132 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 15

و بالآخره…قسمتی که منتظرش بودین 🙂

از نفس افتاده_ قسمت پانزدهم

 

_باشه باشه…

گوشی رو داد دم اون یکی گوشش و همونطور که برای پسرا خم و راست میشد گفت:خب من چیکار کنم داداشی؟!تو همیشه خدا سرت شلوغه تقصیر منه؟!….میفهمم…

سهون صندلی رو براش کشید عقب و اشاره کرد که بشینه.لبخندی زد و نشست:خب چرا جیغ جیغ میکنی مثل دخترا؟!پاشو بیا میخوای بیای!…درست که تموم شده بهونه هم نداری!…….تونگران کارای ما نباش….مامان چی میگه؟!……خب باشه ۶ماه پیش اومده باشه مگه وحی نازل شده که هر ده سالی یه بار بیاین منو ببینین؟!….تور؟!….

نگاهی به پسرا که با دقت عجیبی به حرفاش گوش میدادن کرد و گفت:تور نداریم؟!

چان:یکی دو ماه دیگه!

گفت:میگن یکی دو ماه دیگه!…خب باشه ببینم چی میشه!مواظب خودت باش!قربونت برم داداشی…خداحافظ!

و قطع کرد و رو به پسرا گفت:صبح بخیر!چرا کمیم؟!

کای:تشریف بردن سرکار قطعا!

اسکای:آهان!…منم باید برم کم کم !

چانیول آروم گفت:بریم مسافرت!

همه از این جمله یهویی و عجیب چان جا خوردند و ساکت شدند.

بکهیون:وات؟!

چان رو به اسکای گفت:بریم مسافرت؟!

اسکای گیج گفت:مسافرت؟!اونم الآن؟!وسط کارامون؟!اینقدر یهویی؟!هیونگ ؟!!!

کای رو به چانیول گفت:عاشق شدی؟!یهو وسط این خرتو خر یاد مسافرت افتادی؟!

چانیول با اخم گفت:یک ساله داری دم گوشم غر میزنی کیم کای! که بریم مسافرت!اونوقت الآن چیز دیگه ای میگی؟!

کای چند با اخم نگاهش کرد و بعد متعجب گفت:ا….الآن؟!الآن میخوای…؟!

چانیول عصبی گفت:بله الآن!یک کلمه دیگه هم حرف بزنی سرمو میکوبونم توی همین ستون!

اسکای گیج حرفهای مبهمشون گفت:هی…شماها!چتونه؟!چرا بهم میپرین؟!چانیولی تو چرا خودآزاری داری؟!

چانیول اسکای رو نگاه کرد و سرشو انداخت پایین.اسکای که از این تغییر فاز یکدفعه ای چان از عصبانیت به مظلومیت گیج شده بود گفت:خب…بیاین بریم مسافرت…فقط،کارامونو باید یه جوری…

چان:من همه چیز رو درست میکنم..تو و سهون فقط برین چمدون ببندین که فردا یا پس فردا بریم!

اسکای و سهون متعجب همو نگاه کردند و سهون گفت:فقط ما دو تا؟!

چانیول از جا بلند شد:جزییاتش رو نپرسین…فقط ما سه نفریم!و شما هم فقط سریع آماده شین!

و رفت و اون دو نفر رو توی بهت بی پایانی قرار داد…

∞∞∞∞∞∞

_خستــه نباشیـــد!!

همه از هم خداحافظی کردند و چانیول هم با لبخندی که روی لبش مونده بود از اتاق گریم در حالیکه بی حوصله دستمال مرطوب رو روی صورتش میکشید زد بیرون.

کتش رو روی دستش جابه جا کرد که با شنیدن صدایی متوقف شد:چانی!

برگشت و متعحب گفت:آیرین!

لبخند زد:خسته نباشی!

اونم لبخند زد:اینجا چیکار میکنی؟!

آیرین به لباس هاش اشاره کرد:کامبک استیج!

چانیول:اجراتون تموم شد؟!

آیرین:آره!منتظر تو موندم!

چانیول فقط لبخند زد.

آیرین گفت:میگم…امشب بیکاری؟!

چان:اوهوم!

آیرین:بریم…بریم بیرون؟!

چانیول چند لحظه نگاهش کرد و بعد لبخند زد:آره حتما!بریم کنار رودخونه قدم بزنیم و بعد شام بخوریم!

