291 👁 بازدید

قسمت چهـارم فن فیکشن EBT

سلاااااممم
من برگشتم!میدونم خیلی طول کشید ببخشید
واقعا سرم شلوغ بود ،
ولی بالاخره پارت جدید رو اووردم براتون

فقط ببخشید که کمه دفعه بعد بیشتر میذارم

نایون این فیک همون نایون توآیس هست که عکسشو براتون گذاشتم
خب همین دیگه بخونین نظر فراموشتون نشه 🙂


خانوم کیم از دیدن پسرش توی خونه جا خورد ونامجون با گفتن اینکه حالش خوب نبوده اون رو قانع کرد وازش خواست کمی بیشتر غذا درست کنه چون دوستهاش که نگرانش شده بودن میخوان بیان خونشون تا ببیننش.

بعد از رفتن مادرش تا اومدن نایون از مدرسه تنها بود،نایون برخلاف دیروز یجا بند نمیشد وحتی شروع به درست کردن دسرکاراملی برای نامجون کرده بود.

-اوپا…دوستات کی میان؟”

-هوممم یکم دیگه میرسن.”

-پس من میرم لباسم رو عوض کنم…میتونی دسرا رو بذاری توی یخچال؟”

-میذارم”

نایون از پله ها بالا رفت وتوی اتاقش ناپدید شد.

کمی بعد زنگ در به صدا در اومد وسه تا پسر وارد شدن،هوسوک که از همون دم در پاهاش رو دور نامجون حلقه کرده بود ومثل یه کوالا بهش چسبیده بود،یونگی دست جیمین رو گرفت وبا خودش توی سالن کشید.

نامجون هم درحالیکه هوسوک هنوز بهش چسبیده بود دنبال اونا رفت.

-هوسوکی…باور کن کمرم شکست!”

هوسوک اهمیتی نداد ونالید:نامجونی!امروز این کره ی بیچاره ارو تنها گذاشتی تا انسانهای بیرحم تازیانه اش بزنن وبا بیرحمی اون رو از خودشون برونن!چرا با من اینکارو کردی؟!”
نامجون پلک زد:هوسوکی…میدونی که هنوز به سن نوشیدن نرسیدی نه؟!”همزمان یونگی با ناز بالشی محکم توی سر هوسوک کوبید وباعث شد جیمین هین بکشه وبه هیونگش نزدیک بشه تا ببینه حالش خوبه یا نه،هوسوک جیغ کشید ودر حالی که از نامجون فاصله میگرفت فریاد زد:برای چی میزنی؟!”

یونگی غرید:انسانها تورو زدن وبهت بی محلی کردن دیگه؟!”

-من منظورم سال بالاییا بود!”

-امروز سال بالاییا با تو هیچکاری نداشتن چون تمام روز مثل کنه بهم چسبیده بودی!”

هوسوک صورتش رو بالا اوورد اشک توی چشم هاش حلقه زده بود یونگی اخم کرد،درست بود که اون ضربه ارو از قصد زده بود ولی اصلا دوست نداشت به دونسنگ هاش اسیب بزنه زمزمه کرد:خوبی؟”

هوسوک سرش رو تکون داد واشک رو پاک کرد،اون گریه نمیکرد فقط اون ضربه اشک رو به چشمش اوورده بود والان حتی دردی هم حس نمیکرد اما به هرحال یونگی با دست اروم جایی که زده بود رو نوازش کرد.

جیمین که از چشماش ستاره پرتاب میشد دستهاش رو دور صورتش گذاشت وبرای اونا فن گرلی کرد:هیونگ خیلی مهربونه!اون واقعا برای دونسنگاش نگرانه…اومو…هیونگ؟چطوری میتونی انقدر خوب باشی؟”

نامجون چشم گردوند ودمش رو اینور واونور کرد.

