12 👁 بازدید

Delusion of pardon – chapter 2

بالاخـــره هرمیـــن با دومین قسمت بازگشت : )

مثل همیشه توضیحـات( + تریلر فیکشن ) در ادامـــه

تیــــزر~ تریلر اصــلی فن فیکشن رو میتونین از کادر پاییـــن ببینیـــن ^__^

چپتـــر دوم

” دفتــرِ ارغـــوانــی “

[بخـش اول | دیـــد ناظــر]

بعدساعت ها رانندگی میون خیابون های فرعی و اصلی ، بالاخره با کم کردن سرعت ماشین به دقت به روبه روش نگاه کرد . بنایی که بین تمام ساختمون های کاور شده با چراغ های روبه روشون ، تنها نکته ی مورد توجهش توی یک کلمه خلاصه میشد ؛ تاریکی . خونه ای تاریک که فقط از یکی از پنجره های کوچیکش سو سویی از نور دیده میشد .

با دیدن ساختمون رو به روش مطمئن شد تلاشش برای برگشتن به خونه به پایان رسیده . با قرار گرفتن پاش روی ترمز ماشین انگار به افکار پراکنده ی توی ذهنش هم دستور توقف داد. در کنارش ، نمایان شدن عدد 9 روی ساعـت شمار گوشیش بازم داشت بخاطربدقولیش سرزنشش میکرد .

همینکه تونست ماشین رو یه جای خلوت پارک کنه به پشت صندلیش تکیه داد . نگاهاش برای لحظه ی کوتاهی به دفتر خاطراتی که رو صندلی کنارش افتاده بود زوم شد .با دیدن اون دفتر سوالات دفن شده توی وجدانش ازخواب خرگوشیی خودشون بیدار شدن ؛ درگیری بین فهمیدن جواب این سوال که واقعــا ، تصمیم های الانش میتونه اونو به پایان شادی که انتظارشو میکشه ، برسونه ؟ رهـاش نمیکـرد .

دست راستشو سمت صندلی کنارش دراز کرد و اون دفترو به خودش نزدیک کرد . دستی به روی جلد ارغوانی رنگش کشید و شروع کرد به ورق زدن اولین صفحه ها .

 

هجوم پر صدای ماشین های رهگذر

و تو همچنان ناتوان از شنیدن کوچکترین صداهای درون

صدایــی از این ضربــان قـلب به گوش نمیرسـد

این زمین است که میلرزد یا وجود تــو ؟

چرا که همه ی احساسـاتت در گذری از زمان گمشده اند

 

بی هدف صفحه ی اول دفتــر خاطـرات ارغوانی رنگی که جیسـو توی رستوران جا گذاشته بود رو باز کرد ، جمله های کوتاه ِ شعــر نوشته شده ، اولین چیزی بود که از همون ابتدای دفتر خاطرات توجه ذهن و چشمش رو به خودش گرفت .

در این مکــان آرام

گویـی به خودت میباورانی کـه حالت خوب است

درحالی که درونـت تو را همراه دروغ های بی رنگت سرزنش میکند

راهی برای تغییــر واقعیـت پیـش رویـت وجود ندارد

و اشـک هایـت ، ” تو” را به آغوش میگیرند.

جملات به طور غیرارادی کنار هم تو ذهنش خونده میشـدند ، باهرنیم خط بیشتـر میفهمیـد چرا دیگه از بازیه جورچین کلمات کنارهم متنفـر شده بود ، شعـری که نوشته ی دست فرد دیگه ای بود ولی انگـار، دخترک نویسنده اش ، با تک تک کلمه های بکار برده ؛ یونگی رو مورد هدف خودش قرار داده بود .

پس تو چه خواهی گفت ؟

زمانی که دریغ از یک نفر حرف های تورا نخواهد فهمیـد

و تمام چیـزی که برایت باقــی مانده

در سیاهی خالص ناپیدا شده و معنای خود را از دست میدهد

چیــزی برای نجــات باقــی نمانده

درست مانند مــرگ یــک شاخه گل

حرفــی برای گفتن باقــی نمــانده.

 

نفس تو سیـنش حبـس شد وقتــی بیشتر و بیشتر به عمق معنای شعــر میرسیـد . ذهنش بهش هشـدار میداد ازاون صفحـات ابتدایی بگذره .میدونست اگه بیشـتر ازاین به خوندنشون ادامه بـده ، باید میزبان احساسات فراموش شده ی گذشتش باشـه . احساساتی که همراه خاطرات گذشــته باهربار برگشتنشون تا عمیق ترین نقطه ی قلب و روحش رو ، از درد دلتنگی میسوزوندن و فقط اونو بخاطر ریسکش برای انجام خواسته های فردی که خودشم هنوز خوب نمیشناختتش ، سرزنش میکرد .

