160 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 22

سلام سلام:)

معذرت که دیر شد 🙁 دسترسی به نت نداشتم 🙁

از نفس افتاده_قسمت +بیست و دوم+

 

روی ساعتش نگاه کرد و دوباره به مسیر تکراری روبروش خیره شد:نیومد!

اسکای لیوان رو به سمتش دراز کرد:میاد.هنوز دیر نکرده!

چانیول لبخند کمرنگی زد و لیوان رو از دستش گرفت:دیر نکرده ولی الآن میریزن سرمون!

اسکای زیر چشمی سوهو رو که نگاهش میکرد نگاه کرد و لیوان اونو هم به سمتش گرفت.

سوهو که تمام مدت میخ این دختر که عجیب دلتنگش بود شده بود آروم گفت:مرسی!

اسکای هم در جوابش کوتاه نگاهش کرد و سر تکون داد.

چانیول از جا بلند شد:اومد!

و برای دایموند که از ته سالن میومد و مشغول حرف زدن با تلفن بود دست تکون داد که دایموند متوجهش شد و به سمتشون رفت.

_خب؟!…صداتو برای من بالا نبرا!به من چه تو رفته بودی نیویورک دختربازی؟!…خیلی خب حالا نمیرم بمیرم که…

در حین حرف زدن برای جمعشون خم وراست شد و همه پشت سر چانیول که گفت:″بریم داخل سالن تا بیچاره نشدیم″ راه افتادن اما دایموند هنوز حرف میزد:برایان مگه من خواستم برم؟!برو یقه باباتو بگیر میخواد زندگی منو سروسامون بده!انگار من برگردم کره همون آدم قبلی میشم…نه فقط میخواستم شانسمو امتحان کنم…بعید میدونم زیاد بمونم…احتمالا همون ماه های اول دیپورتم کنن ال ای(LA)!…اونش به تو ربطی نداره،مواظب خودت باش یه وقت یه بچه رو دستت نمونه!…خفه شو!قطع میکنم! خداحافظ!

و قطع کرد و رو بهشون گفت:سلام!

اسکای با مهربونی سلام کرد و باهاش دست داد و سوهو هم لبخند زد اما چانیول با اخم گفت:خیلی سرتون شلوغه خانوم دکتر!

دایموند لبخندی مضحکی زد:معلومه…فکر کردین فقط سلبریتیا وقت سرخاروندن ندارن؟!

چانیول با اخم روشو برگردوند و با پاش روی زمین ضرب گرفت.

سوهو گیج گفت:توی این مدت که من نبودم باز برگشتین با هم؟!چان از کجا پیداش کردی؟!

چانیول برگشت و لبخند تلخی به سوهو زد:تو برام پیداش کردی هیونگ!

سوهو گیج گفت:من؟!

وقبل ازینکه ادامه حرفشو بزنه اسکای دستشو آروم فشار داد و ساکت شد.نگاهش کرد و اسکای زیرلب گفت:این بحثو ادامه نده…بعدا برات میگم!

و سوهو دیگه چیزی نگفت و عوضش دست اسکای رو محکم گرفت و نذاشت دستشو بکشه و تلاش اسکای هم برای رها شدن از دستش بی نتیجه موند،و فقط چشم غره ای نثارش کرد.

دایموند هم که از جمله چانیول عصبی شده بود حرفی نزد و فقط مشغول جویدن پوست لبش شد.چند دقیقه بعد شماره پروازشون رو اعلام کردند و سوار هواپیما شدند.

دایموند که آخر از همه راه میرفت و همونطور که شماره صندلیشو میخوند دنبالش هم میگشت که با دیدن چانیول که صندلی کناریش نشست اخم کرد:وات د فاک!تو چرا کنار منی؟!

چانیول لبخند گشادی زد:نباید باشم؟!با هم بلیط گرفتیما!

دایموند پوفی کشید:خدای من!جاتو با هیونگت عوض کن!من میخوام کنار اسکای بشینم!

چانیول پوزخند زد:شرمنده!اون دوتا کفتر از هم جدا نمیشن!بیا ور دل خودم!

