134 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 18

میتونم این ایده رو بهتون بدم که قسمت بعد اتفاقای بهتری میافته 🙂 🙂 🙂 🙂

ولی شما هنوزم اگه میخواین فحش بدین…بدین

از نفس افتاده_قسمت +هجدهم+

 

نشست کنارش و دستشو گذاشت روی پیشونیش:تبش پایین نیومده!

چانیول آهی کشید و گفت:دکتر گفت اگه تا تموم نشدن سرمش پایین نیومد بهش زنگ بزنم…هنوز تموم نشده!

سهون هم آه کشید:این هیونگ…هیونگ…اینهمه خوشحال بودیم زنده است…نمرده،سالمه…دوباره میبینیمش!اما حالا داره همه چیز رو خراب میکنه!

چانیول:چطور اینقدر بیرحم شده؟!حتی اگه نخواد عاشقش باشه هم دلیلی نداره اینطوری اذیتش کنه…دلش میاد این طفلک رو اینطوری کنه؟!

سهون اسکای رنگ و رو پریده رو نگاه کرد و دلش ضعف رفت.دندوناشو روی هم فشار داد و غرید:این جسیکا…میکشمش هیونگ…همه چیز زیر سر اون آشغاله!

چانیول باز هم آه کشید.

سهون دستشو روی موهای اسکای کشید و آروم گفت:من ازت مراقبت میکنم…نمیذارم اذیتت کنن!

∞∞∞

شلوارش رو برداشت و تا کرد.چانیول:حتما باید بری؟!

سهون:نه فردا که هیونگ زنگ بزنه باهاش حرف میزنم کنسلش میکنم…الآن فقط میخوام یک کم مرتب باشم!

چانیول لبخند زد:سهونا…تو چی؟!

سهون:من چی؟!

چانیول:تو هم مثل اسکای بخشیدی؟!

حالت صورت سهون جدی شد:چاره ی دیگه ای هم دارم؟!

چانیول:من واقعا متاسفم!

سهون پوزخند زد:واقعا واسم جالبه…نگران اسکای بودین چون میخواستین چیزیش نشه…من چی؟!فکر میکردین منم پس می افتم؟!یا تحملشو ندارم؟!

چانیول:نه در واقع….خب…

سهون:میترسیدین همه چیز رو بهش بگم…ها…من اینقدر دهن لقم؟؟

چانیول:دهن لق نه…ولی نمیتونی درد کشیدنشو ببینی…مطمئنا نمیتونستی ببینی اون داره اونطوری داغون میشه و ما داریم حقیقت رو پنهان میکنیم!

سهون دهنش رو باز کرد تا حرفی بزنه که صدای در اتاق شد.هر دو گیج بهم نگاه کردند و سهون رفت تا در رو باز کنه و با دیدن اسکای که پتو رو دور خودش پیچیده بود نگران به سمتش رفت و بغلش کرد:مینهوا!

اسکای گفت:شماها کجایین؟!

و با هم وارد اتاق شدن که چانیول از جا بلند شد:وای خدای من!حالت خوبه؟!

اسکای رو تخت نشست و بینیشو کشید بالا:گرسنمه!معده م داره صدا میده.

چانیول لبخند زد:الآن میگم یه چیزی برات بیارن!

اسکای گفت:هیونگ نگی سوپ و آب پرتقال بیارنا!یه چیز خوشمزه بگو بیارن!

چانیول خندید و سهون دست کشید رو موهاش.

سهون دستشو روی پیشونیش گذاشت:هنوز که….داغی!

اسکای پتو رو مثل چادر گرفته بود و گفت:وای چقدر دستت گرمه!

و دست سهون رو گرفت و چسبوند به لپش!

سهون گیج به به چان نگاه کرد:داری…تو داری توی تب میسوزی دختر…

اسکای:واقعا؟!ولی چرا اینطوری سردمه؟؟چون گرسنمه؟!

