155 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 16

و امروز حقیقت برملا میشه…

از نفس افتاده_قسمت +شانزدهم+

 

چانیول نگران بهش نگاه کرد و آروم گفت:اسکایا…

اسکای نگاه بی معنیی به چانیول انداخت.درک نمیکرد…این حجم شباهت رو به سوهو اصلا درک نمیکرد.از همه بدتر چانیولی که این آدمو ″هیونگ″خطاب میکرد!و از اون بدتر…چانیول برای چی میخواسته این ملاقات صورت بگیره؟!

نگاهشو به سردی از چان گرفت و جلوتر اومد و توی صورت سوهو نگاه کرد:تو کی هستی؟!

سوهو هم نگاهش کرد:من…کیم جونمیون،پسر کوچیکتر خانواده ی کیم…پسر سرمایه دار بزرگ کیم جونگمین…و این دوستم پارک چانیوله که منو سوهو صدا میزنه!تو کی هستی؟!

اسکای نگاهشو به سمت چانیول هل داد.سوهو گفت:چرا اینجوری نگاهش میکنی؟!خب اون بهم گفت که…گفت من قبلا لیدر یه گروه بودم.اون بهم گفت که من توی کره زندگی میکردم و خیلی آدم مشهوریم!و اسمم سوهو عه!منم چیزی یادم نمیاد ولی…چون دوستش دارم میذارم هر جور دوست دار صدام کنه!من…تو رو میشناختم؟!

چانیول گفت:هیونگ در واقع…این دو نفر خواهر و برادر منن…و اعضای گروهمون!

سوهو با تعجب گفت:گروهتون مختلط بوده؟!

چان:نه در واقع…اسکای یه استثناست…

سوهو نگاهش کرد:اسکای؟!

اسکای پوزخند زد و باز چانیول رو نگاه کرد:مسخره است!

و برگشت تا ازشون دور بشه تا این جمع مسخره رو تحمل نکنه…این بازی ها چه معنی داشت؟!سوهو مرده بود…یک سال بود!این شوخی نبود که چانیول بتونه اینطوری رفتار کنه…چانیول یه احمقه؟!یا زیادی سرخوش؟!

چانیول صداش زد:اسکایا!

سرجاش ایستاد:هیونگ شوخی خوشگلی بود!تمومش کن!

چان:شوخی نیست!این…این آدم سوهو هیونگه..

اسکای به سمتش چرخید و گفت:واو…حتما خیلی اوضاع روحیم داره اذیتتون میکنه که همچین بازی مسخره ای رو شروع کردین!

چانیول اخم کرد.اسکای چطور میتونست ادعا کنه عاشق سوهو عه وقتی حالا که روبروش ایستاده بود نمیفهمید این همون آدمه؟!

لحظه ای تصور کرد اگه خودش جای اسکای بود….اون دایموند رو از کیلومتر ها دورتر تشخیص میداد…

از تصور مردن دایموند مو به تنش راست شد ،افکارش رو هل داد و گفت:بازی؟!بازی اسکای؟!یعنی تو فکر میکنی یه آدم میتونه در این حجم شباهت با سوهو هیونگ باشه که من بخوام باهات بازی کنم؟؟بعد ازینهمه سال نمیتونی خود واقعیش رو تشخیص بدی؟!

سوهو گیج گفت:اینجا چه خبره؟!

اسکای به سمتش رفت.چطور ممکن بود؟!راست میگفت…چطور ممکن بود اینقدر شبیه باشه…از همه بدتر…چطور ممکن بود خودش باشه؟!

گیج گفت:اما…

_اسکای…

هر سه به سمت جونگهیون برگشتند.سوهو گفت:اومدی هیونگ؟!

جونگهیون لبخند کمرنگی زد و نگاه نگرانشو بین اون سه نفر چرخوند:چان!

چانیول سری تکون داد و جونگهیون هم آه کشید:بریم جونمیون!

سوهو گیج گفت:بریم؟!من تازه چانیول رو دیدم!

