140 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 20

نیو کاور

چطوره ؟!

از نفس افتاده_قسمت+بیستم+

به سمت تخت رفت و رو به پرستار گفت:پرونده!

پرستار پرونده رو به سمت همون دختر مو مشکیی که چان و اسکای رو مسخ کرده بود دراز کرد و گفت:بفرمایید!

با اخم مهمون صورتش شروع به خوندن کرد و بعد از معاینه بدون اینکه پرستار رو نگاه کنه گفت:چیزایی که نوشتم!

پرستار گفت:منتقلشون کنیم به بخش؟!

نگاهش کرد:مراقبت های ویژه!

پرستار مطیعانه گفت:بله،متوجهم!

نگاهش رو گرفت و به چهره سوهو نگاه کرد و گفت:با دکتر اسمیت تماس گرفتی؟!

پرستار:خب…الآن….همین الآن تماس میگیرم!

با اخم نگاهش کرد:وای باز شروع شد!دیگه این سوالو ازت نمیپرسم پرستار کویین!پس بهتره حواستو جمع کنی!

و خواست بره که صداش زد:دکتر ایم!

برگشت:چیه؟!

پرستار دستپاچه گفت:خب…همراه های بیمار میخوان باهاتون حرف بزنن!یعنی راستش…اون خانومه،فکر کنم دوست دختر این آقا…خیلی نگران بود…من گفتم الآن دکتر میاد و باهاشون صحبت میکنه…میشه باهاشون صحبت کنین؟!

چشماش درشت شدن:دوست…دخترش؟!

_بله…اونجان!

و دستشو به سمت اسکای و چان دراز کرد.با استرس لحظه ایی که بهش وارد شده بود مسیر دست پرستار رو گرفت و نگاهش روی دختری که بنظر خیلی از ۴سال گذشته پیرتر بنظر میرسید قفل شد.آروم پلک زد و دستشو مشت کرد.اما چهره ای که از گوشه چشمش اذیتش میکرد و ترس اینکه با حقیقت مواجه بشه باعث میشد نتونه نگاهش رو بچرخونه.اخم کرد و بالآخره تونست چانیول گیج و متحیر که تمام مدت نگاهش میکرد و سعی داشت باور کنه این آدم ″همونه″ رو ببینه…نتونست شوکه بشه…فقط آروم پلک زد…

چان بود…این مرد پارک چانیول،″یولی″ خودش بود…آدمی که چهار سال پیش برای آخرین بار بوسیدش و بعد هم رفت…رفت تا چهار سال و حالا…سرنوشت جایی اون سر دنیا اونا رو با هم روبرو کرده بود…این مرد همونی بود که گفته بود دنبالش نیاد و نیومده بود…مردی که دنبالش نیومده بود و پیداش نکرده بود…مردی که اون دختر با موفقیت تونسته بود به زانو درش بیاره…و همین مرد الآن روبروش ایستاده بود…خسته،دلخور،نگران،عصبی،گیج و شوک زده…اما علامت سوال توی نگاهش از همون فاصله هم واضح ترین چیز دنیا بود…

چند ثانیه نگاهش کرد و بعد نگاهشو به سردی گرفت،دستای مشت شده شو توی جیبش کرد و پشت به اون دو نفر به سمت بخش برگشت…

اولین نفری که به خودش اومد اسکای بود…به سمت چانیول که از شدت شوک چند قدمی به عقب رفته بود رفت و دستای سردشو گرفت.با نگرانی گفت:هیونگ نیم!

چانیول بالآخره نفسشو داد بیرون.پلکاشو روی هم فشار داد:هیونگ چی شد؟!

و به سمت پرستار بالای سر سوهو رفت.اسکای نگران دنبالش رفت.

چانیول:چی…چی شد؟!

پرستار:باید منتقلشون کنیم به بخش!نگران نباشین خطر از گوششون رد شده،اگه صبر کنین دکترشون میان و میتونین با ایشون صحبت کنین!