چان و سهون نگاه نگرانی بهم انداختند و چانیول گفت:من میرم یه تلفن بزنم بیرون!

و رفت.اسکای گفت:من دراز بکشم رو تختت سهونی؟!

سهون نگاهش کرد.اسکای:چرا اینطوری نگام میکنی؟!

سهون ناله کرد:چیکارت کرده که اینطوری شدی؟!

حالت صورت اسکای عوض شد.پتو رو محکم تر دورش گرفت و گفت:من فقط سرما خوردم!دسامبره دیگه!وسط زمستون آدم سرما نخوره کی بخوره؟!اونم اینجا،به این سردی!الآنم چون چیزی نگفتی یعنی اجازه دادی!خوابیدم!

و به پشت خودشو روی تخت انداخت و گفت:میشه پتوی خودتم بندازی روم؟؟

سهون میدونست اگه چند دقیقه دیگه میموند و این موجود ریزه میزه که زیر پتو مچاله شده بود و با صدای خروسیی که گرفته بود ″سهونی″صداش میزد رو نگاه میکرد احتمالا کار دست خودش و اون میداد .پس پتو رو روش انداخت و گفت:چند لحظه تو بمون من میرم ببینم چان هیونگ کجا رفت!

و قبل ازینکه که بره صداشو شنید که گفت:هوم برو سهونی…تختت چه گرمه…

∞∞∞

دکتر نسخه رو امضا کرد و گفت:اینا رو بگیرین بعلاوه رژیمی که بهتون گفتم بدین بخوره…البته یک بار دیگه هم گفتم،این بیماری منشا عصبی داره و تا از لحاظ عصبی خوب نشه برای اینم نمیشه کاری کرد…برین کسی که مسبب این حالش شده رو بیارید تا حالش خوب شه!ببرینش بیرون بگردونینش…کلا تنهاش نذارید تا افسرده بشه چون همه چیز بدتر میشه!بیدار که شد به زور هم که شده بهش غذا بدین بخوره،ترجیحا غذایی که دوست داره،بازم تکرار میکنم تا از نظر روحی حالش خوب نشه همه ی این دارو ها بی فایده است!

و کیفش رو برداشت و بعد از خداحافظی با پسرا رفت.

سهون گفت:هیونگ…بهتر نیست برگردیم؟!

چانیول:پروازمون واسه آخر هفته است…نمیشه جابه جا کرد چون آخر ساله و بخاطر کریسمس پروازا همه پرن!

سهون پوفی کشید:این یه سال با همه زجری که کشید حداقل اینطوری مریض نشد…

چانیول آه کشید:حداقل موهاش سفید نشد!

و سهون نگران و دلواپس دست کشید توی موهای اسکای…

چشماشو آروم باز کرد و گفت:گرمه!

و پتو ها رو از روی خودش زد کنار و نشست.موهاش بخاطر عرق چسبیده بودن به پیشونیش:وای دارم میپزم!

سهون گفت:حالت بهتره؟!

اسکای بینیشو بالا کشید:اوهوم…تشنمه!

و بطری آب کنار تخت رو رفت بالا.

چانیول وارد شد و سینی رو گذاشت رو تخت:بیا اینم عشقت!کیک کاکائویی!

اسکای لبخند کمرنگی زد:وای عشقم کاکائو!

و خودشو کشید جلو یه تیکه کیک برداشت و فروکرد توی دهنش.و بعد بلافاصله دومی رو برداشت.چانیول لبخند مهربونی زد:خفه نشی حالا!

اسکای با سر نشون داد″حواسم هست!″

و کیک رو به سمت سهون دراز کرد و اشاره کرد″بگو آآآآآ!″

سهون که داشت از دیدن غذا خوردن اسکای ضعف میرفت گیج گفت:هان؟!

و به محض اینکه دهنشو باز کرد اسکای کیک رو فرو کرد توی دهنش!

سهون گیج نگاهش میکرد و اسکای گفت:بِجو پسرجون!

