1510 👁 بازدید

blind Fairies chapter 3

قسمت سوم و پایانی چند شاتی “پری های کور” به قلم هیتسوگایا توشیرو

با شرکت کاراکتر های اکسو و بی تی اس 😐

کامنت یادتون نره 😐

کپی برداری ممنوع و پیگرد قانونی دارد 😐 جدی دارم میگم

لذت ببرید

قسمت سوم

و مین سئوک با حیرتی دوچندان از کشف جدیدش مثل اینکه عتیقه ای گرانبها پیدا کرده باشد کتاب را به سمت بالا گرفت و با لبخند دندان نمایش نگاهش کرد.حس عجیبی از شادمانی در دلش میپیچید و در تمام بدنش جریان می یافت انگار که میخواست خستگی جستجو در ان انبار کثیف و نمور را از تنش بیرون کند.بی توجه به صورت خاکی و دستهایی که با تار عنکبوت مانند دستهای پیرمرد ها شده بود و موهایی سیاه چربی که خاک و باقی مانده حشرات مرده رویشان چسبیده بود خوشحال بود.انبار را با همان وضع گذشته رها کرد و خودش را به اتاقش رساند. کتاب را باز کرد و روی صفحاتی که فاصله ی چندانی با نابودی نداشتند دست کشید. حس می کرد استخوان هایش توی لذت و گرما اب می شوند و خون به گونه هایش می دود.از حیرت دهانش باز مانده بود و فاصله ی خودش تا غرق شدن در لذت بی نهایت کتاب را اندازه می گرفت. به شکم دراز کشید و ورق زد.کتاب دست نویس و کهنه با جوهر یک خودکار آبی نوشته شده بود و با اینکه نویسنده سعی کرده بود خوشخط بنویسد اما لکه های باد کرده ی روی کاغذ جوهر را محو و خراب کرده بود.لکه هایی که شک نداشت اشک های نویسنده بوده اند.لکه های باد کرده ای که حتی کپک زرد رنگ هم نتوانسته بود باعث شود که دیده نشوند.شروع به خواندن کرد و انگار که کتاب مقدسی روبرویش باشد با دقت و احترام چشم هایش را روی هر کلمه ای چند لحظه ثابت نگه داشت.با اینکه کتاب هیچ کلمه ی سنگینی نداشت.هیچ کدام از جمله هایش دو پهلو نبودند و داشتند داد میزدند که نویسنده احتمالا کتاب را نیمه کاره رها کرده و بعد خودش را دار زده اما دلش میخواست بیشتر روی تمام جمله ها صبر کند.بیشتر از همه ی افرادی که احتمالا آن را خوانده بودند.
) سلام. من مین شوگا هستم. فوریه ی امسال احتمالا دیگه بیست و چهار سالم میشه. نمیدونم از کجا شروع کنم چون من توی نوشتن خوب نیستم. هنوز نمیخوام باور کنم که همه چیز واقعیت داره.ولی میخوام که بنویسم. از پنج سال پیش تا الان بنویسم.احساس میکنم دچار زوال عقل شدم پس باید بنویسم تا یادم نره(
