61 👁 بازدید

Fan Fiction I’m not a genius,you’re not a wolfman! p.9

آقو تند تند میذارم حتما هدف دارم 😐

شمام نظر بارونم کنین یه ذره خر ذوق شم 🙂

آقو نظر نمیدی یکی از اون شکلک پایینی هارو که بزن 🙁

قسمت نهم”بوی بهشت میاد!”

 

(داستان از دید سهون)
اگه میدونستم قراره اینجوری بشه نگهش می داشتم.اه…لعنت…چرا نمیری پایین؟
مامان می گفت وقتی می ترسی یبوست می گیری ولی آخه به این شدت اونم توی این مدت زمان کم؟ نزدیک بود گریه م بگیره.باید چی به لوهان می گفتم؟ در نهایت اون پسر فرشته نما فکر می کرد یه آدم بی خاصیتم که خودش تنهایی میترسه بره دستشویی و تا میترسه یبوست میگیره! ای خدا!
لوهان دوباره به درب دستشویی صحرایی کوبوند و داد زد:”هی…الان یه ربعه اون تویی.داری اورانیوم غنی می کنی؟”
با دستپاچگی و بغضی که نمیدونم از کدوم گوری پیداش شده بود جواب دادم:”چند لحظه دیگه صبر کن…”
لوهان باز هم به درب دستشویی کوبید و من خودم و هر چیزی که توی این جهان باعث یبوست میشه رو لعنت کردم.چرا خدا؟ چرا امشب؟ نمی شد یه شب دیگه رو برای مجازاتم انتخاب می کردی؟
_” بله؟”
_ “ببین پسر جون امشب به لطف تو و دوستات یه جنگ وحشتناک اتفاق افتاده. و امکان داره سپاه پادشاه کای اینجا هم دنبال خون آشاما بگرده.پس زود بیا بیرون تا حداقل کشته نشیم.”
_ به لطف من و دوستام؟؟
_ بیا بیرون احمق من که نمیتونم برات داستان تعریف کنم در حالی که وسط یه جنگل سوخته منتظر دریده شدن توسط یه گرگم.بیا بیرون!
اگه اون تیکه سنگ پایین هم نمی افتاد ناچار بودم بیام بیرون.ترس ممکنه باعث یبوست گرفتنم بشه ولی همون ترس باعث و بانی بیرون پریدن از دستشویی هم میشه.
در حالی که سعی می کردم دکمه ی شلوار جینمو ببندم گفتم:”خب؟ داشتی می گفتی…”
لوهان با چشماش که الان حسابی ترسناک شده بود نگاه تاسف باری به تلاشم برای بستن زیپ و دکمه جینم کرد و بعد گفت:”چرا همونجا نبستیش؟”
من گفتم صدای این قشنگه؟ من حرفمو پس می گیرم!:|
دکمه رو ول کردم و طوری نگاهش کردم که انگار چیزی نشده.وای خدا اینا چشم بود یا مثلث برمودا!؟مگه چیه؟ من چیکار کردم آخه؟حیف اون چشما نیست اینجوری باهاشون چشم غره بره؟
وقتی دست از سوراخ کردن صورتم با چشمامش برداشت با یک حرکت سریع چرخید و تشر زد:”راه بیفت ستاره دریایی پوکر!”
نه…خوشم اومد!باید اینو به فحشای دم دستیم اضافه کنم! ذهن خلاقی داره!
لوهان خیلی سریع و با قدم های بلند راه می رفت و شاخ و برگ درخت هارو کنار می زد.انگار نه انگار که من مثل یه پاپی احمق دارم دنبالش میام و شاخ و برگ درختا روی صورت خوشگلم خط می ندازه.همش با دستام موانع جلوی صورتم رو کنار می زدم و هر وقت میخواستم بهش بگم که آروم تر راه بره یه شاخه ی لعنتی دیگه میخورد به بدنم.و در نهایت هم باعث می شد حرفمو بخورم و فقط یه سری هس هس از دهانم بدم بیرون.چه سعادتی! چه موقعیتی! اه اه!
ولی از اونجا که صبر توی فرهنگ لغات من فقط یک دقیقه برای لبریز شدن فرصت می طلبید سر جام محکم ایستادم و داد زدم:”لوهان واستا”
ولی خب خیلی خیلی کمتر از یک دقیقه طول کشید که یه شاخه ی انعطاف پذیر که توسط دست لوهان کنار رفته بود برگرده و محکم بخوره وسط پیشونیم.اوه خدا…بوی بهشت میاد!
( داستان از دید مین سئوک)
دستشویی؟ بیشتر از دستشویی؟ یعنی چی؟
منگی و گیجی قیافه ی منو حتی یی شینگ هم نداشت. همه شون دور آتیش چمباتمه زده بودن و اصلا براشون مهم نبود که چن گرگینه ست و لوهان و سهون دیر کردن و اون دو تا جنگلی هم چطور تونستن منو به زندگی برگردونن.یعنی واقعا این چیزا عجیب نیست ؟ کسی نظری نداره؟
کاملا مشخص بود هیچکس حال سوال و جواب نداره.پس منم ترجیح دادم بشینم و از گرمای لذت بخش آتیش و نوری که به اون جنگل تاریک می داد نهایت استفاده رو ببرم.ولی انگار لذت بردن از گرمای آتیش هم واسه من ممنوع اعلام شده بود.چون نمیدونم چرا دمای بدنم داشت بالا می رفت و من میتونستم صدای ارور دادن مغزمو بشنوم که کنترل بدنمو نداشت و انگار داشت با یه قیافه ی معصوم و سرگردون بهم می گفت:”به خدا نمیدونم چی شده مین سئوک!”اوه چقدر جالب! فکرشو بکنین! مغز کوچولوی بیچاره! من دیوونه نیستم خب؟
با دست سالمم خودمو باد زدم و با کمرویی گفتم:”به نظرتون هوا یه ذره گرم نیست؟”
نمیدونم چه چیزی توی گرم شدن هوا اون همه وحشتناک به نظر می رسید که باعث شد پسر ریز نقش سیاه پوش که بکهیون صداش می زدن چشماش از وحشت گرد بشه و مثل فنر بالا بپره.بعدش هم با اون صدای زیرش جیغ بکشه:”چن تو تبدیلش کردی!”
قسم می خورم با صدای جیغش تمام اجزای بدنم لرزید! ببینید…کسی که عصبانیتون می کنه یعنی توانایی اینو پیدا کرده که کنترلتون کنه.هیچوقت به کسی همچنین اجازه ای رو ندید.خب؟

