138 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 21

 

هلوووو مای لاوز 🙂 🙂 🙂 🙂

قسمت+بیست و یکم+

 

سراسیمه وارد بخش شد و به سمت همون پرستار که باهاش آشنا شده بود دوید.

پرستار لبخند زد:اومدین؟!

اسکای:منو میشناخت؟!

پرستار:آروم باش عزیزم…الآن میری پیشش همه چیز رو متوجه میشی!

اسکای:میتونم برم؟!

پرستار:معلومه میتونی…فقط چند لحظه باید صبر کنی الآن دکتر ایم داره معاینه ش میکنه وقتی تموم شد میتونی بری!

اسکای نفس عصبیشو داد بیرون و چانیول رو نگاه کرد.چانیول هم با نگاه بهش اطمینان داد.

تکیه داد به دیوار اما صدای مسخره ای توجهشونو جلب کرد:ببخشید من میخوام بیمار جونمیون کیم رو ببینم!

قبل ازینکه پرستار حرفی بزنه اسکای به سمتش برگشت و سرتاپاشو نگاه کرد:فکر کنم اشتباه اومدی…راه ساحل از اون طرفه!

و با تحقیر سرتاپای جسیکا رو نگاه کرد.

جسیکا نگاهش کرد و لبخند زد:وای عزیزم تو هم اینجایی؟!آخی طفلک!چه قدر تلاش میکنی اما اون حتی تورو نمیشناسه!چقدر تلخ!حتما کل این سه روز رو اینجا نشسته بودی تا اوپات چشماشو باز کنه و بگه جسیِ من کو؟!چقدر حقیر!

اسکای پوزخند زد اما درون داشت میترکید…اگه حرفای جسیکا درست بودن چی؟!اگه بعد از این همه اضطراب بازم سوهو سمت جسی باشه چی؟!ای خدا!عجب گیری افتاده بود!

پوزخند زد:حقیر؟!فکر نکنم آدمی که تمام این سه روز رو توی خونه استراحت کرده و حالا که فهمیده سوهو بهوش اومده حق اینو داشته باشه که پاشو اینجا بذاره!

جسیکا خندید:و اونوقت کی میخواد جلوی منو بگیره که نرم پیشش؟!تو؟!

_اینجا چه خبره؟!

هر چهار نفر به سمت دایموند که بی تفاوت نگاهشون میکردند برگشتند.اسکای با استرس گفت:چـ..چی شد؟!حالش خوبه؟!

جسیکا با تعجب دایموند رو نگاه کرد:این دیگه کیه؟!

دایموند نیم نگاهی به جسیکا انداخت و انگار که جسیکا یکی از ستون های دیواره رو به اسکای گفت:حالش خوبه….دارن منتقلش میکنن بخش!

جسیکا گیج گفت:این بچه دکتر سوهوی منه؟!

رو به چانیول گفت:یعنی عرضه نداشتین یه دکتر درست حسابی براش بگیرین؟!

اما درواقع همه حرفاشو برای در ودیوار میزد چون آدمای اونجا مهارت عجیبی توی نادیده گرفتنش داشتند.

چانیول گفت:میتونیم ببینیمش؟!

دایموند نگاهش کرد اما قبل ازینکه حرفی بزنه جسیکا جلوتر اومد و گفت:ببینم تو چقدر برای من آشنایی!

اسکای و چانیول بهم نگاه کردند اما سردی نگاه دایموند ذره ای کم نمیشد.پوزخند زد:جدا؟!باید باعث افتخارت باشه!

و روشو کرد اونور که جسیکا شوک زده گفت:وای خدای من…تو…همون دوست دختر سابق چانیول نیستی که بهم زدین؟!…باورم نمیشه!..پس همه ی اینا یه دروغ بوده…شما هنوزم با همین!…مسخره است!

اسکای ترسیده به چانیول نگاه کرد و آب دهنشو قورت داد.چانیول هم اخم کرده بود و تمام تلاششو برای اینکه نزنه فک جسیکا رو بیاره پایین میکرد.

