!

همه از جا پریدند.بک:یاااا چوی مینهوا ترسوندیمون!

اسکای لبخند زد:قصدم همین بود!چه قدر دستپاچه این؟!خبریه؟!

بک گفت:بیا بشین!

و اسکای بی توجه به سوهو کنار بک نشست.

سوهو نفس عصبیشو داد بیرون و گوشه ای از میز نشست.

بک گفت:امروز اولین فیلمبرداری خیریه است…حواست نبودا؟!

اسکای:آهان راست میگی…چه زود رفتن سر اصل مطلب ها…هنوز یک هفته از اولین خبرش گذشته!…چه دایموند عجله داره!

کای:من فکر میکنم بخاطر عجله نیست…حس میکنم زیادی آدم منظمیه!این یه هفته که میرفتم اس ام همش جلسه داشتن…

اسکای:اوهوم…ولی واسم عجیبه…دایموند بهش نمیومد این کارا…ازین آدمای خسته بود…چطور اینقدر عوض شده؟!

هیچکس چیزی نگفت.چانیول آروم روی پله ها قدم برداشت اما به محض شنیدن کلمه ی ″دایموند″متوقف شد.

بک گفت:من تحقیق کردم…بذارین تا چان نیومده براتون بگم ماجرا از چه قراره!دکتر ایم اگه یادتون باشه اینجا مدرک عمومیشو گرفت اما بعد از یه مدت به دلیل نامعلومی جمع میکنه میره امریکا…که همه ما توی شوک بودیم چرا رفت و این حرفا…بعد اونجا شروع میکنه به ادامه تحصیل و توی یکی از معتبر ترین دانشگاهای لس آنجلس (!) مدرک تخصصشو توی جراحی مغز و اعصاب با نمره های بالا میگیره و توی بیمارستانی مشغول کار میشه…اما نکته اصلی ماجرا اینه که یه مدت بعد ازینکه اونجا میمونه میزنه توی کار خیر و کم کم شروع میکنه به بچه های سرطانی توی همون بیمارستانی که کار میکرده کمک میکنه،نه فقط مالی…بلکه همش پیششون میرفته و باهاشون وقت میگذرونده…اما کم کم ایده کمک به اینجور بچه ها توی،ذهنش میافته و تصمیم میگیره نه تنها سرطانیا بلکه به همه بچه های بیمار توی اون بیمارستان کمک کنه و از همکاراش هم کمک میگیره که،اونا هم با کمال میل قبول میکنن…خلاصه کشش ندم…از بیمارستان و همکارای خودش شروع میشه اما کم کم خیریه شون بزرگ و بزرگ تر میشه به اندازه کل ال ای!و خیلی توی کمک به بچه های بیمار خصوصا سرطانیا کمک میکنه…خلاصه دکتر ایم شاید پزشک زیاد با تجربه ای نباشه چون خیلی جوونه دیگه…اما حسابی باهوش و البته محبوبه…که اصلا توی ال ای بین بچه ها مشهوره به انجل او کیدز!(فرشته ی کودکان!)و دیگه همین…دیگه رسالتش رو توی امریکا به سرانجام رسونده و دیده کشور خودش هم نیاز به این تحول داره…پا میشه میاد اینجا تا به بچه های کشور خودش کمک کنه…هوف چقدر حرف زدم گلوم خشک شد!

و لیوان آب رو برداشت و رفت بالا.

چانیول سرش رو انداخت پایین.

دایموند اهل اینکارا نبود…یعنی به قول اسکای خسته تر ازونی بود که بخواد رییس باشه و ترجیح میداد توی خونه با اینترنت به خیریه ها کمک کنه نه اینکه خودش رییس یه خیریه باشه اونم در این حجم…

و سعی کرد به این فکر نکنه که چرا دایموندی که هر وقت ازش میپرسید میخواد تخصص چی بخونه بی درنگ میگفت قلب! حالا چرا باید مغز واعصاب خونده باشه اونم آدمی که میگفت عمرا اگه جراح بشه و حالا یکی از بهترین جراح ها بود…

چرا دایموند اینقدر عوض شده بود؟!اینو برای هزارمین بار از خودش پرسید.