چن از جاش بلند شد و سعی کرد بکهیون رو آروم کنه.قضیه زیادی جدی بود و من کم کم داشتم به یه سری حدس و گمان می رسیدم و صد البته امیدوار بودم چیزایی که فکر می کنم در انتظارم نباشه.

چن با صدای آرومی رو به پسری که همش داد و فریاد می کرد گفت:”بکهیون من نخواستم..داشت می مرد…اگه بازوی زخمیشو لیس نمی زدم حتما می مرد…اون که توی این جنگ لعنتی گناهی نداره.”

اوه چقدر جالب یه گرگینه داره برام دل می سوزونه.همونی که گرگاش داشتن تیکه پاره م می کردن!

بکهیون با تمسخر پوزخند زد و بعد فریاد کشید:”لعنتی خبرش همه جا پخش میشه!خیر سرت تو آزادی خواهی!اونا فکر میکنن تو داری سپاه جمع می کنی!من تحمل یه جنگ دیگه رو ندارم!”

بکهیون درست مثل دخترای جوونی که بهشون خیانت شده داد و فریاد می کرد و این باعث می شد چشمای من و یی شینگ از ترس اندازه ی نارنگی باز بشه و حتی توی حالت آماده ی فرار قرار بگیریم.و احتمالا غریضه مون درست حدس زده بود.بکهیون از جیب سیوشرت سیاه رنگش یه چاقوی نقره ای و غیر معمول بیرون کشید و چن رو که سعی داشت توضیح بده کنار زد.هدفش من بودم.منه لعنتی هدفش بودم.میخواست منو بکشه.میخواست با اون چاقوی نقره ای که نور آتیش سرخ رنگش کرده بود قطعه قطعه م کنه.همونی که از مرگ نجاتم داده بود میخواست دوباره بکشم و من مطمئن از اینکه دیگه راه نجاتی نیست چشمامو روی هم فشار دادم.به همین سادگی کنار دوستم می مردم و تمام؟

