58 👁 بازدید

Delusion of pardon – prologue

* توهــ ــم بخــشـــش *

هرمیــن و اولین فیکشن غیرترجمه ای

مقدمـه رو قبلا گذاشته بودم ولی به دلایلی پاک شد موقتــا

برای خوندن توضیحات و مقدمه ی این داستان بیاین ادامه لطفا : )

قبلــه اینکه بخواین مقدمه ی* توهم بخشش * رو بخونین یه

چندعدد نکته ی کوچیک هست که لازمه بگم

زوج اصلی فن فیکشن رو تو کاور بالا میتونین ببینین امــا کارکترای های این داستان نمیگم زیاد

ولی کم هم نیستنو من تصمیم ندارم همه رو اول کاری لو بدم ^-^ امـا سعی میکنم

کاور هرقسمت باتوجه به کارکترهاش باشه .

نکته ی دوم درمورد قلــم نوشــست ، بعضی قسمت ها خصوصا چپترهای اوایل

به صورت سوم شخص نوشته شده

اما بعضی از پارت ها هم هستــن که از دید خود کارکترا هستن ، دید سوم شخصتجربه ی اولمنه

پس اگه مشکلی داشتم حتما بهم گوشزد کنین خوشحال میشم ایراداتم رو بدونم ^_^

در آخــر ، من عاجـزآنه تقاضا میکنم اگه تصمیم گرفتین داستان رو بخونین

بانظراتون من رو هم درجریان بذارین

تا بدونم داستانم خواننده ای داره یانه یا حداقل چطور پیش میره :]

این فیکشن یه کار سرسری نیست و بیشتراز یک سال روی موضوعش کارشده ،

پس دیگه مشخصه چقد برام این داستان ارزش داره ^^

امیدوارم برای شماهم اینطور باشه و بانوشتم ناراضیتون نکــنم

☆☆☆☆☆☆☆☆

✓ مقدمــــه ✓

“خاطــرات پنهان شده در آلموآدا”

 

صدای گنجشک های کوچیک ، پشت شیشه های پنجره ای که کنار تختش بود ، نور خورشیدی که تمام اتاقش رو برق انداخته بود و پشت پلک هاش رو قلقلک دل انگیزی میداد ، تیک و تاک هشدار ساعت و گوشیش همزمان باهم …

همین چندتا چیز به ظاهر کوچیک براش به اندازه ی کافی دلایل قوی شمرده میشد که بخواد چشماش رو باز کنه و بیخیال ادامه ی خوابش بشه .

۲۰٫٫۱۹٫٫۱۸٫٫۱۷…

از روی عادتش همونطور که چشم هاش بسته بود شروع کرد به شمردن معکوس ۲۰ ثانیه تا تمام افکار مزاحم دیروز و خواب های دیشبش رو فراموش کنه

۴٫٫۳٫٫۲٫٫۱٫٫

با رسیدن ثانیه شمار ذهنیش به ۱ پلکاش رو بالا داد . جمله ی نوشته شده روی سقف اتاقش اولین چیزی بود که توجهش رو جلب کرد

” خاطــرات جیســو ، پنهان شده در آلموآدا [۱]

دیدن این جمله برای جیسو درست مثل یه اعتیاد صبحگاهی عمل میکرد ،باهربارخوندنش میدونست که یه روز دیگه قراره به گوشه ای از خاطرات ذهنش اضافه بشه بدون اینکه قرار باشه چیزی رو از دست بده .

زیرلب کلمات بالای سرشو زمزمه کرد ، لبخندی زد و دستی به موهای پخش شده روی صورتش کشید و کنارشون زد .

” جیســـو صبحونه حاضــره “

صدای مادرش که مثل همیشه از توی آشپزخونه صداش میکرد به گوشش رسید و با گفتن ” الان میام ” سریع جوابش رو داد .

از تختش بلند شد و قبل از هرچیزی یک راست رفت سراغ مک بوش و صفحه های چت دیشبش رو چک کرد ، بعد از آخرین پیام شب بخیرشون دیگه چیزی برای خوندن پیدا نکرد .

با خیال راحت صفحه رو بست و مستقیم رفت سمت دسشتویی . مسیر بعدیش رو به آشپزخونه و میز صبحونه منتهی کرد .

