148 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 17

عاح خدای من 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده_قسمت +هفدهم+

 

صندلی رو عقب کشید و بی حرف روش نشست.ظرف غذا رو نزدیکتر کرد و مشغول خوردن شد.هیچکس حرفی نمیزد تااینکه خودش آروم گفت:میخوام ببینمش!

هر دو سرشون رو بالا گرفتند و نگاهش کردند:تو که صبح رفتی…

اسکای:دوباره!

چانیول و سهون همو نگاه کردند:خب…بهش زنگ میزنم!

اسکای:شما هم بیاین!

چان:تصمیم خاصی داری؟!

اسکای پوزخند زد:نه…فقط میخوام تنها نباشم!

سهون:ولی من فکر میکردم دلت میخواد همش باهاش تنها باشی!

باز هم پوزخند زد:وقتی منو نمیشناسه تنها باشم چی بگم بهش؟!آیگو اوپا تو چرا اینقدر خوشگلی؟!من فنتم!یه عکس باهام بنداز!

سهون و چان آه کشیدند و اسکای با حرص مشغول خوردن شد.

چانیول گفت:امروز که رفتی هیچ اتفاقی نیافتاد؟!

اسکای:اگه افتاده بود من الآن اینجا بودم؟!

چان:حتما لازم نیست یهو همه چیز یادش بیاد تا معجزه بشه!حتی یه خاطره کوچیکم خودش جای امیدواریه…

اسکای:دریغ!

و باز اون دو آه کشیدن و بقیه شام در سکوت خورده شد.صبح روز بعد چانیول کسی بود که در اتاق اسکای رو زد و بلافاصله بعدش در باز شد.

چان:آیگو پشت در بودی؟!

اسکای به سردی گفت:نه!

چانیول پشت سزش وارد شد:صبحانه بخوریم،بعد بریم پیشش؟!همون باغ اونروز قرار گذاشتیم!

اسکای:چرا بهم میگی؟!مثل همون روز دستمو بکش و همراهت ببر!

چان:اسکایا!

اسکای:ببینم…بقیه پسرا هم ازین موضوع خبر داشتن؟!

پارک:آ…اره!

اسکای پوزخند زد:مار تو آستینم پرورش دادم!

چان:چرا ذره ای به این فکر نمیکنی که همه ی اینا بخاطر خودت بوده؟!

اسکای:من خیلی وقته دیگه فکر نمیکنم هیونگ!فقط عمل میکنم!

جلوی آینه ایستاد و دستی به موهاش کشید.رژلب کمرنگش رو زد و کیفش رو برداشت:بریم!

چانیول:صبر کن!

اسکای:چیه؟!

چانیول:خب راستش باید یه چیزی بگم…اون…یعنی هیونگ…تنها نیست!

اسکای پوزخند زد:نکنه با جسیکا میاد؟!

چانیول متعجب گفت:تو میدونی؟!

اسکای:بریم هیونگ!

و از جلوی چشمهای درشت شده چانیول رد شد و رفت.

هر سه به باغی که دفعه قبل همدیگه رو ملاقات کرده بودند رفتند و چانیول و سهون با دیدن جسیکا نگران و مضطرب اسکای رو نگاه کردند اما اسکای بی تفاوت جلو رفت و با سوهو دست داد.و کاملا جسیکا رو نادیده گرفت.

بعد از سلام و احوال پرسی همگی کنار هم نشستند و مشغول صحبت شدند اما در واقع این چان و سوهو بودند که صحبت میکردند و بعد ازینکه هر کدومشون سکوت میکردند دیگه هیچ حرفی برای زدن باقی نمیموند…

اسکای بعد از دقایقی به خودش جرئت حرف زدن داد:میشه…من و شما با هم صحبت کنیم؟!

سوهو ابروشو داد بالا:با من؟!

جسیکا گفت:واو تو حتما خیلی باید دلتنگ هیونگت شده باشی؟!

اسکای پوزخند زد.سوهو گیج گفت:هیونگ؟!مگه تو دختر نیستی؟!

چانیول اسکای رو هل داد:برین..برین با هم صحبت کنین!

