35 👁 بازدید

Delusion of pardon – chapter 1

هرمیــن با قسمــت اول بازگشــت *-*

قبـل از رفتن به دامه ی مطلب مطمئن شیـد مقدمه ای که

قبلــتر پسـت شد رو خونده باشیــن ^-^

+ توضیحات در ادامــه

نکته ی ابتدایی :

چپترای اول و دوم به جای فضای مقدمـه ای درواقع منظوری برآشنایی مختصری

از برخی از کارکترهای کلیدیه ، و اگه جایی مبهم بود مطمئن باشین طی قسمت های

بعد تر برای اون ابهامات توضیح کاملی هست ، و من از هرکلمه ای تایپ شده منظور دارم 😀

 

“چپــتر اول”

” طبقــه ی سیزدهم “

[ بخــش اول | دیـــد ناظـر]

انگشت منقبض شدشو با تردید روی کلید آسانسور فشار داد . با بسته شدن در شیشه ایه رو به روش راهیه آخرین طبقه ی ساختمونی شد که از بار آخری که اومده بود تقریبا دوسال میگذشت .

خاطرات تلخی که سورا مدت ها تلاش به فراموشیشون داشت با هربار دیدن این مکان درست مثل یه چرخ و فلک دوباره توی ذهنش معلق میشدن .

احساسات جدیدش توی قفسه ی سینش بهش هرلحظه یادآوری میکرد اون دیگه همون دختر 17 ساله ی گذشته نیس و نباید مثل اون زمان رفتاری ازخودش نشون بده ، نباید حتی یک لحظه هم به اون احساسات سوخته ی درونش مجال زندگی بده . اینو بهترازهرکس دیگه ای میدونست و به هربهانه ای شده بود به دیوار آهنیه بین خودش و احساساتش اجازه ی فروپاشی نمیداد .

“طبقــه ی سیزدهــم ، خوش آمــدید “

صدای رکوردی که اون لحظه حکم منزجر کننده ترین صدای ممکن رو داشت تو گوشش اکو شد . با باز شدن در آسانسور قدم های تندش که بخاطر پنهون کردن لرزش وجودش، با صدای نسبتا بلندی ، بخاطر پاشنه ی کفشش برداشته میشد اونو به سمت دفتر کار هیون وو کشــوند .

حتی اجازه ی حرف زدن به دختر جوونی که میزش بافاصله ی کمی از درورودیه اتاق قرار داشت رو نداد . بدون هیچ درنگی درو باز کرد وکمتراز چند ثانیه خودشو توی دفتر همسرش پیدا کرد .

روبه روی مردی که تو همون نگاه اول شونه های پهنش خودنمایی میکردن و پشت میز مشغول صبحت با تلفن بود ایستاد. با دیدن عکس العمل هیون وو که برای لحظه ای گوشیو از گوشش دور کرد و زیرلب گفت * الان قطع میکنم * اشاره کرد که نیازی به عجله نیست و حرفشو بزنه .

بی صدا چرخید و روی یکی از صندلی های کنار میز هیون وو نشست ، هرچقدر آرامش توی چهره اش نمایان بود به همون اندازه اضطراب و نگرانی درونش غوغا به پاکرده بود . تو اعماق قلبش دعا میکرد همسرش ، هیوون وو ، بخاطریه مسئله ی ساده ازش خواسته باشه دوباره پابه این شرکت بزاره اما کی رو میخواست گول بزنه ؟

هیون وو حتی بهتراز سورا میدونست چقدر اومدن به اینجا براش عذاب آوره و هیچوقت ازش همچین درخواستی نمیکرد؛ جز وقتایی که مجبور بود درمورد مسئله ی جدی باهاش صبحت کنه .

صدای گذاشتن اون گوشیه تلفن سرجاش سورا رو ازمیون افکارش بیرون کشید و باعث شد نگاهش سمت همسرش متمرکز شه .