آیرین لبخند زد:هر چی که تو بخوای عزیزم…

لبخند چانیول خشک شد.چه جمله آشنایی…

″اومدی!آره،میخوام واست بخونم.بعدهم باهم بریم بیرون شام بخوریم…دوتایی،هوم؟!″

″هر چی که تو بخوای عزیزم…″

آهی کشید و سرشو تکون داد…این افکار مسخره رو باید هل میداد..باید میرفتن…

اون دختر میبایست پاک بشه…

∞∞∞∞∞

نگاهشو به رودخونه آروم روبروش انداخت و گفت:خب…چه خبرا؟!

آیرین یهو بی مقدمه گفت:حالت خوب نیست چانا؟!

چانیول ابروهاشو داد بالا:چی؟!

آیرین:خیلی عصبی هستی…اینو میتونم تو تک تک کارات ببینم!میشه حرف بزنیم؟!نمیدونم چجوری آروم میشی ولی اگه میبینی حرف زدن آرومت میکنه من راز نگهدار خوبی هستم!

نگاهش کرد…خودشم نمیدونست چجوری آروم میشه…در واقع دیگه هیچ چیز توی این دنیا آرومش نمیکرد…خیلی وقت بود…

سرشو انداخت پایین:چیز خاصی….نیست!

آیرین هم چیزی نگفت و بدنبالش سکوت تلخی بینشون رو فرا گرفت.بعد از چند دقیقه طولانی خودش گفت:چند وقت دیگه میشه یک سال!

آیرین متعجب گفت:چی؟!چی یک سال میشه؟!

چان:مرگ سوهو هیونگ!

آیرین آه کشید:وای آره…ولی تو…حتما خیلی خوشحالی که بالآخره به هوش اومده…اینکه باز داری سرپا میبینش خیلی جای شکر داره چان!

چانیول لبخند تلخی زد:آره…تنها خوشحالی اینروزام همینه….سوهو هیونگم زنده است…بهوش اومده…حالش خوبه…ولی من دارم له میشم آیرین!دارم زیر بارش له میشم!یک سال همه چیز رو ریختم توی خودم تا کسی آسیب نبینه اما حالا رسیدیم به روز موعود…همون روز ترسناکی که اسکای باید با واقعیت مواجه شه…آیرین اون مریضه،معده شو یک دفعه عمل کرده و ایندفعه دیگه داره داغون میشه…از همه بدتر…میدونی روانپزشکش چی گفته؟!اون از لحاظ روحی یه بیمار محسوب میشه!یه بیمار حاد!شاید ما داریم میبینیم رفتارش عادیه اما عادی نیست!باور کن این عادی نیست!اون مریضه و حالا من باید به این آدم این واقعیت وحشتناک رو بگم…واکنش اون…واکنش هیونگ…وای،تو نمیدونی آیرین چقدر سخته!

آیرین به چانیول عصبی و نگران نگاه کرد.نزدیکش شد و دست سردشو با دستاش گرفت:چان تو…تو مقصر هیچ چیز نیستی…تو..در واقع تو هر کاری کردی بخاطر خودش بوده..ومن مطمئنم پشت همه ی شوخیات یه شخصیت عاقل و منطقی داری که میدونی چی درسته چی غلط!چان من…خب…من متاسفم که حرفام تاثیری توی حالت نداره اما…

توی چشمهاش نگاه کرد:من دوستت دارم چانیول!میخوام اینو بدونی حاضرم هر کاری کنم تا تو حالت خوب شه…لطفا اگه میتونم کاری انجام بدم بهم بگو!

چانیول نگاهش کرد و آروم پلک زد.آیرین همین الآن بهش اعتراف کرده بود که دوستش داره…باید خوشحال میبود؟!این فرشته رو کنارش داشت پس چرا نمیتونست خوشحال باشه؟!

چان:آیرینا…

آیرین:خب بالآخره گفتم…و این واقعیت داره…تو خیلی خوبی چان…واسم مهم نیست که ازت بزرگترم چون هیچوقت نبوده اما تو…واقعا آدمی هستی که میخوام داشته باشمت!میخوام بدونی این رابطه برخلاف خیلی از رابطه هایی که کمپانی اعلام میکنه فِیک نیست…من دوستت دارم…

چند ثانیه مکث کرد:البته…من از تو توقع ندارم که تو هم…

_منم دوستت دارم!

آیرین گیج نگاهش کرد.چانیول این حرف رو بهش زده بود.واقعا این یه خواب بود؟

گفت:چان تو مجبور نیستی…

چانیول:منم دوستت دارم آیرین…نمیتونم اسمشو عشق بذارم چون واسه من عاشق شدن اتفاق قشنگی نیست ولی دوستت دارم…تو خیلی دختر خوبی هستی،امیدوارم بتونم مدت زیادی کنارت باشم!

