142 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 19

و بالآخره….

از نفس افتاده_قسمت +نوزدهم+

 

هدفون رو از روی گوشش برداشت و انداخت گوشه ی تخت.موهاشو بست و از در اتاق بیرون رفت.در اتاق باز بود.وارد شد و متوجه سهون شد که داشت بی حوصله لباساشو پرت میکرد توی چمدون.متوجه حضور اسکای نشده بود.آروم جلو رفت و بی حرف پیراهنش رو از دستش گرفت:اینطوری همه رو میچپونی چمدونت میترکه!

سهون چند ثانیه ای گیج نگاهش کرد و گفت:بدرک…بترکه!

اسکای پیراهنشو تا زد گذاشت داخل چمدون،رفت سراغ بعدی:نتونستی از پس هیونگ برییای نه؟!

سهون آه کشید:نه…من امروز میرم،شما هم زود برمیگردین!

اسکای لبخند کمرنگی زد:معلومه زود برمیگردیم!

و پیراهن بعدی…:برگشتم میام و از کامبکت حمایت میکنم!برای اجراها میام و غذا میارم!خوبه؟!

سهون نگاهش کرد و بی حرف موهاشو داد پشت گوشش.

اسکای سرشو پایین انداخت و به کارش ادامه داد:یول کجاست؟!

سهون آه کشید:بیرون کار داشت!میاد دنبالم!

اسکای:آهان…

و چند دقیقه ای هر دو سکوت کردند.

سهون:حالت بهتره؟!

اسکای بینیشو بالا کشید:هوم…خوبم!نگرانم نباش!برو و بترکون!وقتی برگردم باید یه فکرای جدیدی بکنم!

سهون با تعجب گفت:فکر جدید؟!

اسکای:اوهوم…بعدا راجبش حرف میزنیم!…میگم سهونا…یه..یه سوال مسخره بپرسم؟؟

سهون لبخند زد:بپرس عزیزم!

اسکای:وقتی…فهمیدی سوهو هیونگت زنده است…خوشحال شدی یا….به این فکر کردی که باز منو از دست دادی..؟!

اسکای سرشو از خجالت انداخت پایین و سهون دستشو گذاشت زیر چونه اش:نگام کن…

اسکای با چشمهای بی روحش نگاهش کرد و سهون گفت:چند ساله میشناسمت؟!

اسکای گفت:خب…وقتی اومدم…هفده سالم بود…۱۱سال میشه!

سهون:چند ساله دبیو کردیم؟!

اسکای فکر کرد:۲۰۱۲ بود…میشه ۱۴سال!

سهون:میدونی من کی کارآموز اس ام شدم؟!

اسکای:نمیدونم!

سهون:۱۳ سالم بود…بعلاوه اون ۱۴سالی که دبیو کردیم کنی میشه حدود ۲۰سال…واو…۲۰ساله..خودمم شوکه شدم…بیست ساله من این پسرا رو میشناسم…بیست ساله که برادرامن…بیست ساله که داریم زندگی میکنیم کنار هم…بیست ساله که همه چیزمون بهم ربط داره حتی نفس کشیدنمون…من…عاشق تو ام و این فرق میکنه اما…مدت زمانی که میشناسمت دقیقا نصف اون زندگییه که کنار اکسو داشتم…عاشقتم اما…سوهو هیونگ…اون همه چیز منه و…شماها همه چیز منین…شماها خانواده منین پس…هیچ چیز باارزش تر ازین نیست که برادرم زنده است…حتی اگه بخاطرش دوباره عشقمو از دست بدم!

اسکای لبخند تلخی زد:آ…آهان!

سهون دستشو کشید بین موهاش:ازم ناراحت شدی؟!

اسکای بغضشو قورت داد:نه…نه…من…فقط شرمنده ام…و….وقتی رابطه هاتون رو اینطوری میبینم دلم میخواد…براتون بمیرم…

سهون اخم کرد:یااا تو…

اسکای لبخند زد:خوشحالم که هنوزم اینطوری برادرت رو دوست داری…حتی بااینکه اینطوری عوض شده…

سهون هم لبخند زد و آروم بغلش کرد:فرشته من…

اسکای سرش رو چسبوند به سینه اش…سردرگم بود.