هیون وو از جاش بلند شد تا روی صندلیه روبه روی سورا بشینه ، با همون لبخند همیشگیش که باعث میشد چال گونه های عمیقش رو صورتش مشخص شه گفت

” اگه میدونستم به این زودی میای قرارای امروزو تا ظهر کنسل میکردم “

کنترل وضعیت برای سورا سخت بود ، خصوصا الان که میدونست هیون وو تمام حرکاتش رو زیرنظر میگیره تا اشتباهی نکنه . به سختی آب دهنشو قورت داد “گفتی موضوع درباره ی جیسـوئه ، نمیتونم بگم حرفت نگرانم نکرد ولی میخوام بدونم قضیه چیه ؟ چراازم خواستی بیام اینجا ؟ “

“آره ” هیون وو خیلی سریع گفت و درحالی کف دوتا دستاشو روی هم میکشید نفسشو بیرون داد .” سورا ، راستش موضوع درمورد پسریه که دخترمون ؛ جیسو اخیـرا باهاش ملاقات داره .سکوت جیسو وادارم کرد تا یکم درمورد اون پسر تحقیق کنم “

کلمات توی ذهن سورا کنار چیده شدن و تحلیلشون باعث درهم رفتن اخمای سورا شد ” چــی ؟ میدونی اگه اون بچه بفهمـه که چیکار کرد—-“

نتونست حرفشو کامل کنه وقتی هیون وو نشونه ی تسلیم شدن دستاشو گرفت بالا و زیرچشمی با یه حالت پوزش طلبانه ای نگاهش کرد

سورا درمقابل این حرکت هیون وو به سادگی سرشو تکون داد و تصمیم گرفت فقط بهش اجازه بده حرفشو کامل بگه .” خـب حالا اون کیـه ؟ “

هیون وو از تو دهن لپاشو گاز گرفت و تو ذهنش درآن واحد دنبال پیدا کردن کلمات مناسب بود تا حرفشو به زبون بیاره ، نمیدونست گفتن حقایقی که فهمیده ،هرچندکه هنوز بهشون اطمینان نداره ، به نفع زنی که از مدت ها پیش دلشو برده بود میشه یا به ضررش . سورا بیشترازاونی که خودشم بفهمه اطمینان بودنش کنار هیون وو رو بهش داده بود .ولی ترس یکی از اون احساسات غیرارادیه ، که هرزمان و تو هرمکانی ممکنه به وجود آدم رخنه کنه . درست مثل حال الانش که بهش هشدارمیداد؛ گفتن حقایقی که سورا آماده ی شنیدش نیست ، خصوصا وقت در مورد زنده بودن کسیه که همه فکرمیکنن سال ها پیش کشته شده ، ممکن بود مثل پیچیدن توی بنبست اشتباه باشه که راه برگشتی نداره .

هیون وو ” همونطور که گفتم من یکم در مورد اون پسر، پارک جیمین ، پرس و جو کردم ، اولش چیزخاصی دستگیرم نشد ، تقریبا داشتم مطمئن میشدم که خانواده ی یا آشنایی نداره ، تااینکه یه ربطایی از رابطه اش با آیانا پیدا کردم . واسه توضیح کامل حرفام هنوز یکم زوده . ولی سورا خودت میدونی اون زن ، آیانا ، تو گذشته چطور باعث شد همه چیزمونو از دست بدیم ، من فقط نگران تو و دخترمونم . تصور اینکه باز چه خوابی دیده دیوونم میکنه .”

مشت شدن ناخواسته ی دستای سورا باعــث مکث هیون وو شد ، نتونست ادامه بده وقتی دید سورا چطور داشت مقابل چشماش توی سکوت با هرکلمه ای که از دهنش خارج میشد تو اولین مرحله ی جنگ با خودش و احساساتش قرار میگرفت ،اینو از روی نفس کشیدنای عصبیش ، یا حتی لرزش خفیف انگشتای مشت شدش به راحتی میتونست بفهمه . احساساتی که اون بهتر ازهرکسی میدونست مخلوطی از غم و حسرت از دست داده هاش بود .

با سکوت هیون وو سورا مطمئن شد که اینبارنوبت خودشه تا حرفی بزنه ، به سختی لب پایینش رو گاز گرفت ، تو چشم های نگرانی که بهش خیره شده بودن نگاه کرد ، انگار به کل مسئله ی دخترش رو فراموش کرده بود . با شنیدن اسم *آیانا*، همه ی اتفاقای گذشته مثل نوارفیلم روی دور تند ، براش تداعی شد . ازیادآوریه خاطراتش بغض تو گلوش چنبره زده بود ولی خودش رو قویترازاین میدونست که به اون بغض بهایی بده ، باصدایی که به سختی شنیده میشد و درعین حال میلرزید گفت

