165 👁 بازدید

Fan Fiction Out Of Breath_EP 13

عند قسمت ۱۳م

از نفس افتاده_ قسمت سیزدهم

 

صفحه رو باز کرد و پیام رو خوند:″اسکایا!″

بدون اینکه حالتی به صورت بیروح و مرده اش بده شکلک لبخندی فرستاد:″سلام اوپا!″

چند دقیقه ای طول کشید تا جوابش رو بگیره:″حالت خوبه آبجی کوچیکتر؟!″

پوزخند.خوب…تنها واژه ای حال این روزاشو توصیف میکرد شاید همین بود!خوب!خیلی خوب!

نگاهشو با تلخی از عکس پروفایلی از سوهو که بهش دهن کجی میکرد گرفت و تایپ کرد:″خوبم…مادر جون و پدر جون خوبن؟!خودت خوبی اوپا؟!″

جونگهیون در جواب گفت:″خوب که…مادرم بالآخره سرپا شده…بابا هم میگذرونه دیگه…میره شرکت و برمیگرده…″

″خودت؟!″

″خودم…مطبم!″

شکلک تعجب فرستاد:″کمتر از دو ساعت دیگه سال نو میشه…تو چرا مطب موندی؟!″

″اینجا از همه جا بیشتر حس بیخیالی میده…راحتترم!″

اسکای لبشو محکم گاز گرفت و تایپ کرد:″تو الآن تنها پسرشونی و باید پیششون باشی…هر چقدرم واست سخت باشه نباید تنهاشون بذاری…میتونی تصور کنی الآن چقدر تنهان؟!یا بازم میخوای فرار کنی؟!اوپا همه چیز من نیستم که نگرانم باشی…پدر و مادرت مهمترن!″

چند لحظه ای طول کشید تا پیام طولانیشو بخونه و جواب بده:″باشه…تو اینجوری میخوای میرم پیششون!حق با توعه من خیلی خودخواهم…″

اسکای سرشو به ‌پشتی تخت تکیه داد و نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:از من خودخواه تر نیستی…

صدای بک از بیرون اومد:اسکایا نمیای؟!

اسکای تایپ کرد:اوپا لطفا سال خوبی داشته باش…و برای من دعا کن!از خودت هم بیشتر… از مسیح بخواه که بهم کمک کنه.متاسفم که نتونستم جزئی از خانواده تون بشم…

و بدون اینکه منتظر جواب بمونه گوشیشو پرت کرد زیر بالشت و از جا بلند شد و از اتاق بیرون رفت.

پله ها رو طی کرد و به بقیه پسرا که مشغول تزیین درخت بودند پیوست.کنار چانیول ایستاد:بزار کمکت کنم!

چانیول لبخند گشادی زد:اومدی؟!اینارو بزار روی میز!

اسکای سر تکون داد و انجامش داد.آیرین با اعتراض گفت:اسکایا اینو انداختی که!

و ظرفی که چپ شده بود رو درست کرد.اسکای گفت:گند زدم؟!

آیرین لبخند زد:نه شکلات بودن!خسارت زیادی نزدی!

اسکای سرشو خم کرد و برگشت داخل آشپزخونه.

غرغر کای بلند شد:اه میرفتیم پیش شاینی سونبه اونا همه چیزشون از دیروز آماده بوده.اینقدر خرحمالی هم نمیکردیم!

همه چپ چپ نگاهش کردند و کای زیر لب گفت:زهرمار!

آیرین گفت:وقتی تا دیر وقت سرکار باشین معلومه وقتی واسه اینکارا نمیمونه!بالآخره اکسو بودن باید تاوانشم داد!

چانیول به سمتش لبخند زد و به کارش ادامه داد.

اسکای نگاهی به جو ماتم زده ای که تلاش عجیبی برای خوشحال بودن داشتن نگاه کرد و بی تفاوت رو به آیرین گفت:اونی اینو بگیر من نیافتم!

و از نردبون بالا رفت و مشغول وصل کردن یه سری آویز به درخت شد و بعد از چند دقیقه پایین اومد و رو به آیرین گفت:ممنون.تو نمیری؟!

آیرین لبخند زد:من قبلا انجامش دادم!

اسکای هم سری به نشونه ″فهمیدم″تکون داد.

چانیول اومد وسط سالن و گفت:خب دیگه چیزی نمونده.همه جمع شین!