دایموند که در حال رفتن بود با شنیدن حرف های جسیکا عقبگرد کرد و ابروشو داد بالا.نگاهی به جو متشنج اونجا کرد و پوزخند زد و برای اولین بعد از اون چند روز بالآخره با کره ای حرف زدنش همه رو شوکه کرد.رو به جسیکا گفت:چه تصادفی میبینی؟!ولی وایستا منم حافظه مو امتحان کنم…تو همون دختره ای نیستی که سوهو جلوی همه رسوات کرد و بعدم دیوونه شدی؟!راستی…کی از تیمارستان ولت کردن؟!یعنی الآن خوب شدی؟!

و باز هم برای اولین بار لبخند زد و رو به پرستار گفت:کسی حق نداره به ملاقات اون بیمار بره…من همه رو از چشم تو میبینم آنجلا!

و آخرین نگاهشو به اسکای و چانیول شوک زده انداخت و رفت.

جسیکا که عملا سرخ شده بود گفت:پارک چانیول تو مقصر همه ی این مسخره بازیایی!مطمئن باش تاوانشو میدی!

و چانیول آخرین نفری بود که جسیکا رو خاک زمین کرد.پوزخندی زد و با تحقیر گفت:تاوانشو به کی میدم؟!به تو؟!

جسیکا که نتونست تحمل کنه نگاه پر از نفرتی انداخت و رفت.

اسکای نگران به پرستار گفت:گفت که نمیشه بریمممم!

پرستار لبخند زد:فکر کنم بدونم چرا گفت نمیشه!نگران نباشین الآن میرم صحبت میکنم باهاش!

دایموند وارد اتاق شد و پشت در وا رفت.

باز ضربان قلبش روی هزار رفته بود و فشارش افتاده بود.چانیول ازش سوال پرسیده بود…جسیکا یه مشت حرف مفت تحویلش داده بود…کره ای حرف زده بود و جسیکا رو خرد کرده بود…ذهنش بهم ریخته بود…چرا اونکارو کرد؟!ذره ای واسش اهمیت نداشت جسیکا چه دری وری هایی میگه و کلا خیلی وقت بود که به قول برایان ″همه چیز به دست چپش بود!!!!!!″اما نمیدونست چرا برای خوشحال کردن اسکای اونطوری حال جسیکا رو گرفته و از همه بدتر…چرا برای اینکه جسیکا نره پیش سوهو گفته بود هیچکس حق نداره به ملاقاتش بره؟!اصلا چرا باید این چیزا واسش اهمیت داشته باشه؟!

سرش رو با دستاش گرفت و زمزمه کرد:″اونا اهمیت ندارن…هیچکس اهمیت نداره…فقط خودت مهمی…تو مهمی..فراموششون کن…اون مرد رو فراموش کن…فراموشش کن…دوستش نداری…بهش فکر نکن…فکر نکن…فکر نکن…″

و بلند شد و در حالیکه هنوزم زانوهاش میلرزیدن دستمال رو از روی میز برداشت و زیر بینیش که دوباره خون می اومد کشید.

تقه ای به در خورد و صدای آنجلا:دکتر ایم!

_چیه؟!

وارد شد:ببخشید…وای خدای من،حالتون خوبه؟!

دایموند پشت میزش نشست:خوبم.چی میگی؟!

نگاهش رو از چشمای تیره دایموند که همین الآن زیرشون سیاه شده بود گرفت و گفت:شما که گفتید میتونن برن پیش بیمارشون!اما چرا یهو گفتین نرن؟!

دایموند بی حوصله گفت:اگه اون زنه رفت بذار برن!دونه دونه هم برن داخل دورشو شلوغ نکنن!

آنجلا سری تکون داد:بله چشم…مطمئنین حالتون خوبه؟!میخواین زنگ بزنم برایان؟!

دایموند نگاه تندی انداخت:برو بیرون حرفم نزن!

سری تکون داد:بله..چشم!

و سریع بیرون اومد و آهی از این اخلاق گند این دختر کشید و به سمت اسکای و چانیول نگران برگشت.دایموند هم سرشو تکیه داد به میزش و آه کشید و جمله ی معروفشو زمزمه کرد″گناه من چی بوده؟!″

∞∞∞∞∞

آروم در رو پشت سرش بست و وارد اتاق شد.اونقدر آروم قدم برمیداشت که مطمئن بود اگه خواب باشه امکان نداره بیدار شه.کم کم تخت و مردی که پشت بهش خوابیده بود نمایان شد و لرزش بدنش هزار برابر شد…آروم بهش نزدیک شد و سوهو با حس بوی عطر آشنایی برگشت و با دیدنش چشماش درشت شدن.