اسکای گفت:پس اون خانوم؟!

پرستار:ایشون دکتر ایم رییس بخش اورژانسن،برای معاینه اومدن…ببخشید ایشون یه خورده عصا قورت داده ن!ولی دکتر خودشون الآن میان و باهاتون صحبت میکنن.ولی نگران نباشید..اصلا مشکل خاصی نیست!ببخشید…اگه میشه بیرون بیاستید…متاسفم ولی اورژانس نباید شلوغ باشه!

و پرستار هم رفت…

اسکای پلکاشو روی هم گذاشت و آروم گفت:خودش بود…

چانیول که تمام مدت نگاهشو به زمین دوخته بود،بازوی اسکای رو کشید:بریم بیرون!

و هر دو بیرون رفتند و بلافاصله موبایل چان زنگ خورد.اسکای موبایلشو گرفت و جواب داد:سلام هیونگ!…آره…سال نو شما هم مبارک!..خوبیم هر دومون!…خب…داریم میریم هتل…نه چیزی نشده…یول دستش بنده…اوکی…ممنون…خدانگهدار!

و موبایل رو پس داد:منیجر هیونگ بود!

چانیول سر تکون داد.

اسکای:نگفتم چی شده…بعدا خودت توضیح بده!

چان :باشه!

اسکای:هیونگ..واقعا دایموند بود…حالا…میخوای چیکار کنی؟!

چانیول آروم گفت:نمیدونم!

اسکای آه کشید:چه قدر عوض شده!

چانیول توی این دنیا نبود…آروم گفت:موهاشو کوتاه کرده…

اسکای نگاهش کرد.چانیول خیلی غمزده تر از کسی بود که عشقش رو از دست داده…

ادامه داد:موهاش تا کمرش بودن…پر پشت و موج دار…حالا چی…تا شونه ش…صاف صاف!

لبخند تلخی زد:مشکیِ مشکی!همرنگ چشماش!

سرشو پایین انداخت:چقدر خانوم شده…بهش نمیاد!…..اخمم بهش نمیاد!

اسکای نگران هیونگ غمگینشو نگاه کرد و دستشو گرفت:هیونگی..

چانیول پوزخند زد:رییس اورژانس شده!!!حتما الآن خیلی خوشحاله…

اسکای ناله کرد:هیونگ اینقدر خودخوری نکن!

چانیول حواسش نبود:ازش متنفرم که گذاشت و رفت!

اسکای:پارک چانیول!

چانیول:متنفرم مینهوا!

اسکای:باشه هیونگ…من میدونم چقدر ازش متنفری…

چانیول صداش لرزید:قسم میخورم که ازش متنفرم!

اسکای دستشو فشار داد:هیونگ توروخدا…من قبولت دارم…متنفری…باشه!

چانیول احتمال میداد دندوناش از شدتی که روی هم فشار میده بشکنن.

چیزی نگفتند تااینکه پزشک سوهو رسید و وارد ساختمان شد.هر دو بدنبالش رفتند و توی سالن منتظر بودند تا برای معاینه ش بره و اونا رو از سردرگمی نجات بده.

اسکای که باز رفته بود روی ویبره به دستور چانیول نشست و چانیول هم عصبی مشغول وجب کردن راهرو شد.

چند دقیقه ای گذشت که پرستار به سمتشون اومد و گفت یک نفر باید برای تشکیل پرونده بره و چند تا فرم رو پر کنه.چانیول به اسکای گفت بنشینه و خودش به سمت پذیرش رفت.در واقع هیچکدوم یادشون نبود که بیمارستان مقرراتی هم داره…

چانیول مشغول نوشتن شد اما چند لحظه بعد صدای آشنایی باعث شد خودکار توی دستش لیز بخوره:بیمار اتاق ۴۰۷ ترخیص شد؟!

