52 👁 بازدید

FAN FICTION INFINITY-chapter 15 & 16

سلااام بر عشقایه من، بدویین ادامه که پارت خفن نوشته شد?.معذرت میخوام بابت دیر اپ کردم، شرمندتون شدم، ولی خدایی برین ببینین زیاد اپ کردم تا جبران بشه، امیدوارم دوست داشته باشید و لذت ببرین.ببینم با نظرا چه میکنیداااا…

بازگشاییه مدرسه هارو بهتون تسلیت میگم و امیدوارم به خوبی امتحانات رو پشت سر بزارید?.چه مدرسه باشه چه نباشه، اپ ما سرجاشه.خیالتون راحت و…

یه سریاتون سر بعضی از قسمتایه داستان گیج شده بودین، یکیش شیش و هشت بودن سهون بود.بچه ها همه چی در طول ادامه داستان کم کم مشخص میشه و باید بگم سهون برایه کاراش دلیل داره.یه سری سوالات هم ممکنه تویه این پارت براتون پیش بیاد که همش در ادامه داستان مشخص میشه.

خووببب بریم برایه داستان، ببینم چه میکنید با نظراتونااااا…

از دید سهون:

جرعه ای از قهوم رو نوشیدم.نگاهم بی هدف خیره بود به شهر زیره پام، رهگذرایی که هر کدوم مشغله خودشونو داشتن و بی تفاوت بهم تنه میزدن و از کنار هم میگذشتن. صدایه ضعیفه بوقه ماشین هایی که با عجله از خیابون ها رد میشدن تویه ذهنم طنین انداز میشد.
فکرم مشغوله کارهایه شرکت بود،همین باعث کمرنگ شدن تصویر جلوم میشد.بی رغبت نگامو از بیرون گرفتم و به سمت میزم چرخیدم، دستمو رویه دکمه اسپیکر گذاشتم و خودم مستقیما به بخش نقشه کشی متصل شدم.بعد از بوق کوتاهی صدای جدی کریس تویه گوشی پخش شد:
-بله؟!
بدون حرف اضافه گفتم:
+بیا اتاقم.
و بدون گرفتن جواب تلفن رو قطع کردم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم لبخند بزنم،کریس، هیونگ خیلی با ارزشی برام بود،نمیخواستم بعد این همه سال فکرشو مشغول کنم که من هنوز همون ادمم،فقط با نقاب بی احساسی که رویه سن نمایش لبخند میزنه.قطعا من همین بودم،ولی وقتی نمیتونستم برگردم چرا باید ناراحتش کنم! تا همینجام نمیتونم کمک هاشو جبران کنم.مثل یه دلقک سیرک نمایش نامم رو مرور کردم،دیگه تقریبا نمایش نامم رو از حفظ بودم،از بس که هر روز تکرارش کرده بودم.هر روزه من مساوی میشد با کل زندگیم،چند ساله که گذشته ولی من هیچ انگیزه ای برای بیرون اومدن از نقش مسخرم ندارم.من یه ادم شکست خوردم که سعی میکنه تکه هایه شکسته ی قلبشو بهم بچسبونه.ولی وقتی تیکه اصلی قلبشو تویه چند سال پیش گم کرده، چجوری میخواد بقیه تکه هارو بهم بچسبونه؟نمیتونم انکارش کنم،اره من تشنه محبتم،ولی ندارمش.خودم نمیخوام که داشته باشمش،چون خوب میدونم که بازم ضربه میخورم.خیلی وقته که قلبم با خار هایه تیزی پر شده که غیر قابل قطعه و هر بار که سعی میکنم از قلبم درشون بیارم بیشتر فرو میره و قلبمو به درد میاره.نمیتونم درشون بیارم، فقط میتونم سعی کنم که باهاشون کنار بیام.حالم دیگه از هرچی مهربونیه بهم میخوره،حالم از خودم بیشتر بهم میخوره که خیلی راحت وا دادم.ولی به خوبی جبران کردم،شدم چیزی که الان هستم.یه ادم اعصاب خورد کنه عوضی که حتی به زور جواب سلام کسیو میده.دیگه نزاشتم بهم ترحم بشه،خودم رویه پایه خودم ایستادم و به خودم یاد دادم که باید مرد بشم.الانم فقط خودمم که تویه اینه به خودم نگاه میکنم و درد و دلامو به خودم میگم.بدست اوردن بعضی چیزا باعث شد خیلی از چیزهایه دیگمو از دست بدم.شاید یکیش همین محبت اطرافیانم بود،البته اگه واقعی بود.من فقط تو چشم دیگران یه مرد سردم که هیچ درکتی از احساس نداره، درسته که قلبم خالی از هر گونه احساس بود.ولی اونقدر مرد قوی هم نیستم که نسبت به اطرافش بی تفاوت باشه و ناراحت نشه،منم ادمم.حق دارم ناراحت بشم و خودمو خالی کنم.ولی همه اینها ایندفعه پشت نقاب بی احساسیم پنهان میشه و شب زیر نور تنها نزاره گره سختیهام در مقابله ایینه به خاطرات سپرده میشه. من اینجوری خودمو به اینجا رسوندم تا تویه جامعه تاریکی ها بتونم زنده بمونم و فرمان روایی کنم،نه اینکه زیر دست و پایه شلاق مانند سختی ها از بین برم.من به چیزی که الان هستم رسیدم، ولی خیلی چیزهامو از دست دادم…
با صدایه در اتاق از خاطرات خاک خوردم بیرون اومدم، دستی به سیب گلوم کشیدم تا از ارزش هایه خفیفش جلوگیری کنم.
گلومو صاف کردم و لبخند مسخره ای زدم.
+بیا تو.
کریس وارد اتاق شد و بعد از بستم در به سمت من برگشت، لبخند کمرنگی زد و جلویه میز کارم ایستاد.
-چیشده که شخصا احضارم کردی رئیس اوه؟
خنده ارومی کردم و با دست اشاره کردم که بشینه.
کریس چپ چپ بهم نگاه کرد.
-اوکی،برو سر اصل مطلب.
صاف نشستم و جدیت به کریس خیره شدم.
-کارایه تک تک کارمندایی که امشب به همراهت به امریکا میان رو درست کردم.همه چی درسته و مشکلی نداره فقط…
نفسمو با حرص دادم بیرون و ادامه دادم:
+لی،اون پست فطرت به اجبار خواسته که تویه بخش تو و کنار تو کار کنه.
کریس اخم کرد.
-لی؟
دستی تویه موهام کشیدم، واقعا از دست کارهایه نا پدریم شرمنده بودم، نفسمو با حرص دادم بیرون.نمیدونم این شرکت کوفتی چی داشت که بیخیالش نمیشد.زیر لب غریدم:
+واقعا نمیدونم هدف اصلیشون از این کارا چیه!
کریس یه تار ابرشو برد بالا.
-حدسش سخت نیس!
سری به نشونه تایید تکون دادم.
+کارایه معمولی شرکت رو تو خوده شرکت انجام بده و قرار داد ها و کارهایه مهممون رو تو خونه.نباید لی از کارهامون بویی بره که مساوی میشه با عقب روندن دوباره مون.حواستو خیلی جمع کن که چیزی نفهمن و معرکه راه نندازن چون من نمیتونم اینجا ول کنم و برای درست کردن شعبه کالیفرنیا به امریکا بیام.میدونم که عالی عمل میکنی و حواست به همه چی هست، شعبه رو به تو میسپارم.
کریس سری تکون داد.
-نگران نباش.حواسم به همه چی هست.
دستامو رویه میز تو هم قفل کردم و به سمت جلو خم شدم.
+برای اقامتتون هم یه ساختمان 10 طبقه تویه منطقه شمالی شهر و نزدیک شرکت در نظر گرفتم، اتاقتم از قبل اماده شده و همه چیز از قبل تایین شدست.برای احتیاط میگ