دایموند پلکاشو محکم روی هم فشار داد و زیر لب فحش رکیکی نثار خودش و شانسش فرستاد که چانیول گفت:او او خانوم دکتر از شما بعیده این حرفای زشت ها!

دایموند خودش رو توی تحمل عجیبی که توی نیاوردن فک چان داره تحسین کرد و کیفش رو گذاشت روی صندلی،روی پاهاش بلند شد و در لاکر بالای سرش رو باز کرد و نگاهش کرد.لعنتی چقدر برای قد دایموند بلند بود و چقدر جلوی چانیول نمیخواست ضایع بشه!

یک کم این پا و اون پا کرد و و بعد کیفش رو برداشت و میخواست تلاش خودشو بکنه اما چانیول بی حرف از جاش بلند شد و کیفش رو از دستش کشید و گذاشتش بالا.دایموند که توی شوک این کارش بود چند ثانیه ای نگاهش کرد و بعد اخم کرد.چانیول لبخند زد و سرش رو آورد پایین تا هم قدش بشه و توی چشمای خالیش نگاه کرد:اگه چیزی میخوای فقط کافیه بگی خانوم دکتر!!″

دایموند همچنان با اخم به صورت چان که چند سانت باهاش فاصله داشت نگاه کرد و گفت:من کنار پنجره میشینم!

و از کنارش رد و روی صندلی کنار پنجره نشست!

چانیول لبخندی و کنارش نشست:من یادمه ۱۰سالم بود وقتی مسافرت میرفتم سر کنار پنجره نشستن دعوا میکردم!ده سالته خانوم دکتر؟!

دایموند با اخم نگاهش کرد:اینقدر منو ″خانوم دکتر″ صدا نزن!

چانیول هم که حسابی از اذیت کردنش لذت میبرد لبخند زد:پس چی صدات کنم؟!دایموند خوبه؟!اینطوری احساس نزدیکی بیشتری میکنیم!

دایموند دندوناشو روی هم کشید:اصلا منو صدا نکن لعنتی!

چانیول هم خندید:وای وقتی حرصت در میاد چقدر با نمک میشی خانوم دکتر!

دایموند روشو کرد اونور و به بیرون خیره شد:خفه شو!!!

چانیول نوچ نوچ کرد:چه پزشک بی نزاکتی!

و روشو به سمت اسکای و سوهو که اونطرفتر بودند کرد و اسکای رو صدا زد:چوی مینهوا!

اسکای هم که کنار پنجره نشسته بود گردن کشید:جان هیونگ؟؟

چانیول گفت:چیزی خواستی بهم بگو!

اسکای لبخند زد:باشه هیونگم!

ولی سوهو با اخم گفت:منم هویجم دیگه آره؟!

چانیول لبخند زد:نه هیونگ…تو استراحت کن!وقتی حالت خوب شد از خجالتت در میایم!

و این باعث شد تا دایموند هم گردن بکشه تا سوهو رو ببینه:لطفا اگه مشکلی براتون پیش اومد منو خبر کنین!

سوهو:باشه،ممنونم!

و دایموند با لبخند کمرنگی برگشت سرجاش.چانیول نگاهش کرد:تا دیدی من گفتم گفتی یه چیزی گفته باشی نه؟!نکنه…نکنه حسودی کردی؟!که مراقب یه دختر دیگه ام؟!

دایموند قیافه شو توی هم جمع کرد:بهت گفتم خفه شو پارک چانیول!نمیخوام صداتو بشنوم!

و سرشو تکیه داد به پشتی صندلیش و چشماشو بست.چانیول لبخند زد و نگاهش کرد.

چطور در این حجم هنوزم به چشمش میومد وقتی هیچ شباهتی به دایموند خودش نداشت؟!

به دستاش که محکم توی هم حلقه شده بودند نگاه کرد و لبخند زد.تونسته بود عصبیش کنه و چقدر دلش میخواست این موجود رو بخوره!

آروم گفت:تمام این مدت…لس آنجلس بودی؟!

دایموند چشماشو باز کرد و بدون اینکه نگاهش کنه گفت:آره!

لبخند تلخی زد:وقتی گذاشتی رفتی و گفتی دنبالت نیام…اومدی اینجا؟!