پلکاشو روی هم فشار داد.مهم نبود چهار سال یا چهل سال…کره ای یا انگلیسیش هم مهم نبود،این صدا به هیچ وجه از خاطرش پاک شدنی نبود…

_بله،عصر مرخص شدند،نسخه و تجویزهاتون رو هم موبه مو یهشون گفتم!

_خوبه! بیمار ۴۰۵ فردا باید مرخص شه،حواست باشه!من ساعت۹ میرم برای چک آخر!

_بله دکتر ایم!

خودکار رو گذاشت و به سمتش برگشت و اون هم که تمام مدت متوجه چان که پشتش بهش بود نشده بود سرشو چرخوند و نگاهشون توی هم قفل شد.حالا میتونست بهتر ببینش…

چقدر عوض شده بود.نه تنها استایلش بلکه کل صورتش تغییر کرده بود.چشمهای درشتش مشکی تر از همیشه بین آرایش غلیظی که از دایموندِ خودش بعید بود،از پشت عینکی که شیشه هاش واضحا از چند سال قبل ضخیمتر شده بود خیره نگاهش میکردند اما بی هیچ حسی و بدون ذره ای از برق همیشگیی که داشتند…

پوستش چند درجه تیره تر از قبلا شده بود و تابلو تر از همه چیز،لاغری بیش از اندازه ای که باعث شده بود لپهاش ناپدید بشن…برای چند لحظه حس کرد چطوری تونسته این آدم جدید رو تشخیص بده؟!چطور هنوزم اینطور دیوونه وار به سمتش کشیده شده و چطور هنوزم میتونه میخ نگاه سرد و یخ زده اش بشه؟!

پرستار حواسشو از اون دختر پرت کرد:دکتر ایم،دکتر اسمیت گفتند برای مریض وی آی پی اتاق ۹۱۹ یه ام آر آی بنویسین!

بدون اینکه نگاهشو از نگاه اون مرد قطع کنه گفت:همینکار رو میکنم!

پرستار گفت:من دیگه میرم…

پرستار دیگه ای حواس چانیول رو پرت کرد:تموم شد؟!

چانیول هم نگاهشو نگرفت:بله…

آروم پلک زد…خودش بود…حتی اگه به چشماش شک داشت و فکر میکرد از پشت ماسک داره اشتباه میکنه حالا این صدا بهش دروغ نمیگفت…چانیول یک قدم به سمتش برداشت اما صدای مزاحم پیجر همه چیز رو خراب کرد:دکتر ایم اورژانس…

دایموند نگاهشو گرفت ،از کنارش رد شد و به سمت اورژانس برگشت…

چانیول نفسشو بیرون داد و برگشت و رفتنشو نگاه کرد.راه رفتن آدمم تغییر میکنه؟!یا اون فراموش کرده بود؟!

سرشو پایین انداخت و برگشت پیش اسکای.داشت با دکتر اسمیت،دکتر معالج سوهو،صحبت میکرد.جلو رفت و سلام داد.دکتر اسمیت حرفاشو تکرار کرد:ببینید دکتر ایم ام آر آی و نوار مغز نوشتند و انجام شده ولی هنوز نتیجه به دستم نرسیده برای همین قطعی نظر نمیدم،فقط اینو میگم،این اتفاق بخاطر یه شوک بوده…شوکِ چی نمیدونم،شما حتما بهتر میدونید!و اینو بگم،بیخیال نباشید چون هرچیز که به سر ربط داشته باشه جای نگرانی داره اما تنها چیزی که میتونم بگم اینه که خوشبین باشید…احتمالا اتفاقای خوبی میافته!

اسکای گفت:یعنی…

_استاد!

هر سه به سمت دایموند برگشتند.دایموند بی اونکه اون دو رو نگاه کنه رو به دکتر اسمیت گفت:با من کاری داشتید؟!

دکتر اسمیت گفت:آره،تا ده دقیقه دیگه بیا مطبم!راجب بیمار کیم باید باهات مشورت کنم!