_ بچه ها؟!چه خبره؟

با تردید چشمامو باز کردم و لوهان رو دیدم.صحنه خنده دار بود ولی موقعیتی که من توش وجود داشتم جدی تر از این حرفا بود که به خاطر لوهان که سهون رو روی کولش حمل می کرد خندم بگیره و بکهیون رو تحریک کنم که اون چاقو رو پایین تر بیاره و بکوبونه توی فرق سرم و موهای قهوه ای رنگم رو بدوزه به جمجمه م!

نگاه بکهیون همچنان روی من مونده بود و با حسی آمیخته به ترس و نفرت نگاهم می کرد.بیشتر که نگاهش کردم دیدم چشم هاش با خط چشم سیاه رنگی جلا داده شده و اون نگاه هارو وحشی تر می کنه.پسرا خط چشم میکشن؟ آره می کشن…حداقل وی رو دیده بودم که گاهی اوقات می کشید.ولی بیاین خودمونو قانع کنیم که هنوز هم چیز طبیعی و عادی نیست!

نمی دونم یی شینگ با کدوم جرات و با کدوم الهام درونش فریاد کشید و خودشو روی بکهیون انداخت تا حالت تهاجمیش رو خنثی کنه.و به دنبالش صدای داد و فریاد بکهیون که سعی داشت خودشو از دست اون خلاص کنه هم بلند شد.یی شینگ دست مسلح بکهیون رو روی زمین چفت کرده بود و با فریاد های بلند ازم میخواست فرار کنم.و من همچنان با چشم های درشت شده و نفس های تند شده و تن داغ شده م همچنان روی زمین نشسته بودم.نترسیده بودم.مطمئنم که اون احساسی که میخکوبم کرده بود ترس نیست.همه ش ناشی از یه شوک بزرگ به خاطر رخ دادن سریع اتفاقات و البته جرات به خرج دادن یی شینگ اونم به خاطر من بود.هر چند پیش از اینها فکر می کردم انتظار داشتن ازش ،حکایت شرط بستن روی الاغ توی مسابقه ی اسب دوانیه!

زیاد طول نکشید که پسر قد بلند که ظاهرا اسمش چانیول بود با ابهت خاصی از جاش بلند شد و یی شینگ بیچاره رو با لگد از روی بکهیون کنار زد و به دوستش کمک کرد تا بایسته.یی شینگ از زور لگدی که به شکمش خورد توی خودش جمع شد و صورتشو توی هم کشید.واسه یه لحظه حس کردم چقدر ناتوانم که نمی تونم برم و کمکش کنم.

چانیول دستاشو توی پالتوی مشکی رنگش فرو برد و با صدای کلفتش گفت:”خب…بیاین یه تصمیم درست و حسابی بگیریم.”

خب خب خب…

دوستان گلم عایا شما دلتون میاد بخونید حتی یه رو شکلک هم کلیک نکنین؟:(

نامردا…عررررر

عایا راه نجاتی برای این بچه پچولا هست؟ 😐

یا جملگی مرده به دیار باقی سفر می نمایند ؟ 😐

قسمت دهم در راه است…موهاهاهاها 😐

 



18
دیدگاه بگذارید

avatar
9 گفتگوها
9 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
9 تعداد نویسندگان دیدگاه
hitsugaya toshiromahlabbhافسانهkiara آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
mahla
مهمان
mahla

Thanks its amazing ?

bbh
مهمان
bbh

من این عکس بکو که ته داستان گذاشتی میخوااااااااااااااااااااااام ولی نمیشه سیوش کرد. میشه لینکشو بزاری؟؟

افسانه
مهمان
افسانه

عالی بود

kiara
مهمان
kiara

خب خب این قسمت هم عالی بود مثل همیشه
خسته نباشی همینطوری تند تند بزار
من که عاشق فیکتم
راستی قول میدم از این به بعد همیشه نظر میدم که شاد بشی
:۷۱: :۸۹: :۸۰:

سارا
مهمان
سارا

یااا منم خواننده ی ثابتمااااا
عااالییی بووود