” هیچوقت ، هیچوقت دوباره اسم اون آدم رو جلوم نیار ، اون تنها قاتل زندگیه من ، جیسو ، میونگ سو و والدینمه . یه نابودگر بی وجدان مثل آیانا حتی ارزش خطاب شدن به عنوان آدم رو هم نداره ، اگه بخاطر اون نبود دخترم هرگز شب و روزش با ترس از فراموشیه خاطراتش سپری نمیشد . “

***

[بخــش دوم | دیـــد ناظــر]

” جــون جونـگ کــوک “

فریــاد زدن اسمــش مصـادف بود با برخورد محکمه کف دستای اون مشــاور به میز جلوش ، که باعث شد وسایل چیده شده روی میز به اندازه ی میلی متری از جاشون حرکت کـنن .

چشم های سبزرنگی که مردمکش با بالا رفتن آدرنالین خونش تغییرحالت میداد ، لبایی که به سختی روهم فشرده میشـدن ، نفس های نامنظم ، حتـی لرزش خفیــف بدن اون زن ، و پاهایی که به سختی سعی میکردن تعادلشون رو حفظ کنن .

تمــام این حالـتای مشاورخانوادگیشون به جونگ کوک ثابـت میکرد بـرای باری که خودشم رقمش از دستش دررفته بود، تو عصبـانی کردن زنی که درست رو به روش ایستاده بود موفق شده . پیــدا کردن نقطه ضعــف کسـایی که سعـی میکردن به گفته ی خودشون کمکـش کنن ؛ شـده بود تخصـصش و دوبــاره ، دســت گذاشتن رو نقطه ضعف این زن جوون یه جایگشـت دوباره به خونه ی اول بود .

پوزخند سردی زد و از جـاش بلند شد ، تنها فاصله ی بیــنشون میــز روبه روش بود . لیوان آبی که کنارش بود رو برداشت و بدون توجه به چهره ی بهت زده ی زنی که مقابلش ایستاده بود ، تمام آب داخل لیوان رو از بالا روی برگه های پرونده ی روی میـز که با اسم و مشخصـات خودش پرشده بودن سرازیـر کرد .

” جـــون جونـگ کــوک “

اون زن برای بار دیگه با عصبانیت اسمشو فریـاد زد ، انگـار به جزاین سه تاکلمه زبونش برای بیان حرفاش نمیچرخیــد . تو چشمـاش خیـره شد و به سادگی با حالتی از بیرحمی خندید . خنده ای که اگه اون مشاورحتی لحظه ای واقعا برای فهمیدنش تلاش میکرد، شاید میتونسـت التماس و اشک های گمشده ی پشتش رو ببینه .

درست وقتی که خنده هاش مثل دودی توی هوا محو شدن بدون هیــچ حرفی چرخیـد ، با قدم های سریعش از اونجـا اومد بیرون . صدای بسته شدن در پشت سرش به حدی بلند و محکم بود که حتی خودشم برای ثانیه ایی چشماشو بسـت .

کلـاه هودیه تیره رنگش رو سرش کشید و بی هـوا شروع کرد به قدم برداشتن تو پیاده رویی که تا چشم کارمیکرد مملو از رهگذرای سیاه و سفید بود. سمت مسیـری که انتهـاش همون مکان خاکستری بود ، خونــه ی ای ستارهای محبت و شادیش رو ازش دزدید . جایی که هرکسـی معنای خانواده رو اولین بار اونجـا یاد میگیـره .

تو ذهنش به خودش برای یادآوریه همچین کلمه ای لعنـت فرستاد . * خانواده * ، دونستن همچین لغتی چه فایده ای داشت وقتی ساده ترین معانیشم حتی براش حکم یه بادکنک پرشده از گاز هلیوم رو داشت ، بادکنکی که هرلحظه ممکن بود بترکه و زیباییش رو از دست بده ، وفقط یه تیکه پلاستیک بدرد نخورد از خودش به جا بزاره .

بادکنک های رنگیه اون قبل از اینکه خودش بفهمه ترکیده بودن ،درست وقتی مادرشو ازش گرفتـن ، زمانی به تیکه های جامونده ی پلاستیک تبدیل شد که دزد مادرش به راحتی جایگاه مادرشو تصاحب کرد . وقـتی هیچکـس از به گریه های اون پسربچه های 7 ساله اهمیــت نمیداد . حتی پدری که جونگ کوک اون رو مثل هرپسربچه ی دیگه ای قهرمان زندگیه خودش میدونســت . ولی حالا …

اون قهرمــان دیگه هیچ مدالی نداشت …

افکار غیر ارادیش حتی نفس کشیدن رو هم داشتن براش سخت میکردن ، بااینکه بیرون بود ولی انگار اکسیژن هوا کمکی به حالش نمیکـرد . گلـوش میسوخت ، سوزشش و خشکیش بهش گوشزد میکرد از آخرین باری که چیـزی خورده دو روز میگـذره .