مین سئوک با تعجب دوباره به جلد کتاب نگاه کرد و عنوان را خواند.به نظر نمی رسید که کتاب پیش رویش یک دفترچه ی خاطرات باشد ولی بود!دفترچه ی خاطرات انسانی که احتمالا در اوایل دوران جنگ به دنیا آمده و برایش بسخت بوده تا باور کند همه چیز رو به نابودی است.مین سئوک واقعا ارزو میکرد مین شوگای خاطره نویسش هم مثل بقیه ی نویسنده های دیوانه ی افسرده نباشد.مثل همان هایی که چنان نتوانستند با جنگ خو بگیرند که کتاب هایشان را پر از ترس کردند و با خون خودشان سر کشیدند تا دلهره آور ترین ژانر های نویسندگی را بسازند.از همان کتاب هایی که او بعد خواندشان فقط زجه می زد و حتی یک بار سعی کرد با چاقوی آشپزخانه گلوی خودش را ببرد و برادرش آنقدر توی صورتش سیلی کوباند تا از خلسه ی ترس و اوهام بیرون بیاید و بعد از آن هم کتاب هارا توی عمیق ترین نقطه دریا ریخت تا مجبور نباشد باز هم دیوانه گری های مین سئوک را تماشا کند. گونه های مین سئوک هنوز با یادآوری سیلی های کای میسوخت.هنوز هم با یادآوری ضربه های محکمی که به گوشش میخورد سرش سوت می کشید و تمام حواسش مختل می شد.زانو های اسیب پذیرش تحمل وزنش را از دست می دادند و او بی آنکه بخواهد دوباره به دریا و نقاشی هایش پناه می برد تا صدای تهدید کردن کای را نشنود. اگر مین شوگای خاطره نویسش دیوانه بود مین سئوک را حسابی ناامید می کرد…
با تردید صفحه ی اول را تمام کرد و این بار دیگر خبری از لکه های باد کرده ی اشک نبود. صفحه ی دوم چند قطره ی قهوه ای رنگ روی برگه های صفحه کشیده شده بودند و نشان می دادند که مین شوگای بیچاره برای پاک کردنشان سعی کرده ولی کمی دیر جنبیده و قبل از آن قطره ها وقت پیدا کرده اند تا برای همیشه به کاغذ بچسبند.لکه های قهوه ای رنگی که مین سئوک میدانست موقع ریخته شدن روی کاغد سرخ رنگ بوده اند.خودش می دانست وقتی خون روی کاغذ بماند بعدش چه می شود. بار ها و بار ها موقع نقاشی کشیدن پوست بند انگشت هایش از خشکی باز می شد و خون ناشیانه روی کاغذ می ریخت.در نهایت هم رنگش به قهوه ای می گرایید و هر چه که میتوانست چهره ی نقاشی هارا زشت می کرد.
) سلام من مین شوگا هستم.توی اینجا هفده سالمه.از همه چیز و همه کس ناامیدم و پدر و مادرم سعی میکنن تا با بردنم پیش مشاور اوضاع رو بهتر کنن.اینجا آشفتگی هام شروع میشه.شب ها تا صبح بیدار میمونم و اونقدر نفس های عمیق میکشم که ریه هام میسوزه و از رطوبت اتاق استخوونام درد می گیرن.میخواستم بدونم کیم…میخواستم بدونم خدا کیه..میخواستم مقصر پیدا کنم و گریه می کردم با اینکه آدم محکمی بودم.داد و فریاد راه می نداختم و سیگار می کشیدم ولی هیچ چیز درست نمی شد.من نوجوونی رویایی و زیبایی نداشتم.هیچکس نداشت.همه میترسیدن. من میخواستم بجنگم و اونا میگفتن باید بذاری خودش پیش بره.باهاش نجنگ.من گیج شده بودم…منو گیج می کردن و من میخواستم زندگیمو تموم کنم…ولی اینکارو نکردم.اون پسر نذاشت.اسمش جیمین بود.همسن هم بودیم.اون نذاشت خودمو غرق کنم.بهم گفت باید از خدا طلب بخشش کنم و مثل یه مرد محکم بمونم.اون توی جنگ مرد.همون سال مرد.)