 

” انگار بازم خبــریه ، لبخندات دوباره برگشــتن “

صدای سورا که حسابی حرکات دخترش رو زیرنظر داشت و متوجه ی لبخندای بی وقفه اش موقع

خوردن شده بود بهش ثابت میکرد انگار بازم دخترش قراره اون فرد افسانه اییه زندگیش رو ملاقات کنه ، کسی که توی این یه سال شادی رو به زندگی دخترش برگردونده و خنده های جیسو ؛نه تنها کمرنگ تر نشد ، بلکه برعکس حالا برق شادی و اشتیاقش برای دیدن اون فرد حتی توی چشم هاشم منعکس شده بود. .

بااینحال طبق انتظار سورا دخترش جوابی نداد ، هرگز نداده بود ؛ سکوت جیسو نه از روی خجالت بلکه از روی ترسـش بود ، ترس از دست دادن برادری که از زمان تولد از هم جداشون کرده بودن و اگه بخاطر ملاقات های مخفی و اصرارهای پدربزرگش نبـود ! هرگز نمیتونست حتی تصور داشتن چنین برادری که حالا بدون اینکه متوجه بشه تمام زندگیــش به اون وابسته شده بود ، رو تو ذهنـش داشته باشــه . این دقیقا تنها نقطه ضعفش بود ، دروغ ! . نمیتونســت درجواب هویــت برادرش دروغی بگـه ، فکر عکس العمل های مادر و پدرش از فهمیدن حقیقت حسی مملو از وحشــت رو به تمام وجودش هدیه میداد ، پـس فقط سکـوت میکرد .

خوردن صبحونه ی دونفــره مادر و دختر توی سکوت عمیقی پیش رفـت ، ولی هیچکدوم از وجود این سکوت شکایتی نداشتن چون که هرکدوم به نوعی آرامش عجیبی رو توی وجودشون داشتن ؛ دختری که دوباره فرصتی پبدا کرده بود برای بودن با کسی که طعم خوشی زندگی رو بهش اعطا کرده بود و در کنارش ، مادری که از دیدن شادی غیرقابل انکار دخترش با وجود اتفاقات و مشکلات گذشته براش مثل رهایی از سرگردونی تویک مسیر غم انگیز بی انتها بود .

به محض آماده شدن با مادرش خداحافظی کرد و سمت ساختمون کالجشون حرکت کرد . بااینکه نمیتونست برای رسیدنش به کالج لحظه شماری کنه اما هربار که فکر حرفای دیروز پدرش میومد تو ذهنش تمام وجودش به طرزبدی یخ میکرد.

* جیسـو ، راســتش امروز دوباره با دکتــرت در مورد نتایج آزمایشات حرف زدم و خبرای خوبی برات داشت ، اگه وضعیتت تا سه ماه دیگه ثابت بمونه میتونیم برای عملت وقت بگیریم *

این جمله ی پدرش تو ذهنش بی وقفه تکرار میشد و عملا میدونست باید بخاطرش خوشحال باشه ، به عنوان دختری که ازبدو تولدش بخاطر نقص حافظه ی مادرزادیش باهر شوک کوچیکی هرلحظه ممکن بود حافظه اش برای مدت نامعلومی از دست بده ، فهمیدن اینکه بالاخره میتونه فرصتی برای رهایی از این کابوس چندین و چند ساله داشته باشه مثل یه معجزه بود . اما انگـار همه چیــز قرار نبود بر وقف مرادش پیش بره ، تو انتهای حرفای دکتری که سال ها مراقبش بود نقل قولی بود که بهش اجازه نمیداد اسم این موقعیت رو معجزه بزاره .

بااینکه نتیجه ی آزمایشا شانس موفقیت بالایی رو نشون میداد ، اما ازاحتمال پنجاه درصدیه از دست دادن دوباره ی حافظش که حتی ممکن بود برگشتش تا مدت ها طول بکشه رو نمیتونست نادیده بگیره ، ترجیح میداد تااون مدت بهش فکرنکنه اما ذهنش لجباز ترازاینا بود که بتونه بهش غلبه کنه .