دایموند بازم فقط گفت:آره!

چانیول ایندفعه سرشو تکیه داد به پشتی صندلی:فکرت خوب کار میکنه…دورترین جایی که ممکن بود رفتی که دستم بهت نرسه!

دایموند باز هم گفت:آره!

چانیول:خوشحال بودی که داری منو روی دست میچرخونی نه؟!

دایموند جوابی نداد.چانیول نگاهش کرد.به دستاش خیره مونده بود.دستایی که دیگه محکم توی هم حلقه نبودند و فقط صاف گرفته بودنشون و ناخن هاش رو نگاه میکرد.ناخن هایی که برخلاف گذشته که حسابی بهشون میرسید حالا از ته گرفته شدن بودن و بی هیچ آرایشی روی دستای ظریفش خودشون رو نشون میدادند.دستایی که دیگه مثل برف نمیدرخشیدن و رگ هاش برجسته شده بودند و عجیبتر…یه رد کبودی کوچیک درست روی محل رگش روی هر دو دستش معلوم بود.نگاهش کرد…واقعا نصف شده بود…چرا غذا نمیخورد؟!

آروم گفت:بابام میگفت داری دنبالم میگردی!میگفت کلافه ش کردی بس رفتی شرکتش!

چانیول:پس بهت میگفت!فکر کردم راست میگه نمیدونه کجایی!

دایموند:نمیدونست!اون کمکم کرد تا از کره برم اما بهش نگفتم کجا میرم… دلم نمیخواست یه دروغگو باشه…کسی نمیدونست من کجام…تو تنها نبودی!

چانیول چیزی نگفت و هر دو چند دقیقه ای سکوت کردند تا اینکه چان به آرومی گفت:چرا…؟!

دایموند دوباره دستاشو مشت کرد.چانیول ادامه داد:چرا دایموند؟!

دایموند دندوناشو روی هم فشار داد و چیزی نگفت.

چانیول:چرا گذاشتی و رفتی و حرفی نزدی؟!

دایموند پوزخندی زد و آروم گفت:گذاشتم و رفتم و حرفی نزدم تا محبور نباشم چرا شو توضیح بدم پارک چانیول!

چانیول اخم کرد:فکر نمیکنی این حق من بود که بدونم؟!

دایموند:حقت بود اما…من آدم عوضیی ام!هنوز نفهمیدی؟!

و نگاهش کرد و پوزخند زد!ایندفعه چانیول دندوناشو روی هم فشار داد و دستاشو مشت کرد.

دایموند چیزی نگفت و بحثشون با صدای مهماندار منحرف شد:نوشیدنی چی میل دارین عزیزان؟!

دایموند نگاهش کرد و گفت:یه لیوان آب فقط!

و چانیول چیزی نگفت…دایموند خودش اعتراف کرده بود یه عوضیه اما این کافی نبود…بد و بیراه گفتن به خودش چه فایده ای داشت وقتی چانیول دیوونه وار میخواست بدونه ″چرا؟!″

مدت زمان زیادی از پرواز نمیگذشت که بخاطر اینکه نیمه شب بود و همه مسافرا خواب بودند چراغ ها خاموش شدن و چانیول صدای نفس حبس شده دایموند رو شنید. نگاهش کرد.دستاشو مشت کرده بود و تند تند نفس میکشید.میدونست دایموند روی خوبی نشون نمیده اما نمیتونست فقط نگاه کنه.

با تردید دستشو گرفت و آروم گفت:چشماتو ببند!

دایموند چشماشو بست اما دستشو از دست چان کشید:بهم دست نزن!

چانیول پوفی کشید:الآن وقت لجبازی نیست!

دایموند در حالیکه صداش میلرزید گفت:دیگه هیچوقت به من دست نزن!من از تو…از تو بیشتر میترسم!

چانیول بااین جمله وا رفت.یعنی چی این جمله؟!ازش میترسید؟؟دایموند از چانیول میترسید؟!برای چی میترسید؟؟مگه چان چیکار کرده بود؟!مگه اون چه گناهی داشت؟!چه خطایی انجام داده بود که دایموند ازش میترسید؟!