جونگهیون روی ساعتش نگاه کرد:یک ساعت دیگه وقت دکتر داری…ایندفعه باید بریم ولی دوباره همو میبینین!

سوهو رو به چانیول گفت:نمیری دیگه؟!

چان:نه هیونگ…فعلا هستم!

سوهو لبخند زد:پس بیا بازم همو ببینیم!

و آخرین نگاهشو به اسکای و سهون انداخت و رفت.

اسکای چند ثانیه گیج به جای خالی نگاه کرد و این جمله ی تکراری رو گفت:مسخره است!

چانیول گفت:وایستا واست توضیح بدم!

پوزخند زد:خیلی مسخره است!

چان:اسکای!

اسکای تند نگاهش کرد:تو ازونم مسخره تری!

چان:باشه..باشه من مسخره!فقط حرفامو گوش بده!من همه چیز رو واست توضیح میدم!بعد هرکار دوست داشتی بکن!اصن بزن منو خفه کن!اگه حرف زدم!

اسکای از شدت عصبانیت نفس نفس میزد و چانیول که سکوتش رو دید خودش شروع کرد:

_هیچ چیز دروغ نبود…سوهو هیونگ واقعا تصادف کرد…واقعا عمل شد و واقعا ایست قلبی باعث مرگش شد…اون دکتر اونروز دروغ نگفت،به قول خودت واقعا متاسف بود چون نتونسته بود سوهو رو برگردونه…تو از هوش رفتی و نمیدونی ما با چه حالی تورو بردیم خونه و نگران نشستیم تا بهوش بیای اما روحمون توی اون بیمارستان لعنتی جا موند…سه روز تو توی خواب و بیداری بودی و ما هم بین مرگ و زندگی…روز مراسم همه ما آماده شدیم و رفتیم و ترجیح دادیم تو اصلا چیزی نفهمی راجع بهش تا حالت بهتر بشه!ما به محل مراسم رفتیم و جونگهیون هیونگ توی بیمارستان بود…میتونی تصور کنی چقدر آدم براش از همه دنیا اومده بودن اما اونا رو داخل راه ندادن و تنها آدمایی که برای مراسم داخل سالن بودند ما ۶ نفر بودیم و پدر ومادر و عموش و جسیکا!حتی کارمندای اس ام رو هم برای،اینکه شلوغ نشه راه ندادن.ما منتظر نشستیم و میتونی تصور کنی چه حالی داشتیم…اما مدت زمان انتظارمون طولانی شد…هرچی منتظر موندیم خبری از جونگهیون نشد و کم کم همه داشتیم کلافه و نگران میشدیم که جونگهیون به من زنگ زد…آره به من!میدونی چه اتفاقی افتاده بوده؟!اون برای آخرین بار میره بالای سر سوهو و اینقدر داغون بوده که میخواسته برای آخرین بار ببوسش.وقتی پیشونیشو میبوسه حس میکنه بدن سوهو برای مرده بودن…زیادی گرمه!بااینکه میدونسته اینا همه یه توهمه اما چک میکنه و میبینه در کمال وحشت نبضش داره به طور خفیف و آهسته ای میزنه و اونموقع واقعا از جا میپره و به پزشکش اطلاع میده که اونم سریع خودشو میرسونه و میبینه بله…سوهو هیونگ هنوز داره قلبش میزنه،شاید کمرنگ و خسته اما هنوزم داره نفس میکشه…اونا سریعا اونو به بخش مراقبت های ویژه منتقل میکنن و جونگهیون هم چون نمیخواسته این خبرو یهویی به پدرش بده به من زنگ میزنه و بهم میگه…از همون موقع این جهنم لعنتی شروع میشه و من میشم مسئول همه چیز…مسئول زنده بودن هیونگ…مسئول تمام دروغ هایی که به آدمای زیادی توی این مدت گفتیم و مسئول هر بلایی که سر هیونگ اومده…انگار که راننده اون ماشین من بودم و من باعث همه این بدبختیا شدم…اونروز اونقدر مراسم شلوغ بود که کسی نفهمبد مراسمی برگزار نشده و وقتی ما سراسیمه رفتیم اونا هم به خیال اینکه مراسم تموم شده کم کم ازونجا رفتند و غائله خوابید…اما سوهو هیونگ که بهوش نیومد…اون توی کما رفت و بعد برای اینکه آشوب نشه برای ادامه درمانش اومد امریکا و درست بعد از ۸ماه انتظار بالآخره چشماشو باز کرد در حالیکه همه دکترها گفته بودد دیگه امیدی نداشته باشیم و احتمالا بزودی مرگ مغزی میشه و حتی پدر و مادرش تو فکر اهدا اعضا بودند اما اون بهوش اومد…شاید دیر اما بهوش اومد!اما میبنی؟!انگار سرنوشت اینجوریه که همیش یه جای کار بلنگه!سوهو هیونگ بهوش اومد اما چی شد؟!حافظه شو از دست داد…اون حتی پدر و مادر خودشو هم نمیشناخت.من هم بعنوان یه دوست خودمو معرفی کردم و تلاش کردم تا با تعریف کردن از همه چیز خاطراتشو یادش بیارم اما ممکن نبود…من راجع به شماها براش گفتم اما اون به من فقط به چشم یه دوست کره ای بین اینهمه امریکایی نگاه میکنه و وقتی ویدیوهامونو نشونش دادم فقط متعجب گفت″واو این منم؟!″اسکایا اینکه فکر میکنی چرااینهمه مدت حرفی بهت نزدیم رو حق داری…حق داری ازمون شاکی باشی و حق داری عصبی بشی منم این حرفارو برای توجیه خودمون نمیزنم فقط میخوام بدونی اینا همه بخاطر خودت بوده،نمیگم حالت این مدت خوب بوده نه ما داغون شدنتو دیدیم ولی حاضرم قسم بخورم که اگه میدونستی هیونگ زنده است و اون سر دنیا داره با مرگ میجنگه حالت ازین بهتر نمیشد…ما فقط…بجای احساسات منطق رو درنظر گرفتیم…هیونگ وضعیت ثابتی نداشت،یه روز خوب بود ده روز بد!سه بار با شوک برش گردوندند‌…دو بار برای لخته های خون توی سرش عملش کردند و…حالا هم که میبینی حالش خوبه مارو یادش نمیاد…اگه دست من بود تا زمانی که حافظه اش برنمیگشت بهت نمیگفتم اما حالا فکر میکنم تو میتونی کاری کنی که یادش بیاد..و تو نمیدونی چه باری از روی شونه هام برداشته شده حالا که میدونی !هرچقدر تلخ و شوک برانگیز!حالا همه چیزو میدونی…و ازت نمیخوام منو ببخشی…چون از کاری که کردم پشیمون نیستم!