” چرااینقد دیـــر کردی “

با صدای ویندی که یه دفعه از پشت پرید سمتش ، جیسو جیغ کوتاهی کرد و دستش رو برد سمت قفسه ی سینش و ناله کنان گفت ” ترسوندیم دختــر ، نمیشه یه بار آروم صدام کنی ؟ “

ویندی پوزخندی زد و با دست به درخت گیلاسی که درست پنجاه متر عقب تر ازشون ، توی پیاده رویی که ازدهام دانجشو ها هرلجظه توش بیشتر میشد ، قرار داشت اشاره کرد

” ببین دقیقا از کنار همون درخت تااینجا داشتم صدات میکردم “

جیسو مشکوکانه به ویندی ، تنها دوست و همدم دوران بیست ساله ی زندگیش ، نگاهی انداخت و فکرایی که تاالان درگیرش کرده بودن رو از کنارگزاشت و دوباره شروع کرد به قدم برداشتن سمت مکان موردعلاقـش؛ ‘بخش موسیقی کالج ‘

بالحن ناباورانه ای گفت ” مطمئنی ؟ منکه باور نمیکنم ، تو اصلا آروم صدا کردن تو کارت نیست “

چهره ی ویندی از روی شیطنتی که داشت برگشت و مثل هربار که میخواست اعتراضش رو به کسی نشون بده حالتی سرد و بی روح به خودش گرفت . ” نه من به خودم شک ندارم ، اما به جیمین چرا، نمیدونم چیکارت کرده که ازم غافل میشی “

هنوز چندقدم بیشتر برنداشته بودن که ویندی جلوی جیسو رو گرفت و درست مثل نابغه ایی که فرمول حل یه مسئله ی سخت فیزیک رو پیدا کرده دوباره گفت ” میگم جیسو ، نظرت چیه برم پیش جیمین آموزش متود های پیشرفته طلسم افراد ؟ هرجورحساب میکنم کارش رو تو عالی بود “

جیسو چندباری پلک زد تا گفته های ویندی رو هضم کنه و بادیدن قیافه ی هیجان زده ی اون که باعث میشد که چشمای درشت و عسلیش گرد و بامزه تر بنظر بیاد نتونست بیشتراز این جلوی خنده اش رو بگیره ، صداش رو صاف کرد و دستش رو انداخت دور گردن ویندی تا اونو به خودش تر کنه و کنار گوشش جوابش رو داد

” ببین موافقت من رو ازهمین الانم داری ، تازه اگه بخوای میتونم برات یکم بابت هزینه تخفیف بگیرم ، حرف منو زمین نمیزنه میدونی که “

نیشخند بزرگی روی لب های ویندی نشست که درست مثل یه ویروس مصری به لب های جیسو هم سرایت کرد .

با وجود ویندی و مکالمه های بی وقفه اشون ؛ پیاده رویش تا ساختمون موسیقی زودترازاونی که فکرمیکرد تموم شد . دست به سر کردن ویندی از دفعه های قبل هم سخت تر بود ولی بالاخره تونست دوست همیشه فوضولش رو برای دقایقی هم که شده بفرسته جای دیگه .

وارد راهروهای آشنای طبقه ی دوم شد و مسیرشو از روی حس موزیک آشنایی که توی راهرو پخش شده بود دنبال کرد .

از لبه ی ورودی دری که باز بود بی صدا محو گوش دادن صدای موسیقی بی نقصی که با حرکت انگشت های جیمین روی تارهای گیتار به گوشش میرسید شد ؛ لبخند کوچیکی روی صورتش شکل گرفت، نمیدونست چقد دیگه میتونه جلوی خودش رو بگیره تا حرکتی نکنه اما تمام سعیشو میکرد . دلش میخواست این لحظه رو تاآخر عمرش به خاطر میسپرد . تماشای گیتار زدن این پسر که وقتی شروع میکرد موهای خرماییه تیرش روی صورتش پخش میشد ، چشماش از روی تمرکز بسته میشد ، و حرکات ریز بدنش بخاطر هماهنگی باریتم موزیک ، بهترین هدیه ای بود که زندگی بهش داده بود .