چطور ممکن بود؟؟اون از شنیدن اسم سوهو هم وحشت میکرد اما این ضربان قلب اینطوری همه چیز رو براش آروم میکرد…حتی نفس کشیدن براش راحتتر میشد…

آروم گفت:یول اینجاست!من تنها نیستم…

سهون گفت:هوم؟!

خودشو عقب کشید:ولی حس میکنم یه بخشی از وجود منو با خودت داری میبری!

سهون گیج گفت:اسکایا…

اسکای لبخند تلخی زد:برو…منم اینجا فکرای آشوبمو جمع و جور میکنم…اونطوری شاید راحتتر بتونم فراموشش کنم…اونطوری وقتی پیشتم عذاب وجدان ندارم…

سهون که اصلا توقع شنیدن همچین حرفایی رو نداشت گیج گفت:واقعا…؟!

اسکای:میدونم چقدر اذیت میشی ولی تقصیر خودته…میدونی من مریضم و بازم دوستم داری…پس تاوانشم بده!

سهون توی چشمهای تیره اش نگاهش کرد و گونه اش رو ناز کرد:تا آخر عمرمم که شده تاوانشو میدم…

اسکای لبخند زد اما لبخندش با توقف لبهای سهون روی لبهاش خشک شد.آب دهنشو قورت داد و آروم پلک زد.تا کی قرار بود اینطوری شوکه بشه و عذاب وجدان داشته باشه؟!تا کی قرار بود صورت سوهو رو شبانه روز جلوی چشماش ببینه و عذاب بکشه؟؟تا کی میتونست مقاومت کنه؟!

آروم چشماشو بست و بااینکه دستاش میلرزیدن پیراهنشو گرفت.سهون زیادی خوب بود…زیادی مهربون بود…زیادی صبور بود…

حقیقت این بود که سهون از سرش زیادی بود…

اما همین بود…آدمی که توی۱۰سال از دوران جوونیش هر سال به طور متوسط یه مصیبت سخت کشیده بود و این آخری از همه کمرشکن تر بود و توی سنی که حتی به سی سالگی هم نرسیده بود موهای سفیدش در اومده بودن…سهون میتونست یک کم همه چیز رو براش پاک کنه؟!میتونست بالآخره رنگ آرامش رو ببینه؟؟

نمیدونست…فقط میخواست نفس بکشه…حتی اگه موقت بود…حتی اگه براش سخت بود…میخواست آروم باشه…به هر قیمتی شده…

وقتی سهون آروم ازش فاصله گرفت حرفی نزد و خودشو توی آغوشش انداخت.دستای سهون بلافاصله دورش حلقه شدن.

گفت:من میام…اونموقع بیا راجع به زندگیمون تصمیم بگیریم…

سهون دست کشید توی موهاش:همینکارو میکنیم…هر کاری که تو بخوای…

و اسکای دست خودش نبود…اشکاش بی اراده روی گونه هاش چکیدن…

∞∞∞∞

توی آینه نگاه کرد و دهنشو بیشتر باز کرد تا ته دهنش رو نگاه کنه.″نوچ″ـی گفت و غر زد:اون تهیه خراب شده!میگم درد میگیره همش!

صدای در اتاق شد.مسواک و بعد دهنش رو شست و در رو باز کرد:بیا تو هیونگ!

چانیول وارد شد:خب کجا بریم؟؟

ابروشو داد بالا و به تخت اشاره کرد:بریم بخوابیم!

چند ثانیه سکوت شد و اسکای با دیدن قیافه چانیول فهمید چی گفته.سریع گفت:برم بخوابم!تو هر کار دوست داری بکن هیونگ!برو دختربازی!من به آیرین نمیگم!

چانیول خندید:واو تو خیلی راز داری!مسئله اینه که من خیانتکار نیستم!

اسکای پیفی کرد:بچه مثبت بدبخت!