بی اخیتــار سرشو بالا گرفت و به آسمون نگاه کرد ، غروب کم کم رسیده بود و ستاره ها هرچند کم سو ولی قابل تشخیص بودن .

” ستاره های لعنتی ” . زیرلـب زمزمه کرد و نگاهشو از آسمون گرفت .

پیـاده روی مسیـر روبه روش برای رسیدن به خونــه هرچند مسافت کمی بود ولی براش مثل دنبال کردن سرابی بود که هرچی بیشتر پیش میرفت ، بیشر از هدفـش دور میشـد .

بالاخره جرئت بالا گرفتن سرشو پیداکرد و به عمارت رو به روش نگاه کرد ، ازاینکه مجبور بود بازم برگرده توی اون خونه ، یه بار دیگه با آدمایی که درون خونه زندگی میکردن مواجه شه خسته بود . امــا دلایلی که مجبوربه تحملش میکردن درمقابل دلایلی که اونو وادار به ترک ازاین خونه میکردن ،حرف بیشتر برای گفتن داشتن .

چشمـاشو چرخوند و سرجاش ثابــت موند وقتی فهمیـد به جز خودش فرد دیگه ای ، جلوترکنار دروازه ی ورودی منتظـر ایستاده و با کفشش سنگای جلوی پاشو روی زمین غلط میده . پسری هم قد و قواره ی خودش که با تیشرت سفید و کلاه زرشکی، همراه جین مشکیش هنوزم میشد از دور چهره اش رو تشخیص داد .

از این رنگ متنفــر بود ، از سفیدیای اطرافش بیزار بود . خصوصــا وقتی کسی که تو دیدش بااین رنگ به چشـمش میومد پسریه که کنار دروازه منتظربود . مهمترین دلیلی که اونو وادار به موندن و تحمل میکرد.

” کیــم تهیـــونگ … “

 

 

*****

[JisoO p.o.v | از دیـــد جیســو ]

زمان .!

انگار مبهم ترین کلمه ای که توی تمام مدت از تعریفش واقعا عاجز مونده بودم همین کلمه بود ، شاید چون تعریفی که مردم از این کلمه تو ذهنشون شکل دادن با چیزایی که من به خودم باوروندم خیلی فرق داشت ؛ این محدودترین و خطرناک ترین لغت زندگیه من بود و هنوز؛ نمیدونم چطور باید ازش استفاده کنم ،چون تنها مرز بین ساکت بودن یا گفتن حقیقــت معلق توی ذهنم بود .

ویندی ” خنده هاشون شبیه فرشته هاست مگه نه ؟ “

با حرف ویندی سرمو گرفتم بالا سمت بچه های کوچولویی که لب ساحل بازی میکردن ،با دیدن خنده ی این بچه های سه چهارساله که دنبال هم لب ساحل میدویدن ، و درحالی که موهاشون همراه باد یه رقص هماهنگ با امواج رو انجام میداد از برخورد آب با پاهاشون جیغ میزدنو فرار میکردن لبخند زدم ، صداهای خنده اشون از شادی واقعا حس خاصی رو به آدم میداد .

” کاش میشد همیشه اینطوری خوشحالشون کرد ” جواب ویندی رو دادم و دوباره مشغول درست کردن اون قلعه ی شنیه کوچیکی که شروعش کرده بودم شدم

روزایی مثل امروز خیلی کم توسال برامون پیش میان ، درست پشت ساختمون کالجی که توش درس میخونیم یه موسسه برای بچه های بی سرپرست بود و بخاطر علاقه ی مسئولای کالج به این بچه ها هرچندماه یه بار یه روزیو مشخص میکنن و تمام وقت همراه کسایی که داوطلبن زمانشونو به بودن با این بچه ها میگذرونن

“اوه ، جیسو اونجارو ، کوین و تهیونگم بالاخره کشوندن توآب این فسقلیــا “

دوباره سرمو گرفتم بالا و همین که چشمم افتاد بهشون خندم گرفت ، باتعجب گفتم ” چجوری زورشون به این دوتا رسید ؟ “