هوفی کشید و قدم برداشت اما دوباره صدای بک متوقفش کرد:

_تازه یه چیز دیگه هم هست…میگن دکتر ایم وقتی امریکا بوده با یه پسره دوست بوده…پسره هم دکتر بوده و همسن خودش…میگن پسره ازین بور های مو بلوند امریکایی بوده و کلی هوای دایموند رو اونجا داشته…میدونین من شنیدم ماجرای عشقشون خیلی بین همکاراشون مشهور بوده…ازینایی بودن که اول از هم بدشون میومده و کلی توی سر و کله هم میزدن اما کم کم بهم علاقه مند میشن و این داستانا…میگن دکتر ایم …من که اخیرا ندیدمش اما شنیدم خیلی اخلاق تندی داره و ازین آدماست که بزور حرف میزنن و میخندن و هیچ چیز براشون اهمیت نداره اما بااین پسره خیلی خوبه و همیشه با هم حرف میزنن و اونموقعست که میتونن خنده شو ببینن…

اسکای گفت:وایستا ببینم…مو بلوند چشم رنگی؟!نکنه…اوه اون پسره برایان دوست پسر دایمونده یعنی؟!

سهون:برایان کیه؟!

اسکای:ما وقتی توی بیمارستان بودیم یه پسره اومد یهو شروع کرد فن بوی بازی در آوردن که وای اکسو عررر اکسو!و این حرفا!بعد گفت با دایموند دوسته…وای وقتی دایموند از اتاق عملم اومد بیرون رفت بغلش کرد…چطور خودم متوجه نشدم؟!یعنی با هم قرار میذارن؟!

بک:حتما دیگه!

کای:هیونگ تو این خبرا رو از کجات میاری؟!

بک لبخندی زد:خبرگزاری نوتلا تی وی در خدمت شماست!

همه خندیدند و بک رو به اسکای گفت:حالا…درست میگن؟!پسره خوشتیپ بود؟!

اسکای سر تکون داد:خوشتیپ؟؟یه جیگری بود هیونگ!هم قد و هیکل چان،ولی ورژن مو بلوندش!اصلا اوووفففف!یونیفرم سفیدم پوشیده بود،زیرش کت و شلوار داشت…موهاشو زده بود بالا…گوشیشو انداخته بود دور گردنش…ای بابا هیونگ دهنش آب افتاد!

همه خندیدند اما سوهو بااخم اسکای رو نگاه میکرد:معلومه خیلی نگران من بودی که بیهوش بودم!

اسکای نگاهش کرد:تو سه روز بیهوش بودی!میخواستی برات بمیرم توی این سه روز؟!

سوهو عصبی از جا بلند شد:نه نمیر…همینکه پسرای دیگه رو دید نزنی کافیه!

و رفت…

اسکای لبشو داد بیرون:چی گفتم مگه؟!

کای گفت:خب جلوی شوهرت راجع به یه مرد دیگه غش و ضعف کنی غیرتی میشه دیگه!

اسکای اخم کرد:اون شوهر من نیست…نیست هیونگ…

و اونهم بلند شد و از آشپزخونه بیرون رفت.

چانیول هم دستی بین موهاش کشید و بالآخره پایین رفت.

پس ماجرا ادامه تحصیل نبوده…پسرای اونجا زیادی جذاب بودند.

آهی کشید″میتونستی بگی زیر سرت بلند شده…نمیتونستی؟!″

∞∞∞∞∞

بکهیون اولین نفر پیاده شد و بعد اسکای نگاه تندی به سوهو انداخت و جلوتر پیاده شد.

بک هنوز دم در بود اما اسکای از کنارش رد شد تا بره بالا که بکهیون صداش زد:مهلا مشفق؟!

اسکای ابروشو داد بالا و عقبگرد کرد:با منی هیونگ؟!