م اتاق لی رو در طبقه 6 براش در نظر گرفتم و اتاق تو هم طبقه اخره.مشکلی نداری؟
کریس سرشو به معنی نه تکون داد.
+از طرف فرودگاه یکی از دوستایه نزدیکم میاد دنبالتون تا راهنماییتون کنه و اگه مشکلی تو کارا برات پیش اومد بهت کمک کنه.بهش اعتماد کن اون کارشو خوب بلده.
کریس باز هم چیزی نگفت و فقط سرشو تکون داد.
نفس عمیقی کشیدم و زیر چشمی بهش خیره شدم.
+و درباره سوهو…
کریس اینبار چرخید سمتم و بهم خیره شد.تویه چشماش زل زدم و جدی گفتم:
+میدونی که لی دنبال سوهو عه مگه نه؟
کریس زیر لب گفت:
-اره.
+و اینو هم میدونی به خاطر این دنبالشه که یه جورایی حواس تو بهشه و ازش به عنوان ضربه زدن به تو استفاده میکنن؟
به روایتی داشتم به اهمیت بیش از حدش به سوهو اشاره میکردم.
کریس غرید:
-که چی؟
اخمی کردم و گرفتم:
+کریس حساسیت تو به سوهو باعث شده که اونا ازش به عنوان نقطه ظعفمون استفاده کنن…
کریس حرفمو قطع کرد:
-من فقط به عنوان یه کارمند معمولی ازش حمایت کردم.
کریس چند ثانیه بهم خیره شد ،با تردید گفت:
-چی میخوای بگی سهون؟
اخمامو بیشتر کشیدم توهم.
+ازش حمایت نکن، اونم مرده و میتونه از خودش محافظت کنه.اینجوری ازمون آتو میگیرن،برای خودشم بده و بیشتر اذیتش میکنن.باهاش سرد باش و سعی کن زیاد بهش توجه نکنی تا لی رو تحریک نکنیم.
کریس هم متقابلن اخماشو بیشتر کشید تو هم.
-میفهمم چی میگی سهون،ولی سوهو خیلی ضعیفه و سریع ضربه میخوره،اون کسی رو جز من اونجا نمیشناسه و نمیتونم اجازه بدم که تو شهر غریب اذیت بشه.توام بهتره اینجا یکم هوای لوهانو داشته باشی…
زیرلب گفتم:
-اون فقط تو دست و پامه و دردسره.بود و نبودش فرقی برام نداره…
کریس با ناباوری گفت:
-سهون تو چته؟ نکنه میخوای وقتیم که ما رفتیم بشینی تو دفترت و بزاری هر غلطی دلشون میخواد بکنن؟سهون لطفا اذیتش نکن،هنوز یادم نرفته که اخرین بار چیکارش کردی، بیچاره رنگ و رو نداشت.اون الان که ما میریم کامل تنها میشه و فقطم اینجا تورو میشناسه لطفا اذیتش نکن.
+به من هیچ ربطی نداره.میخواست اینجا نمونه تا بلایی سرش نیاد،من حاضر نیستم وقتمو سر کمک کردن به کسی که کمترین ارزشی برام نداره بکنم.اذیتش میکنن؟ بزار هرکاری دلشون میخواد بکنن!این به نفع منم هست…
کریس با ناباوری بهم نگاه کردم، بلافاصله از جاش بلند شد و هجوم اورد به سمتم،یقه لباسمو تو مشتش گرفت و با شتاب از رو صندلی کشیدم بالا،زل زد تو چشمام و صورتمو جلویه صورتش نگه داشت.
با خشم غرید:
-از ادمایه رذل و بی عرضه ای مثل تو متنفرم که فقط به فکر منافع خودشونن و جامعه مارو به گند کشیدن،متنفرم! یعنی تو اینقدر بی عرضه ای که نمیتونی جلوشون وایسی و برای رسیدن به خواسته های خودت حاضری دیگران رو زجر بدی؟
یقیه لباسمو بیشتر تو دستش فشرد.
-وقتی اینقدر ادم پستی هستی،حق نداری تویه چشمایه من نگاه کنی و لبخند بزنی.
به شدت هلم داد سمت صندلیم و به سرعت از اتاق خارج شد.صدایه کوبیده شدن در اتاق تویه گوشام سوت کشید.دستی به یقه ی لباسم کشیدم و نیشخند تلخی زدم،من کی اینقدر پست شده بودم که حتی متوجه حرفایی که میزدم هم نمیشدم…
…….
از دید کریس:
دکمه اول لباسمو باز کردم و یقمو کشیدم تا راه نفسم ازاد تر بشه.عرق سردی رو رویه مهره هایه کمرم حس میکردم.لعنتی،واقعا نمیتونستم سهون رو درک کنم.سهون کی اینقدر بی فکر شده بود که… با صدایه شکستن جسم شیشه ایی از سمت اتاق سهون بهت زده از حرکت ایستادم ،ه…سهون اشتباه کرده بود و باید تنبیه میشده.با نارضایتی برگشتم و دوباره به راهم ادامه دادم.صدایه خنده هایه شاد سوهو و لوهان از پشت در اتاق به گوش میرسید.از شنیدن صدایه خنده هایه خوشحالشون لبخند غمگینی زدم و پشت در اتاق ایستادم.
چشمامو بستم و زمزمه کردم:
-یه روزی هم صدایه خنده هایه من و سهون بود که اینجوری تویه سرتاسر عمارت میپیچید.
لبخند غمگینم عمیق ترشد.
-کی فکرشو میکرد این خنده هایه از ته دلمون یه روزی خاموش بشه؟
دستی به صورتم کشیدم و عقب گرد کردم،اعصاب موندن تو شرکت رو نداشتم.بدون اطلاع دادن به منشی راهمو به سمت اسانسور کج کردم و بعد از چند دقیقه با سرعت از شرکت خارج شد…
……
از دید لوهان:
از تاکسی پیاده شدم و بعد از پرداخت هزینه مسیرمو کج کردم و وارد لابی ساختمون شدم.نگهبان ساختمون طبق معمول خواب بود و لابی ساکت بود،پوفی کردم و به سمت اسانسور رفتم.اوووف امروز نمیدونم کریس کدوم گوری بود که من تا نیم ساعت دم در شرکت معطل شدم و بعد مجبور شدم با تاکسی بیام.خوب برادر من حداقل اطلاع بده که ما معطل نشیم برای جنابعالی خودمون پاشیم بیایم، اه!
از اسانسور پیاده شدم و یه راست رفتم سمت خونه کریس دستمو رویه زنگ فشار دادم.بعد از چند ثانیه در به ارومی باز شد،درو هول دادم و وارد خونه شدم.
+یااا کریس چرا امروز بدون خبر گذاشتی رفتی؟نگران شدم نکنه…
به دیدن کلافگی کریس حرفمو قطع کردم،با تعجب گفتم:
+کریس!چته تو؟خوبی؟
کری

س دستی تویه موهاش کشید.
-متاسفم که امروز نتونستم بیارمت،چیزی نیست فقط سروکله زدن با کارمندا و کارایه شرکت یکم عصبیم کرده.
این چرا چرت و پرت میگفت؟ اینکه همش تو اتاق کار بود و فقط وقتی که سهون ازش خواست بره اتاقش رفت بیرون.بعدا که کلا غیب شد معلوم نشد کدوم گوری رفته.
مشکوک گفتم:
+مطمئنی؟
چپ چپ نگام کرد، دستامو به نشونه تسلیم اوردم بالا،اونقدر غرق چرت پرت گفتم بودم که اصلا حواسم نبود برای چی اومدم!
با لبخند گفتم:
+من اومدم که باهات خدافظی کنم،شاید نتونم بیام فرودگاه بدرقتون، امیدوارم شرکت اوووووهههههه سهون رو به باد ندی که خوده بر باد رفتش به بادتون میده!
کریس خنده مصنوعی کرد و موهامو بهم ریخت.
-این حرفو نزن ووروجک، ممنون برای اعتماد به نفسی که بهم دادی?. تو نبوده من بچه خوبی باش و سهون رو اذیت نکن که دیگه مسئولیتش با من نیست.
پریدم بهش:
+یااا من کی اذیتش کردم خودش میپره بهم،ولی جدیدا دیگه کاری باهم نداریم. یکم بچه لوس و ننریه ولی خوبیش اینه که بی صداس و مزاحمت اینجاد نمیکنه برام،همینش قابل قبوله!
و پشت چشمی نازک کردم.
کریس اخم بامزه ای کرد.
-به پسر عموم توهین نکن، بچه به این خوشتیپی و جذابی کجا پیدا میکنی؟
پوکر نگاش کردم، یهو خم شدم و ادایه بالا اوردن رو در اوردم.
+بعععع،همین برق جذابیتش مارو گرفته که الان وضعیتمون اینه!من که اصلا کلا نظرم اینه که این طرفی که دنباله به اصطلاح شرکته اینه، اصلا کاری به اون شرکته خراب شدش نداره! بیشتر دنباله خودشه که از این جذابیتش یه فیضی ببره!من که دو هفتست دارم باهاش زندگی میکنم کامل مستفیض شدم!
یهو جدی گفتم :
+کریس!
بچه یه لحظه هنگ کرد.
+بله؟
درحالی که به زور خندمو کنترل میکردم گفتم:
+چرا فامیلی سهون مثل ادم نیس؟اوووهههه چیه انگار ادم ناله میکنه،نه بگو اوووه چیه؟اوووه سهون?!
کریس زد زیر خنده.
-چیکارش داری خوب فامیلیشه.
ههه فامیلیشه !عجب فامیلی شاخی هم داره، اوووههه ماییی گاااد.
لبخندی زدم و دستمو رو شونه ی کریس گذاشتم.
+کریس مواظب خودت باش و مخصوصا مواظب سوهو باش. حواست بهش باشه هااا این لی زبون نفهمه یهو اذیتش میکنه!
-خودم بیشتر تو نگرانم که لی بلایی سرش بیاره،نمیخوام تویه شرکت بین کارمندا مشکلی پیش بیاد.
افرین پسر مسئولیت پذیر!
+نبینم سوهو اذیت بشه هااا،دوست قشنگمو سالم میخوام.
کریس پوکر شد.
-فقط اون دوست قشنگته؟?
+نکنه تو با این هیکلت میخوای دوست قشنگم باشی؟
دستمو زدم زیر چونم و متفکر گفتم:
+تو دوست خوش استایلمی.
کریس مردونه گفت:
-تو استایلمه!
بمیر بابا!
+کریس نری اونجا دختر بازیاااا، اونجا هلو زیاده نیام ببینم مختو زدنا.تو فقط میری برای کار باشه؟ فقط کار! غلط اضافه نکنیااا!
کریس هیچی بهم نگفت، فقط پوکر به افق خیره شد.
خلاصه با شوخی خنده از کریس خدافظی کردم و سفارش کردم که حتما مواظب سوهو باشه و غلط اضافیم نکنه .
وارد خونه شدم، چراغا رو روشن کردم ، یه راست به طرف اتاقم رفتم و لباسامو با یه تیشرت نارنجی و شلوار خاکستری روشن عوض کردم و برگشتم تو سالن.رفتم تو اشپز خونه تا یه چیزی برای خوردن بیابم.معمولا کلا شام نمیخورم ولی الان خیلی گشنم بود.یه ساندویچ سرهمی درست کردم و شروع کردم به خوردن.من فقط موندم این غذاها از کجا میاد چون نه من اشپزی میکنم نه این سهون احمق.خونمون جادوگر داره توش، چه سعادتی!
شونه ای بالا انداختم و به غذا خوردنم ادامه دادم، مهم اینه که غذا هست.وقتی که دیگه مطمئن شدم چیزی از ساندویچ نمونده،ظرفارو جمع کردم و بعد از شستنشون برگشتم تویه سالن.هنوز وارد سالن نشده بودن که در باز شد و قامت رعنا سهون نمایان شد.جلوتر رفتم و اروم سلام کردم،اومدم برم سمت اتاقم که با دیدن مایع سرخ رنگی که از دست سهون میچکید از حرکت ایستادم،یه لحظه خشکم زد،دست سهون مملو از خون بود.بهت زده به سرعت جلو رفتم و دستشو تو دستم گرفتم،با وحشت به زخم عمیق دستش که خون ازش فواره میزد خیره شدم.با نگرانی سرمو بلند کردم و به چهره ی بی تفاوتش نگاه کردم.اومدم حرفی بزنم که اروم دستشو از دستم بیرون اورد و راهشو به سمت اتاقش کج کرد،با قدم هایه اروم به سمت اتاقش رفت. سریع دویدم پشت سرش و بازوشو کشیدم:
+سه…سهون دستت…چرا اینجوری شده؟…چ..چیکار کردی با خودت؟
با ترس بهش خیره شدم،اروم ولی عصبی زیر لب گفت:
-به تو مربوط نیست!
و به راهش ادامه داد.وارد اتاقش شد و در اتاقش رو پشت سرش بست.بهت زده به مسیر رفتنش خیره شدم، خیلی بیشعور بود.اصلا این میدونست انسان دوستی چیه؟ حقشه ولش کن تا از شدت خونریزی یه بلایی سرش بیاد ولی مگه وجدان ول میکرد!.مگه من مثل خودش بی شعورم!چند دقیقه گذشت،هیچ صدایی از اتاقش نمیومد.با نگرانی برگشتم تو اشپز خونه، جعبه کمک هایه اولیه رو به زور پیدار کردم و از تو اخرین طبقه کابینت کشیدمش پایین.تویه یه کاسه کمی اب ولرم ریختم و حوله تمیزی هم از رو رخت اویز برداشتم.وسایلا رو رویه دستم بلند کردم و برگشتم سمت