و سهون هم تایید کرد.

سوهو با تعجب از جا بلند شد و گفت:همینجا هم میشه…

چان:میتونین برین اون سمت…اونجا بنظرم خیلی قشنگتره!

و باز اسکای رو هل داد.اسکای نگاهی به سوهو انداخت و جلوتر رفت.

چند قدمی که از ازشون دور تر شد حس کرد تنهاست…برگشت اما با دیدن سوهو پشت سرش جا خورد:اینجایی؟!

سوهو:با من چیکار داری؟!

اسکای:من…من باید کاری کنم تا حافظه ت برگرده!پس کمکم کن!بذار با کمک هم این مشکل رو حل کنیم!

سوهو:کی این وظیفه خطیر رو روی دوشت انداخته اونوقت؟!

اسکای سرشو پایین انداخت.چرا سوهو اینطوری تحقیر آمیز نگاهش میکرد؟!

سوهو:چرا پسرا رو هیونگ صدا میزنی؟!مگه دختر نیستی؟!

اسکای:اونموقع که برای اولین بار عضو گروه شده بودم…هنوز به خوبی نمیتونستم کره ای حرف بزنم و خیلی لهجه ام داغون بود…اونموقع فکر میکردم دخترا فقط به دوست پسرشون میگن اوپا!برای همینم فکر کردم باید به برادرام بگم هیونگ!بعدا هم که فهمیدم فقط پسرا کلمه ی هیونگ رو بکار میبرن نتونستم عوضش کنم..دیگه عادت کرده بودم..پسرا هم همینطور…خودشون میگفتن اینکه من اوپا صداشون بزنم حس بدی داره!″هیونگ″یه جورایی علامت منه!

سوهو ابروشو داد بالا:به منم میگفتی هیونگ؟!

اسکای نگاهش کرد…نه نمیگفت….اون هیونگش نبود…برادرش نبود…عشقش بود…مردش بود…زندگیش بود…اما چرا حالا اینجوری نگاهش میکرد؟!

اسکای:خب…راستش…

سوهو اجازه نداد ادامه بده:تو از من خوشت میاد چوی مینهوا!نه؟!

اسکای شوکه شد!گیج سوهو رو نگاه کرد:چی؟!

سوهو پوزخند زد:خیلی ضایعی!اینکه همش سعی میکنی باهام حرف بزنی و توجهمو جلب کنی خیلی تابلوعه!

اسکای گیج گفت:من…من…

سوهو:اشکالی نداره اینکه ازم خوشت میاد جرم نیست!خودتو سرزنش نکن!من زیادی جذابم!ولی عجیبه!من فکر میکردم تو با سهونی!گفتم که…شماها خیلی بهم میاین!

باور نمیکرد…سوهو فراموشی نگرفته…رسما یه آدم دیگه شده بود…

چقدر راحت اونو به سهون تعارف میکرد…

چقدر راحت احساساتش رو زیر پاش له میکرد…

گفت:اینکه چیزی یادت نمیاد دلیل نمیشه خودت ببری و بدوزی کیم جونمیون!

سوهو:چی؟!

اسکای:یادت نمیاد؟!من چوی مینهوا…اذیتم میکردی…همش با هم دعوا داشتیم؟!…سرم غر میزدی….بهم میگفتی چشم گنده….همش مریض بودم…مراقبم میشدی…میگفتی همش پام لب گوره…معده درد میشدم…نگرانم میشدی…از آب میترسیدم…افتادم توی رودخونه…تو نجاتم دادی…بخاطرم مریض شدی…من از مراقبت کردم….تو…تو بهم گفتی دوستم داری…گفتی…گفتی مال تو باشم…ازم خواستی باهات ازدواج کنم…به دیدن پدرم رفتی…پدرم مخالفت میکرد…خواهش کردی التماسش کردی…چرا…چرا یادت نمیاد آخه؟!چرا اینطوری شدی؟!

بازم اسکای ۱۰ساله برگشته بود…بازم بی منطق و بچه گونه فقط حرف میزد و اشک میریخت…

سوهو که شوکه شده بود گفت:چی داری میگی؟!من عاشق تو بودم؟!