بی میل از خوندن ادامه ی نوشته ها ، اون دفتـرو بست و پرتش کرد به گوشه ای از صندلی های پشت ماشینش . باکلافگی دستی به موهاش کشید و زیرلب ناسزایی نسار خودش کرد .

اون دفتــر دیگه رو به روش باز نبود ؛ ولی حتی آخرین تیکه های اون شعر هم حتی توی ذهنش تصویری واضح به خودشون گرفته بودن .

سکــوت تمــام چیــزیست که برایت باقــی مانده

کلمــات فقــط قلبــت را دوباره خواهند شکســت

بـرای جبــران گذشتــه زمــان از دست رفته

و تو تمــام ایمـان و انگیزه ات را از دست داده ای

چـرا که کلـمات درون ذهنت از بیان میگریزند .

.

ناخودآگاه چشم هاش رو بست ، هرچقـدر سعی میکرد نمیتونست از اما و اگه هایی که ممکنه با اشتباهات آینده پیش بیاد فرار کنه ، درست مثل اینکه هرچی زمان بیشتر اونو به جلو میکشوند ، خودش رو ناتوان تر از قبل توی اتاقک آهنی که روحشو زندونیه خودش کرده بود میدید. ولی باید قوی میموند ، حداقـل به ظاهر باید قوی میموند ، بخاطـر زندگیه قبلیـش ، بخاطر زندگیه الانش ، بخاطر زندگیـه سـول .

” ســول . “

این اسم مثل جرقه ای توی ذهنش همه ی افکارشو ازش گرفت . یه نفس عمیق کشید و پلک هاشو از هم کنار زد . کوله ی ورزشیه کهنه ای که زیر صندلی بود رو برداشت و از ماشین پیاده شد . برعکس روح خسته ای که درونش زندگی میکرد قدم های محکمش اونو در زمان خیلی کوتاهی به جلوی دروازه خونه رسوندن .صدای چفت شدن قفلیه در ، با داخل شدن و بستن در پشت سرش توی فضــای ساکت خونه پـخش شــد .

نگاهاش به اطراف خونه چرخید تا کلید لامپ سالن رو پیدا کنه . ولی با دیدن بدن دختربچه ی کوچیکی ای روی مبل خوابش برده بود از تصمیمش منصرف شد .

وسایلشو همونجا زمین گذاشت و رفت سمت مبـل ، به آرومی خواهر کوچیکترش رو به آغوشش گرفت و سمت اتاق خوابش حرکت کرد .

آروم جسم کوچیک سول رو ، روی تختش گذاشت و برای چند لحظه به چهره ی معصومش خیره شد، خواهر کوچیکترش بی گناه ترازاین بود که به این راحتی دوباره همه چیز رو از دست بده . نمیتونست ببینه سول کوچولویی که تو تولد هشت ماهگیش ، با از دست دادن پدر مادرشون تنها داراییش بود. حالا ؛ درست وقتی داره به هشت سالگیش میرسه ممکنه کله زندگیش رو از دست بده .

با باز شدن تدریجیه پلک های سول حواسش برگشت به واقعیت .

” داداش یونگی ، بازم دیر کردی ؟ ” صدای گرفته ی سول درحالی که سعی میکرد بااخماش دلخوریشو نشون بده توی اتاق پخش شد،قول یونگی برای زودبرگشتن به خونه بازم زیرپا مونده بود.

یونگی لبخند محوی زد و سرشو تکون داد . پتو رو با دقت روش گذاشت . و به آرومی موهای سول نوازش کرد .

“بازم ببخشیــد ، باشــه ؟ شبت بخیــرفرشته کوچولوی من “

تلاش سول برای باز نگه داشتن پلک هاش با وجود خواب سنگینش دوام زیادی نداشت . درحالی که چشماش دوباره بسته میشدن زیر لب گفت ” شب بخیر. ”

بی صدا محو تماشای خواب رفتن خواهر کوچیکترش شد ، تصوردیدن دوباره ی صورت سول بدون این رنگ بی جونی که لب هاشو اسیر خودش کرده ، ویا گودی های کبود رنگ دور چشماش و یا سردیه بی روح پوستش ، حسی از درد تلخ و شیرینی رو بهش میداد . حس دردی که مجبورش میکـرد از تصمیمـش پشیمون نشـه ، و باز هم تکرار دوباره ی همون سوال تکراری .!