” اوه . ببین کی اینجاست “

چندثانیه طول کشید تا جیسو از اعمااق افکارش در بیاد . با دیدن جیمین که حالا گیتارو کنارگزاشته بود و با همون نگاهای شیرینش دستاشو برای جیسو باز کرد تا اونو به آغوش خودش دعوت کنه نتونست پاهاشو که جلوی ورودی ثابت موند بود ، بیشتراز این کنترل کنه ; درست مثل دختر بچه ایی که بعد از گم شدن ناگهان پدرشو پیدا میکنه توی کسری از ثانیه خودشو میون بازوهای جیمین پیدا کرد .

وجود یه مهمون ناخونده برای چند روز یا حتی چندساعت وقتی برامون اوقات خوشی رو بوجود میاره ، به دنبالش سخت ترین گزینه ی ممکن رو هم میاره و اون دقیقا جدا شدن از نقطه ی باهم بودنـه واین اتفاق افتاده بود .

جیسو و جیمین مهمون های ناخونده ی سفید رنگی توی دنیای خاکستریه همدیگه بودن ، آرامش و گرمایی که تو آغوش هم پیدا کرده بودن تازه بهشون میفهموند چقد این مدت سخت گذشته بود و چقد دلتنگ باهم بودنشون ، ازوقت گذروندن های توی طول روز تا صبحتای شبانشون درحدی که همیشه یکیشون بالاخره تسلیم خواب میشد بودن . تعداد روزایی که از هم دوربودن هنوز به سختی به یه دوره ی یک ماهه میرسید ولی انگاری از یک سال هم بیشتر بود .

“چرا اینقد دیر برگشتی؟ “

جیسو درحالی که مثل جوجه ی کوچیکی خودشو بین بازوهای جیمین جاداده بود پرسید و میدونست الان وقت این سوال نیست اما دست خودش نبود.

دلخوری و بغض کوچیکی که توی صداش بود برای جیمین به اندازه کافی قابل فهم و سخت بود ، اما ترجیح میداد برعکس جیسو تمام اون احساساته ناشی از دلتنگیشو پشت لبخندای کوچیکش پنهان کنه تا مبادا شاهد یا حتی باعث ناراحتیه بیشتر این دختر که حتی صداشم دلیلی برای برای آرامشش بود باشه .

صورت جیسو رو بین دستاش گرفت و اونو وادار کرد سرشو بالا بگیره تاجایی که چشماشون دقیقا مثل دوتا نقطه ی موازی مقابل هم بودن

جیمین : میدونی که بخاطرمشکلات هوایی پروازها تاخیر داشتن . من جای هوا معذرت میخوام باشه؟

چهره ی ملتسمانه ی جیمین که سعی میکرد جلوی خندشو بگیره کم کم داشت به ناراحتیه غیرارادیه جیسو غلبه میکرد ؛ اما درست همون لحظه فکراینکه اگه جیمین بخاطرش مجبور میشد از راه های زمینی بیاد ، یا حتی اگه پروازباوجود اون هوای طوفانی که یک هفته ی تمام جون داشت کنسل نمیشد ، چه اتفاقایی ممکن بود بیوفته ، فکراینکه شاید ممکن بود دیگه نتونه دوباره مثل الان توی آغوش برادرش باشه حسی از ترس و سرزنش بخاطر جمله ی اولش رو تو وجودش بوجود آورد و هاله ی نازکی رو توی چشمش ایجاد کرد که برای ثانیه ای دیدش رو تار کرد

ولی هاله توی چشمای جیسو نتونست زیاد دووم بیاره ، نگاه های جیمین ریزبین ترازاین حرفا بود که نتونه متوجه ی حال جیسوبشـه

پس تنها کاری که میتونست و میدونست نتیجه میده رو انجام داد ، همونطور که جیسو رو تو بغلش داشت حلقه دستاش دور بدن ظریف جیسورو محکم تر و شروع کرد به قلقلک های بی وقفه و بی رحمانه ایی که باعث شد اون دختر مثل یه گنجشگ تو دام افتاده سعی کنه از دستاش فرار کنه و اشکایی از خنده بیش از حدش صورتشو بپوشونه

صدای خنده های هردونفرشون توی کل فضای اتاق پخش شده بود

جیسو” بسه جیمین تروخدا بسهه فهمیدیم باشه ولم کن “

جیمین لابه لای نیشخندای نخودیش گفت ” من این همه راه فقط واسه شنیدن صدای این خنده هات صبرکردم بی انصافیه بخوام ولت کنم”