بک نامه هایی که توی دستش بود رو بهش نشون داد:واست نامه اومده اما…چرا به این اسم؟!

اسکای:چون توی شناسنامه اسمم همینه…چوی مینهوا رو که وقتی اومدم کره برای اینکه توی مدرسه راحت باشن انتخاب کردم…اسکای هم که اسم استیجمه!..ولی ببینم واسه من کی نامه فرستاده؟؟

بک گیج گرفت جلوش:پلیس؟!

سوهو که همونموقع وارد خونه شده بود گفت:پلیس؟!

اسکای گیج هر دوشون رو نگاه کرد و نامه رو گرفت:اون مال کیه؟!

بک روی نامه ی دیگه رو خوند:پارک چانیول!

اسکای لوگوی روی نامه رو نگاه کرد و گیج نامه رو باز کرد:هیونگ این کلمه قلمبه سلمبه زیاد داره…تو بخونش!

سوهو:بده من!

و نامه رو از دستش گرفت و خوند.اسکای:بلند بخون خب!

سوهو چند ثانیه گیج نگاهش کرد و بعد رو به اسکای کرد:مجرم پیدا شده و اعتراف کرده؟!ماجرا چیه؟؟باید از کی شکایت کنی چوی اسکای؟!

اسکای گیج گفت:وای…خدای من!

بک:واقعا..همونه؟!

سوهو:ماجرا چیه؟؟

اسکای:یه مدت بعد از مرگ تو من و هیونگ و خانوادت تصمیم گرفتیم بریم از راننده ای که بهت زده و فرار کرده شکایت کنیم…چون پلیس به طور عادی این پرونده رو در دست گرفته بود اما اگه میرفتیم و شکایت میکردیم وقتی میفهمیدن ما واسمون مهمه پشت گوش نمیانداختن و جدی تر پیگیرش میشدن…برای همینم رفتیم شکایت کردیم اما هیچ سرنخی از مجرم توی دستشون نبود…اونا میگفتن مجرم زیادی حرفه ای بوده که هیچ ردی از خودش به جا نذاشته و از همه بدتر…

آه کشید…

بک ادامه داد:از همه بدتر میگفتن مجرم خیلی به ما نزدیک بوده…یعنی از شواهد و قرائن…اون اینقدر اطلاعات داشته که میدونسته تو اونموقع توی اون خیابونی،میدونسته کجا پیاده میشی و تازه این قدرت رو هم داشته که بتونه بیاد توی محوطه خوابگاه…و در واقع چیزی که تا الآن شفافه اینه که…

اسکای:اون تصادف یه اتفاق نبوده…یه قتل برنامه ریزی شده بود…عمدی و با قصد!

سوهو گیج نگاهشون کرد:و اونی که قصد جون منو داشته هم…یه آشنا بوده؟!

هر دو سر تکون دادند و سوهو گفت:حالا این مجرم رو پیدا کردن؟!از شما چی میخوان؟!

اسکای:میخوان بریم ازش شکایت کنیم تا بتونن بندازنش زندان!

سوهو چشماشو بست:وای خدای من!

اسکای نگران نزدیکش شد و دستشو گذاشت روی شونه اش:هنوز که هیچی نشده…میریم میندازیمش زندان تا ازین غلطا نکنه دیگه…مهم اینه که تو سالمی الآن!

بک بلند شد که یه لیوان آب برای سوهو بیاره و سوهو هم با لبخند اسکای رو نگاه کرد:مهم اینه که دوباره کنار فرشتمم!

اسکای اخم کرد:سوء استفاده نکن!من میرم لباس عوض کنم!

سوهو مچش رو گرفت:میشه بریم اینجا؟!میخوام بدونم اون آدم کی بوده؟!

اسکای دستش که توی دست سوهو بود رو نگاه کرد و گفت:باشه بریم!ولی برای اونم باز باید لباس عوض کنم!

سوهو آروم دستشو ول کرد:باشه برو عوض کن!

بک همون موقع کنار سوهو نشست و لیوان آب رو به سمتش گرفت:بیا هیونگی!