دایموند نگاهی به اسکای انداخت و گفت:چشم!

و قبل ازینکه حرف دیگه ای زده بشه موبایل چانیول زنگ خورد.معذرت خواهی کرد و از جمع فاصله گرفت.

سهون بود،وقت اون بود که چانیول راجع به اتفاقی که افتاده حرف بزنه…و قرار بود زنده بود کیم سوهو،لیدر اکسو،بازم کل دنیا رو تکون بده…

∞∞∞∞

نشست پشت میز:صبح بخیر!

چانیول هم نشست:نگاش کن!از شب تا صبح گریه میکردی؟!

اسکای چشماش رو مالید و خمیازه کشید:گریه!!حالا که حالش خوبه؟!نه بابا فقط خوابم نبرد!هرچقدر غلت زدمم تاثیری نداشت!

چانیول لیوان آبمیوه شو هل داد به سمتش:بخور!!

و اسکای تشکر کرد و بی حرف مشغول صبحانه خوردن شدند.بعد از صبحانه چانیول گفت:خب بریم؟!

اسکای ماسکشو زد بالا:بریم!

وارد بیمارستان شدند و به سمت ایستگاه پرستاری رفتند.پرستار با دیدنشون لبخند زد:اوه اومدین؟!چقدر زود!

اسکای:خب آره….استرس داشتیم!

پرستار:اوووم معلومه خیلی همدیگه رو دوست دارین!

اسکای آهی کشید و گفت:هنوز بهوش نیومده؟!

پرستار:هنوز نه ولی وضعیت خوبی دارن…

_آنجلا حالت چطوره؟!

پرستار برگشت:اوه دکتر اسمیت!

اسکای متعجب به پسر مو بور بلوند روبروش نگاه کرد و با چانیول به هم نگاه کردند.خودش رو کشید بالا و آروم دم گوش چان گفت:هیونگ اینا فامیلی همشون اسمیت ـه؟!

چانیول هم متعجب گفت:فک کنم!…یه چیزی تو مایه های ″کیم″ ما!!

اسکای ریز خندید.

پرستار و اون پسر باهم مشغول گپ شدند اما بعد از چند دقیقه اون مرد به سمتشون برگشت و چند ثانیه گیج نگاهشون کرد:وایسا ببینم!

و یک دفعه ماسک چانیول رو کشید پایین.چانیول عصبی گفت:یااا چیکار…

و پسره شوک زده گفت:وای اکسو!!!

چانیول و اسکای گیج نگاهش کردند.

اسکای:ما رو میشناسین؟

با حالت ذوق زده ای گفت:نشناسم؟!اکسویین ها!

پرستار گفت:اکسو؟!

اون پسر لبخند گشادی زد و دستشو دراز کرد:من برایان اسمیت هستم،جراح قلب! چند سالی هست به لطف دایموندِ دیوونه فن بوی شدم!و همینکه بخاطر موقعیتم شروع نکردم به جیغ زدن باعث خوشحالیه!چون واقعا شوکه شدم!

اسکای گیج دستشو دراز کرد و دست داد:مـ…ممنونم…

چانیول اخم کرد:دایموندِ…دیوونه؟!

_اوهوم…اوه شما دکتر ایم رو نمیشناسید! ما با هم دوست صمیمی هستیم،اون یه کره ایه،در واقع اصالتش ایرانیه ولی کره بزرگ شده…اون اکسو ال بود و منم از وقتی که باهاش آشنا شدم به کیپاپ علاقمند شدم…خیلی خوشبختم که کراشم جلوم ایستاده،تو خیلی جذابی چوی اسکای!اینو بدون وقتی خبر ازدواجت با لیدر پخش شد همه ی فن بوی هات رو ناامید کردی!

اسکای لبخند محوی زد:ممنونم،باعث افتخارمه که یه پزشک طرفدارمه،و متاسفم که ناامیدتون کردم!