هوسوک بالاخره سیاهگوش بیچاره ارو رها کرد وروی مبل نشست به زودی صدای قدم هایی از راه پله به گوش رسید وبعد نایون توی پیراهن سفیدش ظاهر شد وباعث شد نامجون به این فکر کنه که اون واقعا یه شکوفه ی گیلاسه.

این پیراهن سفید جزو شگرد های نایون بود،نامجون میدونست خواهرش همیشه برای تحت تاثیر قرار دادن پسرها اون رو میپوشه،یقه ی قایقی پیراهن استخوان های ترقوه اش رو بیرون میذاشت ورنگ سفید پوستش رو درخشان تر میکرد وتضادی که با موهای سیاه رنگش ایجاد میکرد بی نظیر بود،قد دامنش هم طوری بود که پاهای باریک نایون رو به خوبی به رخ میکشید،این لباس سکسی نبود…بلکه نایون رو مثل یه پرنسس نشون میداد.

اما نامجون سر در نمیاوورد چرا نایون باید حالا که دوستاش اومدن این پیراهن رو بپوشه،امکان نداشت نایون روی یکی از اون پسرا کراش داشته باشه ونامجون بیخبر بمونه!

هوسوک درحالی که سعی میکرد نگاهش خیلی خیره نباشه لبخند پهنی زد:سلام دونسنگ!”

نایون نخودی خندید:سلام اوپا…اومو،جیمینی!چقدر امروز خوشتیپ شدی!”

جیمین درحالی که گوشهای سرخش در شرف دود کردن بودن جویده جویده جواب داد:ممنون…نونا!”

یونگی هم بدون هیچ تغییر خاصی توی حالتش مختصرا سلام کرد،نامجون سقلمه ای به خواهرش زد:هی…اینهمه به خودت رسیدی برای این اراذل؟!”

یونگی هشدار داد:کیم فا*ینگ نامجون…شاید گوشام انسانی باشه ولی تیزه!”

نامجون احمقانه خندید ودوباره برای گرفتن جواب سوالش به نایون خیره شد،دختر کوچکتر موهاش رو پشت گوشش زد:اوم…نظرتون راجب یه مهمونی چیه؟!”

گوش هرسه پسر تیز شد،یونگی با کنجکاوی به نایون خیره شد:چجور مهمونی؟!”

-خب…تولد یکی از دوستامه وازم خواسته نامجون رو دعوت کنم ولی چون میدونستم اون بدون شما ها جایی نمیره گفتم که قبول نمیکنه واون گفت اشکالی نداره اگه همتون بیاین”

جیمین بینیش رو جمع کرد ویکی از کیوت ترین حالتش رو نشون داد:یعنی باید بیایم وبین یه عالمه دختر بشینیم ووانمود کنیم داریم همدیگه ارو ارایش میکنیم..یا همچین چیزی؟!”

نایون خندید:نه…مهمونیای دخترا همیشه انقدر لوس نیس!اونجا پسرهم هست،اصلا خود جید هم یه برادر داره!”

همه نگاهشون رو به یونگی دادن،چون طبق یه قانون نانوشته یونگی کسی بود که باید رفتن اونا به یه مهمونی کلوپ یا خونه ی یه همکلاسی رو تایید میکرد،پسر بزرگتر شونه بالا انداخت:پس مشکلی نیست،زمان وادرس رو به نامجون بده”

نایون لبخند زد وسر تکون داد:من میرم دسر بیارم!”

هوسوک از جا پرید:بذار کمکت میکنم”

وهردو توی اشپزخونه ناپدید شدن،نامجون با تاسف سر تکون داد:هوسوک وکراش احمقانه اش!”