اسکای اشکاشو پاک کرد:آره حقیقت همینه!تو هیونگ من نبودی!تو همسرم بودی!ما برای اینکه بهم برسیم خیلی سختی کشیدیم و حالا…

سوهو:این درست نیست!

اسکای:چی؟!

سوهو:میخوای بگی من؟!از دختری مثل تو خوشم می اومده!!

اسکای گیج گفت:مگه…مگه من…

سوهو:نه تو طوریت نیست…بهت برنخوره تو خیلی هم خوشگلی!ولی…فک نمیکنم ازین جور دخترا خوشم بیاد!…در واقع تو هیچ شباهتی به معیارای من نداری!چطور ممکنه از تو خوشم بیاد؟؟

اسکای گیج گفت:اما تو دوستم داشتی…ما قرار بود ازدواج کنیم!

سوهو گفت:ازدواج؟؟میتونم بپرسم اگه اینقدر عاشق هم بودیم تو تا حالا کجا بودی؟!

اسکای:خب…تو مرده بودی…یک سال پیش تو توی یه تصادف…

سوهو:نمردم!میبینی نمردم و زنده ام!اما تو حتی نمیدونستی عشقت نمرده و داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه!تو اونجا خوشحال و خرم زندگیتو ادامه دادی اما من روی تخت بیمارستان بودم…پدر و مادر و برادرم زجر میکشیدن و دختر عموم هم حتی بااینکه وظیفه ای در قبالم نداشت تمام مدت کنارم بود…اگه فکر میکنی خیلی عاشقی فکر نمیکنی باید کنارم میبودی؟!فکر نمیکنی وقتی عشقت بعد از ۸ماه چشماشو باز میکنه باید تورو ببینه؟!اما تو کجا بودی؟!سرفیلمبرداری؟!یا داشتی میرقصیدی؟!حالا فهمیدی بهوش اومدم اومدی حقتو پس بگیری؟!دیر اومدی دختر خانوم!من شاید همه چیز رو فراموش کرده باشم اما احمق نیستم!من حالا یه آدم جدیدم که خودم تصمیم بگیرم چیکار کنم…از آدمایی مثل تو خوشم نمیاد و از تویی که اینقدر ادعات میشه هم اصلا خوشم نمیاد…لطفا دیگه سعی نکن خاطراتمو به یادم بیاری چون مشکلی با زندگیم ندارم…

اسکای آروم آروم پلک میزد و نفس کشیدنش نصفه و نیمه شده بود…

میخواست حرفی بزنه و از خودش دفاع کنه اما قفل کرده بود…سوهو قضاوتش کرد و حکم رو هم صادر کرد و حالا هم داشت میرفت.به سختی قدمی برداشت تا به سمتش بره که دوباره برگشت.به سمتش رفت و اسکای گیج چند قدم به عقب برداشت…

سوهو،انگار که بخواد تهدید کنه.انگشت اشاره ش رو توی هوا تکون داد:در ضمن…دیگه دلم نمیخواد دور وبرم بپلکی…جسیکا هم یه زنه و خوشش نمیاد تو رو زیاد اطرافم ببینه،نمیخوام نگرانش کنی….فهمیدی؟؟

و دوباره از جلوی چشمای اسکای محو شد.این یکی دیگه تیر خلاص بود…جسیکا خوشش نمیاد…

اطرافش هیچ چیز نبود که بهش تکیه کنه.احساس سقوط داشت…

به سختی نفسش رو داد بیرون….

چند بار نفس عمیق کشید اما تاثیری نداشت…معده اش نبض گرفته بود.قدمی برداشت که حس کرد زانوهاش بیشتر از قبل میلرزن و میخواست بیافته که دستی گرفتش:نترس منم!

با شنیدن صدای سهون ناخودآگاه آرامش به تک تک سلول های بدنش برگشت و خودش رو چسبوند بهش.لباسش رو چنگ زد و سهون هم دستاشو محکم دورش حلقه کرد:من نمیذارم کسی اذیتت کنه…حتی اگه اون آدم هیونگ باشه…

∞∞∞∞

چانیول کنارشون نشست و لیوان شکلات رو داد دستش:بخور کاکائو دوست داری!