اسکای زیر چشمی به چانیول با اخم عمیقی سرشو پایین انداخته بود نگاه کرد و گفت:ببخشید،دکتر اسمیت هستن؟!

پرستار گیج اشاره کرد به برایان:بله،ایشون!

اسکای گفت:نه،منظورم اون آقایی هستن که دیروز…

پرستار:آهان ایشون…ایشون یه سمینار داشتن رفتند و اتفاقا به من سپردند اگه شما اومدین بفرستمتون پیش دکتر ایم!گویا ایشون در جریانن.

برایان گفت:حالا این دختره ی سرد کو؟!

پرستار:ساعت ۱ رفت توی اتاق عمل…وای نمیدونی چی شده!دو تا ماشین با هم تصادف کرده بودن ناجور،چند تا از سرنشینا که در جا تموم کردند و یه مریض وحشتناک بدحال رو هم سریع بردن اتاق عمل!

روی ساعتش نگاه کرد:وای الآن…نه ساعته!

برایان پوفی کشید:فکر کنم توی اتاق عمل مرده!

چانیول بی اختیار گفت:دهنتو…

هر سه گیج نگاهش کردند.چانیول ادامه حرفشو خورد و گفت:ما الآن چیکار کنیم؟!

پرستار:متاسفم اگه ممکنه یک کم صبر کنید تا عملشون تموم شه،خیلی طول نمیکشه…

چانیول پوفی کشید و روشو برگردوند.

برایان گفت:اتفاق بدی برای لیدر سوهو افتاده؟!

اسکای متعجب گفت:شما…از کجا میدونین…که سوهو عه؟!

برایان:خب گفتم که…من و دایموند خیلی بهم نزدیکیم!در ضمن دکتر اسمیت پزشک ایشون پدر منن!…من تمام این مدت رازدار خوبی بودم نگران نباشین!

تعجب اسکای کم نشد:یعنی میگین…توی این مدت دایموند دکتر سوهو بوده؟!

برایان گیج گفت:دایموند رو میشناسین؟!

اسکای:نه…فقط زود صمیمی شدم!!!!

برایان خنده ای کرد:نه ببینین حقیقت اینه که بابای من فوق تخصص مغز و اعصابه و دایموند هم دانشجوش بوده،و خب بااینکه عجیبه ولی خیلی از دایموند خوشش میاد…بخاطر همین خیلی باهاش مشورت میکنه و خلاصه در حد یه پزشک خیلی حرفه ای قبولش داره…سوهو هم کره ای بود و دایموند هم میتونست بفهمه چی داره میگه خیلی کمک بزرگی تونست بکنه!

چانیول آروم گفت:چطوری اومده اینجا وقتی کره ای بوده؟!

حالت صورت برایان تغییر کرد و لبخندش محو شد.آروم پلک زد:نمیدونم…شاید میخواسته درسشو اینجا بخونه!!

آهی کشید:ولی بهتون بگم،اصلا نگران این نباشین که چقدر جوون و ممکنه بی تجربه باشه،دایموند از همه دکترایی که من تاحالا دیدم باسواد تره…اینو تضمین میکنم!

اسکای نگاهی به چانیولی که دستشو مشت کرده بود کرد و گفت:ممنونم…امیدوارم همینطور باشه…

و برایان لبخند زد اما همون موقع دایموند با لباس آبی جراحی در حالی که داشت از خستگی می افتاد از ته سالن مشخص شد و برایان لبخندش کش اومد:خودشم اومد دختریخی!

و به سمتش رفت و بی اونکه دایموند متوجهش بشه پرید و بغلش کرد:دیوونه!

دایموند شوک زده گفت:برایان!

برایان محکم فشارش داد:میکشمت اینطوری میکنی!نگفتم این جراحیا رو بنداز گردن یکی دیگه؟!

دایموند:الآن..داری خفم میکنی!

برایان خودشو کشید عقب.دایموند گفت:اومدی شیفت رو تحویل بگیری؟!وای ممنونتم!چون همین الآن دارم میرم!