اتاق سهون.پشت در اتاق ایستادم، نفس عمیقی کشیدم و به ارومی وارد اتاق شدم.چراغ هایه اتاقش خاموش بود و اتاق تویه سکوت فرو رفته بود.بدون نگاه کردن به جلوم درو با پا پشت سرم بستم و رومو برگردوندم سمت اتاقش.هیچ چیز رو درست نمیتونستم ببینم.به زور سهون رو رویه تختش تشخیص دادم که رویه تخت دراز کشیده بود و چشماش بسته بود.دستش تویه اون تاریکی معلوم بود که خارج از محوطه تخت بود و خون دستش چکه چکه رویه زمین میریخت و دایره کوچیکی از خون رو رویه زمین درست کرده بود.سرمو پایین انداختم و لبمو گاز گرفتم،این چرا به فکر خودش نیس؟بدون کوچک ترین صدایی جلو رفتم و کنار دستش رو زمین نشستم، سهون به ارومی چشماشو باز کرد و سرشو به سمت من برگردوند.جعبه و کاسه رو بی صدا رویه زمین گذاشتم.دستمو اروم جلو بردم و اباژور کوچیک کنار تختشو روشن کردم تا بتونم زخمشو ببینم، همون نور زد رنگ کوچیک هم برای دیدن زخم و بستن دستش کافی بود.حتما سهون لامپ اتاقش اذیتش میکرد که خاموشش کرده بود و من هم نمیتونستم به خودم اجازه بدم که بر خلاف میلش لامپ اتاقشو روشن کنم.معذب حوله ی کوچیکه تویه دستمو کمی تویه اب زدم.حوله رو از ظرف بیرون اوردن و ابشو دوباره تویه کاسه چلوندم.با تردید دست سردشو تویه دستام گرفتم و با حوصله حوله رو دوره زخمش کشیدم.با دیدن زخم دستش اهی کشیدم، زخمش عمیق بود و مشخص بود چقدر درد میکنه و قطعا به بخیه نیاز داشت.دور زخمشو کامل تمیز کردم و خشک کردم.حوله و ظرف اب رو کنار گذاشتم و در جعبه کمک هایه اولیه رو باز کردم.سهون فقط بدون هیچ حرفی بهم خیره شده بود و اجازه میداد هرکاری میخوام بکنم.نفس عمیقی کشیدن و بتادین و پنبه رو از تو جعبش در اوردم.کمی از بتادین رو رویه پنبه زدم و دوباره دستشو تویه دستام گرفتم.به ارومی پنبه رو روی زخمش میزاشتم و برمیداشتم تا زیاد زخمش نسوزه.بعد از اینکه مطمئن شدم زخمش کاملا زده عفونی شده،پنبه و بتادین رو کنار گذاشتم و باند و گاز رو از تو جعبه برداشتم.گاز رو کمی به بتادین اغشته کردم و اروم رویه دستش گذاشتم،باند رو باز کردم و دوره دستش بستم و با چسب کوچیکی فیکسش کردم، تموم شد.
درحالی که وسایلارو جمع میکردم زیرلب گفتم:
+زخمت عمیقه و به بخیه نیاز داره، فعلا برات بستمش ولی حتما برو درمانگاه تا برات بخیش کنن وگرنه عفونت میکنه.
سهون چیزی نگفت، بدون خاموش کردن اباژور کنار تختش وسایلا رو تویه دستم گرفتم و بدون حرف به ارومی از اتاق خارج شدم.
……

از دید کریس:
با حسرت به در قهوه ای رنگ روبه روم خیره شدم،دلم میخواست حداقل قبل رفتنم ببینمش،ولی غرورم بهم اجازه نمیداد که قدمی به جلو بردارم،سهون زیادی خودخواه شده بود و باید تنبیه میشد.یعنی سهون الان از دستم ناراحت بود؟البته که بود،من حرفاییو بهش زدم که وزنش برای شونه هایه خم شده سهون زیادی سنگین بود.ولی میدونستم که باخودش کنار میاد، باید میفهمید که داره حد انسانیت رو رد میکنه.طی این سال ها فقط لبخند هایه مصنوعی رو ازش دیده بودم که خیلی تلاش میکرد به واقعیت تبدیلشون کنه،ولی چیزی نبود که بتونه با دیدنشون لبخند بزنه.همین احساس پوچی ازش یه رباط بی احساس ساخته بود که فقط تظاهر به خوشحالی میکرد.ولی من چی؟منم حق داشتم که از دستش ناراحت باشم.اون دیگه داشت شورشو در میاورد،ولی هیچ کدوم از اینا دست خودش نبود.دیگه انگیزه ای نداشت،این که گناه نبود…
اهی کشیدم و رومو از در خونه گرفتم، مسیرمو به سمت اسانسور کج کردم،نباید دیر میرسیدم.چمدون کوچیک مشکی رنگمو پشت سرم کشیدم و وارد اسانسور شدم،معلوم نبود کی برگردم.شاید حتی به سال هم میکشید،ولی کاری از دستم بر نمیومد.من فقط تویه این بازی نقش یه سوار نظام رو داشتم که سلاحی نداشت و فقط دفاع میکرد.از اسانسور خارج شدم، ماشین قشنگم ته پارکینگ چشمک میزد.با لبخند کجی به سمتش رفتم،دلم براش تنگ میشد. چمدون رو تویه صندوق عقب جا دادم و سوار ماشین شدم.نفس عمیقی کشیدم و کمربندمو بستم.از پارکینگ خارج شدم.با سرعت به راه افتادم،بی توجه به بوق ماشین ها تویه خیابون ها ویراژ میدادم و راه خودمو میرفتم.دلم برای شهر و مردمش تنگ میشد، گرچه،اینجا اصلا شهر من نبود.یعنی ممکن بود محل زندگی بعدیم کجا باشه؟مثل دیونه ها خنده بلندی سر دادم،دیوونه کنندست. تویه این بازی هیچ چیز معلوم نبود،هیچی.و حالا،بازی یه بار دیگه به دست سهون اغاز شده بود…
…….
ماشینمو تویه پارکینگ فرودگاه پارک کردم،بعدا سهون یکی رو میفرستاد تا بیان ببرنش.چمدونمو از پشت ماشین برداشتم .سوییچو به نگهبانی پارکینگ دادم و سفارش کردم که چه کسایی میان تا ببرنش و شمارمو دادم که در صورت لزوم باهام تماس بگیره.اخم کمرنگی کردم و با قدم هایه محکم و جدی وارد فرودگاه شدم، با چشم دنبال چهره ی اشنایی گشتم،اکیپ کارمندایه شرکت رو تشخیص داده که گوشه ای از فرودگاه رو اتراق کرده بودن و مسخره بازی در میاوردن.خندمو به زور قورت دادم، اینا کارمند یه