کم کم همه از اطراف جمع شدن و آیرین کنار چانیول نشست و سهون هم کسی بود که به سمت اسکای رفت.

چن گفت:حیف شد که لی هیونگ نیست!

بک گفت:باید باهاش تماس تصویری بگیریم حتما!

همه تایید کردند و سهون رو به اسکای گفت:خیلی خوابت میاد…چشمات قرمز شدن!

اسکای لبخند زد:خب ۱۲ خیلی دیرنیست.امااز بعد از ظهر داریم کار میکنیم!

آیرین گفت:این دختر روی همه شما مردای گنده رو کم کرده واقعا!یه تنه همه کار ها رو انجام میداد!

همه ی این مدت کارش این بود…کار کردن تا سر حد مرگ برای فرار از همه چیز…

کای گفت:شامم پخت!اصلا توقع نداشتم بلد باشی بوقلمون مخصوص کریسمس رو درست کنی!

اسکای لبخند کمرنگی تحویل داد.

آیرین نگاه کرد:چرا توقع نداشتین؟!اسکای که پرفکتتونه!همتون مامان صداش میکنین!منطقی بود بلد باشه!

چانیول گفت:خب اون غذا مخصوص کریسمسه!منطقی نبود که اسکای یه همچین چیزی بلد باشه که ربطی بهش نداره!

آیرین گیج گفت:بهش ربطی نداره؟!

اسکای لبخند کمرنگی زد:خب من…مسیحی نیستم و کره ای هم نیستم!بخاطر همین میگن بهم ربطی نداره!

آیرین :آهان!این خیلی خوبه که اینطوری به ماها احترام میذاری!

اسکای فقط لبخند کمرنگی زد و سرشو پایین انداخت.عجب کریسمس گندی بود.شاید به ندرت پیش می اومد که سال نو همه کنار هم جمع باشن اما حالا تقریبا همه بودن اما شدیدا دلش میخواست از اون جمع فرار کنه…

چانیول روی ساعتش نگاه کرد:ده دقیقه مونده!بریم بیرون وایستیم آتیش بازی رو ببنیم؟!

همه بهم نگاه کردن و تایید کردند.سهون رو به اسکای گفت:من پالتوتو میارم.تو نیا بالا!

و رفت.اسکای رفتنشو نگاه کرد و سرشو پایین انداخت.هرچی بیشتر به سال نو نزدیک میشدن حسای گندش بیشتر میشد و واقعیت تنهایی امسالش با تمام قدرت توی سرش میخورد.

همه بلند شدن و دونه دونه بیرون رفتند و اسکای بهمراه سهون بعد از پوشیدن پالتو وکلاه بیرون زدن و به آسمون خیره شدن…

چانیول گفت:اسکای میشه…یه چیزی بخونی؟!

اسکای با تعجب گفت:من؟!

همه به سمتش برگشتند.کای:بخون!تا لحظه ای که سال نو میشه!اینطوری تا آخر سال همش صداتو میشنویم!خوشبحالمون میشه!

اسکای:خب…چرا من؟!

نگاه کرد به بکهیون و دی او و چن:شماها همتون خواننده این!

دی او لبخند زد:ولی ما میخوایم صدای خواهر کوچولومونو بشنویم!

چانیول گفت:صبر کن!

و سریع رفت داخل و با گیتارش برگشت:حالا بخون!

اسکای نگاهی به سهون انداخت و سینه اشو صاف کرد.

نفس عمیقی چشید و چشماشو بست:

 

دارم تقلا می کنم که تو رو پیدا کنم، تویی که نمی تونم ببینمت
تقلا می کنم که تورو پیدا کنم، تویی که نمی تونم صداتو بشنوم
چیزهایی رو میبینم که قبلا نمی تونستم ببینم
چیزهایی رو میشنوم که قبلا نمی تونستم بشنوم
بعد از این که تو ترکم کردی، قدرتی توی وجودم رشد کرده که قبلا نداشتم

من خود خواه، که فقط در مورد خودم فکر می کردم
منی که احساسات تو رو نمیشناختم و نادیده شون گرفتم
نمیتونستم باور کنم که اینهمه تغییر کرده باشم
عشق تو، هنوز می تونه اینطوری تکونم بده

فقط به تو فکر می کنم، میتونم این کلمات رو با تو پر کنم
چون هر دونه ی برف یکی از اشک های توئه
ولی فقط یه چیز هست که نمیتونم انجام بدم و این، اونه که نمیتونم کاری کنم تو برگردی پیشم
امیدوارم که این قدرت بدبخت رو نداشته باشم