برایان چینی به پشونیش داد:ممنونم که اینقدر احساسات منو درنظر میگیری!من نگرانتم و نهایت حرفی که،میزنی همینه!!!

دایموند:ببین با من حرف نزن من مغزم،الآن بلااستفاده شده!میرم لباس عوض کنم!

و میخواست بره که دستشو چسبید:پس اول سورپرایزتو ببین!

و کشیدش به سمتی که،اسکای و چان ایستاده بودند.گفت:باورت میشه اکسو اینجاست؟!

دایموند بی روح نگاهشون کرد و گفت:باورم میشه!

و برایان رو نگاه کرد:حتما تو خیلی ذوق کردی که کراشت رو دیدی!

برایان خندید:مردم از خوشحالی!آخی…تو خیلی گناه داری که کراشت اینجا نیست!میخوای،بگم به کای زنگ بزنن باهاش حرف بزنی؟!

اخمای دایموند رفتن توی هم و لگدی روونه پای برایان کرد:خفه شو!

و رو به پرستار گفت:من توی مطبم،کاری داشتی بیا اونجا!

و آخرین نگاهشو بهشون انداخت و رفت.پرستار گفت:شما الآن میتونین برین پیششون!

اسکای:جدا بریم؟؟فکر کنم الآن نخوان کسیو ببینن!

پرستار:نه برین،دکتر ایم هیچ وقت اعصاب ندارن این عادیه!

اسکای رو به چان که پیشونیش از شدت اخم خط افتاده بود گفت:بریم هیونگ!

و چانیول نگاه عصبیشو به برایان انداخت و هر دو راه افتادند.تقه ای به در خورده شد و صدای ظریفی اونا رو به داخل دعوت کرد:بفرمایید!

اسکای نفس عمیقی کشید و سرشو برد داخل:ببخشید!

دایموند پشت پارتیشن مشغول لباس عوض کردن بود:بیاین داخل!

اسکای چانیول رو نگاه کرد و هر دو وارد اتاق شدند.دایموند در حالی که روپوششو میپوشید به سمت میزش رفت و نشست:سلام!

اسکای نگاهش کرد:سلام!

اما چانیول به زمین خیره شد و صداش از ته چاه اومد:سلام!

دایموند:خب؟!

اسکای:خب…گفتن باید با شما حرف بزنیم!حالش چطوره؟!چرا هنوز بهوش نیومده؟!چه بلایی سرش اومده؟!

دایموند تکیه داد به صندلیش و بی توجه به اسکای که تمام جمله هاشو کره ای گفته بود انگلیسی جوابشو داد:حال بیمارتون خوبه!

به پرونده روی میزش اشاره کرد:اینا تمام آزمایشا و عکسای ایشون هستن!من همه رو دونه دونه بررسی کردم….استاد من بهتون گفتند که این مشکل در اثر شوک لحظه ایی بوده که بهش وارد شده…و باعث شده نتونه سردرد رو تحمل کنه و از هوش بره…اینکه بهوش نیومده بخاطر خستگی خودشه،چیز ترسناکی نیست!

و پوزخند زد.اسکای گفت:حالا چی میشه؟؟

دایموند گفت:من هیچوقت قطعی نظر نمیدم ولی…میتونم اینطوری امیدوارتون کنم که…حافظه ش برگشته!…میدونم که دارم اشتباه میکنم که بهتون میگم ولی….خب احتمال کمی هم نیست!

اسکای شوک زده گفت:وا…واقعا؟!

دایموند:این یه حدسه!

اسکای لبخند زد و چانیول رو نگاه کرد.چان هم نگاه پر مهری بهش انداخت:موفق شدی!

اسکای لبخند زد:هیونگ!