و لبخند مهربونی زد…آره،چه کسی توی این دنیا میتونست باشه که آیرین رو دوست نداشته باشه؟!اون مهربون ترین و با محبت ترین دختری بود که تا حالا دیده بود و چقدر دلش میخواست توی این افکارش دایموند رو فاکتور بگیره…

آیرین هم لبخند زد.روی پنجه پاش بلند شد و لبهاشو به لبهاش چان رسوند.

چان از این حرکتش شوکه شد.مدت زمان زیادی بود که کسی رو نبو*سیده بود و حالا بعد از مدت ها براش تازگی داشت…یک جفت لـ*ـب ظریف روی لـ*ـبهاش بودند و نمیدونست باید چیکار کنه…به آیرین نگاه کرد.اون دختر میخواست جای یه نفر دیگه رو پر کنه توی قلبش؟؟

یعنی میخواست اون حفره عمیقی که دایموند بوجود آورده بود رو پر کنه؟!میتونست؟!آیرین با تمام فرشته بودنش میتونست دوباره قلب چانیول رو اونجوری به طپش در بیاره؟!میتونست دوباره لبخند واقعی رو بهش بده…

نمیتونست….

چون دایموند باید حذف میشد تا آیرین جاش می اومد و لعنت…دایموند حذف شدنی نبود…

پارک چانیولی که در عرض ۴سال تمام زور خودشو برای پاک کردن اون دختر کرده بود و هر روز این چهار سال رو شکست خورده بود و با اعلام شکست ذلت بار در برابر قلبش هر شب با یادآوری خاطرات لعنتی شون و آرزوی لمس دستاش و طعم لـ*ـب هاش به خواب رفته بود دوباره میتونست عاشق بشه؟!

میتونست آیرین رو به قلبش وارد کنه وقتی دایموند اونطوری جا خوش کرده بود؟!

میتونست این چهار سال حسرت و دلتنگی رو دور بریزه…

نمیتونست…لعنت بهش…

با تصور حرکت اون لـ*ـب ها روی لـ*ـبهاش دلتنگیش صد برابر شد و بغض کرد…

اون مرد با ۱۹۰ سانت قد و ۹۰کیلو وزن با یادآوری یه دختر که در بدترین حالت بیشتر از ۵۰کیلو وزن نداشت بغض کرده بود و این برای چانیول یعنی تموم شدن همه چیز…

دلش برای اون موجود کوچیک که توی بغلش مچاله میشد و قیافه شو مثل موش میکرد…برای اون چشمایی که از درشتی اندازه دو تا گردو بودن و چانیول همیشه دلش میخواست عینک بزنه تا این چشمهای دیوونه کننده شو بقیه نبینن و اون موهای موج داری که تا کمرش میرسیدن…دلش برای فرو بردن سرش توی موهاش و فقط نفس کشیدن و اون صدای بچه گونه اش و اون یونیفرم سفید و گوشی پزشکیی که دور گردنش می انداخت… برای اون لحن خاص صدا زدنش″یولی″…برای شیطنت هاش ،برای جیغ های بنفشش و اون آرامش زاید الوصفی که هیچکس نداشت…

دلش برای طعم اون دختر تنگ بود…برای بوسیدن و نگذشتن از هیچ نقطه ای از بدنش و رد هایی که از بوسیدن روی پوست سفیدش جا میموند…برای اون لحظه هایی که مینشست روی پاش و شیطنت میکرد و برای سرخ و سفید شدنش پر کشید و درست توی همین لحظه فهمید تمام تلاشش برای نفرت ازش توی این چهار سال همه بر باد فنا رفته و فهمید دیگه نمیتونه عاشق شه…حداقل تا وقتی نبینش و یک بار دیگه بوش نکنه…

دلش ضعف رفت و خواست همین الآن این حس رو تجربه کنه اما دختر جلوش آیرین بود و اون داشت با فکر کردن به اون دختر آشکارا به آیرین خیانت میکرد…

توی دلش ناله کرد:فقط همین یک بار…

و اون لحظه برای همیشه از خودش و عوضی بودنش متنفر شد اما نتونست ازین حس دست بکشه.