واقعــا ..تصمیم های الانش میتونه اونو به پایان شادی که انتظارشو میکشه ، برسونه ؟

واقعـا ..ارزشش رو داره ؟ زندگــیه خواهـر کوچیکـترش در مقـابل زندگیه دختــری که سه ماهه گذشته زیر نظرش داشت .. کیــم جیــسـو .؟!

*****

[پــارت دوم | دیـــد ناظــر]

همینطور که سمت آپارتمانش پیاده قدم برمیداشت ، سرشو پایین انداخت و میون خرت و پرتای داخل کیفــش مشغول پیدا کردن کلیدش شد.

جمله ی ” بالاخــره پیدات کردم ” رو زیر لب زمزمه کرد و کلید واحد آپارتماش رو از ته اعماق کیفش توی دستش گرفت . هنوز کامل به دروازه ی اصلی نرسیده بود که متوجه ی فیگور آشنایی شد که کنار در نشسته و خودش رو جمع کرده بود .

لحظه ای سرجاش وایستاد و نگاهاش رو زوم کرد روی اون فرد . درحالی که آروم خودش رو میرسوند سمتش همزمان توی ذهنش دنبال جلمه ی مناسب برای اذیت کردن پسرکه نشسته جلوی دروازه میگشت اما در نهایـت فقط به لقــب همیــشگیش رسیـد.

” هــی ، گربــه توهـــمی “

با شنیدن صدای ویندی ، جونگ کوک بالاخره سرشو بالاگرفت و به ویندی نگاه کرد . چندبار پلک زد تا خستگی از چشماش بره ودیدش واضح تر شه .

با صدای خش داری جواب داد . ” وینــدی نـونــا “

با دیدن قیافه ی بهم ریخته ی جونگ کوک ، ناگهان یادش اومد امروزم ، یکی از ازون روزایه سختش در طول ماه بود که مجبور بود به دیدن مشاور خانوادگیشون بره . اینبار حتی ویندی هم اعتراضی به نونا خطاب شدنش نکرد . صداشو صاف کرد و مشغول باز کردن درِ دروازه شد .

” میخوای همینطوری بشینی رو زمین ؟ ”

” آه ..نــه ” . جونگ کوک که انگار تازه متوجه ی موقعیتش شد دستاشو به دیواربه پشتش چسبوند و سعی کرد از جاش بلند شه .

با باز شدن در ویندی سرشو برگردوند سمت جونگ کوک .” میگم شــام چیــزی خـور—-“

جملش ناتموم موند وقتی بلند شدن جونگ کوک همزمان شد با ناسزاهای بلند معده ی خالیش که دیگه تحمل گشنگی رو نداشت . چهره ی هردوشون برای لحظه ای مات موند تااینکه صدای خنده ی ناگهانیه ویندی بلند شد .

نگاهای خجالت زده ی جونگ کوک درحالی که باز گزیدن لپاش از تو دهنش ، خودش رو بخاطراین وضعیت سرزنش میکرد به زمین گره خورد .

” شانس آوردی ازقبل شام درست کردم” ویندی درحالی که به سختی داشت سعی میکرد جلوی خنده هاشو بگیره ، باحالت جدی تری ادامه داد . “راستی ، ملاقات امروزتون چطور پیش رفت ؟

جونگ کوک با دیدن باز شدن سعی کرد بره داخل و جواب داد ” هیچــی ، مثل همیشه “

ویندی در جوابش پوفی کشید و دستشو دراز کرد ، کلاه پشت هودیه جونگ کوک رو توی دستش گرفت ، قبل اینکه کامل وارد حیاط داخلی بشه اوهو کشید بیرون و با اعتماد به نفس کاملی گفت

” صاحـبا مقـدم تـرن ؛ نوبتو رعایت کن “.و خودش جلوتر از اون به راهش سمت طبقه ی پنجم ، واحد خونش ، ادامه داد .

وقتی آخرین لقمه ی ساندویچش رو گذاشت دهنش ، نگاه دلسوزانه ای به پسر رو به روش انداخت که با وجود گشنگیه شدیدش ، هنوزم لب به غذای جلوش نزده بود . وفقط چنگال و چاقو بودن که قربانی بازیه بی وقفه ی انگشتاش شده بودن و مدام روی ورقه های لازانیای توی بشقاب کشیده میشدن . این اولین بار نبود اون رو اینطوری ساکت و تو خودش میدید ، ولی نمیتونست همینطوری به حال خودش رهاش کنه . این پسر تنها مهره ی کمکیش برای پیدا کردن قطعه های گمشده ی پازلی بودکه ویندی از خیلی وقت پیش شروع به کامل کردنش کرده بود .