ویندی پوزخندی زد و باپشت دستش چشماشو بخاطرشنایی که رفته بود تو چشمش ماساژ داد ” این کوچولوهارو نمیشه دست کم گرفــت ، پاشـو جای ما اون جلو خالیه “

” هی بچه ها ، مهمون نمیخواین ؟ “

هردومون برگشتیم پشت ، با دیدن جیمین که یکی از دختربچه هارو تو بغلش گرفته بود

سرمو به نشونه ی ” نه” برای ویندی تکون دادم ” تو برو منم بعدا میام “

” باشه زیاد منتظرم نزار فقط “

همینکه ویندی از جاش بلند شد و دوید سمت آب ، جیمین بااون دختر بچه ای که بغلش بود اومد و نشست جاش و اون بچه رو گذاشت زمین

چشمای مشکی و درشتش با موهای فرفریه بلندش و لبای فندوقیش خیلی چهره ی بامزه ای بهش داده بود و اگه میگفتم همینکه دیدمش شیفته ی قیافه ی بانمک وجسه ی ریزه میزش شدم دروغ نبود.

” مهمون منظورت خودت بود یا این کوچولو ؟ ” با شیطنت پرسیدم و با افتخار به قلعه ی شنیم که تقریبا کامل شده بود نگاه کردم

جیمین همینطور که اون دخترو با کشیدن آبنبابتش از دهنش اذیت میکرد گفت ” معلومه ، لین کوچولو مهمون جدیدمونه ، مگه نه ؟ ” پرسید و اون دختربچه فقط با اخم درگیر پس گرفتن آبنباتش بود

دستمو راز کردم و اون بچه رو گرفتم تو بغلم وبلند شدم ” خب پس من میرم بااین مهمون کوچیکمون یکم خوش بگذرونیم ، توام میتونی مجسمه ی پیکاچوی ویندی رو که له کردی دوباره درست کنی “

نیشخند زدم و جیمین با نگاه کردن زیرپاهاش تازه فهمید بدون اینکه حواسش باشه موقع نشستن مجمسه ی شنیه ویندی از پیکاچو رو بایه حرکت کوچیک ازهم پاشونده بود.

جیمین ” هــی ، این انصاف نیست ، من ندیدمش باید بهم زودترمیگفتی ”

باید اعتراف میکردم با دیدن قیافه ی الانش که دهنش وا مونده بود و ماتش برده بود سخت بود جلوی خندمو بگیرم ولی وقتی لین با خوشحالی واسه جیمین زبون درازی کرد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیرخنده

لابه لای خنده هام گفتم ” خیلی دلم میخواد بدونم وقتی ویندی بفهمه خراب کردی کارشو چیکارمیکنه “

جیمین انگار باشنیدن حرفم بیشتر هول ورش داشته بود و دوباره زیرپاشو نگاه کرد.ویندی همیشه شخصیت شوخ و بازیگوشی داره اما وقتی بحث پای هدر فتن زحمتش بیاد وسط به پنج دقیقه نمیکشه تا تبدیل به یه بمب انتقامجو بشه ؛جوریکه حتی منم جرئت نمیکنم بهش نزدیک شم.

جیمین ” ببینم توکه قرارنیست همین الان بری بهش خبربدی؟”

 

آروم سرمو خم کردم سمت لین و کنارگوشش گفتم ” دوس داری یکم بازی کنیم؟ “

 

لین یکم دماغشو چین داد و بلافاصله سرشو تکون داد که باعث شد موهای فرش رو پیشونیش پخش بشن .

همونطور که لبامو مثل یه خط صاف رو هم گذاشتم و سعی میکردم جلوی خودمو بگیرم تا بیشترازاین به این وضعیت نخندم ، سرمو تکون دادم . یه نگاهی به ویندی که هنوز مشغول آب بازی با بچه بود انداختم وقدمامو عقب عقب به پشتم که جهت روبه دربا بود بدم برداشتم .

جیمین “جیسو قسم میخورم اگه بخوای بری—” نزاشتم حرفشو تموم کنه و درست مثل حرکت قبل لین براش زبون درآوردم و دویدم سمت دریا

دویدن روی این زمین شنی که با هرقدم معمولیشم پاهام تا چند سانتی متری فرو میرفت توشون سخت تراز چیزی بود فکر میکردم .