چشماشو بست و دوباره دایموند برگشت…دستشو پشت گردن آیرین گذاشت و لـ*ـب هاشو با دلتنگی بین لـ*ـبهاش کشید و بو*سید…

دایموند برگشت بود…سالم و خوشحال..و حالا چانیول بی اونکه بتونه بپرسه″کجا بودی بی معرفت؟!″تمام حرص و بغضشو توی بو*سه های بی رحمش خالی کرد و وقتی برای نفس کشیدن با بی میلی ازش جدا شد و توی چشمایی که هیچ شباهتی به دایموند نداشتن نگاه کرد

آخرین جمله ای که توی ذهنش نقش بست این بود″تو یه عوضی هرزه ای پارک چانیول….″

ولی بغضش رو قورت داد و در جواب وجدانش ناله کرد″دلم براش تنگ شده…″

∞∞∞∞

پوفی کشید و روی مانیتور بزرگی که بالای سرش بود نگاه کرد و با حرص گفت:هیونگ اگه میخواستی منو بیاری خانوادمو ببینم خب میگفتی!فکر میکردی من الآن سورپرایز میشم؟؟

چانیول همونطور که گوشیش رو چک میکرد گفت:مامان بابات؟!اونا مگه نیویورک نبودن؟!

اسکای:خب؟!

چان:خب که خب!ما الآن لس آنجلسیم!

اسکای:حالا هر چی؟!دلیلت این نبوده؟؟

چان:تو اگه میخوای اونا رو ببینی که چشم چرا که نه!ولی قصد من چیز دیگه ای بود!

اسکای:پارک چانیول حرف نمیزنی؟!

چان:نه متاسفانه!

اسکای:تو نمیدونی چقدر دلم میخواد بزنمت تا صدا بدی!اون ازون وضع یهویی دست منو گرفتی برداشتی بیاری مسافرت!اونم نه چین!نه مالزی!امریکا!بیست ساعت منو توی هواپیما نشوندی در صورتی که میدونستی من چقدر کار ریخته سرم و چقدر حوصله این مسخره بازیا رو ندارم!کلمه ای حرف نمیزنی و دو تا برج زهرمار تو کل مسافرت کنار من نشسته بودین!از جفتتون متنفرم اصلا!

سهون با حالت حق به جانبی گفت:وا من چرا؟!تو که میدونی من از هواپیما میترسم!

اسکای چشم غره ای بهش رفت و روشو برگردوند که با صورت چانیول درست توی چند سانتیمتریش مواجه شد و از جا پرید.آب دهنشو قورت داد و گفت:چـ…چیه؟!

چانیول لبخند زد:اگه دلت میخواست منو بزنی کافی بود بگی!خب بزن!اگه فکر میکنی دق و دلیت خالی میشه بزن سبک شی!

اسکای گیج پلک زد.تو خواب هم نمیدید چانیول تخس و شیطونشون اینطوری جلوش خم شه تا کتک بخوره!

گفت:خـ…خب…حالا الآن…که ….الآن نمیشه…صاف وایستا هیونگ یکی ببینه دردسر میشه!

و برای فرار کردن از مهلکه سریع چمدونشو کشید و رفت اما طولی نکشید که مثل همیشه چمدونش توسط سهون ربوده و نیست و نابود شد تا وقتی که رسیدند به هتل!

کیفشو روی تخت انداخت و گفت:خب!

چانیول گفت:من و سهون اتاق کناری هستیم کاری داشتی یه لگد بزنی تو دیوار کافیه!

اسکای قیافه شو کج کرد:من مثل شماها نیستم!

سهون که از حرف چان خنده اش گرفته بود گفت:کارم داشتی بهم زنگ بزن…هر وقت که بود مهم نیست…فقط اذیت نشو!

اسکای گفت:باشه سهونی!پارک چانیول میشه بیزحمت حالا اون دهن مبارک رو باز کنید و بگید چیکار داریم ما اینجا؟!

چانیول لبخند زد:بزودی میفهمی عزیزم!استراحت کن و بعد یه لباس راحتی بپوش که میخوایم بریم پارک!

اسکای خشمگین نگاهش کرد و در حالیکه که از گوشاش آتیش میزد بیرون گفت:الآن دیگه کسی نیست!خم شو نفله ات کنم!

چانیول هم با همون لبخند حرص در آرش گفت:اونموقع که فرصت داشتی باید میزدی خوشگله!دیگه دیر شده!فرصتتو از دست دادی!

اسکای جیغ زد:ازت متنفرم!

و خودشو پرت کرد روی تخت و توی هوا لگد پروند.هر دو خندیدند و از اتاق خارج شدند.اسکای هم بعد ازینکه حسایی جیغ جیغ کرد و خالی شد از شدت خستگی خواب رفت…

بعد از یه چرت کوتاه هر سه آماده شدند و توی لابی همدیگه رو دیدند.