اسکای هم بی حرف زل زده بود بهش و معده ش تیر میکشید.

سوهو آروم زمزمه کرد:اسکای…

_منو میشناسی؟!

اشک توی چشماش جمع شد:چیکار کردی با خودت؟!

نفسش توی سینه حبس مونده بود.آروم به سمتش رفت و بی هیچ فکری جمله شو تکرار کرد:منو میشناسی؟!

سوهو آروم دستای سردشو گرفت:میشناسمت…صورتت..صورتت مثل همه ی زندگیم میمونه!

زانوهای اسکای دیگه تحمل نکردند و افتاد روی تخت.سوهو نگران گفت:رنگت پریده؟!میخوای بگم پرستار بیاد؟!

اسکای کاملا قفل کرده بود.هیچ ایده ای راجع به اینکه چیکار کنه و چی بگه نداشت!

آروم گفت:چرا واینستادی حرفامو بزنم؟؟

سوهو اخم کرد:کدوم حرفا؟!

_همون…همون حرفایی که زدی و بعد رفتی…همه چیز رو انداختی گردن من و گفتی نمیخوای راجع بهش حرف بزنی و رفتی!

سوهو گیج گفت:من…چی گفتم بهت؟؟

اسکای چشماشو بست.معده اش امونش رو بریده بود و از همه بدتر تمام این یک سال…از روز تصادف تا همین دیشب جلوی چشماش رژه میرفتند…

با حس نوازش صورتش چشماشو باز کرد و توی چشمای نگران سوهو نگاه کرد.سوهو گفت:میدونم معذرت خواهی…واژه حقیریه برای آسیبی که دیدی ولی…من برات جبران میکنم…قول میدم جوری برات جبران کنم که این یک سال لعنتی حتی در حد یه خاطره تلخم برات باقی نمونه…

اسکای نگاهش کرد…چقدر محتاج این نگاهاش بود…چقدر محتاج این دستای مردونه و اینجوری حرف زدنش بود…

سوهو یقه شو گرفت و کشیدش جلو اما اسکای بی توجه به این حجم از دلتنگیی که داشت توش جون میداد خودش رو کشید عقب…

سوهو گیج نگاهش کرد:چوی مینهوا!

اسکای نگاهشو ازش گرفت:نمیخوام فراموشش کنم!

سوهو:چی؟؟

اسکای:این یکسال باید تا آخر عمر جلوی چشمام باشه…تا قدر لحظات خوبمو تا بدونم…و ازش درس بگیرم…یاد بگیرم دیگه عاشق هیچ احدی نشم که اینطوری نبودنش بشکنم…یاد بگیرم وابسته نشم…یاد بگیرم محتاج هیچکس نباشم…یادبگیرم چجوری ازت ببُرم!

سوهو شوک زده از حرفهای اسکای گفت:چی…چی داری میگی اسکای…حالا که من حالم خوب شده تو…داری چی میگی؟!

اسکای از جا بلند شد و عقب عقب رفت:بهت گفتم یه روزی برمیگردی میگی مهلای من کو؟!اونموقع برای پشیمونی دیگه دیره…چون دیگه نمیخوام به گذشته برگردم…تو خوب شدی…هنوزم عاشقمی و منم…لعنت بهت هنوزم عاشقتم ولی دیگه نه…دیگه نمیتونم…مطمئن باش تو هم دیگه نمیتونی با مریضی مثل من بمونی پس مهلت بده…تا با خودم کنار بیام…که من و تو مال هم نیستیم…

سوهو داشت از دست حرفای اسکای خل میشد:اسکایا من بهت حق میدم که حالت خوب نباشه…ولی…

اسکای صداشو برد بالا و بی اختیار اشک ریخت:آره حق بده…حالم بده…حالم داغونه…جلوت ایستادم اما حتی یه ذره هم دلم نمیخواد بهت نزدیک بشم…دیگه از نزدیک شدن بهت میترسم…میترسم بازم دلمو خوش کنم و تو توی زمین و هوا ولم کنی…میبینی؟!همش میگی میخوای زندگی رو برام بهشت کنی اما زندگی من کنار تو جز جهنم نبوده…دیگه نمیکشم…دیگه نمیتونم…

سوهو عصبی سرم رو از توی دستش کشید و از تخت اومد پایین اما قبل ازینکه به اسکای برسه اسکای عقب کشید:نزدیک من نشو!