مین شوگا صریح حرف میزد.چیزی از ظواهر خود و باقی شخصیت هایش نمی گفت و به جملات کوتاهی بسنده می کرد که نشان دهنده ی بی تجربگیش در نوشتن بودند.از مرگ بهترین دوستش آنچنان حرف میزد انگار که فقط برای مدت کوتاهی به خواب رفته و آنقدر به تمام کردن زندگی خود ساده نگاه کرده بود انگار برایش به سادگی آب خوردن بوده است.و مین سئوک او را پسری با صورتی رنگ و رو رفته و قدی نسبتا متوسط با اندامی استخوانی تصور می کرد که کبودی های زیادی روی همه جای بدنش داشت.موهای شلخته اش روی پیشانیش را می پوشاند و همیشه لباس های تیره می پوشید تا بتواند در مه مخفی شود. انگار مین شوگای داستان شباهت زیادی به خودش داشت.

“داری چی میخونی مین؟”

کتاب را با هراس بست و به سمت صدایی که او را از جا پرانده بود چرخید.کای برگشته بود و حتی هنوز کوله اش را هم از روی دوشش پایین نیاورده بود.با کنجکاوی نگاه می کرد و صورت درب و داغانش نشان می داد باز هم دعوا کرده است.کای دیگر خیلی وقت بود چیزی حس نمی کرد.نه درد را و نه رنگ هارا. دکتر می گفت یک نوع نوریت گرفته است و اصلا مشخص نبود که چرا باید به بیماریی دچار شود که دنیای سیاه پیش رو را برایش سیاه تر جلوه می داد.بیماری که دیگر رمق از دست هایش برده بود و او همچنان به سختی جان می کند تا لمس انگشت هایش را برگرداند ولی کرختی و سستی مثل مار از انگشت های دستش میپیچید و بالا می رفت تا تمام بدنش را تحت سلطه بگیرد.تمام زوری که روز و شب برای بالا و پایین کردن وزنه های سنگین میزد فقط مثل بدنش را مثل یخ ذوب می کرد و او هر روز دنیا را محو تر از دیروز میدید.عینک ته استکانی اش کفاف نمره ی چشم هایش را نمی داد و دیگر حتی کسی اهمیت نمی داد که او عینکش را دور انداخته.مین سئوک خوب به خاطر داشت که کای درست دو ماه بعد از دیدن جنازه ی کیونگسو، تنها دوست دوران دبستانش، که از جنگ آورده بودند، ، اولین علائم نوریت را بروز داد.خوب یادش بود که وقتی کای دوید تا از در خانه بیرون برود به خاطر دید تارش، محکم به دیوار خورد و سرش شکافت.خون غلیظ و سیاه روی پیشانی و چشم هایش شره کرد و در میان بیهوشی و هوشیاری گفت که شکم کیونگسو پاره شده بود اما صورت سفید و گونه های تیزش هنوز می درخشیدند.و مین سئوک دیگر اسم کیونگسو را نشنید.دیگر اثری از او ندید.و کای تنها بیشتر و بیشتر در دنیای تاریکش فرو رفت.مین سئوک همیشه همه چیز را می دید و تماشا می کرد که چطور انسان های اطرافش تک به تک دستخوش تغییراتی می شوند که سر تا پایشان را می سوزاند و خاکسترشان را به باد می دهد.

“چیزی نیست…”

با اضطراب این را گفت و خود را بالا کشید تا بدنش روی کتاب را بپوشاند و چشم های ضعیف کای دیگر نتواند بیش از این روی کتاب کاوش کنند.اگر او میفهمید که مین سئوک دارد یک کتاب سرد و تاریک دیگر می خواند اینبار مطمئنا فقط به سیلی بسنده نمی کرد.

کای کوله اش را از روی شانه های افتاده اش پایین آورد و گوشه ی اتاق انداخت.بدون در آوردن پوتین هایش روی تخت دراز کشید و با چشم های بسته گفت:”خوبه.به نفعته کتاب درسیت باشه.”

مین سئوک نفسش را بیرون داد و بی معطلی کتاب را زیر تخت قایم کرد.دستمال تمیزی از جیبش بیرون اورد و با باقی مانده الکل ته بطری پلاستیکی خیس کرد.به سمت برادر بیچاره اش رفت و دستمال را با احتیاط جای زخم های تازه ای که روی گونه و لبش باز شده بودند کشید.

“نکن مین …میسوزه.”

“دعوا کردی نمیسوخت؟”

“جواب برادر بزرگترتو نده.”

کای بدون اینکه چشم های را باز کند اخم های را در هم کشید و اجازه داد مین سئوک تنها لطفی که می تواند را در حقش بکند.خودش که نمی خواست دعوا کند.فقط مجبور می شد.

