337 👁 بازدید

EBT fanfiction. part 2

سلام خب پارت جدید اووردم براتون…میدونم که کوتاهه

اما قول میدم پارت بعدی حسابی طولانی بشه
نظرات پارت قبل خیلی خوب بود،غافلگیر شدم!
خب برین بخونین امیدوارم دوست داشته باشین نظرم فراموش نشه

P.2

ساعت ناهار هرسه پسر ساکت بودن،شوگا اصلا خوشحال به نظر نمیرسید،هوسوک هم به همون اندازه عنق بود،نامجون هم به تبع دوستهاش توی خودش فرو رفته بود.

اون روز به پایان رسید درحالی که همه ی اونها حتی هوسوک دمغ وگرفته به خونه هاشون برگشتن،مسیر سه ساعته ی نامجون طولانی تر از همیشه به نظر میرسید واون تصمیم گرفت این زمان رو به چت کردن بگذرونه گوشیش رو از جیبش دراوورد واب نبات چوبیش رو به یک سمت دهنش منتقل کرد،اون دوستای زیادی نداشت،بیشتر خواهرش عموزاده هاش وهوسوک،یونگی وجیمین بودن که باهاشون حرف میزد.

برای هرکدوم از اونها هم گروه جداگانه ای داشت،توی گروه چت دوستهاش که هوسوک اسمش رو(دالتون ها)گذاشته بود ویونگی دورگه ی پالومینو رو عتیقه صدا کرده بود چون اون انیمیشن های خیلی قدیمی رو دانلود میکرد ونگاهشون میکرد واین اسم هم ظاهرا مربوط به یکی از همون انیمیشن ها بود.

نامجون نوشت:هی،رسیدین خونه؟

**Sugar gummy smile:من رسیدم…ولی فکر نمیکنم هوسوک رسیده باشه.

*Im ur HOPE*:تقریبا رسیدم،خیلی خسته کننده اس!

*Joonie*:موافقم هیونگ،از جیمین خبر دارین؟

*sugar gummy smile*:زودتر رفت خونه…عمه اش یه طوفان به پا کرد!

*Quokka Chimmie*:اینطوریام نبود هیونگ!

**joonie:چطوری جیمینا؟

*Quokka Chimmie*:من خوبم هیونگ…متاسفم که نگرانتون کردم!

**joonie:ما همیشه نگران کوئوکای کیوتمون هستیم جیمینا

*Im ur HOPE*:درسته…کیوتی تو نگران کننده است حتی اگه هیچ اتفاقی هم نیوفتاده باشه…به علاوه هیونگا باید هوای دونسنگارو داشته باشن!

**joonieشنیدی یونگی هیونگ؟!

*sugar gummy smile *:اونا راست میگن جیمینی،اینکه ما نگران ومراقب تو باشیم چیزی نیست که بخاطرش ازمون ممنون باشی یا عذر بخوای،تو دونسنگی هستی که باید مراقبش باشیم

*sugar gummy smile*:کیم فا*ینگ نامجون!الحق که یه گربه ی حق نشناسی!این هیونگ چند بارهوای تورو جلوی اون سال بالایی های گ*ه نجات داده؟!اه…واقعا که!

**joonie :هیونگ واقعا بهترینه

بعد وقتی دیگه کسی چیزی نگفت نامجون صفحه ی چتش رو بست واز پنجره بیرون رو نگاه کرد ومتوجه شد تقریبا به خونه رسیده.

حالا حالش یکم بهتر بود.

همه ی اونا جیمین رو دوست داشتن ومیخواستن که مراقبش باشن،نامجون این حس برادر بزرگ بودن رو از خیلی وقت پیش داشت چون یه خواهر کوچیکتر داشت که ازش مراقبت کنه.

هوسوک هم چون خودش توی خونه کوچکترین عضو بود ویه خواهر بزرگتر داشت همیشه دلش یه خواهر وبرادر کوچیکتر میخواست جیمین رو جایگزین برادر کوچیک نداشته اش کرده بود وهمیشه هواش رو داشت.

یونگی هم اصولا همیشه از ظلم به ضعیف تر ها متنفر بود واصولا به همه ی دونسنگهاش کمک میکرد.

هرچند این تقصیر خود جیمین هم بود،اون پسر به مهربونی وخون گرمی زیادش باعث میشد بخوای همیشه دورو برش باشی واز این دنیای خشن درامان نگهش داری.

نامجون از اتوبوس پیاده شد وبه سمت انتهایی ترین خونه ی توی کوچه نسبتا پهن به راه افتاد،در ابی رنگ رو باز کرد وداخل شد:اوپا خونه اس”

این رو گفت چون توی این ساعت از روز فقط خواهرش خونه بود.

اما برخلاف همیشه که خواهرش غرمیزد که اون پادشاه یا همچین چیزی نیست که حضورش رو اعلام میکنه اینبار صدایی نشنید،فکر کرد خواهرش ممکنه خوابیده باشه یا به کتابخونه رفته باشه.

کفش هاش رو دراوورد ودمپایی های روفرشی رو پوشید،درحالی که ژاکتش رو اویزون میکرد اول سری به اشپزخونه زد،جایی که مادرش همیشه غذای گرم رو براشون روی اجاق میذاشت.