من خود خواه، که فقط در مورد خودم فکر می کردم
منی که احساسات تو رو نمیشناختم و نادیده شون گرفتم
نمیتونستم باور کنم که اینهمه تغییر کرده باشم
عشق تو، هنوز می تونه اینطوری تکونم بده

زمانو نگه میدارم، بر می گردم پیش تو
کتاب خاطرات رو باز می کنم و صفحه تو رو میارم
و توی این کتاب من اونجام، اونجا با تو ام

اون شخص کوچیک و ضعیف، بخاطر عشق تو
درست مثل این، برای همه چیز (تمام وجود من)
من همه دنیا رو تغییر دادم

منی که نمیدونستم چطوری بخاطر عشق تو ممنون باشم
منی که فکر کردم پایان، پایانه
تصویر تویی که می خواستم من (باهات) باشم، من هر روز خودمو تعمیر کردم
فکر کنم عشقم برای همیشه ادامه داشته باشه

زمانو نگه میدارم، بر می گردم پیش تو
کتاب خاطرات رو باز می کنم و صفحه تو رو میارم
و توی این کتاب من اونجام، اونجا با تو ام
چیزهایی که توی اون زمستون دیدم

دارم تقلا می کنم که تو رو پیدا کنم، تویی که نمی تونم ببینمت

EXO_Miracle in December

 

آهنگ تموم شده بود اما هنوز همه جا سکوت بود و حتی چشماشو هم باز نکرده بود.سکوت خالی و مرگبار جمعشون با صدای آتیش بازی بالای سرشون شکست.سرشو گرفت بالا و بالآخره با حقیقت تلخی که از مواجهه باهاش وحشت داشت مواجه شد.سال نو شد و حالا دیگه سوهویی کنارش نبود که با عشق دستاشو بگیره و با هم برای دیدن اون آتیش بازی ذوق کنن و بعد بکشش کنار و آروم ببوستش…دیگه سوهویی نبود که دم گوشش زمزمه کنه″سال نوت مبارک زندگی من..″…دیگه نبود…

نبود…

نبود…

بیشتر از ۲۰روز بود که نبود…

چشماش پر اشک شدن و با لجبازی به آسمون لعنتی بالای سرش خیره مونده بود و کم کم نگاهش روی گوشه ای از آسمون که ستاره ی کمرنگ آبی آسمانیی برای خودش سوسو میزد خشک شد…اون برگشته بود.برگشته بود سرجاش و از قرار معلوم دیگه هیچوقت برنمیگشت پیشش…اون ستاره تا ابد سرجای خودش موندگار شده بود ورفته بود تا هر شب جون اسکای رو بگیره…

چونه اش شروع به لرزیدن کرد:برگشتی…

و دوباره اشک های غیر قابل کنترلش:سال نوت مبارک عشق من…

و ایندفعه مقاومت برادرهاش هم برای محکم بودن شکست  و سال نوی تلخشون بدون لیدر و برادرشون شروع شد.چند تایی برگشتن داخل و چند تایی هم عصبی از خوابگاه بیرون زدن و بازم سهون به سمت اسکای رفت و بازهم اسکای توی آغوشش گم شد.

سرشو به سینه اش چسبوند و آروم گفت:سال نوت مبارک ستاره ی من…

∞∞∞

رمز در خونه رو زد و وارد شد و بی توجه به اطرافش به سمت راه پله راه افتاد.

_باز گفتی اون جمله رو؟!

واضحا از جا پرید و ″هین″بلندی گفت:هیونگ نیم!

چانیول به رسم عادت به کانتر تکیه داد:خسته نباشی دونسنگ نیم!

لبخند زد:چه جمله ای رو گفتم؟!من حرفی نزدم!

چانیول:گفتی″وای الانه که بمیرم!″البته نگفتی،ولی من میتونم درونتو بخونم!

اسکای لبخند زد:آهان!

چانیول:بدو برو لباس عوض کن که دارم از گرسنگی تلف میشم!

اسکای لبخند زد:رفتم!

و رفت اما برخلاف همیشه که سی ثانیه ای برمیگشت ایندفعه اینقدر لباس عوض کردنش طول کشید که چانیول بیخیال آماده کردن میز شد و میخواست بره بالا دنبالش که صدای پاشو شنید که داشت آروم آروم می اومد پایین.