وقتی دیگر سوزش الکل روی زخم را حس نکرد چشم هایش را باز کرد و بعد از کمی مکث با صدایی که انگار از عمیق ترین نقطه ی گلویش بلند می شد گفت:” من نمیتونم برم جنگ.”

مین سئوک که دستمال کثیف را دوباره تا می کرد تا در جیب فرو کند جواب داد:”بخوای هم نمی تونی.یادت رفته هفته ی پیش برگه ی معافیتو آوردن؟”

کای از جایش بلند شد.با چشم های خالی اش که به رنگ خاکستر بودند به مین سئوک زل زد و بالافاصله گفت:”مسئله همینه.به جای من تورو میبرن.”

دست های مین سئوک از حرکت ایستادند.قلبش محکم تر و سریع تر شروع به تپیدن کرد و رنگ از صورتش رفت.مضطرب با زیپ پلیورش ور رفت و لبش را چند بار گزید.راه زیادی تا پانزده سالگی نداشت ولی هنوز راه زیادی داشت تا بتواند جنازه های خون آلود ببیند و باز هم در خط مقدم، اسلحه به دست با شجاعت بجنگد.مرد جنگ نبود. او مرد نقاشی های اسرار آمیز و راز های دریای عمیق و سیاه بود. هر چند که مردم دیگر به مردی مثل او احتیاج نداشتند.

“نمیشه هیچ کاری کرد؟نمیتونی یه کاری کنی که منو نفرستن؟”

“صحبت کردم…با هر بنی بشری قبل از اینکه بهت بگم صحبت کردم.نمیشه هیچ کاری کرد.فکر میکنی زخمای امروزم برای چی بود؟یارو میگفت مگه داداش تو کدوم خریه که بخوایم استثنا براش قائل شیم.منم عصبانی شدم فکشو آوردم پایین…”

“کای نمیخوام برم…تورو خدا.یکاری بکن.خواهش میکنم”

کای کلافه دستی به صورت کشید و نفس عمیقی گرفت تا بتواند خود را در برابر چهره ی پریشان مین سئوک کنترل کند.آرام و شمرده کلمات را ادا کرد و دعا کرد تا برادرش درک کند:”مین چیزی نیست.اصلا شاید تونستم تا یک سال آینده درستش کنم. نباید اینجوری کنی…تو مردی”

بغض مین سئوک زیر حرف های خونسردانه ی برادرش شکسته شد و مثل آنکه آتشش زده باشند فریاد زد:”نمیخوام. نمیخوام مثل بابا دستم قطع بشه .نمیخوام مثل کیونگسو بمیرم.نمیخوام مثل عمو بمیرم..تو نمیفهمی.تو هیچوقت قرار نیست بری جنگ برا همین اینقدر آرومی.نمیتونی درستش کنی.فقط داری دروغ میگی.”

قبل از آنکه کای حرف اضافه ی دیگری بزند مین سئوک کتابی را که زیر تخت پنهان کرده بود بیرون آورد و از خانه فرار کرد.پشت سرش صدای فریاد های مادرش که جویای مقصدش می شد بلند شد و بعد از آن دوباره تمام خانه در سکوتی که مزه ی مرگ میداد فرو رفت.کای دوباره روی تخت کابوس میدید.پدرش آخرین صفحات کتاب را ورق می زد و مادرش جلبک های خوراکی که خشک کرده بود درون شیشه می ریخت.

مین سئوک دوباره به اسکله ی محبوبش پناه آورده بود.این بار بدون وسایل نقاشی و دوربین عکاسی اش فقط با کتاب کپک زده ای در بغل روی اسکله نشسته بود و اشک هایی که بند نمی آمدند پاک می کرد.با همان صورت گریان و در هم رفته کتاب را باز کرد و خواندن را از سر گرفت.قصد نداشت به خانه برگردد.نه تا زمانی که تمام کتاب را نخوانده بود.حال مین شوگای داستان را حالا می فهمید و همین حالا جواب میخواست.میخواست همان کاری بکند که مین شوگا کرده بود.چه بد و چه خوب دیگر عقلش نمی کشید باید چکار کند.