اسکای بی حال لیوان رو از دستش گرفت و زیر لب تشکر کرد.

چانیول لیوان شیر کاکائو رو هم داد دست سهون و لیوان خودش رو هم برداشت و سینی رو انداخت دور.سهون گفت:چی گفتین؟!

اسکای که شکلاتش رو مزه میکرد شونه بالا انداخت و جوابی نداد.

چانیول گفت:حالا…حالت بهتره؟!

اسکای نگاهش کرد:باید ببخشمت هیونگ؟!

چانیول گیج نگاهش کرد:چی؟!

اسکای لیوان رو از دهنش فاصله داد و گفت:بد کردی با من…خودت میگی پشیمون نیستی ولی من هیچ جوره نمیتونم به جنبه های مثبتش نگاه کنم چون عین این یک سال رو…هر ثانیه شو عذاب کشیدم…نمیتونم تصور کنم بدتر ازینم میتونست بشه پس نمیتونم درکت کنم…ولی تو هیونگمی…باید ببخشمت…

پوزخندی زد و ناخواسته اشک توی چشماش جمع شد:جز شماها کسیو ندارم…طردتون هم بکنم کسی برام نمیمونه…

چانیول سرشو انداخت پایین و چیزی نگفت…اسکای خرد بود…معلوم نبود سوهو چی بهش گفته که بعد از یک سال حالا حس میکرد اسکای پیر شده…خسته تر و بی حس تر از تمام این یک سال…

سهون دست اسکای رو توی دستش گرفت و اسکای گفت:تو میبخشی سهونی؟!

سهون نگاهش کرد:منم یکی مثل تو…کسیو جز اونا ندارم!

اسکای آهی کشید:پس باید بازم از قلب رئوفم استفاده کنم…

چانیول رو نگاه کرد و دوباره اشکاش روی گونه هاش غلتید:میبخشمت هیونگ…دیگه هیچیو ازم پنهون نکن…دیگه هیچوقت صلاحمو نخواه…بخواه اگه قراره بمیرم هم با دونستن حقیقت بمیرم…نه توی بیخبری…

اشکاشو پاک کرد:اینقدر منو اذیت نکنین لعنتیا…اینقدر منو اذیت نکنین!

چانیول نگاهش کرد.سهون مثل همیشه آغوشش رو به روش باز کرد و اسکای اشکاش رو روی پیراهنش ریخت…

چانیول نفسشو داد بیرون و آروم گفت:متاسفم…

و بلند شد و ناپدید شد…

حس بدی داشت…اسکای خیلی زودتر از اون چیزی که تصورشو میکرد تسلیم شده بود…

و این نهایت درد بود…اون دیگه نمیجنگید،دیگه دلخور نبود،دیگه ناراحت نبود…

اون شکسته بود…دیگه توانایی عصبی بودن رو هم نداشت…

حسای گند تمام وجودش رو در برگرفته بودن و…

برای اولین بار از کارش پشیمون بود…

∞∞∞∞∞

سهون:بس کن دختر…دو دفعه رفتی ضایعت کرد بس نبود؟!

اسکای خودشو توی آینه نگاه کرد:باید یادش بیارم…من یادش میارم…میرم بهش میگم جسیکا چه آشغالیه…میگم چی شد که عروسیشون بهم خورد…میرم حرف میزنم…دیگه نگاهش نمیکنم…دیگه گریه نمیکنم…میرم حقمو میگیرم سهونی!

سهون مچ دستشو گرفت و کشید به سمت خودش:من همراهت نیستم پس نمیتونم نگرانت نباشم…اگه مثل اونروز..

اسکای گونه سهون رو بوسید و حرف توی دهن سهون خشک شد…گیج نگاهش کرد و پلک زد

اسکای گفت:فرشته نجاتم همراهم نیست منم استرس دارم…ولی باید برادرت خوب بشه دیگه نه؟!نمیتونم از ۶سال زندگی کنارش بگذرم…معذرت میخوام سهونی!

سهون نفسشو داد بیرون و دستشو ول کرد:بلایی سرت بیاد من چیکار کنم؟!