وارد آشپزخونه شد:وای هیونگم باز چه کرده!

چانیول به صورت بی روحش لبخند زد:بشین!

روبروی هم نشستن و توی سکوت مشغول خوردن شدن.چانیول تمام تلاششو میکرد تا حرفی بزنه اما در حقیقت هیچ حرفی نداشت که اسکای بهش علاقمند باشه.در واقع اسکای مدت ها بود که نسبت به هیچی واکنش نشون نمیداد…

سکوت بینشون با صدای سرد اسکای شکست:کارا چطور پیش میره هیونگ؟!

چانیول واضحا از جا پرید.لبخند گشادی زد و خوشحال ازینکه اسکای به کار و بار چانیول علاقمند شده گفت:خوب!کم کم آخراشه!

اسکای همونطور که مشغول غذاش بود گفت:همونی که نصفه شبا میرفتی آره؟!

چانیول:اوهوم!یه صحنه مثبت ۱۹داره!دیشب فیلمبرداریش کردیم!

اسکای با تعجب گفت:آیگو!بازی کردی هیونگ؟!

چانیول خندید:نه بابا من ازین عرضه ها ندارم!

اسکای چانیول رو برانداز کرد:بنظر نمیرسه نداشته باشیا!

چانیول اخم کرد:تو کی اینقدر بیحیا شدی دختر؟!

اسکای خندید:واقعیت رو گفتم!هیونگ من خیلی هم هات و سکشیه!

چانیول از خندیدن اسکای ذوق کرد اما با اخم گفت:خب معلومه هستم!ولی نمیشه صحنه های مستهجن بازی کنم که!خودت بودی بازی میکردی؟!

اسکای بی تفاوت گفت:آره چرا که نه!

چانیول با تعجب گقت:بازی میکردی؟!تو حتی یه کیس هم نداشتی تاحالا!

اسکای:اون مال قبلا بود!اونموقع ها صاحب داشتم!چون متعلق به کس دیگه ای بودم به خودم اجازه نمیدادم کسی بهم دست بزنه!

پوزخند زد:اما حالا همه چیز فرق کرده…

چانیول عمق دردی که توی وجودش بود رو حس میکرد.حتی چشماش هم تیره تر از قبل بودن…

با اخم گفت:بله بله دیگه چی؟!همه چیز عوض شده اما تو الآن ۸تا صاحب داری!اصلا ما هیچی!تو تازه با مامان بابات آشتی کردی اونم وقتی که فقط یه خواننده ی پاک و معصوم بودی!میخوای اینبار دیگه قطعه قطعه ات کنن؟!

اسکای پوزخند زد:حق با توعه هیونگ!به اینجاش فکر نکرده بودم!

و بعد مکث گفت:بهم بگو هیونگ…

چانیول:چیو بگم؟!

اسکای:برای من همه چیز عوض شده اما…تو چرا دیگه کیس هاتو نمیری؟!چرا دیگه برای همیشه داری از بدل استفاده میکنی؟!

لبخند چانیول خشک شد و ایندفعه اون پوزخند زد:چون برخلاف اون،من نمیتونم زیر قولم بزنم…

اسکای نفسشو داد بیرون و زیر لب گفت:آه اون دختر خیلی خودخواه بوده که نذاشته کسیو به جز خودش ببوسی!

چانیول باز هم به تلخی خندید:بوسه؟!…من فقط میخوام فقط یه بار دیگه ببینمش!

اسکای نگاهش کرد.تکیه اشو از صندلی گرفت و جلو تر اومد و دست چانیول رو که روی میز بود گرفت و بی حرف فشارش داد.

چانیول توی زمین و هوا معلق بود و اسکای اینو درک نمیکرد…اون سوهو رو از دست داده بود و برای همیشه همه چیز تموم شده بود اما چانیول…هیچ چیز نمیدونست…مدت زمان زیادی گذشته بود اما دریغ از یک خبر از زنده یا مرده بودن دایموند…

اسکای نمیتونست بفهمه کدومش سختتره…

حقیقتا هم نمیشد فهمید…مرگ…یا بیخبری؟!

چانیول لبخند تلخی زد و برای عوض کردن بحث گفت:با مشکی خیلی جذاب میشی!

اسکای نفسشو داد بیرون:خودتم!