از نوجوانی های پر التهاب قهرمانش به آرامی گذشت و خاطرات تلخ و شیرینش با جیمین را مرور کرد.از عشق نافرجام و مرده ی درون شوگا به فردی ناشناس که اسمی از او برده نشده بود خواند و به طلوع خورشیدی در زندگی او رسید که تمام عمر به دنبالش سوخته بود.مین شوگا زمانی که میخواست خودش را غرق کند یک پری دریایی دیده بود.بعد از آنکه به سمت دریا خم شده بود تا مطمئن شود چشم هایش درست دیده اند یا نه،جیمین پیدا شده بود و به خیال خودش جلوی او را گرفته بود.و بقیه ی عمر او پر شده بود از لحظات پرجنب و جوشی که وادارش می کردند به دنبال حقیقت باشد.مانند دیوانگان موقع نوشتن خودکار را محکم روی کاغذ فشار بدهد و اشک بریزد.بعد از واقعه ی مردن جیمین چند برگه را پشت هم پاره کند و از دردی که می کشد پیش همه ی دنیا شکایت کند.

وقتی برای دومین بار توانسته بود با پری دریایی تماسی داشته باشد خیلی کم نوشته بود.فقط در حد چند عبارت ساده توضیح داده بود و همین مین سئوک را در حسرت جزئیات آن ارتباط می گذاشت.

(سلام من مین شوگا هستم .امروز رفتم توی ساحل نستم و بهش گفتم که جیمین مرده و جنازش رو انداختن تو دریا.مطمئن بودم که میشنوه.که وجود داره.مطمئن بودم از جیمین خبر داره.درست وقتی میخواستم برم یه پولک ماهی پیدا کردم. روش نوشته بود “اون خوبه”.کار اون بود.قبولم کرده بود.)

وجود داشت.پری افسانه ای اش وجود داشت.همان چیزی که مردم برایش میخواندند وجود داشت.یقین داشت که شوگا دروغ نگفته است.کتاب را همانجا بست و روی پاهایش گذاشت.قلبش آرام تر می تپید و نفس های سریع و مقطعش حالا منظم شده بودند.هوا رو به سیاهی می رفت.و درون سیاهی حسی به او میگفت که دو چشم درخشان از اعماق دریا نگاهش می کنند.

روز ها رو به سیاهی می رفتند و شب ها رو به روشنی.روز های هفته با سرعتی سرسام آور می گذشتند و پانزده سالگی انگار که آخرین سال عمر او باشد با گذر عقربه های ساعت خود را جلو تر میکشید.و مین سئوک با بی تابی کتاب پری دریایی های فراموشکار را دوره می کرد نکند کلمه ای جا انداخته باشد.بی پروا از تهدید های برادرش و مشکوک شدن نگهبان ها ، شب در میان روی اسکله میماند و تا خود صبح به انتظار نشانه ای میماند تا بتواند با آن موجود افسانه ای که میدانست عمویش کجاست و باعث برکت دریا بود ولی رسیدگی به آن را رها کرده بود ارتباطی به خردی همان پولکی که مین شوگا گرفته بود داشته باشد.ولی نه دیگر چشم های درخشان او را حس کرد و نه سایه ی اندامش را روی تخته سنگ سیاه وسط دریا دید.پانزده سالگی اش رسید و حتی حقه های برادرش هم نتوانست را ه گریزی برایش باز کند.و مین سئوک دلگیر از زمان که اجازه ی کند و کاو بیشتری به او نداده بود با کتاب و نقاشی ها و دوربین عکاسی اش یک بار برای همه ی عمر خداحافظی کرد و با چیپ های روز دوشنبه از خانه رفت.

چهار سال بعد وقتی انسان ها دیدند زمینی نمانده که به بمب نبسته باشند و دریایی نیست که اژدر هایشان آن را متلاطم نکرده باشند تصمیم گرفتند تا دوره ی خونریزی بعد کمی نفس بگیرند.دولت ها بر سر صلح موقت توافق کردند و سرباز های پیر و ناقص العضو به خانه هایی که خودشان ویران کرده بودند بازگشتند.