_جیسو صبر کن

صدای فریاد جیمین که اسممو صدا میزد از پشت سرم باعث شد با رضایت لبخند بزنم ، من قصد نداشتم به ویندی حرفی بزنم تا همراه برادرم سپر انتقام های ادامه دار ویندی باشم. اما دونفرمون دویدن کنار ساحل، فرصتیه که نمیتونم ازش چشم پوشی کنم ، این نسیم خنـک ، خنده هایی که شدتشون مرواریدای دوست داشتنی ایی رو به چشمامون هدیه میداد ، صداهای فریادمون که مملو ازحس شادی بود، شنای نرم ساحل که باهرقدم پوستمون رو قلقلک دلنوازی میدادن ، صدای برخورد آروم امواج آب، کوچترین و در عین حال بزرگترین نشونه های خوشبختیه نوپای زندگیم بودن ; خصوصا وقتی ته دلم ترس از ناپایداریه این لحظه ها مدام بهم حمله میکنه . انگار حقیقـت ترسو بودنم هرروز برام روشن ترمیشد و قبولش سخت تر.

**

“معذرت میخوام ، خیلی دیر کردم ؟”

با شنیدن صدای مردونه ی عمیقی که به راحتی میشد فهمید متعلق به یه فرد سن بالاست ، سریع ، قبله اینکه متوجه ی خاطراتی که تاالان غرق مشغول نوشتنشون بودم بشه ، دفترخاطراطمو بستم ، و همراه خودکاربنفشی که تو دستم بود گذاشتمش گوشه ی میــز . سرمو گرفتم بالا و به اون آدمی که حالا درست روبه روم نشسته بود نگاه کردم . مردی که باوجود چهره ی شکستش و موهای سفیدش ، درست مثل عکسی که از جوونیاش نشونم داده بود هنوزم هنوزم اون نگاهای جدی ، درعین حال آرومش رو حفظ کرده بود

” پــدر بزرگ ” اخم کردم و گوشه ی لبموکج کردم ” مگه قرارنبود دیگه رسمی حرف نزنیم ؟ “

شاید تقریبا یک ساعتی میشد که زودتراز قرارمون رسیدم به این رستوران ، و تمام این مدت کوتاه رو سعی کردم آخرین خاطرات دورهمیه جاگرفته توی ذهنم رو مثل همیشه روی صفحه های کاغذ ثبتشون کنم.

پدربزرگم خنده ی ریزی کرد وسرشو به نشونه ی مثبت تکون داد. ” راست میگی حق باتو بود ، من حواسم نبود “

لبخند زدم ، میخواستم جواب بدم ولی حرفمو خوردم وقتی متوجه شدم زن جوونی که قبلا ازم سفارش گرفته بود با فنجونای قهوه و کیکی که دستش بود داره میاد سمتون .

پدربزرگ زودتر ازمن از اون زن بخاطر قهوه و کیک تشکر کرد و سرشو چرخود سمت من . ” قبل از من تو سفارش پیش دستی کردی ؟ “

شونه بالا انداختم و فنجون قهوه رو روی میز کشیدم سمت خودم .اومدن پدربزرگم همزمان بود با برگشتن کنجکاویایی که وقتی فهمیدم میخواد ببینمتم تو ذهنم به وجود اومده بود .

” پدربزرگ ، چرا گفتین به این زودی همو ببینیم ؟ نکنه از پدرم خبــ—“

پدربزرگ : ” اتــریش “

جمله ام ناتموم موند وقتی پدربزرگم بـدون مقدمه یه جواب گیج کننده تحویلم داد ، منتظرموندم حرفشو کامل کنه .

پدربزرگ ” تمام این مدت ، پدرت بعداز اون اتفاق توی اتریش زندگیشو میگذرونده . “

همین یه جمله ی ساده کافی بود تا افکارم دوباره درگیر شه ، پدربزرگ هیچوقت در مورد موقعیت پدرم حرفی نزده بود .اساسا به جز حقایقی که درمورد زنده بودن پدر واقعیــم بود ، اینکه احتمالا یه جایی تواین دنیـا برخلاف تصور بقیه هنوز زندس ، به تنهایی زندگیشو میچرخونه ، چیـز بیشتری نمیگفــت

انگشتمو دوردسته ی فنجون قهوه قفل کردم و اونو تا نزدیک صورتم آوردم بالا .” سردر نمیـارم پدربزرگ ، چرا اینو به من میگین ؟ من خیلی واضح گفتم هیچ علاقه ندارم درمــــ —-“

یه بار دیگه حرفــام نیمه تموم موند وقتی یه صدای زننده ای از بیرون توی محیط پخــش شد ، درست مثل صدای کشیدن لاستیک های ماشیــن روی آسفـات و..