و ساکت شد.اسکای که تمام مدت با اخم به زمین خیره مونده بود و تقریبا یکی در میون نفس میکشید بعد از سکوت چان به سمتش رفت و جلوش ایستاد.چان میتونست از سرخی چشماش عمق عصبانیتشو بفهمه اما عجیب بود که ناراحت نبود…

اسکای یقه شو گرفت و کشیدش پایین و سر چانیول از کشیده ای که اسکای توی گوشش خوابوند چرخید…

چشماشو بست و دستشو گذاشت روی صورتش.چرا ناراحت نبود؟!

لبخند کمرنگی زد و گفت:این حداقلش بود…

اسکای همونطوری که گرفته بودش زمزمه وار غرید:حالم ازت بهم میخوره پارک چانیول!

چانیول:اشکالی نداره…من پشیمون نیستم!

و اسکای با نهایت نفرت توی وجودش نگاهش کرد.ولش کرد و بی توجه به اطرافش رفت.

چانیول صاف ایستاد و رو به سهون گفت:تو نمیخوای بزنی داداش؟!

سهون چند قدم نزدیکش شد و اونم یقه چان رو کشید و زمزمه کرد:دعا کن بلایی سرش نیاد هیونگ!وگرنه صدبرابر اینو میزنم…مهمم نیست که برادرمی یا هر چی!