چانیول آروم گفت:ایم دایموند؟!

دایموند که داشت میلرزید سرشو به اطراف تکون داد:با من حرف نزن!منو صدا نزن…نمیخوام نگرانم باشی…نمیخوام بهم نزدیک شی…ازم دور باش پارک چانیول…از زندگیم دور باش!

چانیول دیگه چیزی نگفت.حس میکرد همینقدرم زیادی بوده براش…دایموند رسما اونو نمیخواست و این بدترین نحوی بود که میتونست لهش کنه.

تازه داشت میفهمید که وقتی اونطوری گذاشته رفته چه لطف بزرگی در حقش کرده…

تازه میفهمید دایموند کار درستی کرده…

چانیول تحملش رو نداشت…تحمل بی توجهی از دایموند رو نداشت…

شاید مسخره بود که هنوزم اونطوری میخوادش…خیلی مسخره بود..

خیلی مسخره…

∞∞∞∞∞

اسکای رو کرد بهش:جایی رو داری،بری عزیزم؟!

دایموند:میرم خونه بابام!

اسکای:آهان…حواسم نبود اونا هم اینجان!

چمدونش رو صاف کرد و گفت:آقای پارک؟!

چانیول که تمام مدت سفر رو اخم کرده بود و حرفی نمیزد با حرف دایموند تعحب کرد:بله؟!

دایموند گفت:میخواستم چیزی بهتون بگم!

اسکای مچ سوهو رو گرفت:ما زودتر میریم سوار ماشین میشیم!

و ناپدید شدند و چانیول گیج گفت:چیزی شده؟!

دایموند باز هم با همون نقاب بی تفاوتش جلوتر اومد و گفت:راجع به حرفایی که توی هواپیما زدم…

روزنه امید توی دل چان روشن شد…

دایموند:میخواستم بگم شوخی…یا از سر ترس نبود!لطفا فراموششون نکنین!

چانیول شوکه گفت:چی؟؟

دایموند:من اون آدم چهار سال پیش نیستم این خیلی چیز واضحیه…و مطمئنم شما هم خیلی تغییر کردین!مسیر زندگیه ما خیلی وقته از هم جدا شده پس بیاین فراموش کنیم چی بینمون بوده چون من میخوام زندگی جدیدی شروع کنم و نمیخوام مدام نگران آبروی خودم و شما باشم پس…بیاین مثل دوتا غریبه رفتار کنیم؟!ممکنه؟!لطفا؟!

چانیول آروم پلک زد:تو…واقعا…هیچ احساسی نداری؟!

دایموند پوزخندی زد:احساس؟!

چانیول گیج بود…این نمیتونست دایموند باشه…

_چه بلایی سرت اومده که داری اینطوری میکنی؟!

دایموند باز هم پوزخند زد:لطفا حرفامو جدی بگیر!امیدوارم خیلی همدیگه رو نبینیم!!

و چمدونش رو کشید و از جلوی چانیول محو شد…

چانیول دستی بین موهاش کشید.چی بود؟!اون چیزی که باعث شده بود اون دختر مهربون همیشه خوشحال تبدیل به این اخموی بدعنق بشه دقیقا چی بود؟!

چه بلایی سرش اومده بود؟!

″نفس″ـش کجا رفته بود؟!

∞∞∞∞

در باز شد و سوهو جلوتر وارد شد و بلافاصله صدای جیغ بک باعث شد چان و اسکای لبخند بزنن.

وارد شدند و چانیول به صحنه له شدن سوهو توسط پسرا اعتراض کرد:یاااا بیاین اینور از روی هیونگم!

کسی اهمیت نداد و اسکای بیحرف آروم رفت بالا و کسی متوجهش نشد.

برخلاف تلاششون برای محکم بودن تقریبا همه زده بودن زیر گریه و سوهو هم از حجم دلتنگی و نگرانیس گریه میکرد:من خوبم پسراااا!

اما همچنان داشت توسط پسرا له میشد!