چانیول:به به اسکای جذاب اکسو!

اسکای اخم کرد:ترجیحا صدای نحستو نشنوم هیونگ!

و دست سهون رو گرفت:سهونی بیا بریم!

و جلو جلو رفت که چانیول که خنده اش گرفته بود پشت سرشون راه افتاد:

_مگه میدونی کجا باید بریم که داری تند تند میری؟!

اسکای:هر جا که ریختتو نبینم !

چانیول خندید:ای چانیول بیچاره!بیا و کار خیر کن!

اسکای صداشو بم کرد و ادای چانیول رو در آورد:ای چانیول بیچاره!

چانیول و سهون به اسکایی که عملا یه دختر بچه ۱۰ساله شده بود خندیدند و اسکای هم به هردوشون چشم غره رفت.

سوار ماشین شدند و جایی که بیشتر شبیه بهشت بود تا پارک پیاده شدند .چانیول که حالا اضطرابش به بینهایت رسیده و دیگه هیچ اثری از شوخی توی رفتارش دیده نمیشد گفت:همراه من بیاین!

اسکای و سهون هم که از تغییر رفتار یهویی چان تعجب کرده بودند بهم نگاه کردند و شونه بالا انداختند.

چانیول با قدم هایی که وضوحا میلرزیدند خودش رو بالآخره به جایی که میبایست برن رسوند و با دیدن مردی که پشت بهشون ایستاده بود و به دریاچه روبرو خیره شده نفسش توی سینه حبس شد.توی این مدت چانیول هم به جز پیام دادن و تماس تلفنی سوهو رو ندیده بود و حالا برای دیدن هیونگی که یک سال بود که مرده بود داشت از استرس میمرد…

با صدایی لرزون صداش زد:هـ…هیونگ…

با شنیدن صداش برگشت و بادیدن چانیول لبخند زد:وای پارک چانیول…تو بالآخره اینجایی…

و به سمتش قدم برداشت.

_بالآخره بعد ازینهمه ارتباط از راه دور موفق شدم ببینمت…از نزدیک خیلی جذابتری!

دستشو به سمتش دراز کرد:از دیدنت خوشوقتم!

اما چانیول چند قدم نزدیک شد و سوهو رو محکم بغل کرد.تلاشش برای مردونه رفتار کردن بی نتیجه بود و اشک توی چشماش حلقه زد.احساساتش جوری بهم گره خورده بودند که حتی حواسش به اسکای و سهون نبود…

محکم فشارش داد و گفت:هیونگ…خداروشکر…خداروشکر که باز دارم میبینمت!

سوهو لبخند زد:منم خوشحالم که دوستی مثل تو دارم!

چند دقیقه که از رفع دلتنگیشون گذشت چانیول عقب کشید و به سمت اون دوتا برگشت…

سوهو هم به سمتشون برگشت:اوه چان…این دو نفر با توان؟!

چانیول نگاهشو از اسکای که به طرز عجیبی اصلا شوکه و حتی متعجب هم نبود و فقط آروم پلک میزد گرفت و گفت:این دو نفر…برات آشنا نیستن؟!

سوهو ابروشو داد بالا:باید…بشناسمشون؟!

چانیول آهی کشید و سوهو ادامه داد :هر دوشون خیلی جذابن اما…اولین باره که داره میبینمشون…نمیخوای معرفی کنی؟!

 

 

پایان قسمت۱۵

نظر فراموش نشه عشقولیا



guest
2 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
رها(نانیس)
رها(نانیس)
3 سال قبل

اینکه بدتر شد!
سوهو بدون حافطه……آخه مگه میشه اینهمه سال رو فراموش کنه…
به جون داداش کوچولوم قسم این تنها فیکیه که داره باعث میشه قلبم بگیره….
دایمودم نیومد!حالا این هیچی!اتفاقی که میترسیدم بین آیرین و چان بیافته هم افتاد!!!
ایندفعه اگه دایموند برگرده چی میشه؟؟؟

Zahra
Zahra
Reply to  رها(نانیس)
3 سال قبل

عاح آره
دیگه وقتی تصادف کرده به سرش ضربه خورده ممکنه فراموشی هم بگیره دیگه…که گرفته
خدانکنه آبجی ایشالله همیشه سلامت باشی
دایموند میاد….از الآن حدود سه چهار قسمت دیگه دایموندم سر و کله ش پیدا میشه
غصت نباشه