چانیول گفت:ولی بعد از سه ماه دیگه باید عوضش کنی!فکر نکنم توی کشور خودتم اینهمه مدت واسه مردشون عزاداری کنن!

اسکای:من عزاداری میکنم هیونگ؟!

پوزخند زد:من حتی عکساشم جمع کردم!

آه کشید:تو فکر کن این یه جورایی استایلم شده!از روی تنبلی!که حوصله ندارم لباس انتخاب کنم!…فکر کن جسمی که دیگه روح نداشته باشه فقط مشکی رو انتخاب میکنه…وقتی بهمم میاد که دیگه مشکلی نداره…داره؟!

چانیول آروم پلک زد و آه کشید…اسکای داشت چیکار میکرد؟!

میخواست بزودی خودکشی کنه؟!یا تصمیم داشت کم کم خودشو نابود کنه؟!

چی بهش این قدرت رو میداد که اینطوری بی روح باشه؟!

اون قوی نبود…اصلا هم نبود!اون فقط تبدیل به یه روبات شده بود،که دیوونه وار کار میکنه و حتی میخنده و حرف هم میزنه اما خبری از گریه در کار نبود.در واقع از روز سال نو دیگه کسی ندیده بود اسکای اسمی از سوهو بیاره،عکساشو از دور خونه جمع کرده بود و حتی قاب گوشیش که تا حالا فن آرت بانمکی از سوهو بود رو هم عوض کرده بود.لباس نحس عروسیی که تمام مدت گوشه اتاقش بود به طور نامعلومی ناپدید شده بود و وسایل سوهو هم تماما بسته بندی شده بودن و گوشه اتاقشون بودن و تمام سهم سوهو از این خونه همون تخت خوابش بود و عطری که اسکای بی توجه به مردونه بودنش همیشه ازش استفاده میکرد.

هیچکس نمیدونست تصمیم اون دختر چیه…فراموش کردن…یا محکم بودن!و در جواب سوال عصبی سهون که ازش پرسیده بود ″این اداهارو واسه چی درمیاری؟!″اسکای فقط لبخند زده بود و گفته بود:″فقط میخوام زندگی کنم…″

اما از نظر هیچکدومشون این زندگی کردن نبود…این زنده بودن بود،که اسم دیگش رو میتونستن بزارن مردگی!

اسکای با نگاه بی روحش چانیول رو نگاه کرد:دیروز جونگهیون اوپا بهم زنگ زد!

چانیول:خب؟!

اسکای:دعوتم کرد برم خونشون!

چانیول لبخند زد:چه خوب!

اسکای شونه بالا انداخت:اما من گفتم نمیرم!

چانیول با تعجب گفت:نمیری؟!

اسکای:آره!واسه چی باید برم؟!من دیگه عروس اون خانواده نیستم!مگه اینکه بخوان پسر بزرگشونو ازم خواستگاری کنن!جونگهیون اوپا خیلی خوبه اما سنش دیگه زیادی بیشتر از منه!یه خورده با هم متفاوت هم هستیم!

چانیول اخم کرد:چوی اسکای تو حق نداری با اون خونواده بدرفتار کنی!

اسکای:من کجا بدرفتار کردم؟!فقط با ملایمت گفتم نمیتونم برم!

چانیول:اونا تورو مثل دختر خودشون میدونن!

اسکای آه کشید:ولی من خودم پدر و مادر دارم!

چانیول عصبی گفت:خیلی مسخره شدی اسکای!

اسکای که انگار منتظر شنیدن همین جمله بود پوزخند زد و از جا بلند شد:هیونگ تو هم حسش میکنی؟!

و به سمت بیرون رفت و ادامه داد:من هیچ جام شبیه آدمای قوی نیست!اما…فکر کنم روحم با اون مَرد مُرد!خودم و اطرافیانم که هیچی…حتی دیگه همون آدمو هم دوست ندارم!

و لبخند تلخی زد و از آشپزخونه دور شد.

چانیول آهی کشید و سرشو به دستاش تکیه داد.باید به کاری میکرد…همه در معرض نابودی بودن…خودش هم…اما باید یه کاری میکرد…کاری که سوهو همیشه انجام میداد…باید کارها رو سر و سامون میداد…

∞∞∞∞

کای:ممنونم از همگی!

بک:شام امشب کار اسکای آجوما (خانوم مسن) بودا![یعنی کلا دارن میخورن=|]

اسکای اخم کرد:آجوما خودتی بیون بکهیون!