∞∞∞∞

نگاهش کرد.رنگش پریده بود و دستاش میلرزیدن.

دستشو گرفت:تو که بیشتر از من میترسی!چیه…میترسی یه وقت بکهیون مثلا نقشه قتل منو کشیده باشه؟!یا مثلا لی؟؟اوووممم اون خیلی دیر به دیر میاد کره پس ممکنه همه کارا رو از دور برنامه ریزی میکرده هان؟!

اسکای اخم کرد:چرت و پرت میگی چرا؟!

سوهو لبخند زد:چون تو استرس نداشته باشی خانوم من!

اسکای سرشو انداخت پایین :خب باشه!بیا بریم!

وارد اداره پلیس شدند و بعد از خوشامدی که رییس اداره بهشون گفت به اتاقی رفتند تا با مجرم آشنا شن.پلیسی وارد شد و روبروشون نشست.

_خوش اومدین…راستش خانوم چوی در جریان ماجراها هستند و امیدوارم بهتون گفته باشن که چه احتمالاتی وجود داشته!

سوهو:بله من همه چیز رو شنیدم!

_خب پس خوبه…حالا همه فرضیه ها رو دور بریزین تا من اصل داستان رو براتون تعریف کنم!

سوهو دستای سرد اسکای رو از زیر میز گرفت و فشار داد.

_مجرم یه پسر جوون ۲۵ساله است…

اسکای پرید وسط حرفش:آیدله؟!

چند ثانیه گیج نگاهش کرد و خندید:نه چرا باید آیدل باشه؟!

اسکای آب دهنشو قورت داد:ببخشید…

و سوهو با لبخند کمرنگی نگاهش کرد.

_بله میگفتم! توی یه رستوران کار میکنه و وضع مالی خوبی هم نداره…ماشینی که باهاش تصادف کرده هم مال خودش نبوده…بخاطر همین پیدا کردنش خیلی طول کشید…

اسکای:پس،یعنی…اون فرضیه که میگفت قتل عمد بوده رد میشه؟!

_نه رد نمیشه…قرار نیست حتما کسی که جرم رو انجام میده خودش قصد و غرض شخصی داشته باشه…گاهی وقتا هم خود آدم پیش قدم نمیشه…زندگی بقیه رو تباه میکنه…

اسکای:یعنی…یعنی چی؟!

_ما مجرم رو دو ماه پیش دستگیر کردیم اما اون هیچجوره حرف نمیزد اما بالآخره بعد از هزارها بار بازجویی به حرف اومد و همه چیزایی که منتظرش بودیم رو گفت اما بازم نمیشه بطور قطع به حرفاش اعتماد کرد…این ورقه رو بگیرین…اینا همه اظهارات مجرمه….ببینید اگه حرفاش براتون مفهوم خاصی دارن یا میتونین چیز خاصی ازشون بفهمین به ما بگین تا توی روند تحقیقاتمون سریعتر باشیم…ممنونم!

و بلند شد و رفت.اسکای و سوهو بهم نگاه کردند و اسکای ورقه رو برداشت:بذار من بخونمش…یه وقت تو شوکه نشی واست خوب نیست!

سوهو با عشق نگاهش کرد :مرسی خانوم من که بفکرمی!

اسکای آب دهنشو قورت داد و ورقه رو جلوی چشماش گرفت.سوهو به حالت صورتش که معمولی بود نگاه کرد.بنظر نمیرسید چیز عجیبی توی اون نوشته شده باشه…

اما حالت صورت اسکای که تغییر پیدا کرد نگرانش کرد.

کم کم ابروهاش بالا رفتند و نفس هاش تند شدند.آب دهنش رو قورت داد و یک دفعه کاغذ رو ول کرد :نه…

از جاش بلند شد و به عقب رفت:نه…

سوهو گیج بلند شد:چی شده مینهوا؟!