شرکتن؟?میگم چرا شرکت هی پسرفت میکنه نگو ما تو شرکتمون اسکل به جایه کارمند داریم. با ابهت به سمتشون رفتم تا زودتری جعمشون کنم، مسخره هایه جلف?.تا چشم یکی از کارمندا به من خورد سریع اطلاع رسانی کرد که من اومدم و درست وایسین?،همه کامندا صاف ایستادن و سلام کردن،زیرلب جوابشونو دادم و با چشم همه رو زیر نظر گرفتم،نه لی اومده بود و نه سوهو.نگاهی به ساعتم انداختم،هنوز دیر نشده بود.
یکی از کارمندایه خودشیرین شرکت اومد جلو و چمدونم رو از دستم گرفت.
_جناب وو اجازه بدین چمدونتون رو من بیارم خسته میشین.
یه تار ابرومو انداختم بالا،خم شدم سمتش و چشمامو ریز کردم.با لحن ترسناکی گفتم:
+دستتو بکش عقب تا توبیخت نکردم.
بیچاره سریع دستشو کشید و رفت عقب، احمقا.صاف ایستادم و خونسرد به بقیشون نگاه کردم.افرین الان متین وایساده بودن،یعنی اینا تا من نیام نمیتونن مثل ادم وایسن؟یعنی خدایی ما با کیا داریم میریم یه شرکتو بکشیم بالا؟اینا کار بلدن؟اینا که بدتر گند میزنن تو کل تنظیمات شرکت?.اوووف…
با شنیدن صدایه اشنایی که به ارومی سلام کرد، ناخداگاه لبخند محوی زدم و برگشتم پشت سرمو نگاه کردم.سوهو در حالی که چمدونش رو پشت سرش میکشید بهمون نزدیک شد، لبخندمو پررنگ تر کردم و جوابشو دادم. سوهو لبخندی زد و کنار من ایستاد و مشغول احوال پرسی با بقیه کارمندا شد.بوی عطر خنکش و مردونش تویه بینیم پیچید، نگاهمو به سمتش چرخوندم و بهش نگاه کردم. یه پیرهن ابی اسمونی با یه شلوار سرمه ای کتون که به خوبی رویه تنش نشسته بود و مردونه تر از جسمش نشونش میداد،ساعت ساده نقره ای رنگش به خوبی به چشم میومد و جذاب تر نشونش میداد. لبخند کمرنگی زدم، انکار نمیکردم،سوهو همیشه ساده بود ولی در عین حال جذاب.به حدی که هربار ناخداگاه مشغول انالیز کردنش میشدم…
با صدایه خانومی که از تو بلند گو شماره پروازمون رو اعلام میکرد نگاهم رو از سوهو گرفتم.اخم کمرنگی کردم و جلوتر از بقیه به سمت قسمت بار رفتم،چمدونم رو تحویل دادم و بعد از چک پاسپورت و تحویل بلیت به ستون روبه رویه گیت تکیه دادم و منتظر شدم تا بقیه کامندا هم بلیت و پاسپوتاشون رو تحویل بدن،تقریبا یه جورایی همشون رو میشناختم.با چشم شروع به شمردن کارمندا کردم،تعدادشون زیاد نبود.همشون بودن به جز،لی!کلافه دستی تو موهام کشیدم،این عوضی فقط دردسر بود.دست خودم بود اصلا منتظرش نمیشدم ولی حیف،حیف که ناپدری سهون کار دستم میداد.با حس اینکه کسی کنارم ایستاد، نگاهمو از کارمندا گرفتم و به سمت شخص کناریم برگشتم.سوهو درحالی که با انگشتاش بازی میکرد و سرش پایین بود کنارم ایستاده بود.
به ارومی گفتم:
+چیشده؟
سوهو سرشو بلند کردم بهم نگاه کرد، لبخند دستپاچه ای زد.
-چی…چیزی نیست فقط، با کامندا اشنایی ندارم و معذب بودم کنارشون باشم.
و دستشو پشت گردنش کشید.
لبخند کجی زدم.
+زیاد سعی نکن با کارمندا گرم بگیری.
سوهو معذب شد.من فقط حقیقت رو گفتم، زیاد ادمایه مورد اعتمادی نیستن.سعی کردم بحث رو عوض کنم.
+شماره صندلیت چنده؟
سوهو نگاهی به تیکت تو دستش کرد.

-32.
+من 35 ام.خوبه تویه ردیفیم.
سوهو چیزی نگفت،نگاهی به کامندا انداختم،همشون چمدوناشونو تحویل داده بودن و منتظر ما بودن.
زدم به شونه سوهو.
+بریم بخش بازرسی.
بعد از بازرسی وارد بخش ترانزیت شدیم.من اخرین نفری بودم که وارد ترانزیت شدم و لی اگر میخواست به پرواز برسه باید تا 15 دیقه دیگه خودشو میرسید. کامندایه شرکت گوشه ای ایستاده بودن و تو سروکله هم دیگه میزدن.پوزخندی بهشون زدم و نگاهمو تو سالن چرخوندم تا بببینم سوهو کجا نشسته،نگاهم روش ثابت موند. گوشه ای از سالن ساکت نشسته بود و با انگشتاش بازی میزد.باقدم های محکم به سمتش رفتم،این چرا تنها بود،عجبااااا. تقریبا نزدیکش که رسیدم سرشو بلند کرد و تا چشمش به من خورد لبخند کمرنگی زد.
اخم کوچیکی کردم و کنارش نشستم، پامو رو پام انداختم و تندی بهش توپیدم:
+چرا تنها نشستی؟ من گفتم زیاد با کارمندا گرم نگیر ولی نگفتم که دیگه کلا ازشون دوری کن.
سرهو سرشو پایین انداخت و زیرلب گفت:
-دوست نداشتم برم پیششون.
با تعجب گفتم:
+چی؟چرا؟
بدون حرف دستشو بلند کرد و به ای گوشه ای از سالن اشاره کرد، نگاهی مشکوکی بهش انداختم و رد دستشو دنبال کردم.اوههه شت!لی کنار جمعی از کامندا ایستاده بود و با پوزخند رو اعصابی مستقیم به ما نگاه میکرد.اخمی غلیظی رو پیشونیم نقش بست، نگاهمو از لی گرفتم و به سمت سوهو برگشتم.لی کی اومده بود که الان اینجا بود؟ من مطمئن بود که نه تویه بخش بازرسی بود و نه سالن ترانزیت…
با اخم رو به سوهو گفتم:
+از کی اومده؟
به ارومی جواب داد:
-از وقتی که اومدم اینجا بود.
+چیزی که بهت نگفت؟ طرفتم اومد؟
سوهو در حالی که با انگشتاش بازی میکرد جواب داد:
-وقتی از بازرسی خارج شدم،گوشه ی سالن ایستاده بود و با پوزخند بهم نگاه میکرد.وقتی دید نگاش میکنم به سمتم اومد.خواستم راهمو کج کنم برم که شونم