و ولش کرد و به سمتی که اسکای رفته بود دوید.

چانیول دستشو جایی که اسکای زده بود کشید و با خودش فکر کرد تنفر چه قدرتی به آدم میده که سیلی یه دختر میتونه اینطوری دردناک باشه و بعد دوباره پوزخند زد:ولی من پشیمون نیستم!

∞∞∞∞∞

با شنیدن صدای در برای چند ثانیه لرزید اما از جاش تکون نخورد.صدای قدم هایی که به نزدیک میشدن رو هم شنید اما حتی سرش رو هم برنگردوند و با شنیدن صدای چانیول اخماش رفتن توی هم:از صبح نشستی اینجا…نمیخوای چیزی بخوری؟!

جواب نداد و توی دلش گفت″به تو چه؟!″

چانیول که سکوتشو دید گفت:حتی برنمیگردی ببینمت؟!

باز هم هیچ واکنشی ندید…

آهی کشید و روی تخت کنارش نشست:خب حداقل گوش بده!فقط گوش بده چی میگم!ما نیومدیم اینجا که تو فقط این واقعیت رو ببینی و همه چیز رو بفهمی!تو…هر چقدرم دلگیر و عصبی هستی باید کمک کنی!سوهو هیونگ باید خاطراتش رو یادش بیاد…میدونی دکترش چی میگه؟!میگه فراموشیی که داره بخاطر ضربه سرش نیست.. بخاطر شوک تصادفه!یعنی قسمت خاطرات مغزش سالمه و انگار فقط یه پرده ضخیم کشیدن جلوش!مثل همون دورانی که تو نمیتونستی حرف بزنی!میفهمی؟!گفت گاهی یه تلنگر لازمه…یه اشاره کوچیک یهو همه چیزو بخاطرش میاره!تو بهترین آدمی که هستی که میتونی این تلنگر رو بهش بزنی…برو پیشش…از عشقتون بگو…از خاطراتتون…از اتفاقات خوب و بدی که براتون افتاده…از همه چیز بگو…ببین میتونی حافظه شو برگردونی….من مطمئنم میتونی اسکای…قدرت عشق رو دست کم نگیر…برو پیشش و باهاش حرف بزن…مگه دلت براش تتگ نشده بود؟!

باز هم جوابی نیومد…

چان:اسکایا…با من میخوای بد باشی باش ولی…

اسکای سرشو که روی زانو هاش گذاشته بود برداشت و به تندی نگاهش کرد.

چانیول گفت:پس میری؟!

اسکای چشم غره ای به چان رفت و از جاش بلند شد و به سمت کمد رفت .چانیول بااین کارش لبخند کمرنگی زد و گفت:پس من زنگ میزنم هماهنگ میکنم…

و‌ بلند شد و بی اونکه اسکای کلامی باهاش حرفی زده باشه از اتاق بیرون رفت…

ناراحت نبود،اسکای ازش متنفر نبود،اینو‌ مطمئن بود و این رفتارش هم بخاطر عصبانیت بود…

و میدید که با عصبانیتی که داره بازم‌به حرفاش گوش میده،پس همین کافی بود..

اسکای فقط دلخور بود…

∞∞∞∞

دستی به لباسش کشید و برای هزارمین توی اون چند دقیقه نفس عمیق کشید.دستاشو چسبوند به صورتش اما صورتش سرد تر بود.پوفی کشید و زنگ در رو زد که به ثانیه نکشید که باز شد.دوباره نفس عمیق کشید و وارد شد.بی توجه به محوطه اطرافش سعی کرد لرزش زانوهاشو کنترل کنه و به سمت ساختمون رفت.

آب دهنشو قورت داد و وارد شد.به محض وارد شدنش صدای دلنشینی از یه سمت خونه برخلاف همیشه که آرامشش بود ایندفعه باعث شد ضربان قلبش بره روی هزار.