و با تیکه دیگه کیک به سمت چان رفت.

چان:ما نمیخوایم بچه…خودت بخور!

اسکای:فکر کردین من بشینم بخورم شما نگاه کنین؟!عمرا از گلوم پایین بره!

و دستش رو به سمت چانیول دراز کرد که چانیول خودش کیک رو گرفت:اوکی ممنونم…حالا خودت بخور!

اسکای:میخورم!

سهون:همه شو باید بخوری!

اسکای:میخورم تا دلتون آب شه!

و به تخت برگشت و همون لحظه تلفن چان زنگ خورد.

چانیول:الو…سلام هیونگ…خب؟!…نه ممنون….مزاحم نمیشیم….آخه…خب باشه…ممنونم…امیدوارم….پس فعلا…

و تلفن رو قطع کرد.هر دو منتظر به به دهن چانیول خیره شده بودند که چان گفت:چرا نمیخوری؟!

اسکای:کی بود هیونگ؟!

چانیول مضطرب گفت:خب…جونگهیون هیونگ بود…

سهون:جون بکن هیونگ!!!

چانیول اخمی کرد:پدر و مادر و خودش فردا دارن برمیگردن کره…میخوان ما امشب برای شام بریم پیششون.

غذا توی دهن اسکای موند و دیگه به خوردن ادامه نداد.

سهون اخم کرد:نمیخواد!بگو نمیایم!

اسکای،به سختی آب دهنشو قورت داد:اونا که گناهی نکردن!

سهون:تو میخوای بری؟!

اسکای:نمیشه بلیطشونو با ما سه تا عوض کنن؟!

چانیول گفت:نمیشه…

سهون:چرا؟!

چان:جونگهیون هیونگ مریض داره گویا،باباشم یه جلسه مهم داره!

سهون:ما هم کامبک داریم…

چان اخم کرد:بی منطق نشو سهونا!

سهون پوفی کشید.

اسکای سینی رو هل داد و از روی تخت بلند شد:اگه نریم ناراحت میشن؟!

چان:اگه حالت خوب نیست اصلا مهم نیست!

اسکای لبخند تلخی زد:اونا ۷ساله دارن در حق من پدر و مادری میکنن…نمیشه گناه پسرشونو به پای اونا نوشت…

و آرومتر گفت:گناه پسری که مریضه!دست خودشم نیست…

و بغض کرد و صحنه ای که صبح دیده بود جلوی چشماش رژه رفت…

درست بعد ازینکه از اونجا اومده بود همینطوری افتاده بود و تقصیر خودشم نبود…اینبار تمام بدنش واکنش نشون داده بود…

سهون گفت:اگه بخوای بخاطر نگه داشتن احترامشون بری و حالت ازینی که هست…

اسکای لبخند تلخی زد:بدتر ازین نمیشم داداشی…بدترازینی که هستم دیگه نمیشم!

و لبخند مهربونی به هر دوشون زد و گفت:من کیکمو با خودم میبرم!

و سینی رو برداشت و از اتاق زد بیرون.سهون پوفی کشید و گفت:خودشم بیخیال بشه بقیه بیخیالش نمیشن…

∞∞∞

خیره مونده بود.به صورت بی روح و بی عاطفه مردی که یه زمانی عشق و زندگیش بود خیره مونده بود و فقط تونست سلام آرومی با صدای گرفته اش بکنه.

سوهو یخ جوابش رو داد و روشو ازش برگردوند.واسش مهم نبود چرا این دختر مریضه و حتی یک درصد هم احتمال نمیداد مسبب حال و روز الآنش باشه…

مادرش آروم گفت:دختر نازم بیا بشینیم…

و اسکای لبخند کمرنگی در جوابش زد و کنار سهون نشست.سهون بلافاصله دستشو دور کمرش انداخت و به خودش چسبوندش:از من جدا نشو…بذار حواسم بهت باشه!