و صدای جیــغ دخترونه ای که به طرز بدی به گوشم آشنا میومد …!

بی توجه به حرفام نگاهام چرخید سمت شیشه و فضای بیرون ، حواس پدربزرگمم مثل من سمت بیرون جلب شد ، با دیدن تصویر ماشینی که به شکل وحشتناکی مستقیما با تیربرق روبه روش برخورد کرده بود ،فهمیدم حدسم درست دراومده بود . تصمیم گرفتم به اون صحنه بیشتراز این نگاه نکنم .

چشمامو چرخوندم و واسه یه لحظه نگاهام سمت دختری که سمت دیگه ی خیابون چهارزانو نشته بود ، بود زوم شد . اون لبــاسـا ، چهره ای به راحتی میتونستم بشناســمش ، نفســم تو سیم حبس شد وقتی متوجه شدم اون دختــر ویندی ئه

” ویــندی ” وحشــت زده گفتم و از جام بلند شدم .

” چیشــده ؟ ” پدربزرگم با تعجــب پرسیــد، همینطور که نگاهای نگرانم به محوطه ی بیرون از رستوران خیره بود سریع کیفمو برداشتم

” پدربزرگ فکرنکنم امروز بتونیم حرف بزنیم ، ویندی اون بیرونه “

” همون دختری که اون سمت خیابونه ؟ “

درجوابش فقط سرمو تکون دادم ، باعجله همراه پدربزرگم از رستوران اومدم بیرون و دویــدم سمت دیگه ی خیابون . پدربزرگم بیشتر از خروجیه رستوران همراهیم نکرد و همون موقع سوار ماشینی که یکم بالاتر از رستوران پارک بود شد . بهرحال اون نمیخواست کسی مارو باهم ببینه .

” وینــــ ـــدی “

همینطور که خودمو میرسوندم بهش صداش زدم ، خیالم راحت شد وقتی دیدم به جز چهره ی ترسیده اش زده اش آسیب جدی براش پیش نیومده ، یا حداقل من اینطور فهمیده بودم

سرشو برگردوند و نگاهش افتاد بهم . ” جیســو ، تو اینجا چیکار میکنی ؟ “

وقتی کامل رسیدم جلوش سعی کردم یکم نفس بگیرم ” تو خوبی ؟ اتفاق خاصی برات نیوفتاده ؟”

ویندی سرشو تکون داد و به وکاغذای پخش شده ی سمت چپش اشاره کرد ” من خوبم فقط شیتای نت ملودیی که روش کارمیکردم پخش شدن زمین “

با آسودگی آه کشیدم و نشستم جلوش .” ترسوندیم دختـر ، فکرکردم اتفاقی برات افتاده “

با شنیدن این حرفم نیشخند زد . ” پس بالاخره جیسوی اعظم نگران منم شد ، نمیخوای بگی اینجا چیکارمیکنی ؟ “

” اوه ، خب … اتفاقی داشتم رد میشــدم که یهــو دیدم این اتفاق افتاد . “

نگاه هردومون چرخید سمت اون ماشینی که کمی دورترازما با تیربرق برخورد کرده بود ، دیدن این صحنه ، شیشه های ترک خورده و پخش شده روی زمین که بعضی از تیکه هاش با قرمزیه خون سرنشینش رنگ شده بودن ، فلزای خراشیده شده ی بدنه ی اون ماشین ، یاحتی دودی که از آسیب فنی قطعات ماشین بود ، به طرز موحش واری حس بدی بهم میـداد ، ولی چـرا ..

چرا هیچکس هنوز تا دوقدمیه اون ماشین هم نرفته بود ؟ توهمچین محیط پررفت و آمدی ، چرا هیچکس به برای کمک اون راننده ی زخمی قدمی برنداشته بود ؟ درست مثل این بود که دقیقا تو همچین لحظه ای تمام رهگذرای اینجا حس انسان دوستیشون رواز دست داده باشن . اما این درست نیست ، این واقعــا درست نیست .!