خنده های جیسو با مرور جواب جیمین محو شد و دوباره نگاهاش توی نگاهای جیمین قفل شد ، برای یه لحظه تردید تو دلش جرقه ی بزرگی زد . تصمیمشو به سختی گرفته بود تا بالاخره درمورد وضعیتشجسمی و عمل آیندش بهش بگه ولی تردید با دیدن خوشحالیه برادرش مثل یه ناخن تیز چنگ میزد به اعماق دلش

” هی صبرکن ؟ سوغاتیه من کو ؟ “

“سوغاتی؟ “

هردوشون ازهم جدا شدن و جیمین با گیجی پرسید

چشمای جیسو به طرز بامزه ای گرد شد و با ذوق دستاشو به حالت گرفتن هدیه اش آورد جلو

“آره، قرار بود واسم سوغاتیامو بیاری ، من سوغاتی میخوام “

شیطنت یه بار دیگه توچشمای جیمین ظاهر شد و به خودش اشاره کرد

“سوغاتیت اینجاست ، من به این بزرگیو نمیبینی؟ “

“یعنی واسم هیچی نگرفتی؟ “

جیسو مثل یه بچه ی سه ساله که لج کرده باشه با لبای آویزون داد زد و دوید سمتش . جیمین درحالی که زودتر ازقبل حرکتشو پیش بینی کرده بود دور تا دور اتاق از دست جیسو فرار میکرد و درعین حال که بخاطر وسایل ریز و کوچیکی که جیسو تا به دستش میومد پرتاب میکرد ، جاخالی میداد با شیطنت واسه جیسو زبون درازی میکرد.

“هی ، شماها نمیخواین آروم بگیرین؟ “

جیمین و جیسو هردوشون بافصله های دوری از هم سرجاشون خشکشون زد وقتی با چهره ی تهیونگ و ویندی که جلو در داشتن نگاشون میکردن و مشخص بود بزور سعی میکردن جلوی خندشونو بگیرن روبه رو شدن.

“شماها کی اومدین اینجا ؟”

جیسو با بهت از ویندی پرسید و اصلا متوجه ی جیمینی که آروم از پشت بهش نزدیک میشد نبود . منتظر جواب ویندی و ته هیونگ بود که هردوشون فقط یه نیشخند دندون نما داشتن تحویلش میدادن.

میخواست دوباره سوالشو بپرسه که سردی یه جسمی دور گردنش باعث شد واسه یه لحظه به خودش به لرزه و سرشو بگیره پایین و به گردنبندی که با یه پلاک گلبرگ دور گردنش بسته شده بود نگاه کنه

جیسو سریع برگشت پشت روبه برادرش که با دیدن اون گردنبد تو گردن جیسو بانگاهاش بیشتراز قبل این دخترو ستایش میکرد و البته سلیقه ی خودش رو.

“مگه میشه من سوغاتیه این لوبیای لوسم رو یادم بره ؟”

جیسو بی توجه به لقبی که همیشه بخاطرش غر میزد پلاک اون گردنبندو لمس کرد و لبخند کوچیکی زد، لبخندی که هرگز نمیتونست شادیه توی وجودش رو اونطور که باید نشون بده ، ازحالا این یادگاریه باارزشش بود ، میدونست نباید فکرای منفی رو درنظربگیره ولی وقتی پای احتمال از دست دادن حافظش در میون بود آرزو میکرد حداقل نشونی از وجود برادرش کنارش داشته باشه.

[۱] آلموآدا : به معنای بالــش زیر سر در زبان فرانسوی



6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinaHanvinNeXoستایش آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
Hanvin
مهمان
Hanvin

خيلي خوفه عالي مرسي

NeXo
مهمان
NeXo

سلام رئیس !!
من نیز به عنوان یکی از خواننده ها اعلام وجود میکنم !!!
خیلی قشنگه… جیسو … جیمین…تهیونگ … همه باهم ^^
مگه میشه بد باشه؟!!! تازه نویسنده‌شم رئیس باشه … چه شود!!

ستایش
مهمان

عالی عالی عالی فک کنم جیسو بعد از عمل حافظشو از دست میده نه؟ لطفا فیک رو ادامه بده و خسته نباشی. آهان یه چیزی چه روزهایی آپ می کنی؟