32 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 14

قسمت چهاردهم 🙂 🙂 🙂

از نفس افتاده_ قسمت چهاردهم

 

رمز در رو زد و وارد شد.میدونست برنامه کاری چانیول عوض شده و نباید اینموقع منتظرش باشه تا با هم غذا بخورن.نفسشو داد بیرون و سرشو پایین انداخت و بعد از عوض کردن کفش هاش با قدم هایی که روی زمین میکشید به سمت بالا حرکت کرد.

_سرتو بالا بگیر همیشه دختر خانوم!

وضوحا از جا پرید و وحشت زده روبروش رو نگاه کرد.از شدت ترس نفس نفس میزد و دستشو روی سینه اش گذاشت:ا…اوپا!

جونگهیون لبخند زد و از روی مبل بلند شد:نبینم اینطوری سر به زیر باشی شیطون خانوم!

اسکای آب دهنشو قورت داد و اطراف رو نگاه کرد:تو اینجا چیکار میکنی اوپا؟!بقیه کوشن؟!

جونگهیون:اومدم خواهر کوچولوی بی معرفتمو ببینم!برادرات هم سرکارن!از من میپرسی اونا کجان؟!

اسکای:خب…پس چجوری تو اینجایی؟!

جونگهیون:زنگ زدم رمز رو از سهون پرسیدم!

اسکای:آهان…وای من…خیلی شوکه شدم!غذا خوردی؟!

جونگهیون:خوردم!

اسکای:پس…نوشیدنی چی میخوری برات بیارم؟!

جونگهیون:فقط یه لیوان آب اگه ممکنه!

اسکای نفسشو داد بیرون:فقط همین؟!

و به سمت آشپزخونه رفت و لیوانی از کابینت برداشت و گذاشت زیر آبسردکن یخچال و در همین حین گفت:چه خبر اوپا؟!یاد من افتادی؟!

جونگهیون اخم کرد:این حرف بود الآن زدی؟!

اسکای پوزخند زد:آهان…تو همیشه به فکر منی!من بیمعرفتم!

جونگهیون:اسکایا…

اسکای:بیا راجع به چیزای قشنگتر بحث کنیم اوپا!مادر جون و پدر جون خوبن؟!

جونگهیون:از احوال پرسیای شما!

اسکای پلکاشو روی هم فشار داد:اومدی فقط بهم طعنه بزنی اوپا؟!

جونگهیون نفسشو داد بیرون:خودت سوژه میدی دستم تا بهت طعنه بزنم!

اسکای پوزخند زد:آهان!باشه…دوست دخترت چطوره؟!

جونگهیون که تلاش بی فایده اسکای رو برای اینکه نشون نده چقدر سرده و نمیتونه هیچ بحثی رو ادامه بده رو دید آهی کشید:خوبه…اونم همش سراغ تورو ازم میگیره!

اسکای پوزخند زد:چه محبوب شدم!

جونگهیون جلوی خودش رو گرفت تا چیزی نگه و به جاش گفت:خب،تو چیکار میکنی؟!شنیدم یه مدت طولانیه برنامه کاریت همینه!چی کار میکنی؟!

اسکای که داخل کابینت ها دنبال چیزی میگشت گفت:یه برنامه پزشکیه،من مجریشم!یه مدت طولانیه!یک سالی میشه!فک کنم همین روزا بندازنم بیرون!

و خندید.جونگهیون:چرا بیرون؟!به این خوبی هستی!

اسکای دلیلی ندید توضیح بده چون اخیرا تنها چیزی که از پسش برنمیاد لبخند زدنای گرم و صمیمی با پزشک برنامه و شوخی های همیشگیی که بهشون مشهوره و تمرکز روی متنه و نیازی نبود که توضیح بده چقدر کارگردان سرش غر میزنه…

شونه بالا انداخت:خب…بالآخره هر مجریی یه مدت معین قرارداد داره دیگه…

گفت:چرا برنامه پزشکی؟!خودت خواستی؟!