و گرفت و فقط یه کلمه گفت”بازی شروع شد”و بعد …
بهت زده به سوهو نگاه کردم،دیگه هیچی از بقیه حرفاش رو نمیفهمیدم.قرار نبود اینقدر زود شروع شه!فک میکردم فقط از سمته سهونه،لی…دیگه کاری از دستم بر نمیومد.دیگه تموم بود،بازی شروع شده بود.
…….
با اخم وارد محوطه فرودگاه شدم،دیگه تقریبا داشت شب میشد.بدنم گرفته بود.تویه تموم این 12 ساعت که تو هواپیما بودیم نزاشتم سوهو از کنارم جم بخوره.حرف لی یه لحظه هم از تو فکرم بیرون نمیرفت.میدونستم از هر فرصتی استفاده میکنه.باید به سهون و لوهان هشداد میدادم، بازی اصلی شروع شده بود.میدونستم “عمو” به این راحتیا بیخیال این قضیه نمیشد، ولی چرا حالا که لوهان و سوهو تازه به شرکت اومده بودن؟ و چرا اصلا اونارو وارد بازی کرده بود؟ دستمو رویه شقیقه هام فشار دادم، خیلی خسته بود و این همه فکر بی جواب به مغزم فشار میاورد.
گرمایه دستی رو رویه شونم حس کردم.
-کریس،حالت خوبه؟
لبخند مصنوعی زدم و نگاه خستمو به سوهو دوختم.
+چیزی نیست،یه سردرد کوچیکه.
سوهو با اخم گفت:
-تو اصلا چت شده؟از وقتی …
حرفشو قطع کردم:
+بیا دربارش صحبت نکنیم.
سوهو اومد حرفی بزنه که صداش تویه صدای کلفت و جدی فردی گم شد.
_معذرت میخوام…
با تعجب برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم،مردی قد بلند با چشم هایه کشیده و درشت و صورتی صاف که موهاشو بالا زده بود و کت شلوار مشکی ساده ای به تن داشت.چه روون کره ای حرف میزد.
با تعجب بهش نگاه کردم که خودش به حرف اومد.
_شما اقای وو هستید؟ مدیر عامل شرکت o s h؟
لبخند ی زدم و با احترام گفتم:
+بله، خودم هستم.
مرد لبخند کمرنگی زد و دستشو جلو اورد.
_پارک چانیول هستم معاون شعبه کالیفرنیا و…
صورتشو جلو اورد و اروم گفت:
_دوست صمیمیه سهون.
خنده ای کرد و صورتشو برد عقب.
_میتونید به من اعتماد کنین، از هر کمکی که از دستم بر بیاد دریغ نمیکنم.
لبخند گرمی زدم و با خوشرویی گفتم:
+وو یی فان هستم.ممنون که دنبال ما اومدید و به ما کمک میکنید اقایه پارک.
پارک چانیول یهو گفت:
_چانیول صدام کن کریس.
چشمام گرد شد.
+بله؟!
چانیول زد زیر خنده.
_من شمارو میشناسم اقایه وو،
و چشمکی زد و ادامه داد:
_با من راحت باش و منو دوست خودت بدون، چانیول صدام کن بابا.
یهو صداشو کلفت کرد و حق به جانب گفت:
_اقایه پارک بابایه خدابیامرزم بود.
و دوباره زد زیر خنده.
این الان ادایه صدایه منو در اورد،من اینجوریم؟?
با یاد اوری حرفی که چانیول زد چشمام گرد شد،با تعجب پرسیدم:
+شما منو میشناسید؟
_وقت برای سوال پرسیدن زیاده،الان خسته این پس اجازه بدیت تا هتل همراهیتون کنم، و چشمکی زد.
عجججبببب، چانیول شبیه بچه ها به نظر میرسید و با خودش خوش بود.ولی من با داشتن یه دوست جدید مشکلی نداشتم.
پس چیزی نگفتم و با لبخند دنبالش راه افتادم، زیر چشمی نگاهی به کارمندایه سبک و جلف شرکت انداختم که تو حالت هایه مختلف مشغول سلفی گرفتن بودن و به دخترایه اونجا نخ میدادن،به نظرم اینا یه مشت کارگر بی مصرفن نه کارمند !کاش حداقل رفتاراشونم مثل کارشون تو شرکت خوب بود که من اینقدر سر اینا خفت نکشم.?
سری از رویه تاسف تکون دادم و بی توجه بهشون دنبال چانیول راه افتادم.چانیول کنار یکی از ماشین هایه مخصوص شرکت ایستاد و با سر اشاره کرد تا سوار ماشین بشم.با ژست مخصوص خودم سوار ماشین مشکی رنگ شرکت شدم و چمدونم رو به نگهبان که کنار ماشین ایستاده بود سپردم تا تویه صندوق عقب بزارتش.
خیلی خسته بودم، تویه هواپیما حتی نتونستم که چرت کوچیک بزنم.سرمو به پشتی صندلی تکیه دادم و از پنجره کنارم به بیرون نگاه کردم،اینجا هیچ تازگی برام نداشت.قبلا چند بار به کالیفرنیا برای کارایه شرکت اومده بودم، پس محوطه مسخره فرودگاه و مردمش برام هیچ جذابیتی نداشت.
چانیول سوار ماشین شد و بیصدا به راه افتاد.چه مرد فهمیده ایه این که صدا نمیده تا من یکم چشمامو بزارم رو هم و ارامش بگیرم.اینقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کی پلکام سنگین شد و رو هم افتاد.
……
با حس تکون هایه دستی و صدایه خوشحال چانیول پلکام رو کمی باز کردم.
_یااا کریس، پاشو بریم تو اتاقت بخواب.رسیدم به خونت پاشو.
با شنیدن کلمه خواب سیخ سر جام نشستم، با خجالت سرمو انداختم پایین و تندی از ماشین پیاده شد.چقدر خجالت اور که روز اولی که اومدم اینجا تویه ماشین خوابم برده بود.ولی مطمئنا چانیول درک میکرد که چقدر خسته بودم.چانیول در حالی که ریز میخندید بدون رفتن به نگهبانی ساختمان یه راست رفت سمت اسانسور.منم اینقدر خسته بودم که مغزم یاری نمیکرد تا فکر کنم این چرا نرفته اطلاع بده که ما اومدیم داخل ساختمان،میدونستم اتاقامون از قبل اماده شده ولی دیگه نمیدونستم همینجوری بیخیال میریم تو ساختمان.اینجا یه ساختمان مسکونی بود و طبیعتا باید یه اطلاعی به نگهبانی میدادن.اصلا به من چه خودشون میدونن چیکار میکنن.بی حرف پشت سر چانیول وارد اسانسور شدم،اسانسور بعد از طی 10 طبقه ایستاد.نگاهی ب

ه چانیول انداختم که به سمت یکی از واحدا رفت و رمز درش رو زد.
به سمت من برگشت و با لبخند گفت:
_اینجا خونه ی توعه،امیدوارم اقامت خوبی رو در اینجا تجربه کنی.چیزی کم داشتی با نگهبانی تماس بگیر تا برات تهیه کنه،شمارش رویه میزه تلفن هست.برو بخواب تا دو روز دیگه باید کار رو شروع کنیم.
با لبخند به سمت اسانسور برگشتم و دستی تکون داد.
_فعلا،
و در اسانسور بسته شد.
مرسی واقعا، لاقل میزاشتی تشکر کنم فرتی رفت.ولی من خودم اینقدر خسته بودم که نمیتونستم جمله سر هم کنم.بدون نیم نگاهی به ساختمون و داخل خونه یه راست به سمت اتاق خواب سوییتم رفتم و لباسامو در اوردم.خودمو رو تخت پرت کردم، اخییش چقدر خوابم میومد.چشمامو بستم و به ثانیه نکیشده به خواب رفتم.
……
همون زمان
از دید سوهو:
نگاه خیره مو از کریس گرفتم که بی توجه به من به سمت یکی از ماشینایه مخصوص شرکت رفت و سوار ماشین شد.شونه ای بالا انداختم و منم به سمت یکی از ماشینا رفتم و چمدونم رو به مردی که کنار ماشین ایستاده بود دادم.نگاهی به اطرافم انداختم و لبخندی زدم.
نسیم خنکی که میوزید اروم موهامو به حرکت در میاورد و حس خوبی بهم میداد،نفس عمیقی کشیدم. فک کنم اینجا خوش بگذره،درسته که قبلا تو المان بودم ولی خوب اونجا فرق میکرد.مردم اینجا خوشکل ترن.?
همون موقع یه دختر خوشکلی از کنارم رد شد و در حالی که دستشو رو بازوم میکشید چشمک جذابی بهم زد و رفت. همین اول کار یکی بهم نخ داد. بس که من جنتلمنم.چه کنیم دیگه، جذابی و هزار دردسر.?
خودمو به خاطر چرت و پرتایی که داشتم به خودم میگفتم سرزنش کردم و اروم لبمو گاز گرفتم،نگاهمو دزدیدم و سوار ماشین شدم.منو چه به این کارا. درحالی که ریز با خودم میخندیدم متوجه شدم که بلافاصله کسی کنارم تو ماشین نشست.با خنده اتفاقی برگشتم ببینم کیه ،با دیدن چهره ی کسی که کنارم نشسته بود لبخند رو لبم ماسید و اخمام تو هم رفت.
بدشانسی تا این حد؟بین این همه ادم چرا این؟سریع رو کردم سمت پنجره و به بیرون خیره شدم.نمیخواستم حتی یک ثانیه هم چشمم به قیافه نفرت انگیزش بیوفته،ازش متنفرم!
لی درحالی که نیشخند زننده ای کنار لبش بود بهم نزدیک شد ، دستشو رویه رون پام گذاشت و کج شد سمتم و با لحنی مملو از هوس، کنار گوشم زمزمه کرد:
_همه جا حواسم بهت هست سوهو، امکان نداره بزارم از دستم در بری.
و دستشو رویه رون پام حرکت داد.
خونم به جوش اومد.چطور اینقدر وقیحانه حرف میزد؟چهرمو جمع کردم و با شدت دستشو پس زدم، با عصبانیت اومدم بتوپم بهش که با نشستن یکی از کارمندا رویه صندلی جلو ساکت شدم.
لی خودشو عقب کشید و خیلی معمولی روشو کرد سمت پنجره،نفسمو عصبی دادم بیرون و دستی تویه موهام کشیدم.وحشتناک بود،اگه قرار تویه این سفر اینقدر دوروبر من بپیچه خودم خفش میکردم،هیز!واقعا ازش متنفرم،به حد مرگ.
در طول مسیر فرودگاه تا خونه ای که برامون در نظر گرفته بودن هیچ صدایی تویه ماشین نیومد.همه از پنجره به بیرون خیره شده بودن و به بیرون نگاه میکردن.منم خودمو با دیدن خیابونایه کالیفرنیا مشغول کرده بودم،درحالی که خیلی خسته بودم ولی به خودم اجازه ندادم لحظه ای چشمامو ببندم.لی واقعا وقیح و سمج بود و صد البته فرصت طلب.بالاخره بعد از طی مسافت تقریبا طولانی به محل مورد نظر رسیدیم.به سرعت از ماشین پیاده شدم و خودم چمدونم رو از تو صندوق عقب برداشتم تا دیگه معطل نشم و چشمم تو چشمایه اون مرتیکه وقیح نیوفته.با اخم کوچیکی به سمت در ساختمون بزرگ و بلندی رفتم که کارمندایه شرکت داشتن به سمتش میرفتن.
وارد لابی ساختمون شدم.چشمامو تویه لابی چرخوندم تا از یکی بپرسم از کی باید کلید بگیرم،چشمم به مرد خوشحالی خورد که داشت از اسانسور خارج میشدم و به سمت در ساختمون میرفت.چشمامو ریز کردم و بهش خیره شدم،این همون کسی نبود که با کریس رفت؟اسمش چی بود؟ اگه اشتباه نکنم فامیلیش پارک بود.
سریع به سمتش رفتم و به کره ای گفتم:
+معذرت میخوام…
وقتی داشت با کریس صحبت میکرد متوجه شدم که داشت کره ای حرف میزد،چهرش هم شکل کره ای ها بود، پس حتما کره ای بود.
مرد به سمتم برگشت و با لبخند گفت:
_میتونم کمکتون کنم؟
لبخند کوچیکی زد.
+ببخشید من از کجا باید کلید واحدم رو دریافت کنم؟
مرد با دستش به سمت نگهبانی اشاره کرد و گفت:
_اسمتون رو به نگهبانی بگید تا واحدی که از قبل براتون اماده شده رو بهتون نشون بده.
تشکر کوتاهی کردم و به سمت نگهبانی رفتم.نگهبان نگاه سرسری بهم انداخت و بعد از پرسیدن یه سری سوالات و امضا برگه ورود به ساختمون، رمز در رو بهم داد.
بی حوصله به سمت اسانسور رفتم،خونم تویه طبقه 6 بودم.بعد از طی 6 طبقه به سمت واحدی که برام در نظر گرفته بودن رفتم و رمز در رو زدم.در با صدایه چیکی باز شد.چمدونم رو پشت سرم کشیدم و وارد خونه ی تقریبا بزرگی شدم.کلید برق رو زدم و نگاه سرسری به فضایه خونه انداختم .خونه ی بزرگی بود که با وسایل قهوی ای و کرمی پر شده بود.اشپزخونه ی