اسکای اما فقط وحشت زده میگفت:نه…

سوهو به سمتش رفت و دستاشو گرفت:چی نوشته بود اسکای؟!چرا اینطوری میکنی؟؟

اسکای با گریه هیستریکی سرشو به اطراف تکون میداد و زمزمه میکرد:نه خواهش میکنم…نه…تو نه…تو نمیتونی…نه…

سوهو نگران اسکای رو به خودش چسبوند و موهاشو بوسید:آروم باش عزیزم…آروم خانوم من…

اما اسکای ذره ای از لرزشش کم نمیشد…

سوهو گیج بود..نمیدونست چی شده…اسکای چی توی اون برگه خونده..

چه کسی مسبب اون حادثه بوده که اسکای اینطوری داره به خودش میپیچه؟!

کی جرئت کرده زندگیشونو اینطوری بهم بریزه…

 

پایان قسمت ۲۳

راستی بیاین اینستا همو فالو کنیم 🙂

Shiny_Krm@

 

 

 



guest
12 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Paria
Paria
3 سال قبل

سلام 🙂
من بگم چرا قلب نخوند؟ 🙂
فکر میکنم دایموند پیش خودش می گفت من قلب خودمو نمیتونم درمان کنم. قلب بقیه رو بتونم؟!

داستانتونو خیلی دوست دارم
خسته نباشید 🙂
امیدوارم ما رو زیاد منتظر نذارین 🙂

Zahra
Zahra
Reply to  Paria
3 سال قبل

عزیزم خیلی حرفت قشنگ بود????قلب خودمو نمیتونم درمان کنم….❤????
دایموند طفلک من?????
ولی دلایل دیگه ای هم داره که بعدا خودش میگه??
سلامت باشی مهربونم?چشم خیلی منتظرتون نمیذارم قول میدم?????

صدف
صدف
3 سال قبل

جدن این کارای دایموند چ معنی میده؟؟؟؟
اصلا ۴ سال پیش چرا گذاشت رفت؟؟؟!!!
هنوز نمیدونیم اینو…

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

اندکی صبر???
بزودی همه چیز معلوم میشه????

♡°Hediyehjoon♡°
♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

اسکیت اسکای و سوهو?

Zahra
Zahra
Reply to  ♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

?????!!؟؟؟؟؟!!!اسکیت؟!

♡°Hediyehjoon♡°
♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

یعنی اسم کی توی اون کاغذ بود اسکای بیچاره اینقدر وحشت کرد
داستان فوق العاده بود انگاری اسکای و سکه و هم آشتی کردن خیال مارم راحت کردن البته نیمه راحت
خلاصه بگم خیلی عالی بود و مطمئنا قسمتهای بعدی بهترن? 🙂 🙂

Zahra
Zahra
Reply to  ♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

بلی و در قسمت جدید معلوم شد که کار کی بوده???
ممنونم عشق من…تو فوق العاده تری????
ممنونم بابت وقتی که گذاشتی امیدوارم تا آخرش دوست داشته باشی??????

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

یعنی… جسیکاست؟
ولی اگه جسیکا بود فکر نکنم اسکای اینجوری بهم میریخت… ولی شایدم میریخت نمی دونم…
به احتمال نود و نه درصدر کار جسیکاست، ولی فکر کنم اون پسره اسم یکی دیگه رو گفته که اسکای اینجوری پوکید -_- مثلا اسم سهون… وای نه خدا نکنه
ولی خوبه اسکای و سوهو یکم نزدیک شدن بهم
و دایموند جان… شما اینقدر خوب بودی ما نفهمیدیم؟
آخی چانی… دلم براش کبابه… ولی مطمئنم این یارو برایان دوست پسر دایموند نیس… 😀
خب بسی عالی بود مثل همیشه.
لاو یو کلی اونی

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

????الآن دیگه قسمت جدیدو گذاشتم لو رفت که جسیکاست???
آخه سهونی خواهر؟اون بچه آزارش به مورچه میرسه طفلک؟!???
آخی دایموند بچه م???خوب کی بودی تو؟!_??
منم مثل همیشه ممنونم عشق جانم???
منتظر روزهای خوب باش??
سرنگهه دونسنگم?????❤????