دایموند سرش رو پایین انداخت تا نگاهشون نکنه…اسکای آدمی نبود که بخواد بهش حسادت کنه اما اون حواس معطوف چانیول که به سمت اسکای بود اذیتش میکرد…

صدای چانیول اون رو از خیالاتش بیرون کشید:واسم عجیبه…کجای دنیا یه پزشک عمومی رییس اورژانس میشه؟!

دایموند ابروش رو بالا داد و نگاهش کرد:چی؟!

چانیول پوزخند زد:حتی واسم عحیبه چرا پزشکی به اون شهرت و اعتبار باید افسارشو بده دست یه پزشک معمولی بی تجربه!پزشکای عمومی چی از جراحی مغز میدونن که میتونن دخالت کنن؟

دایموند چند ثانیه گیج نگاهش کرد و بعد مثل خودش پوزخند زد:حق با شماست…بنظر من شما زیادی نگران برادرتون بودین که نتونستین به این فکر کنید که هیچ جا پزشک عمومی رییس بخش نمیشه…یا مثلا دستیار یه فوق تخصص هیچوقت یه عمومی نمیشه یا حتی پزشک عمومی ندرتا ۹ساعت وقتشو توی اتاق عمل میگذرونه!بنظر من اگه نخواین اینطوری استدلال کنین منطقیه اما اینکه سردر مطبم نخونین″دایموند ایم-متخصص و جراح مغز و اعصاب″بنظر من کم لطفیه!بالآخره منم یه جورایی پزشک بیمارتونم دیگه…نه؟؟

و پوزخندی ضمیمه حرفش کرد و چانیول تقریبا داشت با نگاهش میخوردش!

و دایموند هم آروم تر اضافه کرد:و اینکه فکر کنی بعد از ۴سال همه چیز همونطوری باقی میمونه…

چانیول دندوناشو روی هم سایید و از جا بلند شد:امیدوارم همینطور که اعتماد به نفستون نشون میده حاذق باشین!چون من برادرم رو سالم میخواد!

دایموند با آرامش گفت:مرگ و زندگی آدما دست خداست!میتونین دعا کنید!

و اسکای برای جلوگیری از هر گونه دعوا و خونریزی دست چان رو گرفت و با تشکر از دایموند بیرون رفتند.

دایموند چشماش رو بست و سرش رو تکیه داد و میز.دست گذاشت روی قلبش.ضربانش رفته بود روی هزار….

چانیول بود،اونم بعد از چهار سال،بعد از یک عمل نه ساعته،اون سوال مسخره ای که پرسید و تحقیرش کرد،و جوابی که خودش داد….لطف خدا بود که تا اونموقع زنده بود…چند تا نفس عمیق کشید و با تحکم به خودش دستور داد″گریه نکن!″

∞∞∞∞

سرش رو تکیه داد به لبه میز:بازم بد و بیراها شروع شد!‌

چانیول کفشاشو پرت کرد یه گوشه و روی تخت نشست:بهشون توجه نکن!

اسکای پوفی کشید:انگار تقصیر منه که مثلا سوهو زنده بوده و چیزی نگفتیم!نمیدونن من،خودم قربانیم!

و اخمی کرد و چان رو نگاه کرد.چانیول لبخند زد:بله حق باشماست!

بعد از چند ثانیه مکث اسکای گفت:ولی هیونگ این چه حرفی بود صبح به دایموند زدی؟!یعنی نفهمیدی تخصص گرفته؟؟

چان:تو فهمیدی؟!

اسکای:وا هیونگ دم مطبش اون تابلو گنده رو ندیدی؟!

چان:دقت نکردم!

اسکای لبشو داد بیرون:کی فکرشو میکرد بعد از چهار سال اینطوری همو ببینین!!

چانیول سرشو تکیه داد به پشتی تخت و آه کشید.

هر دو سکوت کردند و کسی چیزی نگفت.اسکای به سرنوشت نامعلومش فکر میکرد…به سوهویی که اگه همه چیز رو بخاطر میآورد چی میشد؟!باز عاشقش بود؟!باز مال هم میشدند؟!پس سهون چی؟!بعد از اون اعتراف خالصانه…بعد ازینکه یه بخشی از وجودش رو داد بود دستش؟!باید چیکار میکرد؟!