همه خندیدن و اسکای از جا بلند شد:نوش جان!من میرم!زحمت ظرفا با خودتون لطفا!

پسرا که میدونستن اسکای از صبح سرکار بوده وقتی هم اومده یه راست رفته سراغ شام پختن همه گفتن:برو…تو فقط برو بخواب!

و اسکای با لبخندی رفت و سهون هم بدنبالش بلند شد، و رفت!

پسرا رفتنش رو نگاه کردن و دی او گفت:این مکنه داره خودشو خفه میکنه رسما!

بک:خیلی مراقبشه!خودش هم گناه داره طفلی!

کای آروم گفت:دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنم!

همه به سمتش برگشتن.کای ادامه داد:بعضی وقتا به سرم میزنه برم همه چیو بگم تا اینطوری آب شدنشونو نبینم!

چانیول اخم کرد و دستشو گذاشت روی بینیش:هیشش میخوای،بشنون؟!

کای با حرص گفت:آره کاش بشنون!هیچ وقت توی زندگیم همچین حس گهی نداشتم!اون دختر یه مرده متحرک شده و ما هم فقط مثل یه خر نشستیم و نگاه میکنیم!که چی؟!بعدا بفهمه میفهمی ممکنه طردمون کنه؟!

چانیول عصبانی تر از همیشه درحالیکه سعی داشت صداشو کنترل کنه گفت:خودت چی فکر میکنی؟!که بریم بهش بگیم ببخشید اشتباه شد سوهو هیونگ نمرده…فقط ۵ماهه توی کماست!توهم پنج ماهه بیخودی داری خودتو به کشتن میدی نده!عشقت الآن زنده است اما خیلیم خوشحال نباش چون ممکنه امروز یا فردا بمیره!الآن یه مدت خوشحالی کن که زنده س اما اگه اتفاقی افتاد باز بمیر اوکی؟!این خوبه؟!یا بزارم خبر مرگ من حداقل بهوش بیاد بعد بهش بگیم؟!تو فکر میکنی این جسمی که جلوت راه میره،یه بار دیگه تحمل دو تا شوک پشت سر هم رو داره؟!داره جونگین؟!

شیومین گفت:حداقل به سهون بگیم!اون میتونه تحمل کنه!

ایندفعه بک جواب داد:هیونگ سهون رو میبینی داره مثل پروانه دور اسکای میچرخه؟؟اگه بدونه ماجرا چیه و یه بار،فقط یه بار حالتای اسکای رو ببینه فکر میکنی میتونه تحمل کنه؟!صاف میره میذاره کف دستش!

همه آه کشیدن و کای زیر لب غرغر کرد:دارین اشتباه میکنین…اون هیچ وقت مارو نمیبخشه…من مطمئنم…

پایان قسمت۱۳

 

دیدین گفتم صبور باشین 🙂

کامنتم یادتون نره  

بوج بوج    



guest
6 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
صدف
صدف
3 سال قبل

واقعا چند جا موقع خوندن اشک تو چشام جمع شد هم این قسمت هم قسمتای قبل
منتظرم دلیل تصادف سوهو معلوم شه
نکنه کار اون جسیکای نامرد باشه؟!

Zahra
Zahra
Reply to  صدف
3 سال قبل

عزیزمممم??????
معلوم میشه کار کی بوده بزودی???گرچه البته همین الانشم معلوم شده???

سارا
سارا
3 سال قبل

وای قلمت خیلی خوبهههههT_T
من ایییییییینقد فضای این داستانُ دوس دارم که حد نداره…
احساس میکنم همه خیلی خودشونن…منظورم شخصیتاشونه…
مرسی که واسمون مینویسی*-*
ای کاش تند تند بذاری ما بخونیم تو خماری نمونیم:'(

Zahra
Zahra
Reply to  سارا
3 سال قبل

جووونمممم
نظر لطفته مهربونم.باعث افتخارمه خوشت اومده
چشم تمام تلاشمو میکنم تند تند تایپ کنم تا شما عشقامو منتظر نذارم
مرسی عشقم

نانیس
نانیس
3 سال قبل

ممنوووووون….
خدایاااااا! من دلم واسه ذوج دایموند و چان تنگ شده..???

Zahra
Zahra
Reply to  نانیس
3 سال قبل

قربونت برم خواهر من
غصه نخور…یه چند قسمت دیگه فقط مونده تا برگردن 🙁 🙁 🙁