اسکای که حالا مشغول تنظیم فر بود و میخواست ظرف غذایی رو بذاره داخلش گفت:خودم دوست داشتم ولی بیشتر خواست مردم بود.طبق تحقیقات مثل اینکه مردم یه مدتیه کمتر از قبلنا به سلامتیشون اهمیت میدن و چمیدونم فروش داروخونه ها توی دارو های تقویتی کم شده و دارو هایی که برای درمان به کار میرن بیشتر…ریت برنامه های پزشکی هم پایین اومده بود و کلا این چرندیات…گفتن مجریای مشهورو بیارن تا یه دلیل بدن دست مردم تا بشینن پای برنامه های پزشکی.الآن همه شبکه ها تقریبا یه برنامه رو توی لیست پخششون دارن.من و رپمانستر از بی تی اس مجریای کی بی اسیم!

جونگهیون:خب پس تنها هم نیستی!باهاش خوبی؟!

اسکای نگاهش کرد و جدی گفت:چرا من باید با اون خوب باشم؟!همکاریم فقط!

جونگهیون که از واکنش اسکای جا خورده بود گفت:خب…منم در حد همون همکار گفتم!

اسکای:آره مرد خوبیه!خیلیم اطلاعاتش بالاست!واسم جالبه یه آیدل اینقدر میدونه!قبلنا باعث میشد منم بیشتر مطالعه کنم تا ازش کم نیارم!

جونگهیون:قبلنا باعث میشد؟!الآن دیگه اطلاعات نداره؟!

اسکای پوزخند زد:نه اون هنوزم پرفکته!من دیگه بیخیالش شدم!

جونگهیون منظورش رو فهمید اما با پوزخند گفت:بیخیال رپمان؟!نه بابا چرا؟!مرد به این خوبی!

اسکای عصبی نشد و فقط لبخند زد:خودش دوست دختر داره اوپا!خوشحال نشو!

جونگهیون کم نیاورد:ای بابا!فکر کردم الآن فن ها کلی واستون کاپل درست کردن!چی میشه کاپلتون؟!مینجون؟!

اسکای شونه بالا انداخت:منو با کسی زوج نکن اوپا!خوشم نمیاد!

جونگهیون ابروشو داد بالا:خوشت نمیاد؟!چرا؟!مگه هنوزم بهش فکر میکنی؟!من فکر کردم فراموشش کردی!

اسکای تند ترین نگاهشو بهش پرت کرد:اوپا تمومش کن!

جونگهیون نگاهش کرد:چرا اینطوری نگام میکنی؟!اون مرده اسکای!عجیبه اینطوری بخاطرش عصبی میشی!بالآخره هر آدمی یه روز میاد و میره!

اسکای سرشو با یکی از دستاش گرفت و دست دیگه اشو روی معده اش فشار داد:تمومش کن!

جونگهیون:اسکایا…

اسکای جیغ زد:تمومش کن لعنتی…تمومش کن!

جونگهیون ایندفعه از رنگ پریده اسکای ترسید و تلاشش برای به گریه انداختنش رو متوقف کرد وتصمیم گرفت ادامه نده:باشه..آروم باش!

اسکای چند ثانیه همونطور میلرزید و دستشو محکم به معده اش فشار میداد.جونگهیون که نگران شده بود به سمتش رفت اما اسکای سرشو بلند کرد و انگار که اتفاقی نیافتاده به سمت فر رفت…

جونگهیون سرجاش ایستاد:اسکایا…

اسکای سرد نگاهش کرد:چیه اوپا؟!

نگاهش کرد.هیچ حرفی نداشت که بزنه…حتی نمیتونست معذرت خواهی کنه!

چند ثانیه مکث کرد:این…لیوان آبو به من نمیدی؟!

اسکای اخم کرد:آب میخوای؟!

جونگهیون:آره…ازم پرسیدی چی میخورم منم گفتم یه لیوان آب!لیوانشو گذاشتی اونجا ولی به من آب ندادی!

اسکای گیج لیوان رو نگاه کرد:اینو من گذاشتم؟!

جونگهیون با تعجب گفت:خودت گذاشتی…هنوز پنج دقیقه هم نگذشته ازش!

اسکای گیج لیوان رو پر از آب کرد و گذاشت جلوش:چطور حواسم نبوده؟!

جونگهیون گفت:چیزی میخوای بخوری؟!

اسکای گفت:من؟!نه!یعنی تصمیم دارم یه چیزی پیدا کنم بخورم!

جونگهیون به فر اشاره کرد:پس اون چی؟!

اسکای نگاه کرد:اون چی؟!