اسکای:نمیاد…قول میدم نیاد سهونی!

و لبخند زد و رفت…البته قولش که الکی بود چون دیدن سوهو خودش به تنهایی معده درد رو بهمراه داشت چه برسه به واکنشش…

پیاده شد و زنگ رو زد و بعد از چند تا نفس عمیق وارد شد.

چند ثانیه بلاتکلیف وسط پذیرایی ایستاد که صدایی برش گردوند:خواهر کوچولو!

اسکای به جونگهیون نگاه کرد و اخم کرد:اوپا!

جونگهیون لبخند زد:وای چه از دستم شکاری!خب…

اسکای:الآن نیومدم بهونه هاتو بشنوم اوپا!فقط بدون خیلی گاوی!ببخشید ولی باید میگفتم چون اگه نمیگفتم رو دلم میموند!

جونگهیون نتونست نخنده:چشم چشم حق با توعه!

اسکای چشم غره ای بهش رفت:برادرت خونه است؟!

جونگهیون با استرس گفت:میخوای…ببینیش؟!

اسکای:اوهوم!

جونگهیون:بذار برم بهش بگم تو اومدی…

اسکای:نمیخواد اوپا…اگه بهش بگی نمیاد!خودم میرم پیشش…بالاست؟!

و به سمت راه پله رفت و جونگهیون که صداش میزد تا برگرده هم نتونست متوقفش کنه.آروم از پله ها بالا رفت تا به سمت اتاقش بره اما به محض اینکه آخرین پله رو رد کرد صحنه مقابلش باعث شد وحشت زده دستشو جلوی دهنش بگیره تا جیغش در نیاد و بعد با نهایت سرعت برگشت و اینبار بی توجه به جونگهیون از در خونه زد بیرون و کنار درخت تمام محتویات معده شو برگردوند و با بدنی بی حال تکیه داد به دیوار…اون صحنه هزار ها بار توی مغزش که خالی از هر چیزی شده بود تکرار میشد .مدام زیر لب زمزمه میکرد:بوسیدش…بوسیدش…

هیچ حسی توی بدنش نمونده بود…حس میکرد دنیاش به پایان رسیده…حتی وقتی با چشمهای خودش جنازه سوهو رو دیده بود اینطوری احساس مرگ نکرده بود…

سوهو و جسیکا همدیگرو میبوسیدن و اون این رو دیده بود و مغزش انگار که روی حالت تکرار باشه هزار بار مرورش میکرد…

سوهو تموم شده بود…بازم برگشته بود با جسیکا…

اسکای یه مهره سوخته بود و…

حالا میفهمید حق با چانیوله…

پایان قسمت هفده

کامنتاتون کو خب؟! 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁



guest
4 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
رها(نانیس)
رها(نانیس)
3 سال قبل

منم خوزستانم
اگه تونستی خودت بیا تا خفت کنم???

Zahra
Zahra
Reply to  رها(نانیس)
3 سال قبل

میام خودم میام پیشت عشقمممم

رها(نانیس)
رها(نانیس)
3 سال قبل

خسته شدم….خسته شدم…خسته شدم….خسته شدم……خسته شدم……خسته شدم…….
معلوم نیست موضوع سوهو و اسکایآشنای بالاخره کی ختم به خیر میشه و کی دیاموند برمی گرده.. ..دلم میخواد جیغ بکشم اما غمم کنارمه جرئتشو ندارم چون بیچاره خوابه….
نویسنده خانم،دلم میخواست بدونم کجایی تا بیام خفت کنم(با عرض پوزش، دیگه آب از سرم گذشته)
اووووففففففف

Zahra
Zahra
Reply to  رها(نانیس)
3 سال قبل

آه آبجی باورت نمیشه خودمم خسته شدم 🙁 🙁 🙁 🙁 🙁
من بهت این راهنمایی رو میکنم که قسمت بعد اتفاقای جدیدی میافته….حرص نخور عشقم
بیا خواهر…من بهت حق میدم!من کرمانم رسیدی خر بده بیام پیشت خفم کنی 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂 🙂
عاشقتم که