در میان همه ی سربازان فرسوده از جنگ ،مردی به سال، نونزده ساله ولی به سن پنجاه ساله هم از چیپ های دوشنبه پیاده شد. لباس نظامی به اندام لاغرش زار می زد و از تگ پارچه ای روی سینه اش، که اسمش را رویش نوشته بودند فقط کلمه ی “مین” قابل خواندن بود.پوتین هایش دهان باز کرده بودند و انگشت های بدون جورابش با هر قدم درون گل فرو می رفتند.کلاهش را تا توانسته بود پایین کشیده بود تا جای زخم عمیق روی پیشانی اش دیده نشود و جوری راه می رفت انگار هر لحظه ممکن است واژگون شود. نگاهش به تکه کاغذ کثیفی بود که در دست داشت و به نظر آدرس جایی بود که قبلا به آنجا خانه می گفت.به مقصد رسید و زنگ در را سه بار پشت هم فشرد.زنی میانسال درب را باز کرد و برای چند لحظه چشم در چشم جوان تکیده ی روبرویش ماند.بعد از آنکه توانست اجزای صورت پسر خود را تشخیص دهد بی مهابا زیر گریه زد:”مین سئوک تویی پسرم؟”

مین سئوک نتوانسته بود خانه را ترک نکند. نتوانسته بود جلوی پیشرفت بیماری برادرش را بگیرد تا نمیرد. نتوانسته بود مراقب مادرش باد تا از درد زانو هایش موقع راه رفتن پاهایش را مثل فلج ها تکان ندهد. نتوانسته بود پدرش را از رخوت خود خواسته اش جدا کند تا حالا اوضاع بهتری داشته باد.نتوانسته بود و حالا آنها دلتنگش بودند.دلتنگ کارهایی بودند که او هیچ وقت نتوانسته و نکرده بود؟

بعد از چهار سال جعبه ای که درون آن نقاشی ها و عکس ها و کتاب محبوبش را چیده بود باز کرد و مشتی کاغذ پوسیده و بید خورده قلبش را فشرد.نه چیزی از کتاب مانده بود نه نقاشی ها و عکس های ناواضح و بچه گانه اش.همه ی آن هارا مثل کای از دست داده بود و تنها چیزی که برایش مانده بود خاطرات روشنی بودند از اسکله ی پیر و شادی های از دست رفته ای که با کارت اعتباری هم خریداری نمی شدند.

بدون انکه لباس عوض کند جعبه اش را برداشت و راه دریا را پیش گرفت.پاهایش نا نداشتند و چشم های خالیش دنبال اسکله همه جای ساحل را می پاییدند.اما نبود.اسکله ی پیر و نازنینش فرو ریخته بود و تنها یکی از الوار های شکسته اش را می شد دید که از آب بیرون زده بود.حتی دیگر کلاغ های سیاه بر سر لاشه ی ماهی ها دعوا نمی کردند و دریا تنهای تنها هنوز با بیخیالی موج هایش را به ساحل مریض می زد که از سیاهی انگار رویش را لایه ی غلیظی از نفت پوشانده بود .

پوتین هایش را از پایش در اورد و با جعبه اش به سمت دریا رفت.زمانیکه آب به زانو هایش رسید جعبه را رها کرد و به خیس شدن و از هم پاشیدنش آنقدر زل زد تا زمانیکه آب آن هارا با خود برد.

“دریا همیشه همینجوریه.یه چیزی بهش بدی اونقدر میبره جلو تا مطمئن بشه غرق شده.بعد پس میده به ساحل.”

پاهایش از شدت اسیدی بودن آب میسوخت و می خارید.اشیای تیز کف ساحل کف پایش را زخم کرده بودند و ایستادن را برایش عذاب آور می کردند.اما ندیدن ماهی های ناقص الخلقه اش میان دریا بیشتر عذابش می داد.همه شان مرده بودند؟همه شان منتظر خرده نان های مین سئوک مانده بودند؟نه حتما قایم شده بودند…آنها بعد از نیمه شب بیرون می آمدند…مین سئوک دعا می کرد.