به سمت صدا برگشت و سعی کرد لبخند بزنه.سوهو با لبخند از آشپزخونه بیرون اومد اما با دیدن اسکای لبخندش خشک شد.

اسکای:سـ…سلام!

سوهو نگاهش کرد:سلام…تنهایی؟!

اسکای:آره…چـ..چطوره مگه؟!

سوهو پوفی کشید:هیچی بشین راحت باش!…فک کردم چان هم میاد!

اسکای گفت:بـ..ببخشید..راستش..من…

خودش هم نمیدونست چرا اینطوری به لکنت افتاده بود…

چرا اینقدر خجالت میکشید اصلا؟!

سوهو:نه اشکالی نداره…راحت باش!!سمت اسکای بود؟!بنظر نمیاد کره ای باشی!چی شده که تو هم عضو گروهمونی؟!

اسکای لبشو با زبون تر کرد:خب…اسمم مهلا ست!مهلا مشفق!ایرانیم!و از۱۳سالگی رفتم کره…سال آخر دبیرستان اودیشن اس ام شرکت میکنم و کارآموز میشم…بعد یه سری مشکلات داخلی پیش میاد…من و دوستم عضو اکسو میشیم..اما اونم بعد از یه مدت میره…حالا من موندم فقط!اسم کره ایم مینهواست!چوی مینهوا!اسکای اسم استیجمه!و…ووکال اصلیم!دیگه…چی میخواین بدونین؟!

چرا اینقدر معذب بود؟!چرا با شخص جمع صداش میزد؟!

سوهو سری تکون داد:چان میگفت صدای خیلی خوبی داری ولی از حرف زدنتم معلومه صدات محشره!با زبون کره ای مشکلی نداری؟!

اسکای:اون اوایل که اومده بودم خیلی مشکل داشتم اما حالا…تقریبا ۱۵ساله دارم کره زندگی میکنم….دیگه مشکل به خصوصی ندارم!

سوهو:واو ۱۵سال؟!سی سالته؟!بهت نمیاد!

اسکای ابروشو داد بالا و اگه اینقدر معذب نبود بهش یه متلکی چیزی میپروند.اما جدی گفت:

_خب…۱۳و ۱۵میشه ۲۸راستش!

سوهو چند ثانیه گیج نگاهش کرد و بعد زد زیر خنده:آهان…۲۸سالته!بازم بهت نمیاد.خیلی بیبی فیسی!

اسکای چشماشو بست.دلش برای خنده های سوهو ضعف رفت…الآن بیشتر از هر لحظه ای دلش خواست این مکالمه مسخره تموم شه و خودشو جلو بکشه و بندازه توی آغوش سوهو…دوباره سوهو دست بکشه بین موهاش…دوباره عطرشو نفس بکشه و دوباره سوهو بهش بگه″زندگی من″…

[نویسنده:استایل رو میبینی تورو خدا؟!چانیول میگه ″نفس من″سوهو میگه″زندگی من″خدایا نصیب ما هم بکن!!!]

سوهو مکث کرد:خب…تو خیلی خوشگلی!خیلی خوبه که توی گروهمون هستی!…راستی اون پسر که همرات بود چی؟!اون دوست پسرته؟!خیلی بهم میاین!

اسکای با تعجب گفت:سهونی….اون..اونم برادرمونه!

سوهو:واقعا؟!اونم عضو گروهه؟!راست میگی چرا به فکر خودم نرسید!به استایلش میخورد آیدل باشه!

اسکای آروم گفت:بله…

و چند ثانیه هر دو مکث کردند.جو مسخره ای بود…

سوهو به طرز عجیبی دیگه سوال نمیپرسید و اسکای هم هیچ حرفی نداشت…

آب دهنشو قورت داد و آروم گفت:منو یادت نمیاد واقعا؟!

سوهو گفت:خب…من هیچکسو یادم نمیاد!طبیعیه که….

اسکای نگاهش کرد:طبیعی نیست!منو باید یادت بیاد!

سوهو گفت:ببخشید خون تو رنگی تره؟!؟!