سوهو:سرجات وایستا لعنتی…اینطوری نلرز!

اسکای عقب عقب رفت:برو..برو سرجات بخواب…من…من میگم داداشت بیاد پیشت…

و از جلوی چشمای گیج سوهو ناپدید شد.چند دقیقه ای طول کشید تا اینکه چان وارد شد و نگران سوهو رو نگاه کرد:سوهو هیونگ!

سوهو اینقدر شوکه بود که حتی نمیتونست نسبت به دیدن چانیول واکنش نشون بده.سرشو با دستاش گرفت و لبه ی تخت نشست.ناله کرد:دقیقا چرا ما رنگ آرامش رو نمیبینیم؟!چرا؟!

∞∞∞∞∞

گوشی رو برداشت و به عکس سهون که روی صفحه نقش بسته بود نگاه کرد.دستشو روی صفحه کشید:سهونی…

_خوشگل من!حالت خوبه؟!

چونه اش لرزید:بد نیستم!

سهون مکث کرد:ولی من چرا حس میکنم اصلا خوب نیستی؟!

اسکای:حال منو نپرس…خودت خوبی؟!هیونگات خوبن؟!

سهون نگران پرسید:اتفاقی افتاده مینهوا؟!سوهو هیونگ بهوش اومد؟!حافظه اش برگشته؟!

اسکای بی توجع به سوالای سهون ناله کرد:سهونی بیا وقتی برگشتم با هم قرار بذاریم!

سهون گیج گفت:چی؟..

صدای هق هق اسکای بلند شد:بیا با هم ازدواج کنیم اصلا!

سهون:اسکای…چوی اسکای اون اشکای لعنتی رو نریز ببینم چی میگی…گریه نکن…

اما اسکای بی توجه بهش هق هق میکرد:بیا منو ازین زندگی کوفتی ببر!

سهون گیج مونده بود.نمیدونست چه اتفاقی افتاده هیچ نظری هم نداشت.احتمالا سوهو اونو یادش نیومده بود و بازم رفته بود با جسیکا که اسکای اونطوری احساس خفت میکرد اما حتی به ذهنشم نمیرسید اسکای بوسه سوهو رو پس زده…

چند ثانیه ای که سهون توی بند آوردن گریه اسکای شکست خورد و اسکای فقط اشک ریخت صدای چانیول رو توی گوشی شنید که گفت:من بعدا باهات حرف میزنم سهونا!

و قطع کرد.دستاشو دور بدن خمیده اسکای حلقه کرد و محکم بغلش کرد:باهاش بهم بزن اسکای!

اسکای سرشو بالا آورد و درحالی که از گریه سکسکه میکرد گفت:چی؟!

چانیول با جدیت گفت:حرفاتو شنیدم…منطقی بودن مینهوا…چقدر به پای مردی صبر کنی که هر دفعه سرراه با هم موندنتون یه مشکلی سبز بشه؟!بخاطرش چقدر زجر بکشی هان؟!بهم بزن خودتو خلاص کن!اونم راحت میشه…هر کدومتون میرین سر زندگی خودتون و کنار هم اینقدر عذاب نمیکشین!

اسکای گیج گفت:هیونگ!

چانیول:من جدیم…میدونم احساسات هردوتون آسیب میبینه اما…از ازین زجری که الآن میکشی بهتره…نیست؟!

اسکای لب ورچید:چقدر حرفات بیرحمن هیونگ…چقد راست میگی!

و سرشو چسبوند به سینه ش و به اشک ریختن ادامه داد.مدت زمان زیادی نگذشته بود که پرستاری صداشون زد:ببخشید!

هر دو برگشتند.پرستار معذب گفت:دکتر اسمیت گفتند که باید باهاتون صحبت کنن!توی مطبشون منتظرتونن!

و رفت…

در زدند:بفرمایید!

اول چانیول و بعد اسکای وارد شدند و بعد از سلام روی مبل روبروی دکتر نشستند…

دکتر:خب میبینم که حال بیمارتون هم خوب شده…خیلی ازین بابت خوشحالم!