صدای جیغ جیغ پسرا از پایین میومد و اسکای لبخند تلخی زده بود و کم کم وسایلش رو جمع میکرد و میبرد بالا.طبقه ی خودش که مدت زیادی بود بلااستفاده شده بود و حالا باید باز برمیگشت سرجاش.″اصلا چرا سوهو اصرار نکرد؟!″

آهی کشید و نشست لبه ی تخت.صدای باز شدن در باعث شد سرشو بالا بگیره:سهونی!

سهونی بی لبخند به سمتش رفت و جلوش زانو زد:هیونگ اذیتت کرده مینهوا؟!

اسکای لبخند زد:نه…اون چه اذیتی میتونه بکنه؟!

سهون نگاهش کرد.اسکای گفت:مگه نگفتی هیونگت همه زندگیته؟!حالا که همه زندگیت حالش خوبه خوشحال نیستی؟!

سهون:خوشحالم!

اسکای لبخند زد:پس خوشحالی کن!نگران من نباش دیگه…دیگه اذیتم نمیکنه!

سهون نگاهش کرد:میخوای چیکار کنی؟!…حالا که همه چیز درست شده داری پسش میزنی؟!

اسکای:تو خوشحال نمیشی اگه ولش کنم و بیام با تو؟!

سهون اخم کرد:نمیخوام تصمیم احمقانه یا از سر لجبازی بگیری…میفهمی؟!نمیخوام برای در آوردن حرص اون بیای سمت من!نمیخوام هیونگمو اذیت کنی!!

شونه هاشو گرفت و خم شد تا توی چشماش نگاه کنه:میفهمی؟!اینکه چقدر عاشقتم بحثش جداست…برادر بیچاره ی منو اذیت نکن!

اسکای از گوشه چشم متوجه سوهو که آستانه ی در ایستاده بود شد و تو چشمای سهون گفت:اذیت نشدن هیونگت به قیمت اذیت شدن خودت و از دست دادن منه!مشکلی نداری؟!

سهون:نه مشکلی ندارم!من از همون اولم نداشتمت!

اسکای بغضشو قورت داد:ولی واسه من مهمه….چون کاسه صبرم لبریز شده!

و قبل ازینکه سهون چیزی بگه لباشو چسبوند روی لب های سهون و دستاشو دور گردنش انداخت تا سهون عقب نکشه.سهون شوک زده نگاهش کرد و کم کم چشماشو بست اما قبل ازینکه بتونه بوسشو عمیقتر کنه دستی یقه شو گرفت و کشیدش عقب.

برگشت و به صورت سوهو که از عصبانیت سرخ شده بود نگاه کرد:هـ…هیونگ!

سوهو یقه شو توی دستش گرفت:من خیلی واست مهمم اوه سهون؟!

سهون گیج گفت:هـ..هیونگ…مـ…من…

سوهو پوزخند زد:معلومه خیلی مهمم!نمیخوای اذیت شم!شنیدم که خیلی مهمم و همین الآنم دیدم چقدر مهمم!

سهون:اونطوری که فکر میکنی…

مشت سوهو فرود اومد روی صورتش و چند قدم به عقب برداشت تا نخوره زمین.صدای جیغ اسکای توی اتاق پیچید و پرید جلوی سوهو:معلومه چیکار میکنی؟!

سهون دستشو کشید گوشه لبش:بهت ثابت میکنم واسم مهمی هیونگ!ولی قبلش اشتباهاتمو جبران میکنم!نگران من نباش…

و عقبگرد کرد و رفت بیرون.

سوهو که از عصبانیت نفس نفس میزد توی چشمای اسکای نگاه کرد:آفرین!آفرین عشق من…آفرین زندگی من!

اسکای هم خشمگین نگاهش کرد:دست روی برادر کوچیکترت بلند میکنی؟!من باید بگم آفرین!

سوهو داد زد:اینقدر از اون طرفداری نکن لعنتی!

اسکای دوباره شروع کرد اشک ریختن:ولم کن…تو ولم کن….این قلدری کردنات واسه چیه وقتی قراره یه چند وقت دیگه بذاری بری؟!

سوهو:کجا بذارم برم؟!

اسکای جیغ زد:یه قبرستون دیگه!

و دوید به سمت در و از اتاق رفت بیرون.