کوچیکی روبه روی سالن قرار داشت و سمت راست خونه اتاق خواب و دوتا در دیگه بود که احتمالا حموم و دستشویی بود و سمت چپ خونه و تلوزیون بود و پشت تلوزیون پنجره بزرگی قرار داشت که فضایه خونه رو روشن میکرد.البته الان دیگه شب بود.در کل خونه مناسبی بود،برای یه مدت اقامت! نگاهمو از نمایه خونه گرفتم و وارد اتاقم شدم.نگاهی به اتاق انداختم که با تم سفید و ابی پر شده بود.یه تخت دونفره گوشه ی دیوار بود و یه دراور ساده سفید هم روبه روش. کمد دیواری بزرگی هم روبه رویه تخت قرار داشت و پنجره بزرگی هم کنارش بود، زیر پنجره میز کار کوچیکی قرار داشت که روش پر از وسایل نقشه کشی بود. اتاق ساده و شیکی بود.چمدونم رو گوشه یه اتاق گذاشتم و درشو باز کردم.یکی یکی لباسام رو به داخل کمد چیدم و وسایلم رو رویه دراور گذاشتم.نگاهی به پرونده هایه تویه دستم کردم که مربوط به شرکت میشد و تقریبا خیلی مهم بودن.کریس ازم خواسته بود که اینا رو تویه جیب چمدونم بزارم و وقتی رسیدیم بهش برش گردونم، ولی مثل اینکه یادش رفته بود ازم بگیرتشون.
پرونده هارو داخل کشو میزم گذاشتم و برای اطمینان درشو با کلیدی که روش بود قفل کردم.اصلا لزومی به اینکار نبود ولی خوب،دیگه حالا قفلش کردم.اینا دست من امانت بود.کلیدش رو رویه تختم انداختم و بلند شدم و چمدونم رو پایین کمد گذاشتم.حولمو و شامپومو برداشتم و از اتاق خارج شدم. دوش کوتاهی گرفتم.حولم رو تنم کردم و در حالی که موهامو خشک میکردم برگشتم تو اتاقم. تیشرت و شلوارک سفید ساده ای پوشیدم و موهامو کامل خشک کردم. چراغ هارو خاموش کردم و خودمو پرت کردم رو تخت.اخییش حس تازه بودن میکردم،از بس تویه هواپیما فقط یه جا نشسته بودم کل بدم خشک شده بود.البته تویه هواپیما جز نشستن نمیشد هیچ کاری کرد و خوب بازم خشک شده بودم رو صندلی!کریس هم نمیزاشت حداقل برم یه ابی به دست و صورتم بزنم میگفت چمدونم….اووف بیخیالش.
پتو رو رویه خودم کشیدم و دستامو گذاشتم زیر سرم.فردا حتما روز خوبی میشه، با این فکر چشمامو بستم و بعد از چند ثانیه به خواب رفتم.
……
با صدایه ضربات پی در پی که به در خونه میخورد از خواب پریدم. نگاه گیجی به اطرافم کردم،کل خونه تویه تاریکی فرو رفته بود و درست نمیتونستم جلومو ببینم. به زور از جام بلند شدم و در حالی که از صدایه ضرباتی که به در خونه میخورد عصبی شده بودم خودمو به کلید برق رسوندم و روشنش کردم.هنوز خوابم میومد و اماده بودم که ببینم کدوم مردم ازاری به این شکل بیدارم کرده تا خرخرشو بجوام.با عصبانیت برق تو سالن رو روشن کردم و به سمت در رفتم،بی معطلی به شدت در رو باز کردم و داد زدم:
+بس…
هنوز حرفم تموم نشده بود که با مشتی که به صورتم خورد پخشه زمین شدم.نا خداگاه اخ کوچیکی به خاطر برخورد مچ دستم با مبل از دهنم خارج شد.لغزیدن مایع غلیظی رو بالا لبم حس میکردم که به سرعت پایین میومد و رویه لبم میچکید.در حالی که دستمو رو لبم میکشیدم و سعی میکردم جلوی خونریزی بینیمو بگیرم بهت زده سرمو بلند کردم.با وحشت به سه تا مرد هیکلی روبه روم چشم دوختم.ماسک سیاهی به صورتشون زده بودن و کلاه سوییشرتی که تنشون بود تا رویه چشماشون رو پوشونده بود.
برق چاقویه کوچیکی تویه دست یکیشون به چشم میخورد.مغزم قفل کرده بود،واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم .لرزه کوچیکی به جونم افتاده بودم و مردمک چشمام بین سه نفرشون میچرخید.یعنی چی؟ این چه کاری بود؟ مگه اینجا نگهبان نداره؟
با صدایی که سعی میکردم قوی باشه تقریبا داد زدم:
+شما ها …کی هستین؟
سه تاشون نگاهی به هم کردن و بعد زدن زیر خنده، صدایه یکیشون بلند شد:
-هه، این جوجه از اونی که فکر میکردم ترسو تره …
جلو اومد و با تمسخر دستی به بازوم کشید.
-حیف که رییس گفته کاری بهش نداشته باشیم، وگرنه…
خودمو کشیدم عقب و داد زدم:
با من چیکار دارین؟کی… شما رو فرستاده؟
یکیشو پوزخند صدا داری زد و قدمی به سمتم برداشت.
-با تو فعلا کاری نداریم، ولی با اون پرونده هایی که دستته یه کاره کوچولو داریم.
با لکنت گفتم:
+متوجه حرفاتون نمیشم…
روشو برگردوند و بی توجه به حرف به سمت اتاقم قدم برداشت.با نگرانی اومدم بدو ام دنبالش و جلوشو بگیرم که با حس دستایی که دور بازوم پیچیده شد سرجام قفل شدم. .یکیشون از عقب بازومو گرفته بود و نمیزاشت برم سمت اتاقم.
دوتایه دیگه به سمت اتاق رفتن و شروع کردن به بهم ریختن اتاق و گشتن دنبال پرونده ها، میدونستم اون پرونده ها خیلی مهمه ولی نمیدونستم اون پرونده چی داره که به خاطرش ریختن سر من و دارن اتاقمو بهم میریزن .ولی در هر صورت اون پرونده دسته من امانت و بود و اینطور هم که معلوم بود مهم، نباید میزاشتم که ببرنش.صدایه خرد شدن وسایل اتاق و کوبیده شدن در کمدها به خوبی شنیده میشد. سعی کردم بازوم رو از دست کسی که گرفته بودم در بیارم ولی بازوم رو بیشتر کشید و محکم تر فشار داد.
-مثل ادم وایسا!
قطعا با زوری که این داشت نمیتون