اسکای برخلاف همیشه ایندفعه مطیعانه گفت:چشم!

انگار خودشم میدونست سهون باید ازش مراقبت کنه،وگرنه نمیتونه تحمل کنه.

سوهو هم در کمال بدشانسی کنار جسیکا و درست روبروی سهون و اسکای نشست.

مادر سوهو با مهربونی گفت:چرا مراقب خودت نبودی دخترم؟!نگاه کن رنگ به روت نمونده…

اسکای لبخند کمرنگی زد:زمستونه و سرماخوردگیش دیگه…

چانیول اضافه کرد:مینهوا کلا بنیه ضعیفی داره…کل زمستون رو مریضه!

اسکای خندید:یاااا هیونگ نیم!

و مادرش با محبت نگاهش کرد:دختر ناز من!

و اسکای آه کشید.دخترش نبود…حالا که سوهو اینطور میخواست اونم دیگه نمیتونست دخترشون باشه…

جونگهیون:شنیدم پدر و مادرت اینجان…به دیدنشون رفتی؟!

اسکای:اینجا نیستن اوپا،نیویورکن!فکر نکنم وقت بشه اونجا هم برم!

چانیول:ولی اگه تو بخوای هر وقت که بشه با هم میریم!

اسکای لبخند زد:ممنونم هیونگ!

سوهو گفت:پدر و مادرت امریکان؟!

اسکای به سمتش برگشت.سوهو ازش سوال پرسیده بود؟!چرا؟!مگه ازش بدش نمیومد؟!

_بله!

به سردی گفت…

سوهو پوزخند زد:اوه پس تو تنها کره زندگی میکردی؟!

چانیول:تنها که نه هیونگ…ما با هم زندگی میکردیم!

سوهو گیج گفت:اون دخترم با شماها هم خونه بوده؟!

چانیول:با هممون!شما با هم هم اتاقی بودین!

پوزخند واضح سوهو آب یخی بود که روی قلب اسکای ریخته شد…چرااینطوری نگاهش میکرد؟!مگه اون چیکارش کرده بود؟!

سوهو:چه جالب!

اسکای سرشو انداخت پایین و با با ناخن هاش بازی کرد.بقیه مکالماتشون شامل همه میشد به جز اسکای و سهونی که تمام مدت حواسش بهش بود و هر ازچند گاهی کمرش رو نوازش میکرد تا بهش اطمینان بده که کنارشه…

شام آماده شد و بعد از خوردن شام همه از هم جدا شدند.چان و جونگهیون مشغول گپ و صحبت و سوهو و جسیکا هم برای خودشون ناپدید شدند و سهون هم اسکای رو توی حیاط پیدا کرد که به آسمون خیره شده بود.کنارش رفت و کتش رو انداخت روی شونه هاش.اسکای تکون خفیفی خورد و به سمتش برگشت:سردم نیست!

سهون لبخند زد:میدونم!

اسکای:زشت نیست اینجاییم؟!بریم داخل!

سهون:نه کسی حواسش نیست…یک کم بگذره میریم!

اسکای آهی کشید:باشه…سهونی…تو باید فردا برگردی؟!

سهون هم آه کشید:اوهوم…هرچی سعی کردم کنسلش کنم نشد،منیجر هیونگ زنگ زد نزدیک بود از پشت تلفن خفم کنه…گفت با هزار تا گیر و گرفتاری بالآخره تونسته یه بلیط پیدا کنه…

اسکای:اوهوم میفهمم!ما هم خیلی نمیمونیم،زودبرمیگردیم!