چانیول:بله…ما همه چیز رو مدیون شما هم هستیم دکتر!

لبخندی زد:من وظیفه م رو انجام دادم!البته سهم دکتر ایم توی این موفقیت خیلی بیشتر بوده…

لبخند چانیول خشک زد:بله..متوجهم!

تقه ای به در خورد و بدنبالش دایموند وارد شد.نگاهی بهشون انداخت و سلام کرد.روی مبل روبروی چانیول نشست:در خدمتم!

دکتر اسمیت گفت:باید یه جوری ازت تشکر کنم!خودت بگو چجوری؟؟

دایموند لبخند زد:این چه حرفیه استاد..من فقط به وظیفه ام عمل کردم!

اسکای:انگار همه پزشکا همه چیز رو وظیفه شون میدونن!

دکتر اسمیت:بله نجات جون انسان ها وظیفه ماست…نیازی به تشکر هم نداریم!

اسکای لبخند کمرنگی زد.چانیول گفت:خب..با ما چیکار داشتین دکتر؟!

دکتر:اوه بله…میتونین بیمارتون رو فردا مرخص کنید چون از نظر ما آقای کیم سالم هستند اما صحبتی که من دارم اینه که ایشون طی یک سال سه تا عمل باز مغز داشتند،هشت ماه حالت کما و بعد هم که فراموشی موقت…اینا همه آسیب های بزرگی به مغز وارد میکنن شاید،الآن عادی بنظر برسن اما به مرور اثرات خودشون رو نشون میدن…و باید بدونین بیمار مغزی حتی اگه خوب هم بشه تا آخر عمر نیاز به پزشک معالج داره…یعنی فکر نکنین دیگه خوب شد و خدانگهدار…آقای کیم حداقل فعلا هر ماه باید نوار مغز و سی تی اسکن رو انجام بدن تا ما نتیجه رو بتونیم قطعی موفق اعلام کنیم!متوجهین؟!

چانیول سر تکون داد:بله کاملا!

دکتر اسمیت:بخاطر همینم من از دکتر ایم خواستم بیاد تا بهتون معرفیش کنم…اون دانشجوی من و باید بگم بهترین دانشجویی هست که طی این سال ها داشتم،دختر سخت کوش و بااستعدادی که تونسته توی چهار سال با نمره های بالا تخصصش رو بگیره و توی رشته خودش بهترین باشه…من راحت به کسی اعتماد نمیکنم اما دایموند بهترینه…میتونین از پشتکاری که توی پیگیری پرونده تون داشت اینو متوجه بشین!

دایموند آروم گفت:ممنونم استاد!

و چانیول هم آهسته گفت:بله درش شکی نیست!

دایموند زیرچشمی نگاهش کرد.لحنش که به مسخره کردن نمیخورد…

دکتر اسمیت:بخاطر همینم من میخوام اونو بعنوان پزشک جایگزین خودم بهتون معرفی کنم…و بهتون این تضمین رو بدم که دایموند میتونه به خوبی از آقای کیم مراقبت کنه!

دایموند گیج گفت:استاد؟!من؟!چرا جایگزین؟!مگه خودتون کجا میخواین برین؟؟

دکتر اسمیت:من جایی نمیرم…اونا میخوان برگردن کره!

دایموند با تعجب:خب این یعنی؟!

از جا پرید:منم برم کره؟؟

دکتر اسمیت:بله دقیقا!تو درست اینجا تموم شده و باید برگردی کشورت چون پدر و مادرت نگرانت میشن!

دایموند:استاد من…من که نمیخوام…برگردم!

دکتر:بینم مگه خودت چند وقت پیش باهام مشورت نکردی که برگردی کره و اونجا خدمت کنی؟!خب الآن فرصتش پیش اومده…اونجا خیلی بیشتر بهت احتیاج دارن!

دایموند:خب اخه…

دکتر:بهونه دیگه ای نداری…باید بری!وقتشه بری و خودت رو جمع و جور کنی!

دایموند آهی کشید و زمین رو نگاه کرد.

دکتر اسمیت گفت:البته شما میتونین هر پزشک کره ای رو که دلتون خواست انتخاب کنید.من فقط بعنوان پزشکش بهترین پزشک ممکن رو پیشنهاد دادم.