ستم از دستش خلاص بشم پس فقط یه راه بود.زانوم رو بلند کردم و با تمام توان کوبیدم وسط پاش.مرد داد بلندی زد و از درد به خودش پیچید.تعجب میکردم که با این دادها همسایه ها تا الان نریختن تو خونه.
از فرصت استفاده کردم دستمو از تو دستش در اوردم و دوییدم سمت اتاق.با دیدن اتاق یه لحظه زبونم بند اومد، دیگه نمیشد اسمشو گذاشت اتاق.همه وسایلا ریخته بود و وسط اتاق و تکه هایه شکسته ی ایینه دور تا دور اتاق به چشم میخورد.اون دوتا متوجه من نشده بودن و هنوز در حال گشتن بودن و وسایلارو بهم میرختن.نگاهم به پایین تخت افتاد که برق کلید نقره ایه کشو به خوبی خودنمایی میکرد.وقت رو هدر ندادم و بدون جلب توجه پریدم و کلید رو چنگ زدم. بدون نیم نگاهی به پشت سرم از اتاق دویدم بیرون.هنوز وارد سالن نشده بودم که با مشتی که نثار شکمم شد نفس بند اومد.سوزش اشک تویه چشمام در برابر درد غیر قابل وصف شکمم به چشم نمیومدم.با ضربه دومی که به پهلوم خورد دادی از درد کشیدم و پرت شدم وسط سالن.از درد تویه خودم جمع شده بود و سعی میکردم به زور از ریختن اشکام جلوگیری کنم.کلید تویه دستایه مشت شدمو بیشتر فشار دادم و دستمو تویه شکمم پنهان کردم.چشمامو که به زور باز نگه داشته بودم رو به مردی که بهم نزدیک میشد دوختم.همونی بود که با زانو زده بودم وسط پاش.با هر قدمی که برمیداشت حس میکرد صدایه قدماش تو سرم اکو میشد. یه لحظه با صدایه یکی از اون دوتا از حرکت ایستاد.
-هیی، سریع بیا اینجا.مثل اینکه یه کشو اینجاست که درش قفله…
مرد روبه روییم قدمی به سمتم برداشت و با صدایه کلفتش گفت:
-کلید؟
محکم گفتم:
+نمیدونم، من امروز اومدم.میشه بس کنید؟ من واقعا نمیفهمم مشکله شما چیه!
مرد روبه روییم پوزخندی بهم زد و برگشتم و رفت تو اتاق .دردم لحظه ای کم نمیشد،دلم رو بیشتر فشار دادم تا مثلا دردشو کمتر کنم.درد دلم که امونم رو بریده بود کم بود نگرانیه اینکه بتونن دره کشو رو باز کنن هم اضافه شد.نمیدونستم باید چیکار کنم.
حتی نمیتونستم از جام تکون بخورم.از کی باید کمک بگیرم؟اصلا چجوری باید یکی رو خبر میکردم؟لعنتی، گوشیم تو اتاق بود…
نگاهمو تویه سالن چرخوندم که چشمم به تلفن رو میز خورد.چشمام از خوشحالی برق زد.
به زور خودمو کشون کشون به سمت تلفن بردم و گوشیو برداشتم.شماره هیچ کس رو حفظ نبودم،به کی باید خبر میدادم!اعداد شماره لوهان تویه ذهنم تداعی شد.من فقط لوهان رو میشناختم و شماره اونو داشتم.تقریبا میشه گفت شمارش رو بلد بودم.اعداد رو یکی یکی کنار هم چیدم و سعی کردم شمارش رو به یاد بیارم.تقریبا همشو یادم اومده بود ولی،شماره اخرش چی بود؟درد امونم رو بریده بود و تویه این کشمکش شماره لوهانم یادم نمیومد.با درد شماره 9 رو که احتمال میدادم باشه فشار دادم تا بلکه درست از اب در بیاد.صدایه بوق هایه تلفن مثل زنگ تویه مغزم صدا میداد.چند ثانیه طلایی دیگه هم گذشت.
تقریبا ناامید شده بودم که صدایه خواب الودی که تویه گوشی پیچید.
-بله؟
با خوشحالی گوشی رو به صورتم چسبوندم و با صدایه گرفته ای گفتم:
+سوهوام لو….
با صدایه دادی که از پشت سرم بلند شد گوشی تلفن از دستم افتاد.
-کلید این کشویه لعنتی کجاااست؟
به زور لب زدم:
+من که گفتم نه پرونده ها دستمه نه کلید اون ک …
با سیلی که تویه صورتم خورد قطره اشکت لجوجی از گونم چکید.دیگه نمیتونستم بغضمو نگه دارم.یقه ی لباسمو گرفت و خیلی راحت بلندم کرد.پاهام زمین رو حس نمیکرد،داشتم خفه میشدم.
-خوب میدونم که دست توعه پس بهم بگو کجاااستت؟
به زور گفتم:
+د..دست من..ن..نیست…
مرد با عصبانیت غیر قابل وصفی به شدت کوبیدم به دیوار پشت سرم.دیدم تار شد و چشمام از درد بسته شد.درد تویه تمام بدنم پیچید و بدنمو بی حس کرد. به ارومی سر خوردم و رویه زمین افتادم.قطرات اشک با لجاجت رویه گونم میریخت و صورتمو خیس میکرد.دستم از عرق سر شده بود ولی با تمام زوری که داشتم کلید رو تویه دستم فشار داد و نزاشتم از دستم ول بشه.امیدم فقط به لوهان بود که بتونه بهم کمک بکنه،وگرنه نمیدونستم تا کی میتونستم دووم بیارم.
با فشاره کفشش که به مچ دستم فشار میاورد با تمام توان داد بلندی از درد کشیدم…
……
از دید لوهان:
صدایه دادهایه پر از درد سوهو و داد هایه کسایه دیگه ای که با عصبانیت سعی میکردن ازش حرف بکشن تویه گوشم میپیچید.مغزم قفل کرده بود و نگرانی مثل خوره به جونم افتاده بود.هول شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم،کاریم از دستم بر نمیومد.این دادها برای چی بود؟ هیچ فکری به مغزم نمیرسید.پس فقط بلند شدم و با دوو خودمو رسوندم به اتاق سهون.
در رو با شدت باز کردم و پریدم تو اتاقش، بدون توجه به هیچ چیز بازوهاشو گرفتم و محکم تکونش دادم.
+سهوون.سهوووون پاشوو….سهوون تروو خدااا پاشوووو ….
سهون عین برق گرفته ها از جاش بلند شد و خواب الود گفت:
-چتهه؟!
هیچی نمیتونستم بگم، فقط گوشب تلفن رو به دستش دادم.صدایه داد هایه سوهو از پشت تلفن ب