سهون بازوشو گرفت:اسکای…

اسکای لبخند زد:اینجوری با ترحم صدام نزن.من حالم خوبه،حتی اگه تظاهر کنم…همین که میتونم تظاهر کنم یعنی خوبم!هیونگ من…راستش اونموقع که سوهو تصادف کرده بود…اونطوری که دیدمش…وقتی توی اتاق عمل بود،فقط به یک چیز فکر میکردم″لطفا زنده بمونه…″من دعا کردم زنده بمونه واینقدر ترسیده بودم که به هیچ چیز دیگه فکر نمیکردم…حالا خدا جواب دعامو داده…اون زنده است…منو یادش نمیاد و بدتر ازون رفته باجسیکا…اینا منو خیلی اذیت میکنه اما از کسی دلخوریی ندارم…چون قول خدا بهم فقط زنده موندنش بود نه چیز دیگه…حالا هر چقدر که دارم اذیت میشم…از کسی گله ای ندارم…چون دعای خودم بوده…

و سهون رو نگاه کرد:حرص منو نخور پسر جون…داری بخاطر غصه های من پیر میشی…من تا حالا ایستادم،از این به بعدشم می ایستم…اینطوری که ازم مراقبت میکنی عذاب وجدان میگیرم…

سهون توی صورتش نگاه کرد.چرااین آدم اینقدر آرامش بخش بود؟!چطور میتونست اینطوری آروم و مهربون حرفشو بزنه وقتی واضحا شکسته بود…چطور میتونست منطقی باشه وقتی احساساتش نادیده گرفته شده بودن…

دلش میخواست این دختر مال خودش باشه،کاش میشد…

سوهو اسکای رو فراموش کرده بود و این میتونست برای خودش یه فرصت باشه؟!

اسکای هنوزم سوهو رو دوست داشت اما میتونست جاشو براش پر کنه؟!

میتونست قلب شکسته رو مال خودش بکنه؟!

دستشو گذاشت رو صورتش و با شستش گونه اشو نوازش کرد.اسکای لبخند تلخی زد:دیوونه…

سهون هم لبخند زد:خودت دیوونه م کردی…

با شنیدن،صدای پا و بعد خنده های رو اعصاب جسیکا هر دو اخم کردند.سهون،به،صورت پر از استرس اسکای نگاه کرد و برای یه لحظه همه چیز براش رنگ تازه ای گرفت…سوهو عشقش،رو اذیت کرده بود…چرا خودخواه نباشه…حالا هیونگش مانعشون نبود و تنها سد راهشون احساسات اسکای بودن که اون میتونست عوضشون کنه…

میتونست تا آخر عمر مراقبش باشه،بدون ترس…بدون تهدید…

توی چشمهای اسکای نگاه کرد:منو ببخش چوی مینهوا…

و خم شد و لحظه بعد لبهاش روی لبهای اسکای بودن….

چشمهاش رو بست و طعمی که سال ها بود آرزوی چشیدنش رو داشت بالآخره تا عمق وجودش سرازیر شد.

اسکای که حتی متعجب هم نبود…با چشمهایی که از اشک پر شده بود چنگ زد به پیراهن سهون و سهون و با حرص لب هاشو تصاحب کرد و بوسید…

دست هاشو به حالت نوازش روی گونه اسکای کشید و آروم ازش جدا شد و توی چشم های پر از اشکش خیره شد.

صدای جسیکا هر دو رو به خودشون آورد:وای چقدر شما دوتا بهم میاین!

برگشتند و نگاهشون کردند.سوهو با اخم به اسکای خیره شده بود:بنظر منم خیلی بهم میان!

اسکای سرشو پایین انداخت و سهون گفت:ممنونم…

و اسکای هم،فقط پوست لبشو جوید.

سوهو با تمسخر اضافه کرد:ولی،واسم جالبه…چطور میتونی هنوزم آدمی که،باهاش قرار میذاری رو هیونگ صدا بزنی!!