_” نمیخوای هیچـی بخوری ؟ “

_” نمیــتونم “

_” ولی من اینطور فکرنمیکنمــا “

جونگ کوک بی درنگ سرشو به نشونه ی منفی تکون داد. ” نونــا جدی میگم ، نمیتونم چیزی بخورم ” .

ویندی پوزخند مرموزی زد ، از جاش بلند شد رفت سمت پذیرایی . طولی نکشید که با یه جفت کمربند تیره رنگ برگشت و از پشت به جونگ کوک نزدیک شد . قبله اینکه پسرک بتونه حرکتی کنه شروع کرد به بستنش به صندلی با کمربند از قسمت میونیه بازوهاش .

جونگ کوک به محض اینکه متوجه ی قصد ویندی شد سریع سعی کرد خودشو کنار بکشه ” وینـــدی ، داری چیکار میکنی ؟ بـازش کن ” . تقریبا از تعجب داد زد و سعی میکرد خودشو از زیر نوار کمربند بیرون بکشه ولی فایده ای نداشت . گره ی ویندی محکم از تر از توان بدنیه خودش بود.

ویندی دستاشو بهم زد و کنار میز غذاخوری ایستاد . “وقتی میگم غذاتو بخور یعنی بخور ، اگه تا یه ساعت دیگه تمومشون نکنی اونوقت پاهاتم میبندم ” لبخند ملیحی زد و با انگشت اشاره به جفت دیگه کمربند که کنار صندلی روزمین گذاشته بود ، اشاره کرد . ” مطمئـن شو هیچی تو ظرفــت باقی نمیمونه “

با پشت کردن ویندی ، جونگ کوک برای لحظه ای چشم هاشو بست و آهی کشید . حتی تو همین لحظه هم نمیتونست خودش رو بخاطر برگشتن پیش ویندی سرزنش کنه ؛ وقتی تنها کسی که بدون توجه به شرایطش و موقعیتش با روش های خودش باهاش رفتارمیکرد . شاید نونای بی توجهش تنها سرپناه ممکنی بود که میتونست ذهنش رو از همه ی افکار پریشونش دور کنه .

“40 دقیقـــه دیـگه بیشتر وقت نداریــا “

صدای ویندی که توی سالن داد میزد توی آشپزخونه پخش شد . با تآلل نگاهی به غذای رو به روش کرد که تمام مخلفاتش توی ظرف وا رفته بودن . پیش خودش به کمربندی که اونو با صندلی یکی کرده بود خندید . ویندی کارشو خوب بلد بود . به سختی میتونست خودشو حرکت بده اما درحدی بود که بتونه برای خوردن از دستاش استفاده کنه . قبل اینکه صدای ویندی برای اعلان زمان یه بار دیگه بلند شه ، ناچار شروع کرد به خوردن غـذاش .

 

 

 

~ notes you should know :

نکته ی اول اینکه بعد از این قسمت -سری بخش های ناظر- که صرفا جهت آشنایی مختصری

با کارکترها بود نداریم این به معنیه نبود قلم سوم شخص نیست

فقط دیگه از قسمت 3 تقریبا وارد فـاز اصلی میشه

2- دومیـــن نکته در مورد خود داستان ، ژانر داستان یه میکسی از

درام ، رومنس ، معمایی، هستش اما ممکنه گاهی ژانرهای دیگه هم داشته باشیم

و نکتــه ی پایــانی که مهم تـره

قصـد من از نوشتن این داستان ، یه فیک کاپلی یا متنی از نوشته های +18 نیسـت

پـس همچین انتظاری ازش نداشته باشین ^^

====

این قسمت کوتاهتر از قبـل بود که بخاطر سنگینیه کار تیزر و متن شعرش بود : )

دوس دارم نظراتتونو درمورد این قسمت و حتی تیزر بدونم ^-^

Dislike


5
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
2 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
3 تعداد نویسندگان دیدگاه
niu___shaByulinaARMY foreverByulinaHuMoro آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
niu___sha
مهمان
niu___sha

ادامش کو پس ؟

ARMY forever
مهمان
ARMY forever

فیک خیلی قشنگه
از همه ی فن فیکشن های که خوندم بهتره
فقط یه چیزی ، چرا دیگه ادامش نمی دی ؟؟ 🙁

HuMoro
مهمان
HuMoro

وواوو چه خفنه این
خیلی خوبه ادامش بده حتما 🙂
تیزرش رو با چه برنامه ای درست کردی؟