سوهو گیج نگاهش کرد.این دختر واقعا مریض بود؟!دروغ نبود…چانیول گفته بود حال روحیش اصلا خوب نیست اما حالا داشت با چشمای خودش میدید…چرا اینقدر عوض شده بود؟!یعنی مرگش اونطوری تونسته داغونش کنه؟!

بلند شد و از در اتاق رفت بیرون و دنبالش گشت.پایین بک جلوی راهشو سد کرد:هیونگ…اسکای چی شده؟!

سوهو گفت:کجا رفت؟!

بک:دوید رفت بیرون…

سوهو گفت:باشه!

و رفت بیرون و متوجهش شد که روی چمن های نشسته بود و داشت هق هق میکرد.

آروم نزدیکش شد و بغلش کرد.آروم لرزید.سوهو گفت:ببخشید سرت داد زدم!

ناله کرد:ولم کن!

سوهو:ولت نمیکنم…دیگه هیچوقت ولت نمیکنم…

اسکای:دروغ میگی…بخدا دروغ میگی..ولم کن…باشه نمیرم با سهونی…فقط ولم کن…بذار اگه قراره بمیرمم تنها بمیرم!

سوهو با خشونت بازوهاشو گرفت و توی چشماش نگاه کرد:ولت نمیکنم میفهمی؟؟هرچقدر میخوای تقلا کن و اراجیف بهم بباف!

اسکای از شدت گریه نفسش بند اومده و بیحال افتاد توی بغل سوهو:حتی اگه شده از کره میرم که دیگه کنارت نباشم…

سوهو گیج گفت:چوی مینهوا…

اسکای چشماشو بست و از شدت طنش عصبیی که بهش وارد شده بود خوابش برد…

اما حرفش زیادی برای سوهو سنگین بود…چرا اینقدر بیرحم شده بود؟حاضر بود برای اینکه باهاش نباشه حتی از کره هم بره؟؟

چه اشتباهی کرده بود که مستحق این مجازات بود؟!

گناهش تصادف بود؟؟مردن؟!بیهوش بودن؟!یا فراموشی؟!

چرا اسکای اینجوری رفتار میکرد؟!

یعنی…دیگه دوستش نداشت؟!

∞∞∞∞∞∞

چانیول ظرف رو روی،میز،گذاشت و خودش نشست:چه،خبر از کره؟!

بک گوشیش،رو قفل کرد:هیچی…همه سرکارن…منم یه دو روزی میشه کارم تموم شده فعلا بی عار تو خونه م!تو چی؟!کار جدید قبول میکنی؟!

چانیول:فعلا یه کار دیگه بهم پیشنهاد شده!

بک:نکنه همون پروژه اس ام برای روکی ها؟(SM Rookies)!

چانیول بشکنی زد:بینگو!

بک:اوه تو خیلی حوصله داری میخوای بری مربی شی!من که قبول نکردم!

چانیول :بنظرم از فیلم بازی کردن بهتره!میری پشت میز میشینی و دو ر می فا سل بهشون یاد میدی!خیلی هیجان انگیزه!چطور میگی؟!

بک:واسه تو جذابه!من استاد آواز بودم،اگه میرفتم باید کل مدت عربده میکشیدم احتمالا!لال میشدم!

چان:بهونه نیار!

بک:حالا هر چی؟!امروز میری؟!

چان:اوهوم…امروز میخوان بچه ها رو تقسیم کنن!برم ببینم کدوم روکی ها با من میافتن!

بک:اوکی فایتینگ آقای معلم!

و چانیول هم لبخندزد و بلند شد .کیف پول و موبایلش رو برداشت وبعد از خداحافظی با بک زد بیرون.

وارد ساختمان اس ام شد و با دیدن ته یان،ته مین،هیویون و مینهو به سمتشون رفت و باهاشون گرم گرفت.

مینهو:تنهایی!از بقیه اعضاتون کسی نمیاد؟!

چان:نمیدونم بک که درخواست رو رد کرده…فک کنم چن هیونگ از دفعات بعدی بیاد!

ته مین:جونگین هم میاد…به من گفت!

هیویون:لیدر سوهو حالش خوبه؟!