چانیول لبخند زد:بریم بیرون…مثلا شب سال نوعه ها!اینکه تو مسیحی نیستی دلیل نمیشه منم بیخیال شم!

اسکای:بیخیال هیونگ من میخوام بگیرم بخوابم!خودت برو جشن بگیر.واسه منم کادو بگیر!

چانیول:زرشک!ساعت نه مرغا هم نمیخوابن!پاشو…پاشو لباس بپوش بریم…بهت شام میدم!

صورت اسکای باز شد:خب…حالا که بحث شام شد میرم لباس بپوشم!

چانیول خندید و گفت:توی لابی منتظرتم!

و رفت بیرون.چند دقیقه ای بیشتر طول نکشید تا اسکای هم بیرون اومد در حالیکه خودشو مثل اسکیمو پوشیده بود.گفت:ببین واسه یه شام چطور مخ منو زدی هیونگ!زود برگردیما!

چانیول ماسکشو زد بالا:تا سال نو نشه ولت نمیکنم!

و دستشو کشید و همراه خودش برد.

∞∞∞∞∞

چانیول:بیا بازم عشقت!ببین چقدر به فکرتم من!تو کل عمرت اینقدر شکلات خورده بودی؟؟

اسکای لبخند زد و لیوان شکلات رو از دستش گرفت:با آیرین بهم زن هیونگ،خودم زنت میشم!

چانیول به این جمله تکراری اسکای خندید و دستشو انداخت دور گردنش:گفتم که…متاسفانه من خیانتکار نیستم!

اسکای در جوابش قیافه شو کج کرد.هر دو کنار هم نشستند و به رودخونه روبروشون نگاه کردند.اسکای آه کشید:پیر شدیم رفت هیونگ…یادته اولین دفعه همو دیدیم؟!

چانیول:مگه میشه یادم بره؟!فستیوال دبیرستانتون بود…چه جیگری بودی!با دویوون لاو می رایت رو اجرا کردین!!از همون موقع تو دل برو بودی!

اسکای لبخند زد:بعدم اومدم کارآموز شدم!یادته رییس وانگ میخواست بندازمون بیرون؟!داشتم گریه میکردم اومدی دستمو گرفتی بردی خوابگاهتون؟!نشستین قانعم کردین؟!

چانیول خندید:میگفتی من چطوری با ده تا پسر همخونه شم؟؟مگه من هرزه ام؟؟الآن ده ساله همخونه ای ولی هرزه نیستی!میبینی؟

اسکای لبخند زد:اوهوم…از همون اول دوستم داشتین…واسم عجیب بود..منم یکی مثل بقیه فن ها!حالا چون دختره صداش خوبه که دلیل نمیشه همه دوستش داشته باشن!واسم جالب بود…زندگی آیدلام رو از نزدیک دیدن واسم خیلی هیحان انگیز بود!

چانیول:اوهوم…از همون اول دوستت داشتیم…شاید واسه خودمونم عجیب بود اما تو هم بطور خاصی دوست داشتنی بودی…بااینهمه…یادته سوهو هیونگ چطوری باهات رفتار میکرد؟!

لبخند اسکای خشک شد:هی چپ و راست میرفت میرید به من=|نمیدونم چه پدرکشتگیی با من داشت!

چانیول لبخند زد و اسکای ادامه داد:الآنم همونطوریه…انگار من اون آدمی نیستم که سوهو بتونه راحت ازم خوشش بیاد…فرقی نمیکنه ده سال پیش باشه یا الآن!

چانیول لبخند زد و شونه شو فشرد:درست میشه…من مطمئنم!

و اسکای هم در جوابش لبخند زد.

با صدای جیغی هر دو از جا پریدند:وای چانیولییییی!

به سمت صدای نحس جسیکا برگشتند و از جا بلند شدند.چانیول گیج گفت:هیونگ!

سوهو با لبخند گفت:چانیول!تو اینجا چیکار میکنی؟!

چانیول هم لبخند زد:خب…با اسکای اومدیم چرخ بزنیم…یک ساعت دیگه سال نو میشه!