جونگهیون:تو یه بسته غذای آماده رو گذاشتی داخل فر ولی دگمه شو نزدی!

اسکای اینبار شوک زده گفت:وات د فاک!

جونگهیون اخم کرد:مودب باش!

اسکای گیج گفت:حواسم کجاست؟!وای خدا حواس من کجاست؟!

اما جونگهیون میدونست حواس اون دختر کجاست!

به سمتش رفت و دستشو گرفت:همراه من بیا!

اسکای گیج گفت:عه عه اوپا!

و قبل از ازینکه بتونه مخالفتی بکنه سوار ماشین جونگهیون شده بودند!

اسکای:اوپا معلومه چیکار میکنی؟!بذار برم پسرا ساعت ۷ میان باید شام آماده کنم!

جونگهیون:نگران اونا نباش اونا از گرسنگی تلف نمیشن!فعلا خودت داری تلف میشی!

اسکای:خب یه چیزی میخوردم الآن!کجا میریم؟!

جونگهیون چیزی نگفت اما بعد از چند دقیقه که متوجه مسیری که در پیش گرفته بودن شد اخم کرد و عصبی تکیه داد به پشتی صندلی و زیر لب فحشی هم نثار جونگهیون کرد…

در رو باز کرد و رو به اسکای گفت:برو داخل!

اسکای عصبی گفت:میتونستی بهم بگی!لازم نبود گروگان گیری کنی!

جونگهیوه خندید:توی این پنج ماه نزدیک به پنجاه بار گفتم!گاهی وقتا گروگان گیری بهترین راهه!

اسکای چشم غره ای بهش رفت و وارد خونه ای که از وارد شدن بهش و مواجه شدن با همه خاطرات دو تاییشون وحشت داشت شد…

نفس عمیقی کشید،دستاشو مشت کرد و لبخند زورکیی زد:مادر جووون…

اما به محض اینکه وارد شد با دیدن آدم روبروش خشکش زد و فقط یک کلمه از دهنش خارج شد:مـ…مامان…

خودش بود…مامانش!اون زن محجبه که هنوز هم جوون بود مادرش بود….

آب دهنشو قورت داد ، به سمتش رفت که مادرش دستاشو از هم باز کرد و اون بی تردید خودشو توی آغوشش انداخت:مامانی!

روی موهاشو نوازش کرد:آره خودمم…منم دختر مامان!

∞∞∞∞∞

سرشو پایین انداخته بود و مشغول بازی با ناخن هاش شده بود و در همین حین آروم پرسید:بابا خوبه؟!

_آره…خیلی دلش میخواست بیاد ولی نتونست مرخصی بگیره!

آروم ادامه داد:پارسا…

_اونم خوبه،خیلی به زمین و هوا رفت ولی امتحاناش بود!

آهی کشید:آهان!کی اومدی؟!چرا بهم خبر ندادی؟!

_امروز صبح!میدونستم سرکاری پارسا خبراتو لحظه بهم لحظه میداد!خانوم کیم میخواستن من رو ببینن برای همین مزاحمشون شدم!

بازم آه کشید:آهان!

و رو کرد به مادر سوهو که انگار بیست سالی پیر شده بود:پدر جون خوبن؟!

لبخند زد:خوبه دخترم…هممون خوبیم!

اونم لبخند کمرنگی زد و هر دوشون رو نگاه کرد…مادرش و مادر سوهو کنار هم در تضاد قشنگی بودن اما هر دوی اونا مادرش بودن…

قبلنا از دیدن این دوتا خانواده کنار هم ذوق میکرد اما چرا حالا هیچ حس خوشحالیی نداشت؟!

حس هاش مرده بودن؟!

خوشحالیش رفته بود؟!

زندگیش…زندگیش دیگه نبود؟!

آهی کشید و گفت:من به همتون مدیونم…

∞∞∞∞∞

_بده میگیرمش لجباز!

اخم کرد:من قویم مامان!

و در خونه بدنبالش باز شد و بکهیون گفت:اومدی بالآخره آجوما (خانوم مسن)مینهوا؟!

اما با دیدنشون چشماش گرد شد:وای…سـ…سلام!

مادرش لبخند زد:سلام پسرم!

اسکای لبخند زد:اولا آجوما خودتی هیونگ!دوما بروکنار بیایم داخل خب!