ه گوش میرسید.چشمایه سهون باز شد،بهت زده به صدایه داد سوهو که از درد فریاد عاجزانه میزد گوش میداد.
تکونش دادم و داد زدم:
+وایسادی به چی گوش میدی؟ پاشو یه کاری کنی!!
سهون به سرعت از جاش بلند شد و گوشیش رو برداشت.شماره شخصی رو گرفت و در حالی که تویه اتاق راه میرفت گوشی رو روی گوشش گذاشت،چند بار شماره طرفو گرفت ولی مثل اینکه جواب نمیداد.
با عصبانیت گفت:
-کریس جوابه تلفن منو نمیده زنگ بزن بهش زود باش.
وقت برایه فک کردن نبود.
با سرعت شماره کریس رو گرفتم،فقط امیدوار بودم بیدار باشه تا حداقل جوابه منو بده.
سهون از اونور در حال صحبت با کسی بود و داشت سر طرف داد میزد و ازش میخواست که به سرعت خودشو به خونه سوهو برسونه.
کریس برنمیداشت،خواهش میکنم جواب بده کریس، خواهش میکنم…
……
از دید کریس:
صدایه زنگ تلفن به حد مرگ عصبانیم کرده بود، نمیخواستم جواب سهون رو بدم ولی مثل اینکه بیخیال نمیشد.اصلا اون این موقع صبح با من چیکار داشت؟تلفن قطع شد و بعد از چند ثانیه دوباره شروع به زنگ خوردن کرد.
با عصبانیت تلفن رو چنگ زدم و بدون نگاه به شماره ی طرف داد زدم:
-چی میگییی؟
صدایه پر از نگرانی لوهان تو گوشی پیچید:
+کریییس، سوهووو….
صاف نشستم تو جام و گوشی رو چسبوندم به گوشم.
-سوهو چی؟چیشده؟
لوهان داد زد:
+برو خونش…
با تعجب گفتم:
-برم خونش که چی بشه؟لوهان اینجا ساعت 4 صبحه هااا.
لوهان با ناله گفت:
+نمیدونم چجوری برات بگم فقط برو کمکش کریس،تروخدا برو دارن میزننشششش….
چی میگه این؟ با بهت نگاهی به ساعت کردم،دقیقا 4 صبح بود.سوهو این موقع صبح چشه؟
یه لحظه حرف لی تویه سرم طنین انداز شد”بازی شروع شد”
به سرعت از جام کنده شدم و تیشرتمو از کنار تخت برداشتم.در حالی که سعی داشتم تیشرتمو تنم کنم،از خونه زدم بیرون و از پله ها سرازیر شدم،من اصلا نمیدونم خونش طبقه چند بود،فقط میدونستم از طبقه 6 تا 10 ماله کارمندایه ما بود.منه احمق چقدر زود ازش غافل شده بودم، لعنت به من…
گوشیم شروع به زنگ خوردن کرد، به سرعت جواب دادم.
صدایه جدی چانیول تویه گوشی پیچید:
_سریع خودتو به طبقه 6 واحد 187 برسون، بدوووو.
گوشی رو قطع کردم و سرعتمو بیشتر کردم.اصلا نمیدونستم چانیول چی میگه این وسط فقط به حرفش گوش داد.
وارد راهرو طبقه 6 شدم، با نگرانی دنبال واحد 187 گشتم که ته راهرو پیداش کردم.درش روهم بود و نور ظریفی از درش خارج میشد.به سرعت دویدم سمت خونش و در رو هل دادم و وارد خونه شدم.
با دیدن چند تا مردی که ریخته بودن یه گوشه و انگار داشتن کسی رو میزدن مات موندم،با عصبانیت داد زدم:
-اینجا چه خبرهههه!
هر سه نفر دست از کارشون کشیدن و برگشتن سمت من با دیدن من وحشت زده به سرعت از کنارم رد شدن و از خونه زدن بیرون،ولی من چشمم فقط رویه جسم لرزون شخصی زوم بود که گوشه ی دیوار جمع شده بود و قطرات قرمز رنگ خون جلویه پاش به چشم میخورد.
لباس سفیدش به صورتی کمرنگ میزد و یه جایه سالم رویه دست و پاش نمونده بود.
خدایه من!امکان نداشت که این…سوهو باشه.
-سو…سوهو…
سوهو چشماشو اروم از هم باز کرد و لبخند دردناکی زد.
کنارش زانو زدم، از شرمندگی نمیدونستم چطوری تویه چشماش نگاه کنم.من نتونستم به قولم عمل کنم.
سوهو دستایه لرزونشو از کنار بدنش بلند کرد و مشتشو اروم باز کرد.کلید کوچیکی رو به سمتم گرفت و با صدایه خش داری زمزمه کرد:
+پرونده ها…
و اروم اروم چشماشو رویه هم گذاشت.دلم میخواست یکی اینقدر بزنتم تا بمیرم، ولی نبینم این موجود ظریف و دوست داشتنی جلوم به این حال و روز افتاده.لعنت به من که اینقدر راحت ازش غافل شدم و باعث شدم به خاطر یه سری پرونده که من از روی خستگی فراموششون کرده بودم به این حال و روز بیوفته.لعنت به من.
به ارومی دستمو از زیر زانوهایه زخمی و کتف کبودش رد کردم تا مبادا باعث درد بیشترش بشم.به ارومی بلندش کردم و سرشو به شونم تکیه دادم.سوهو ناله خفیفی کرد و چهرش از درد جمع شد.نگاهم به صورت معصومش افتاد که رد خون روش خشک شده بود و کناره لبش پاره شده بود.خجالت میکشیدم حتی بهش دست بزنم تا ببرمش بیمارستان.من از مهربونی و معصومیت این موجود زیبا به شدت خجالت میکشیدم.
به ارومی زمزمه کردم:
-منو ببخش سوهو، من نتونستم ازت مراقبت کنم.
سوهو به زور چشماشو از هم باز کرد، مردمک خوش رنگ چشماش رو به چشمایه شرمندم دوخت و لب زد:
+تقصیره تو نیست…
چشمامو بستم و اروم اروم شروع به حرکت کردم:
-انکارش نکن سوهو،من میدونستم که لی میاد سراغت.ولی ازت غافل شدم.
سوهو سرشو به شونم تکیه داد و چشماشو بست.حرف دیگه ای باقی نمیموند.
نگاهی به خونش انداختم که وسایلاش خورد و خاکه شیر شده بود، اینجا دیگه جایه زندگی نبود.به ارومی از بین شیشه خرده ها گذشتم و از خونش خارج شدم.تعجب نکردم که چرا کسی متوجه سر و صدایه شکستن وسایلا نشده بود،اینجا عایق صدا بود.اهی کشیدم و قدم هامو به سمت اسانسور کشوندم.
همون موقع اسانسور تویه همین

طبقه ایستاد و در اسانسور به سرعت باز شد،چانیول با یه تیشرت قرمز که روش پر از شکل خرگوش بود و شلوارک گل گلی بنفش و صورتی با جوراب سفید و دمپایی از اسانسور پرید بیرون.با دیدن سوهو تو بغل من لحظه ای بهمون خیره شد.
با ناراحتی گفت:
_شروع شد؟
میدونستم منظورش چیه، اونم احتمالا راجب این بازی میدونست. فقط سرمو تکون دادم و به سمت اسانسور رفتم.چانیول سریع درو برامون باز کرد و بعد از ما سواره اسانسور شد.هیچکس حرفی نمیزد، همه فکرمون درگیر اتفاقی بود که افتاده بود.اسانسور ایستاد، سوهو رو محکم تر گرفتم و از اسانسور بیرون رفتم.
چانیول به ارومی گفت:
_ماشین بیرونه..
سری تکون دادم و پشته سر چانیول از لابی گذشتم، چانیول سریع در عقهب ماشین رو برام باز کرد تا سوهو رو بزارم رو صندلی عقب.اومدم از خودم جداش کنم که متوجه سرش شدم که از بی حسی رویه شونش افتاده بود.
با ناراحتی رو صندلی عقب خوابوندمش و خودمم رویه صندلی جلو نشستم.چانیول هم سوار شد و به سرعت شروع به روندن کرد.جوری که پنج دیقه ای رسیدیم به یه بیمارستان که درست وسط شهر بود.سوهو رو دوباره تو بغلم گرفتم و با چانیول وارد محوطه بیمارستان شدیم.
پرستارا با دیدن سوهو سریع یه برانکارد اوردن و سوهو رو گذاشتن روش و وارد بخش اورژانس کردن.
اخمی کرد و به اینگلیسی رو به پرستار گفتم:
-ببرینش VIP.
پرستار هم متقابلا با اخم جواب داد:
_بیمار باید اول…
خشمگین غریدم:
-ببرش..V..I..P تا اینجا رو رویه سرت خراب نکردم.
پرستار با ترس تخت رو چرخوند و به سمت یکی از اتاق هایه VIPبرد.پشت سرشون وارد اتاق شدم و گوشه ای ایستادم.چانیول با یه دکتر وارده اتاق شد و کنار تخت سوهو ایستاد.بعد از چک کردن یه سری چیزا و برسی زخماش گفتن که مشکل جدی نیس و فقط مچ دستش مو برداشته و بعد از بستن زخم هاش و تموم شدنه سرمش میتونیم ببریمش.اعصابم خورد بود.چطور ممکن بود این زخما چیزی نباشه!
همراهه چانیول از اتاق بیرون رفتیم و رویه صندلی هایه جلویه اتاق نشستیم و منتظر شدیم تا کار سوهو تموم بشه.
نگاهی به تیپ چانیول کردم، اگه در شرایط مناسبی بودم حتما بهش میخندیدم.
رومو کردم سمتش و با ابروهایه بالارفته نگاهی به سر تا پاش کردم.
-گفتی مدیر هستی دیگه درسته؟
چانیول با ذوق گفت:
_اره،مدیره بخش اجراییم.
با چشم به تیشرتش اشاره کردم.
-چه مدیره خوشتیپی!
چانیول نگاهی به تیشرتش کرد،یهو دستشو رویه سینش گذاشت و جیغ کوتاهی زد.
_نگام نکن…
لبخند مصنوعی زدم.
-چرا؟قشنگه که.
چانیول با خجالت گفت:
_این تیشرت رو مامان بزرگم برام خریده.دم دست بود بدون نگا کردن بهش ورداشتم پوشیدم که زود بیام.
دستمو گذاشتم رو شونش.
-ممنون که اومدی، ولی…تو از کجا فهمیدی چی شده؟
چانیول متفکر گفت:
_مثل اینکه سوهو به زور تونسته بود به گوشیه دوسته سهون زنگ بزنه، دوستشم به سهون گفته و سهونم به من گفت تا بیام ببینم چه خبره.
سری تکون دادم و چیزی نگفت،سوهو به کسی جز لوهان نمیتونسته زنگ زده باشه.اهی کشیدم و دستمو تویه موهام فرو بردم.حساب لی و دار و دستشو به موقع میرسم، که دیگه جرت نکنن حتی از کیلومتری سوهو هم رد بشن.خودم باهاشون مشکل چندانی ندارم،ولی امکان نداره که بزارم اطرافیانم رو اذیت کنن.مخصوصا سوهویی که برای به خطر نیوفتادن موقعیت ما اجازه داد به خودش صدمه بزنن.دیگه نمیزاشتم سوهو رو اذیت کنن،قسم میخورم…

اگر کسی معتقده کم بود یا به اندازه کافی خفن نبود بیاد تا خودم حالیش کنم.?

Dislike


23
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
13 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
8 تعداد نویسندگان دیدگاه
NasiGessyRaha^___FATEMEH___^Elmira آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Gessy
مهمان

زیبا بید

Raha
مهمان
Raha

چرا فقط جواب منو نمیدی؟؟ :/

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

ابجی ببخشید یه درخواست دارم ازت یه خورده بی ربطه ^^
میخواستم یه فیک برای دهیون و یونگجه از گروه b.a.p
اگه برات مقدور باشه بنویسی این زوجو مثل هونهان دوست دارم
ولی فیکی درموردشون نوشته نشده
بازم ممنون

^___FATEMEH___^
مهمان
^___FATEMEH___^

کریس از استایلش خارج میشود … عصبی منظورمه o______O خخخخخخ
وای حالا گیر دادن به سوهو عرررررررررر >______<
عاشق هونهانمممممم ^_____________^
خسته نباشی فقط زود زود بزار /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

Raha
مهمان
Raha

مرسیو طولانی و باحال بود /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif اوخیییی بیچاره سوهو /wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif ممنان عالی بید