سوهو نگاه سردی به اسکای انداخت و گفت:آهان…ایندفعه نوبت توعه؟؟

چانیول:نوبت چی هیونگ؟!

سوهو پوزخندی زد و گفت:هیچی!…من و جسی هم اومدیم چرخ بزنیم!چقدر اتفاقی که همو دیدیم!

جسی هم با ذوق گفت:وای آره…بیاین با هم باشیم!

اسکای با نفرت به جسیکا نگاه کرد و رو به چان گفت:من لیوانمو بندازم دور!

و اخماشو کشید توی هم و رفت و وقتی برگشت مجبور شدند تا با هم،چهار نفری به گردششون ادامه بدند.

اسکای سرشو پایین انداخت و تمام تلاششو برای پرت کردن حواسش از صدای نحس جسیکا به کار برد.

چانیول و سوهو با هم بحث میکردند و انگار سوهو از حضور چان خیلی خوشحال بود…

چند دقیقه ای گذشت که اسکای گفت:هیونگ…من تا جایی میرم و برمیگردم…

چانیول که فهمید منظور اسکای دستشوییه گفت:میدونی کجا باید بری؟!

اسکای:میدونم…

و رفت!

اونا به حرف زدنشون ادامه دادند اما وقتی به خودشون اومدند دیدن بیشتر از نیم ساعته از اسکای خبری نیست.چانیول شماره ش رو گرفت و وقتی دید موبایلش دست خودش جا مونده عصبی گفت:هیونگ من میرم ببینم کجا مونده!

اما چانیول اسکای رو نه توی دستشویی و نه توی اون نزدیکی پیدا نکرد.

نگران شد و به سوهو زنگ زد و سوهو هم گفت اگه پیداش کرد خبر میده.

با خوش خیالی اینکه جسیکا هم نگرانه به جسیکا گفت بره و بگرده و خودش هم ازش جدا شد تا اون دختر اعصاب خورد کن رو پیدا کنه.

مدتی زمان زیادی طول نکشید که بین جمعیت زیادی که جمع شده بودند تا سال نو رو جشن بگیرن گوشه ای متوجهش شد که به آسمون خیره شده بود.عصبی به سمتش رفت و در همین حین به چانیول پیام داد:پیداش کردم…

و به محض اینکه رسید با خشم گفت:هیچ معلوم هست کجایی؟!

اسکای با آرامش نگاهش کرد:چیه؟!نگرانم شده بودی کیم جونمیون؟؟

سوهو پوزخند زد:نگران تو؟!فقط میخواستم تو سال نو مونو خراب نکنی!

اسکای پوزخند زد:نکردم!میبینی که!

سوهو :آره،ازت ممنونم!واقعا رو اعصابی!

اسکای:من حتی…سال نو تم خراب نکردم ولی تو…کل زندگیمو به گند کشیدی!

سوهو به قیافه ای که در عرض چند ثانیه اینطور خشمگین شده بود نگاه کرد:من؟!واقعا اینطوریه؟!متاسفم،لابد زیادی احساساتی بودم!

اسکای پوزخند زد:هاه آره…احساساتی!یه مرد ترسو!حالا دارم میفهمم اون حرفات درست بودن″سوهو هم بدبخت دو عالم که به مراقبت احتیاج داره!″آره واقعا داری!چون اگه نداشتی الآن اینجا نبودی…مدام اصرار داشتی که آدم قویی هستی…اصرار داشتی که ازم مراقبت میکنی اما تو حتی خودتم به مراقبت احتیاج داشتی…که کارخونه ات نابود نشه…که زندان نیافتی..که نمیری…نمیری……خوشحالی که داری حال منو میگیری اما تو یه بازنده ای کیم سوهو!اول آخرش تو بازنده ای…یه روزی چشماتو باز میکنی میبینی همه چیز رو بخاطر میاری…میگی مهلای من کو؟؟اما دیگه اونموقع من مال تو نیستم…اونموقع یه جسیکا کنارت مونده که وقتی میفهمی اون جسیکا چه آدمی بوده پشیمون میشی…قطعا پشیمون میشی واونموقع من بهت میگم من خواستم روشنت کنم…اما تو خودت گفتی ″دور وبر من نیا…جسیکا ناراحت میشه″تو یه بازنده ای کیم سوهو…یه بازنده!