چانیول هم توی افکار خودش غرق شده بود…دایموندی که برگشته بود اما متفاوت تر از هر غریبه ای…آدمی که هیچ شباهتی به ″نفس″ـش نداشت اما میتونست نفسش رو بند بیاره…همه چیز پیچیده شده بود…..چطور میتونست حتی نگران آیرین هم بشه؟!اون هم یه آدم بود…از همه بدتر…اون آدمی بود که چانیول رو دوست داشت…بدتر از اون…لعنتی،چانیول هم دوستش داشت…پس این خانوم دکتر عصاقورت داده کی بود؟!کجای زندگیش بود؟!

صدای تلفن هر دو رو از افکارشون بیرون کشید.چانیول برداشت:بله؟!…بله…خودم هستم…

از جا پرید:چی؟!…بهوش اومده؟..حالش خوبه؟؟…

اسکای به سمتش رفت و نگران اشاره کرد تا تلفن رو بهش بده و چانیول اینکار رو کرد.

اسکای با استرس گوشی رو گرفت:سلام خانوم…

بی مقدمه گفت:حافظه اش برگشته؟!…

_خب ما که نمیتونیم متوجه بشیم…شما که بیاین میفهمین خودتون!

اسکای دستپاچه گفت:من دیگه نمیتونم…خوا..خواهش میکنم ازش بپرسین…بگین اسکای…بگین منو یادش میاد؟!…منِ لعنتی رو یادش میاد؟!

 

پایان قسمت۲۰

خب عشقولیا!

رسیدیم به قسمت بیستم…

میدونم کلا حال کامنت گذاشتن ندارید!ولی اگه میدونستین من چقدر خوشحال میشم نظراتونو میبینم کامنت میذاشتین و روحمو شاد میکردین!

حالا اگه نظری انتقادی پیشنهادی هست بگین…خیلی دوست دارم نقطه ضعفا و نقظه قوتم رو بدونم…

ممنونم بابت همراهیتون تا الآن…امیدوارم از این به بعد هم با هم باشیم

عاشق تک تکتونم

 



guest
5 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

میگم این برایان اسمیت خیلی زود صمیمی نشد؟؟!! چون اکسو بودن اینطوری کرد؟؟!!: ))) عجیب بود آخه! یه سوال ازش میپرسیدن، قصه حسین کُرد میگفت…!

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

یه چی بهت بگم آبجی…این برایان خدای پرروهاست??اصن بهش توجه نکن خیلی احساس پسرخاله بودن داره????

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

واییی اونی یعنی میشه بالاخره انا بهم برسن؟! فکر‌کنم تا موقعی که سوهو و اسکای باهم عقد نکنن و نرن تو یه خونه نتونم نفس راحت بکشم… این مورد راجب دایموند و چانیول هم صدق میکنه -_-
سکتمون نده بیشتر از این خواهشا ?❤?
منتظر ادامه میمونم ❤

Zahra
Zahra
Reply to  Rozhi
3 سال قبل

جونم اونی جونمممم خوفیییی؟!!
آره حالا ایشالله در آینده بالآخره یه جایی این بدبختیاشون تموم میشه و بهم میرسن 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁
چشم من سعی میکنم دیگه سکتتون ندم 🙁 🙁 🙁 🙁
عزیز منی تو آبجی خوشگلم

Rozhi
Rozhi
3 سال قبل

واییی اونی یعنی میشه بالاخره انا بهم برسن؟! فکر‌کنم تا موقعی که سوهو و اسکای باهم عقد نکنن و نرن تو یه خونه نتونم نفس راحت بکشم… این مورد راجب دایموند و چانیول هم صدق میکنه -_-
سکتمون نده بیشتر از این خواهشا ?❤?