“چهار سال می گذره و من هنوز لایق دیدن تو نیستم.چهار سال با افسانه های انتزاعیم توی شب هایی که هر آن فکر می کردم آخرین شب عمرمن می گذره و تو هنوز از دور نگاهم میکنی…”

کلاهش را از سر برداشت و درون آب پیش رفت.با صدای بلند تری گفت:”این زخمو میبینی؟ترکش از روی پیشونیم رد شد.میتونست منو بکشه.من نمردم نه چون منتظر کای بودم..من نمردم تا تورو ببینم…تا منو با خودت ببری.همون جایی که مین شوگا و جیمین رو بردی.همون جایی که عمو رو بردی.”

باز هم درون آب جلو رفت و سوزش اینبار به کمر و شکمش رسید.اشک های را پاک کرد و این بار فریاد کشید:”اونا نمردن…تو اونا رو بردی یه جای بهتر.یه جایی که دیگه جنازه های عزیزاشونو نبینن.من چهار سال جنازه های دوستامو دیدم.هر کاری تونستم کردم تا افراد کمتری بمیرن ولی نشد.منم ببر جایی که اونارو بردی…”

آب از سینه اش بالاتر می رفت.موج های سرد توی صورتش میخوردند و اشک هایش متوقف نمی شدند.اگر پری او را نمی برد باید برمی گشت.برمی گشت و باقی عمرش را کنار پدر و مادری که دلتنگش بودند می گذراند.

“تو به مین شوگا جواب دادی…اون خودش توی صفحه ی اخر نوشته بود که دنیا جای بهتری میشه.خودش نوشته بود…اون پولک هنوز هم لای کتاب بود…”

هق هق های دردناک و جان سوزش را کسی نمی شنید و کسی هم تا انجا برای نجاتش نمی آمد.آب سرد دریا بدنش را پیوسته می لرزاند و موج ها کم کم راه تنفسش را میبستند.پوستش گز گز می کرد و قلبش مثل یک حفره ی خالی درون سینه اش به نظر می رسید که مایع سردی درون ان جمع شده بود.برادرش کای را می دید که کنار کیونگسو می خندد و غذاهایی که از آشپزخانه کش رفته اند با هم تقسیم می کنند.بکهیون را می دید که درباره ی نگهبان ها داستان های عجیب و غریب می گوید.پدرش را می دید که با مادرش کتابخانه را مرتب می کنند و شوگا را می دید که با جیمین روی اسکله نشسته اند و جلبک سرخ شده میخورند.و او میان هیچ کدام از تصاویر نبود.زمانی که آب از سرش رد شد و تمام حفره های سرش را پر کرد دریا آرام آرام گرم تر و قابل تحمل تر شد و از میان سیاهی های عمیق اندامی نمایان شد که بدنی شبیه به انسان و دمی شبیه به ماهی داشت.

خب اینم از چند شاتی که قول داده بودم.

سالنت نباشید و سخنی گویید 😐

اگه کاملش رو هم میخواید میتونین از اینجا بگیرین.ولی کامنت یادتون نره.واقعا برام مهمه

امیدوارم لذت برده باشین

لینک دانلود:

blind_fairies

 



guest
13 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

عوا خاک عالم 😐
اون حرفی نزاشت بمونه بود:|
ننگ بر هرچی کیبورد خودکاره :″

Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

ننگ بر من که زود تر کامنت ندادم :″|
حقا که در آتش دوزخ جای دارم :″
عالی بوددددد
حرفی برای گذاشتن نداشت :″
پ.ن : اگه حرفی نزاشت چرا من کامنت میدم ؟
پاسخ : چون من خیلی کنه م :|~

Farsima
Farsima
7 ماه قبل

فقط ی چیزی من بقیشو از کجا بیارم!؟:/

Farsima
Farsima
7 ماه قبل

فهمیدم😅

Farsima
Farsima
7 ماه قبل

چجوری دانلودش کنم:/