بک که هنوز گیج سریع از جلوی در کنار رفت.و اسکای بهمراه مادرش وارد خونه شدن:من خونه ام!

پسرا همه برگشتن و اینبار نوبت اونا بود که شوکه بشن.بعد از یه سلام و احوال پرسی طولانی اسکای گفت:خب…بذارین ما بریم بالا!من از ظهر که اومدم حتی لباسهام رو عوض نکردم!

چانیول گفت:آره برید تا ما یه چیزی آماده کنیم!

اسکای لبخند زد:باشه هیونگ!

و دست مامانشو گرفت:بریم مامان!

سهون به سمتش رفت و چمدون مامانش رو که اسکای با لجبازی حملش میکرد رو از دستش گرفت:شما جلو بفرمایید!

اسکای:سهونی…

سهون اخم کرد:میخوای سر این موضوع با من بحث کنی؟!

اسکای لبشو داد بیرون:خب بیا بریم مامان این اعصاب نداره!

و جلوتر رفتند و وارد اتاق شدن.بعد از تشکر هر دو سهون تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد.اسکای بلافاصله دگمه های پیراهنشو باز کرد و پرتش کرد روی تخت.

_مامان درو قفل کردم راحت باش!

مامانش هم شالشو از سرش در آورد وگفت:باید میذاشتی برم هتل!اینجوری سختتون میشه!

اسکای خودشو پرت کرد روی تخت:چند ساله ندیدمت مامان؟؟میخواستی بازم بری؟!

مامانش گفت:خب اینجوری…

اسکای پرید وسط حرفش:میدونم اذیتی و همش باید روسری سرت کنی!ولی بخاطر من… هوم؟!

مامانش پوفی کشید:اصلا حرف من این نبود!

اسکای گفت:حالا علی الحساب بیا بریم شام بخوریم تا من نمردم تا بعد حرف بزنیم!

∞∞∞∞∞

قاشقش رو برداشت و فرو کرد توی محتویات توی کاسه و احمقانه گفت:وای چانیولی بیا من زنت شم!

همه زدن زیر خنده و چن گفت:این حرفتو به گوش آیرین نونا میرسونم!

اما اسکای که دوتا لپش پر پر بود نتونست جوابی بده و فقط سر تکون داد.

کیونگ سو گفت:باعث افتخارمونه که شما امشب اینجایین خانوم چوی!

مامان اسکای لبخند زد:ممنونم پسرم…برای منم جای خوشحالی داره!

اسکای گفت:مامان بخور!وگرنه من غذاتو میخورم!

لبخند زد:تو غذا بخور…عیبی نداره!

و اسکای بازم مشغول بلعیدن غذاش شد و همه با ذوق به صحنه روبروشون که اسکای بعد از مدت ها داره اینطوری غذا میخوره نگاه کردند.

اسکای:چه خبر!بوی کامبک میاد!خبریه؟!

کای گفت:فعلا در حد خبره!ولی آره ممکنه تا آخر این ماه تمرین هامون شروع بشن!

اسکای پوزخند زد:عجب!

و سعی کرد به این فکر نکنه که کامبک بدون لیدر چجوری میتونه باشه و حتی وقتی برای برد جایزه وقتی چانیول به جای سوهو حرف میزنه چه حسی میتونه داشته باشه…

گفت:خدا کنه یه چیز ملایم باشه…مانستر زیادی خفن و کول بود!

همه ساکت شدن.چانیول گفت:حالا این وسط چرا یهو یاد مانستر افتادی؟!

اسکای گفت:خب کامبک قبلی بود دیگه…امیدوارم نخوان دوتا کامبک پشت سر هم مسخره ی خفن بودنو در بیارن و یه چیز آروم باشه!

همه گیج به اسکای نگاه کردند و بک گفت:کامبک…قبلی؟!

چن:شوخی میکنی؟!

اسکای با تعجب به همه و حتی مامانش نگاه کرد و گفت:میخواین منو دست بندازین؟!من جدیم!

کای:یعنی الآن داری میگی کامبک قبلیه ما اگزکت بوده و شوخی هم نمیکنی؟!

اسکای:نه به خدا شوخی نمیکنم!چرا اینجوری میکنین خب!

سهون چشماشو بست و نفس عصبیشو داد بیرون:اسکایا….مانستر…مال ده سال پیشه!راجب چی داری حرف میزنی؟!