اسکای مغزش قفل کرده بود…تمام قوانین طبیعت و پزشکی رو بااین حرفاش زیر سوال میبرد…

اسکای:واقعا…همه ارزش همه حرفات همینقدر بود؟!که بهم بگی خونم رنگی تره؟!کیم سوهو؟!″این صدای ضربان قلب رو میشنوی؟!این قلب خیلی وقته زدنش به تو وابسته شده…وقتی میخندی و کنارمی تندتند میزنه و وقتی غصه خوردنتو میبینم آروم تر از همیشه و وقتی امروز اونطور پرت شدی توی رودخونه چند لحظه نزد…قبول میکنی؟!این قلب رو برای خودت قبول میکنی؟!من خیلی اذیتت کردم اما حالا…میتونی قبولم کنی؟!″

از جاش بلند شد و به سوهوی گیج و متعجب نگاه کرد:اینا رو هم یادت نمیاد؟!

سوهو:این حرفا چه معنی میده؟!

اسکای بغض کرده بود…بی منطق تر و بچه تر از همیشه شده بود و باز هم همون علامت سوال توی مغزش″چرا من؟!″

نگاهش کرد:هیچی…پس اگه یادت نمیاد فراموشش کن!

سوهو اخم کرد و از جا بلند شد:تو کی هستی چوی اسکای؟!

اسکای نگاهش کرد و قبل ازینکه بتونه حرفی بزنه صدای باز و بسته شدن در باعث شد هر دوشون به سمت در بچرخن و سوهو از جا بلند شد.

_کجایی عشق من؟!

و بعد با دیدن آدمی که توی آستانه خانه پیدا شد اسکای برای صدمین باز توی زندگیش روح از بدنش پر کشید و وحشت زده به عقب قدم برداشت:جـ…جسیکا!

جسیکا با دیدن اسکای ابروهاشو داد بالا:واو دختر شماره یک کره اینجا چیکار میکنه؟!

و بدنبال حرفش به سمت سوهو رفت و بغلش کرد.سوهو لبخند زد و گفت:شما همو از کجا میشناسین؟!

جسیکا چشمکی بهش زد:قضیه اش مفصله عزیزم!امروز بهتری؟!سر دردت که برنگشته؟!

سوهو لبخند زد:مگه میشه تو اینجا باشی و بد باشم خوشگل خانوم؟!

اسکای که حالت تهوعش برگشته بود.گیج نگاهشون کرد و با صدایی لرزون گفت:مـ…من دیگه میرم!

سوهو نگاهش کرد:ممنون که به دیدنم اومدی!معلومه خیلی توی گروهمون صمیمی بودیم که به خاطرم تا اینجا هم اومدین!

اسکای آب دهنشو قورت داد و جسیکا رو نگاه کرد:خـ…خیلی…خیلی صمیمی!

و خم و راست شد:خدانگهدار!

و به سرعت باد از خونه زد بیرون و نفهمید چطوری خودشو رسوند به ماشین…دستشو تکیه داد به بالای ماشین و نفس های عمیق پی در پی برای آروم شدن میکشید اما مگه میتونست؟!

میتونست آروم باشه وقتی سوهو و جسیکا الآن با هم توی خونه بودند؟!…

میتونست آروم باشه وقتی کابوس جسیکا برگشته بود؟!

اونموقع که سوهو عاشقش بود ترسی نداشت از جدایی…از بلاهایی که ممکن بود سرشون بیاد میترسید اما از جدایی نه اما حالا…

سوهویی که حتی نمیشناختش…و جسیکای فرصت طلب…

اوه برگشته بود و اسکای هیچ چیزی برای رو کردن توی این بازی مسخره نداشت..

و باز هم سایه جسیکا روی زندگیش سنگینی میکرد…

اون برگشته بود…

جسیکا برگشته بود…

پایان قسمت ۱۶

نظر هم فراموش نشه عشقای من…



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

بیچاره اسکای:(

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

هعی این اسکای نماد بدبختیه بخدا????