چانیول:ممنونم…امیدوارم بتونیم لطفتون رو جبران کنیم!

دایموند از جا بلند شد:کی باید برم؟!

دکتر:هر وقت که بیمارت مرخص شد و خواست برگرده…میتونی باهاشون هماهنگ کنی!

دایموند با بی رغبتی تمام نگاهی به چانیول کرد و گفت:من رو در جریان بگذارید!

و از اتاق بیرون رفت.

چهار سال پیش گذاشت رفت تا از این مرد دور باشه …

و حالا دقیقا باز کنار هم افتاده بودند…

نفسشو داد بیرون…″چه سرنوشت بیرحمی…″

 

پایان قسمت بیست و یک

نظر فراموش نشه عشقولیا



guest
8 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Olivia
Olivia
3 سال قبل

سلام عزیزم .من تازه با سایتت آشنا شدم.و یه روزه نشستم تمام قسمتای این فیک رو تا به الانش خوندم.
واااااااااااااای خیلی خووووووووووبه.
بی صبرانه منتظر قسمت بعدم
فقط میخوام بدونم قسمتا هر چند وقت یه بار آپ میشن؟
یعنی تو هم خدای حرص دادنیا.
واااااااااای چه در هم برهم شده همه چی
گریههههههههه
من قسمت بعد میخوااااااااام 🙂

Zahra
Zahra
Reply to  Olivia
3 سال قبل

سللللاااام دوست عزیزم خوش اومدی به سایت ما و خوشحالم که خوشت اومده مااااچ فراوان
من تقریبا سعی میکنم هر روز آپ کنم اما بعضی وقتا هم مشکل پیش میاد و نمیشه 🙁 ولی نیتم آپ روزانه است
ممنونم بابت نظرت مهربونم قسمت بعدم همین الآن میذارم

♡°Hediyehjoon♡°
♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

داستانش حححررررففففف ندارررهه من بی صبرانه منتظر قسمت های بعدی هستم فوقالعاده است منکه عاشقشم و میگم توی دنیا بهتر از این پیدا نمیشه 🙂 🙂

Zahra
Zahra
Reply to  ♡°Hediyehjoon♡°
3 سال قبل

جوننننممممم مرسی خوشگلم خیلی خشوحالم که دوست داشتی
امیدوارم در ادامه ی کار هم بتونم راضی نگهتون دارم 🙂 🙂 🙂
بازم ممنونم مهربونم خیلی خوشحالم کردی

Cutie
Cutie
3 سال قبل

Vay salm
Chn vaqt nbudm mashala chqad ziad up krD azzm
Parta foq olade budn o avaln khaste nbashi
Suho o jessi ro kh khub umdi o raftar skai ro ba suho kamln drk miknm mese chan..vali ..un tike chanyeol k diamond ro did-_-
Vay hese chan ro foqolade vasf krD golm
Mrc k up mikni hmishe
Vase kCayi ham k nzr nmide moteasfm chon az in sbk fica kh ziade…vali jense out of breathe kh farq dre ..
Mamnun bazm ..*-*

Zahra
Zahra
Reply to  Cutie
3 سال قبل

تو عزیز دل منی آخههه کههه
ممنونم.واقعا نمیدونم بابت این حجم از لطف و مهربونی چجوری تشکر کنم
خیلی خیلی خوشحالم که واسه شما این داستانو میذارم چون با وجود عشقایی که شماها باشین روز به روز انگیزه م بیشتر میشه و بیشتر عاشقتون میشم
بازم ممنونم خواهرم…خوشحالم که تونستم راضی نگهتون دارم و باعث افتخارمه نوشتن برای شماها
ممنونم…واقعا ممنونم

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

یعنیا…
خب حالا سوهو خوب شده اسکای میگه نمیخوام ?
من سهون دوستا… ولی اسکای مال سوهوئه….
ولی ای جان چه خوب جسیکا ضایع شد… دختره آویزون ?
من منتظرمممممم ???

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

عزیزم:) سختی کشیده خب بیچاره…زده به سیم آخر…ولی حرص نخور خواهر منم معتقدم اسکای مال سوهوعه و تمام 🙂 🙂 🙂
جسیکا ایششش
ممنونم عشق منننن
زودی قسمت بعدیو میذارم