یونگی لبخند زد وخودش رو با نوازش موهای جیمین سرگرم کرد،به زودی هر پنج نفر اونها داشتن درحالی که دسر کاراملی محشر نایون رو میخوردن از شوی استعداد یابی لذت میبردن وراجب هرکدوم از شرکت کننده ها نظر میدادن،با فرارسیدن شب هوسوک گفت که شب رو میمونه وجیمین هم میخواست بیشتر پیش هوسوکی هیونگ ونامجونی هیونگش بمونه ویونگی هم هرجا جیمین میموند حضور پررنگی رو ایفا میکرد پس دراخر کف اتاق نامجون پرشد از کیسه خواب و کشوی پیژامه هاشم کاملا به هم ریخته شد،چون هوسوک وجیمین خیلی شلخته دنبال لباسایی گشتن به به سایزشون بخوره.

بعد از نیمه شب بود که همه ی پسرا به خواب رفتن،مادر نامجون به هردو اتاق پسر ودخترش سر زد وبا دیدن اون بچه ها غرق خواب لبخندی روی صورتش جا گرفت وخودش هم رفت تا برای روز پرکار دیگه ای اماده بشه.

صبح روز بعد نزدیک ظهر بود کخ پسرا بیدار شد،خونه توی سکوت فرو رفته بود واین یعنی نایون وخانوم واقای کیم رفته بودن وپسرا از مدرسه اشون جا مونده بود…نه اینکه برنامه ای برای رفتن داشته باشن!

اونها سلانه سلانه از پله ها پایین رفتن تا با میز صبحانه ی چیده شده رو به رو بشن،هوسوک اول از همه روی صندلی نشست ویه تیکه بیکین رو با دست توی دهنش انداخت ودرحالی که ناله میکرد شصتش رو بالا اوورد:نامجونا…مادرت بهترینه!”

نامجون درحالی که برای خودش قهوه میریخت گفت:ممنون…ولی اون بیکن وتخم مرغ کار مامان نیست،کسی که همیشه بیکن وتخم مرغ رو شبیه یه صورتک با کلی مو درست میکنه نایونه”

واینطوری بیکن توی گلوی هوسوک پرید واگه دستای کوچولوی جیمین مهربون نبود حتما خفه میشد،یونگی یه لیوان اب بهش داد:این کراشت اخر تورو میکشه!”

نامجون نخودی خندید:اره واگه این حالتو بهتر میکنه باید بگم که برای جلب توجه نایون هیچ شانسی نداری!”

هوسوک سرخ شد وسرش ر وپایین انداخت،جیمین شونه هاش رو بغل کرد:ناراحت نباش هیونگ…من مطمئنم اگه نونا واقعا تورو بشناسه ازت خیلی خوشش میاد…هوسوکی هیونگ یه جنتلمن واقعیه!”

هوسوک لبخند پهنی زد وجیمین رو محکم به خوشد فشار داد:آیگو…دونسنگ مهربون من”
وبا این حرف هردو پسر دیگه وانمود به بالا اووردن کردن.

بعد از صبحانه اونا رفن به اتاق نامجون تا تکالیفشون رو انجام بدن،چون پس فردا باید به مهمونی میرفتن ومیدونستن اگر باهم وهمین حالا تکالیفشون رو انجام بدن بعدا هیچکدوم حال حل کردنش رو نخواهند داشت.



12
دیدگاه بگذارید

avatar
10 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
6 تعداد نویسندگان دیدگاه
Kiute.ARMYnosayebeAvatarsaharZahraharli آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Kiute.ARMYnosayebe
مهمان
Kiute.ARMYnosayebe

دیگه آپ نمیکنید چشمم خشک شد به این سایت T-T
just namjin

ناشناس
مهمان
ناشناس

namjoniiiiiii<3<3<3<3<3<3<3<3<3<3<3<3

sahar
مهمان
sahar

سلام داستانش جالبه و شخصيت پردازي خوبيه داره فقط حيف كه دير به دير قرار ميگيره … اي كاش زودتر ادامه شو بذاريد

Zahra
مهمان

زود تر ادامشو ببزااارر

Zahra
مهمان

زود ترر ادامشو بززااااررر