” راننده ی اون ماشیــن ..”

سرمو برگردوندم سمت ویندی ، توجهش هنوز سمت اون ماشین بود . باید اعتراف میکردم جا خوردم وقتی دیدم چهرش اش به بی روح ترین حالت ممکن تغییر کرد ، و این سردی حتی به تن صداشم سرایت کرده بود . این اولین بار بود همچین حالتی رو ازش میدیدم یا حداقــل ، اینطور حس میکردم .

” هــدف اون راننده خودش بود “

” چـــی ؟ ” . با گیجی پرسیــدم و اخمام توهم رفت . ویندی بالاخره نگاهاشو از جایی که بهش خیره شده بود گرفت و برگشت سمت من ،برای اینکه دیگه حواسش به اون سمت نره شروع کرد به جمع کردن کاغذ نتای پخش شدش روی زمین ، و ادامه داد .

” چشمای اون پســر، وقتی داشت باتمام سرعت میرفت سمت تیربرق، من چشماشو دیدم ، درست مثل یه آدم خسته و درمونده ، لذت خود کشی که تو نگاهاش بود رو وقتی بهم خیره شده رو دیدم “

ساکــت موندم ، نمیدونستم چی بگم ، شایدم ذهنم اون لحظه نمیخواست تو پیدا کردن کلمات برای به زبون آوردنشون تلاشی کنه . ، صدای آژیرای آتش نشانی و اورژانس به راحتی شنیده میشد که انگار چیزی تا رسیدنشون نمونده بود .

همراه ویندی شروع کردم به جمع کردن کاغـذای پخش شده . وقتی همه ی شیتارو از زمین برداشتیم و مرتبشون کردیم گفتم ” بهتره زودتر برگردیم کالج ، کلاست داره میشه “

ویندی به سادگی سرشو تکون داد ، هردومون شروع کردیم به قدم زدن تو جهــت مخالف و من …

من بـرای آخرین بارقبل ازاینکه کاملا از اونجا دورشیم ، سرمو چرخوندم سمت اون تیربرقی که حالا فقط میشد مامورای اتش نشانسی و خدمه ی اورژانسی که دورش رو اجتماع کرده بودن رو دیـد .

بالا و پاییــن شدن زندگی همیشــه بنـابرتقدیــر نیسـت ، نه تا وقتی کســی از پشـت سر قصـد بازی با سرنوشـتت رو داره

و اون اتفــاق ، تصـادفی که هرگـز نمیدونســتم با پیش اومـدنـش ، زودتر از اونی که فکرشو بکنم برای تبدیل شدن به مهره ی اصلی یه * بــازی سیــاه * قرعه به نــامم زده شـــد …

***

پــایــان قسمت اول : )

اولیــن قسمت بـا 4025 کلمـه به پایـان رسیده *-*

میدونم خیـلی زوده ولی دوست دارم نظرتون رو درموردشخصیت هاازهمین ابتدا بدونم (●´∀`●)

بهــرحال اگـه داستان رو میخونین من رو از کامنت هاتون محروم نکنیــن

 

 

Dislike


8
دیدگاه بگذارید

avatar
4 گفتگوها
4 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
ByulinaHanvinByulina|Neon|ستایش آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
آگاهی از :
Hanvin
مهمان
Hanvin

خیلی حول بود دستت درد نکنه

|Neon|
مهمان
NeXo

رئییییییس … داری با قلب من بازی میکنی؟؟!!
جونگ‌کوک .. وی … میونگ‌سو … آخه سرمو به کدوم دیوار بکوبم ؟؟!
نمیخوام فعلا هیچ قضاوتی بکنم !!!
اما داره جالب میشه ^^
تا قسمت پنجم و شیشم فکر نکنم که بتونم قضاوت کنم !!!
راستی رئیس ناراحت نباش … داستان منم با اینکه بالای هشتادتا بازدید داره اما شیش‌تا نظر داره که سه‌تاش خودمم!

ستایش
مهمان

عرررررررررررررر ویکوک دارهههههههه؟ یا فقط کوکی عاشق ته ته ست؟ عالی بود بیبی خسته نباشی. 🙂 خدافس

ستایش
مهمان

عرررررررررررررر ویکوک دارهههههههه؟ یا فقط کوکی عاشق ته ته ست؟ عالی بود بیبی خسته نباشی. 🙂