سوهو نگاهش کرد…چرااینقدر حرفاش عجیب بودند…چراداشت سعی میکرد به حرفاش گوش بده؟!ازین دختر بدش میومد اما چرا برای اولین بار میخواست بفهمه چی داره میگه؟!

اسکای آروم گفت:ستاره م برگشته اون بالا…اینجا هم هنوزداره سوسو میزنه…این یعنی تو هم برگشتی…پس تا وقتی اون باشه تو هم نیستی..بازم نیستی!

سوهو اخم کرد:ستاره ات؟!

اسکای:نمیدونی؟!نه چرا باید بدونی؟!من یه ستاره داشتم…آبی آسمونی بود…بعدا فهمیدم اون ستاره تویی…نه تو نیستی…اون ستاره مرد من بود..کیم سوهو…آدمی که دوستش داشتم…دوستم داشت…لیدر اکسو،مهربون ترین مرد این دنیا!اون ستاره من بود که همیشه میدرخشید…دیگه توی آسمون نبود…همینجا روی زمین کنارم میدرخشید…اما حالا ستاره م برگشته توی آسمون…یعنی عشق منم برگشته…توی عوضی عشق من نیستی…برو عشق همون جسیکا جونت باش!

سوهو اخم کرد:ستـ…اره…؟!

ناخودآگاه چشماشو بست.صداهای مبهم و عجیبی توی گوشش تکرار میشد:

″من ستاره اتم؟!″

″وای ستاره ی جذاب منو نیگا کن! اصلا خوشم نمیاد دخترا هی نگاهت میکنن″

″کجا تشریف میبرن خانوم؟!″

″اصلا نمیگم! تو،کی،هستی؟!شوهرمی یا داداشم؟!″

″نشونت میدم،کی هستم″

زیر لب تکرار کرد:ستاره؟!

اسکای با بغض گفت:من تلاشمو کردم.خودت نخواستی…اصلا برو با هر کی،دوست داری…چقدر تحمل کنم هان؟!میدونی دکتر گفته بااین وضع باید باز معده مو عمل کنم؟!نه تو چی میفهمی اصن!

درد بدی توی سرش پیچید.زیر لب گفت:معده ات؟؟

″هیونگ…چرا سرم داد میزنی…من…من فقط معده ام درد میکنه…! ″

″یا کیم سوهو چرا همچین میکنی؟!کی تا حالا از عمل معده مرده که من دومیش باشم؟!″

″من میگم تو بذار این عمل لعنتیت تموم بشه…اینقدر اجرا بیا تا بترکی…اینقدر به خودت فشار نیار! ″

اسکای میخواست حرفی بزنه که صدای ترکیدن توپ و آتیش بازی معروف سال نو هر دوشون رو ساکت کرد.اسکای به آسمون نگاه کرد به این فکر کرد که سال پیش همین موقع سوهو مرده بود…و اون چطور اشک ریخته بود و چطور تحمل کرده بود…

سوهو هم گیج به اسکای خیره شده بود و داشت پازل های بهم ریخته مغزشو کنار هم میچید.

اسکای آروم گفت:سال نو مبارک…

سوهو هم آرومتر گفت:سال نو تو هم مبارک…

اسکای گفت:متاسفم که سال نوت کنار من گذشت و خراب شد!امیدوارم سالای بعد کنار عشقت باشی…شاید بعدها بخاطر اینکه مراسم عروسیت رو هم بهم زدم ازت معذرت خواهی کنم!

سوهو اخم کرد:مراسم عروسی؟!با کی؟!