چانیول به تنها دلخوشی این روزاش لبخند زد:حالش خوبه!خداروشکر…

ته یان:اسکایتون چی پس؟!اون نمیاد؟!

چان:فکر نکنم نونا…اون فعلا از لحاظ روحی شرایط خوبی نداره…

همه آه کشیدن و چند دقیقه بعد دعوتشون کردند تا به سالن سمینار برن و چان و بقیه سوار آسانسور شدند و به طبقه ۲۷م رفتند .

در آسانسور باز شد.چانیول سرش رو بالا گرفت تا بره بیرون اما با دیدن آدم روبروش خشکش زد.

از آسانسور بیرون اومد اما هنوز گیج دایموند رو که بی تفاوت نگاهش میکرد نگاه میکرد.

صدای خودش توی گوشش پیچید″اگه جایی همدیگرو دیدیم وانمود کن همدیگرو نمیشناسیم…″

آروم پلک زد:شما اینجا چیکار میکنین خانوم دکتر؟!

دایموند دهن باز کرد تا حرف بزنه اما صدای ظریفی متوقفش کرد:پارک چانیول!

هر دو به سمت آیرین که به سمت چان می اومد برگشتند…

چانیول با دیدن آیرین نگران نگاهی به دایموند انداخت.آیرین دایموند رو میشناخت؟!مگه ممکن بود نشناسه؟!حالا…چانیول و آیرین با هم بودن اما چانیول درست روبروی عشق سابقش ایستاده بود و لعنت به این شانس…آیرین هم بهشون رسید…

میبایست چیکار کنه؟!دایموند رو کی معرفی کنه؟!عشق سابقش؟!دکتر سوهو؟!دوست اسکای؟!

آیرین چه واکنشی نشون میداد به حضور دایموند؟!

قلبش میشکست یا…دایموند رو از میدون بدر میکرد؟!

پایان قسمت بیست و دو

 

بازم شرمنده که دیر شد



guest
8 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

میگم…چانیول..چنُ هیونگ صدا میزنه؟! جدی؟؟؟!!! من تا حالا دقت نکردم ولی بنظرم هیونگ نمیگه چون اختلاف سنی شون زیاد نیست..باز مطمئن نیستم…
ولی انصافن…دیگه چان، بک رو که “هیونگ” صدا نمیزنه که..
ببخشید فضولی میکنما

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

خخخخ حقیقتا خودمم دقت نکردم صدا میزنه یا نه فقط یر حسب تفاوت سنیشون نوشتم???
ولی یه جا دیدم چانیول گفت بکهیون هیونگ اونم توی شوتایم قسمت اول بود??
دیگه ندیدم راستش????

♡°Hediyehjoon♡°
♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

It’s so nice …
عالی بود من مطمئنم اتفاقاتی خوبی قرار بیوفته منتظر قسمتهای دیگه هستم 🙂

Zahra
Zahra
Reply to  ♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

بسیار بسیااار متشکرمممم????
من خودمم منتظر اتفاقات خوبم???

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

نهههه اسکای سوهو رو ول نکنننن…

نوموخوام… این چه وضعشه…
وای دایموند جان تو دیگه چته
آخه این چه خرتوخریه اینا توش گیرافتادن… یکی پادرمیونی کنه خب!
من اینجا منتطر روز عروسی سوهو و اسکای -اگه اتفاق بیفته- و همچنین دایموند و چانیول هستم… واسلام.
سارانگهه اونی

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

اسکای که رسما رد داده بچم??
دایموند هم اینقدر سختی کشیده طفلک که اعصاب نمونده واسش??
منتظر بمون خواهر چون اتفاقای خوبی میافته در آینده???
نادو سرنگهه دونسنگااا????

Olivia
Olivia
3 سال قبل

وااااااااااای مثل همیشه عاااااالی و فوق العاده.
اگه روزی یه قسمت آپ شه که من بال در میارم از خوشحالیییییییییی
تو رو خدا روزی یه قسمت آپ شه
لطفا لطفا
اصلا نمیتونم برا قسمت بعدش صبر کنم

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

فدات بشم آبجی جونم چشم هرروز آپ میکنم???
مرسیییی خیلی زیاد?????