اسکای شوک زده گفت:چـ…چی؟!ده سال؟!

چانیول:حواست نبوده،ازین اشتباها پیش میاد…بخور دخترم!بخور سیر شی…

گرچه همشون بعد از این حرف های اسکای که تازگی هم نداشتن و توی این مدت زیاد اینطوری گیج میزد میفهمیدن اسکای داره توی گذشته گیر میافته…گذشته ای که سوهو توش کنارش بود…

اما تنها کاری که میتونستن بکنن این بود که بحث رو عوض کنن…اسکای باید خوب میشد…اما تا وقتی که خودش تلاشی نمیکرد فایده ای نداشت…

∞∞∞∞

در رو قفل کرد و خودش رو بی مکث پرت کرد توی تخت:آخ خستم!

مامانش گفت:من میرم بالا.تو بخواب!میخوای صبح بیدارت کنم؟!

اسکای جدی گفت:بیا کنارم بخواب مامان!

_کنارت؟!نه اینطوری،بدخواب میشی…میرم بالا!

اسکای لوس گفت:بیا اینجا بخواب مامان!اه من که مریض نیستم اینطوری باهام رفتار میکنین!احساس روانی بودن بهم دست میده وقتی اینطوری بهم ترحم میکنین!

مادرش بلند شد و لب تخت کنارش نشست:این حرفا چین میزنی دختر بد؟!من مادرتم،ترحم چیه؟؟میخوام تو راحت باشی!

اسکای:کنارم بخواب تا راحت باشم!

نفسشو داد بیرون:باشه،تو راحت باش فقط…

کنار هم دراز کشیدن و اسکای غلت زد به سمت مامانش:یادته بچه بودم کنارت میخوابیدم دست میکشیدی توی موهام تا خواب برم؟!

لبخند زد:معلومه یادمه…

دستشو دراز کرد و فرو برد داخل موهای اسکای.اسکای لبخند زد:الآن میفهمم اون مکالمه های تلفنی و تصویری چقدر پوچ و بی،معنی ان وقتی خودت که اینجایی این حس رو داره…

لبخندزد:من کنارت بودم…اون روز که برای مراسم اومدم تو منو نمیدیدی ولی کنارت بودم…پنج ماه بیشتر نگذشته ولی دیگه نتونستم تحمل کنم..

نفسشو داد بیرون:کنارم بودی اما من هیچی یادم نمیاد…چه بلایی داره سر مخم میاد؟!خاطرات خوبو داره دیلیت میکنه؟!

مامانش گفت:مهلا…

اسکای خمیازه ای کشید:جونم…

_حتی حالا که من اینجام هم نمیخوای…دست از قوی بودن برداری؟!…بذاری این شیشه دور قلبت بشکنه؟!

اسکای پوزخند زد:کی گفته من قویم مامان؟!آدمی که از واقعیت فرار میکنه ضعیفترین آدم دنیاست…من دارم فرار میکنم چون نمیتونم قوی باشم…

نگاهش کرد.اون دخترش رو بزرگ کرده بود و میتونست عمق درد رو توی نگاهش بخونه…

آروم گفت:مهلا مامان…

اسکای غلت زد و به پشت خوابید و به سقف نگاه کرد:مامان..

آروم،جوری که انگار بترسه کسی صداشو بشونه گفت:

_دلم ….دلم براش تنگ شده…

آروم پلک میزد و آروم حرف میزد:میدونی…سعی کردم ازش متنفر شم…چون نمیتونستم پاکش کنم…توان فراموش کردنشو نداشتم…پس سعی کردم به چشم یه خیانتکار عوضی نامرد بهش نگاه کنم تا از چشمم بیافته…اینجوری شاید میتونستم تحمل کنم…

لبشو گاز گرفت تا اشکش در نیاد و ادامه داد:ولی نتونستم تحمل کنم…جاش…جاش محکمتر شد…یعنی هر روز که میگذره محکمتر میشه…میترسم از دلتنگی بمیرم مامان…فکر میکردم بگذره حالم بهتر میشه…اما…نشد…

بالآخره اولین قطره اشکش ریخت و با صدایی که میلرزید گفت:مامان…اگه دیگه هیچوقت حالم خوب نشه چی ؟!…چیکاز کنم؟!