قابلمه دست نخورده بود،نامجون بیشتر مطمئن شد که خواهرش نیست.

به نیم طبقه ی بالا رفت جایی که فقط دوتا اتاق خودش وخواهرش اونجا بودن،با خستگی لباسهاش رو با تیشرت وگرمکن عوض کرد وبه خواهرش زنگ زد تا ببینه باید برای ناهار منتظرش بمونه یا نه، اما با تعجب دید که صدای زنگ از توی اتاق خواهرش میاد.

با احتیاط بیرون رفت ودر زد،شاید اون خواب بود؟!

در رو باز کرد،اتاق تاریک بود اما میتونست جشم مچاله شده ای رو گوشه ی تخت ببینه که سرش رو روی پاهاش گذاشته وشونه هاش میلرزن.

گوشی رو از کنار گوشش پایین اوورد ودرحالیک ه ابروهاش بالا پریده بودن وارد شد:نایونا!”

دختر کمی بالا پرید وبعد به برادرش نگاه کرد وسعی کرد اشکهاش رو مخفی کنه اما دیگه دیر شده بود،نامجون با نگرانی لبه ی تخت نشست:گریه میکنی؟چیشده؟”

نایون بینیش رو بالا کشید:من خوبم اوپا”

-به اوپا دروغ میگی؟!”

نایون دوباره فین فین کرد،نامجون با ملایمت موهای نرم وبلند نایون رو نوازش کرد:به اوپا بگو…اینجوری گریه نکن”

نایون خودش رو بیشتر سمت برادرش کشید وسرش رو به شونه ی اون تکیه داد،اونا تقریبا همیشه با هم کل کل میکردن ونامجون خوشش میومد حرص نایون رو دربیاره…اینکاری بود که همه ی خواهر برادرا انجام میدادن!

اما دراخر نامجون متنفر بود اشک نایون رو ببینه وهیچوقت کاری نمیکرد که خواهرکوچولوش به گریه بیوفته وهمیشه هواش رو داشت،نایون بالاخره لب باز کرد:یادته راجب گروه شکوفه ی گیلاس بهت گفتم؟”

-همونی که دانش اموزاش بعد از سال اخر وارد مسابقات دختر شایسته میشن وبیشترین شانس رو برای بردن دارن؟وخودت رو میکشی که وارد کلابشون بشی؟”

نایون سر تکون داد وادامه داد:اونا همیشه مثل پرنسسا رفتار میکنن،من امروز رفتم که ازمون ورودی رو بدم،اما اونجا مدیر وایساده بود،من نمیدونستم چخبره…بعد سرگروه شکوفه ی گیلاس من رو به هم نشون داد وگفت که من تاج طلایی شکوفه ی گیلاس رو دزدیدم!بعد مدیر اونو از توی کمد من پیدا کرد…اما اوپا،من دزد نیستم،من میخواستم خودم یه تاج بدست بیارم ودختر شایسته بشم،چرا باید دزدی کنم…مدیر مجبورم کرد از همه ی مدرسه عذر بخوام وتوی کلاسای اخلاق بعد از مدرسه شرکت کنم واز ورود به همه ی کلاب ها منع شدم!”

نایون دوباره هق هق کرد،نامجون اخم کرده بود،درسته نایون گاهی وسایل اونو قایم میکرد یا خوراکی هاش رو بی اجازه میخورد اما میدونست نایون دزد نیست!

صورت دختر رو قاب گرفت واشکاش رو پاک کرد:من فردا میام مدرسه ودرستش میکنم،گریه نکن…اوپا حلش میکنه باشه؟”

-وا..قعا؟”

-البته…به اوپا اعتماد کن،حالا بیا بریم صورتت رو بشور وناهار بخوریم یکم دیگه بگذره هردومون زخم معده میگیریم”

نایون اشکهاش رو پاک کرد وبا لبخند برادرش رو بغل کرد:اوپا بهترینه!”

نامجون لبخند زد وفرورفتگی صورتش پیدا شد:آیگو احساسات دونسنگم قلمبه شده!بیا بریم”

وهردو از اتاق بیرون رفتن تا ناهار بخورن ونامجون به این فکر میکرد که فردا چطوری مدیر مدرسه ی نایون رو قانع کنه؟

فعلا نمیخواست چیزی به پدر ومادرشون بگه اما هرجوری بود از دونسنگش حمایت میکرد چون اینکاری بود که بزرگترها برای کوچیکتر هاشون انجام میدادن!



guest
16 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
yekta
yekta
1 سال قبل

من که خوشم اومد. سطحش نسبت به تمام فیک هیی که خوندم بالا تره

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

ای جانم چه قدر کیوت و شیرین!
خیلی قشنگ بود بازم ممنون! ❤️❤️❤️❤️

shirin
shirin
2 سال قبل

این پارت هم عالی بود و ناامیدم نکردی…
ولی…کاش نایون خواهر نامی نبود…ااااااههههه ازش خوشم نمیاد…
البته قصد من توهین نیس بهرحال
مرسی که وقت گذاشتی

فاطمه
فاطمه
2 سال قبل

آخي چقدر كيوت هميشه از اين كارايي كه خواهر برادرا برا هم انجام ميدن خوشم ميومده اوخي

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

وای این عالی بود..لطفا بقیشو زودتر بزاررر❤❤