و خندید و قبل ازینکه سهون چیزی بگه گفت:بریم،داخل عزیزم،سرده…

و،رفتند…

سهون یه سمت اسکای برگشت:معذرت میخوام…

اسکای با صدایی لرزون گفت:باشه…

سهون :دوستت دارم…میدونم نهایت فرصت طلبیه اما این چیز جدیدی نیست…۱۰ساله که دوستت دارم..بخاطر هیونگ و بخاطر خودت همه چیز رو فراموش کردم تا اذیت نشی…منو سهونی صدا میزدی اما من تمام تلاشمو میکردم تا برات ضعف نکنم…من هیونگت بودم اما من فقط یه تلاش سخت داشتم تا همینی که صدام میزنی باشم…حالا…حالا هم ازت توقع ندارم دوستم داشته باشی چون میدونم هنوزم هیونگ رو دوست داری اما…فقط خواستم بدونی…من حسم عوض نشده…و حتی اگه قبولم نکنی هم میخوام تاآخر عمرم ازت مراقبت کنم…بابت همه چیز متاسفم…

و سرش رو انداخت پایین.اسکای آروم گفت:من متاسفم…من…

به هق هق افتاد:منِ بی ارزش همتون رو توی دردسرمیاندازم…همتون رو اذیت میکنم…اما شما همیشه منم دوست دارید…من بی ارزشم اما شماها…اما تو…

سهون صورتش رو توی دستاش گرفت:گریه نکن لعنتی…اینطوری جلوی من گریه نکن…

و بغلش کرد و موهاشو بوسید:تو بی ارزش نیستی…تو باارزش ترین چیز این دنیایی….خودت به همه چیز ارزش میدی…چطور میتونی همچین چیزایی به خودت بگی….

اسکای کم کم آروم گفت و سهون هم آروم جداش کرد:صورتت قرمز شده…بریم داخل…

اسکای آروم سر تکون داد و هر دو برگشتند داخل…

∞∞∞

سرشو تکیه داد به شیشه ماشین و به بیرون نگاه کرد.امروز صبح سوهو جلوی چشماش جسیکا رو بوسید و شب هم سهون خودش رو…بااین تفاوت که سوهو چیزی یادش نمی اومد اما اون همه چیز مثل روز براش روشن بود…

مغزش خسته بود…دلش نمیخواست به اینهمه چیز فکر کنه…اون به سوهو خیانت کرده بود اما سوهویی که دیگه نبود…سوهویی که الآن زنده بود یه آدم دیگه بود…فقط صورتش اون آدم بود ولی اون آدم سوهو نبود و حالا که نبود چه فرقی با مردن داشت؟!وقتی که کنار جسیکا بود چه فرقی با یه دشمن روانی داشت؟؟چه فرقی با خود جسیکا داشت؟!

اما اگه یه روز سوهو برمیگشت و میدید اسکای با سهونه چی؟!چی میگفت؟!نمیگفت مگه تو عاشقم نبودی؟!نمیگفت چرا تلاش نکردی تا برگردم؟!نمیگفت چرا بخاطرم صبر نکردی؟!

چشماشو بست.حقیقتا اون فقط زیادی خسته بود…دلش آرامش میخواست،دور و بر این سوهو هیچ آرامشی یافت نمیشد اما سهون مخزن آرامش بود که ذره ذره آرومش میکرد…اون آرامش کنار سوهو رو که دیگه نمیتونست پیدا کنه اما حالا سهون آدمی بود که کنارش آروم بود…حتی بااینکه جنسم فرق میکرد…

دستی دور شونه هاش حلقه شد و بااینکار سرشو از شیشه گرفت و چسبوند به سینه اش.

باید راجع بهش فکر میکرد؟!

باید سوهو رو پاک میکرد؟!

باید عطای این سوهو ی تقلبی رو به لقاش میبخشید؟!

باید این منبع جدید آرامش رو به بدنش معرفی میکرد؟!

باید دوباره عاشق میشد؟!

عاشق اوه سهون؟!

باید…؟!

پایان قسمت۱۸

نظر فراموش نشه



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
olivia
olivia
3 سال قبل

بی صبرانه منتظر قسمت بعدم

Zahra
Zahra
Reply to  olivia
3 سال قبل

و من هم قسمت بعدی رو آپ کردم عشقم