 

پایان قسمت چهاردهم…

فحش نده خواهر من… 🙂 🙂

کامنت بذار جاش 🙂 🙂



8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
Zahraصدفرها(نانیس) آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
صدف
مهمان
صدف

وای چقد حرف زدم!!!
ساری مغزتو خوردم 😀

Zahra
مهمان
Zahra

خیلی هم خوشحالم کردی عشقم??????????❤???????????

صدف
مهمان
صدف

من…چرا…اینقدر…عاشق…این داستانم؟؟؟ چرا اینقد دوسش دارم؟؟ چرا اینقد برام خاصه؟؟ چرا حس مبکنم فقط یه فیکشن نیس؟؟ چرا انقدر زندگیه؟؟ اصلا خودمو درک نمیکنم!! تنها فیکی بوده که عمیقا دوسش دارم…و فکر نمیکنم هیچ وقت فراموشش کنم…وای اگه بدونی بعضی پارتا چقدر قربون صدقه شون میرمممم (اسکای بلو و ادامش از نفس افتاده…کل شون منظورمه) شخصیت های پسرا همون مدل ایده آلیه که آرزو میکنم واقعا باشه…ای کاش 🙁 الان شاید بهم بخندین ولی همه اینا رو از ته دل گفتم ولی میدونی چیه؟ بنظرم داستانت جا داره از این بهترم بشه…و حتی طولانی تر.. [ داخل پرانتز عرض کنم… ادامه »

Zahra
مهمان
Zahra

ووج ووج من الآن روی ابرام??????
خودت که عشق تری که اخههههه??????
مرسیی واقعا مرسی?زبونم بند اومده از خوشحالی???
واقعا لطف دارین بهم.خبلی خوشحالم که دوست داشتین و امیدوارم که تا آخرش باهم بمونیم??????
خودمم میدونم خیلی هنوز جای کار داره راستش…چون من اصلا تا حالا سابقه ی نویسندگی ندارم یعنی اسکای بلو کلا اولین فیکمه و راستش کلاس خاصی یا کتاب خاصی هم برای نویسندگی نخوندم‌…هر چی هست عشقیه وگرنه من اصولشو بلد نیستم راستش???سعی میکنم یاد بگیرم و بهتر بنویسم???
ممنونم بازم عزیزم❤?????
امیدوارم لیاقت محبتپو داشته باشم دوست جونم?????

رها(نانیس)
مهمان
رها(نانیس)

دوست عزیز خبر دارم ایرین کیه
منظورم این بود که توی فیک چجور نقشی داره?

Zahra
مهمان
Zahra

خخخ ببخشید من اشتباه کردم
توی فیک فعلا دوست دختر چانه…ولی بعدا اتفاقای جدیدتری هم می افته

رها(نانیس)
مهمان
رها(نانیس)

به خدا دیگه دارم بیخیال خوندن ادامش میشم
خفه شدم جون تو
پوکیدم جون سوهو و چانیول….
آقا اگه کامنت گذاشتم دهن کجی نکن
تقصیر خودته که با قلم عالیت مجبورم میکنی ادامشو بخونم اونوقت هی کشش میدی!!
د زودتر بگو سوهو بهوش اومده،بعدم برو سراق دایموند و چانیول!!
میگم، اصلا این آیرین کیه؟؟
نکنه چانیول وانمود میکنه دوستش داره…..بخدا میرم میمیرمااااا!!فردا میبینی دایموند برمیگرده اونوقت جنگ بین دایموند بیچاره و آرین میافته!!
اونموقع خیلی شیک و مجلسی میرم توی افق محو میشم…..اوووووف
پوکیدم!!!

Zahra
مهمان
Zahra

وای خواهر آروم باش من نگرانتم 🙁 🙁
تو عشق منی خب آخه
چشم سوهو زودی بهوش میاد…دایموندم زودی پیدا میشه…اصلا غمت نباشه
آیرین لیدر رد ولوته دیگه…عکسشو گذاشتم!من خیلی دوسش دارم خیلی نازه
نه چانیول که وانمود نمیکنه چون آیرین خیلی آدم عزیزیع همه دوستش دارن…اآرین رو دوست داره اما هنوزم دلش پیش دایموند گیره
نه محو نشو همه چی درست میشه.من قول میدم
مرسی مهربون من