اسکای:با جسیکا…عشقت!تا حالا چیزی بهت نگفته؟!شاید میترسیده مجبور باشه توضیح بده چرا مراسمتون بهم خورد…

اخم سوهو عمیقتر شد:

″کیم جسیکا…آیا حاضری تا پایان عمر در کنار همسر خود…″

″قبلش یه سوال بپرسم؟!″

″تاحالا هیچ گناهی نداشتی؟!″

″من یواشکی حرفای دو نفرو شنیدم…″

″فکر کردی من کنار تو خوشحالم؟!″

″عشق منو اذیت کردی…″

سوهو چشماشو بست.اسکای آروم گفت:لطفا خوشبخت شو…و اگه یه زمانی هم همه چیز یادت اومد منو ببخش که نتونستم کاری کنم…منو ببخش که بخاطرت صبر نکردم..

و آروم خم شد و راهشو گرفت تا بره اما سوهو قفل کرده بود…صداهای توی مغزش بی وفقه میچرخیدند و سر درد امونش رو بریده بود.ناله کرد:چوی اسکای…

و دستش رو به جایی بند کرد تا نیافته اما همه چیز دورش میچرخید.

آخرین صدایی که توی ذهنش اکو شد آشناترین صدا بود:″من دوستت داشتم…تمام مدت…فکر نکنم هیچوقت بتونم دوستت نداشته باشم…اگه بگمم دارم دروغ میگم…″

و آخرین صدایی که با گوشهاش شنید صدای دویدنش بود و صدای نگرانش:سوهو…

∞∞∞∞

پرستار گفت:چه اتفاقی افتاده؟!

اسکای با لکنت گفت:نـ..نمیدونم…من…من فقط یه سری…یه سری حرف زدم…بعدش اون …ا…ا..فتاد…

پرستار بی حوصله رو به چان کرد:شما بگین!

چانیول با حوصله همه چیز رو از تصادف و مشکلات سوهو گفت و پرستار گفت:

_پس باید پرونده پزشکیشون رو پیدا کنیم.مشخصات بیمار رو بنویسید تا ما پزشک معالج رو صدا میزنیم!

و چانیول همه چیز رو نوشت و داد به پرستار.چند دقیقه ای طول کشید تا پرستار از کامپیوتر پرونده سوهو رو پیدا کرد و مشغول خوندن شد.

اسکای با استرس گفت:حالش خوب میشه؟!

پرستار مهربون شد:آره عزیزم.نگران نباش!

و رو به چان گفت:شما بیرون وایستید.الآن دکتر میاد!

و اسکای و چانیول بیرون از بخش اورژانس ایستادن و چانیول دست اسکای رو گرفت:خوب میشه دختر…اینطوری نگران…

و حرف چانیول با صدای پیجر بیمارستان قطع شد.اسکای هم حالتش از نگران به شوک زده تغییر پیدا کرد و گیج چانیول رو نگاه کرد.

چانیول دست اسکای رو ول کرد و وحشت زده به سمت در بخش برگشت.

بین همه ی دکتر ها ،پرستارها و بیمارهایی که در حال رفت و آمد بودند نگاهش روی دختر قدکوتاهی با روپوش سفید که گوشیش رو دور گردنش انداخته بود و وارد بخش میشد خشک شد…

گیج و شوکه آب دهنش رو قورت داد و سعی کرد به خودش بقبولونه اینا یه خواب نیست…

ضربان قلبش روی هزار رفته بود، خون با تمام قدرت به سلول هاش پمپاژ میشد و گوش هاش هنوز این جمله رو زنگ میزدند:

″دکتر دایموند ایم سریعا به اورژانس…″

 

پایان قسمت نوزدهم

نظر بذارین در راه خدا 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁

shiny_krm@

 



guest
4 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

ولی چقد شوک برانگیز بود آخرش!! زبونم بند اومد یه لحظه!

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

آخی عزیز دلم????❤????

صدف
صدف
3 سال قبل

وای خدای من…
سهون این فیک خود خود سهونه!!
وای زهرا عاشقتم آخه چطور اینقد قشنگ مینویسی؟؟اصن با روح و روانم بازی میکنی با این قلمت!!!
وای سهونیییییییییییییی
واقعا داره اشکم در میاد

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

سهون مادرررر????
عزیز دلمی?لطف داری خوسگلم ممنونم ازت❤????????
گریه نکن عشق من?????بیا بغلم????