332 👁 بازدید

blind Fairies episode 2

قسمت دوم چند شاتی “پری های کور” به قلم هیتسوگایا توشیرو

لطفا کامنت 😐

قسمت دوم

زمانی که غذا های توی کوله پشتی تمام شدند و بعد از ساعت ها سیر در خواب و بیداری بالاخره سطح آب آرام آرام پایین رفت کوله اش را برداشت تا دوباره به شهر برگردد.باید میجنبید تا نگهبان ها مچش را موقع بیرون امدن نگیرند و برای همین بی توجه به خستگی و خواب الودگی اش تند تند قدم برمیداشت و پاهایش به هم سکندری میزدند.حتی یک بار پایش لیز خورد و روی یک تپه زباله که رویشان را جلبک و لجن گرفته بود فرود امد.هیچ علاقه ای به شهر یا خانه ی خودشان نداشت ولی از نگهبان ها هم خوشش نمی امد.معلوم نبود اگر گیرش می اوردند چه بلایی سرش می امد.حداقل می دانست که توی خانه فقط غر غر های مادرش و سرزنش های مایوس کننده پدرش را خواهد شنید که چرا دوباره بی خبر از خانه بیرون رفته است و زمانی که پدر و مادرش بالاخره از داد زدن توی سرش خسته می شدند و او اجازه داشت که به اتاقش برود برادر بزرگترش زیر چشمی نگاهش می کرد و با لحن تمسخر امیزی می گفت که او می داند کجا و چرا رفته است و تهدید می کرد که اگر قضیه ی غذا کش رفتنش از اشپزخانه مرکزی را لو ندهد او هم چیزی به پدر و مادر نخواهد گفت.و مین سئوک هر بار با حواس پرتی سری به نشانه تایید تکان می داد و خدا خدا می کرد تا تنهایش بگذارد و او بتواند بعد از تماشا کردن شاهکار های دیشبش یک دل سیر بخوابد.بخوابد و خواب ببیند که موجودی توی دریا پیدا کرده که میتواند ارزو هایش را برآورده کند.
ان روز هم بعد از یک چرت ناقص با حس بدی از خارش نیش پشه ها از خواب پرید.بدن استخوانی اش درد می کرد و روی ساق دستش به خاطر گزیدگی قرمز و متورم شده بود.همزمان که جای نیش هارا می خاراند به سختی از اتاق بیرون رفت و توی هال پدرش را دید که با دست مصنوعی اش ور میرفت تا جایش بیاندازد و کتابی روی پاهایش باز مانده بود.به ارامی جلو رفت و بعد از جا انداختن دست روی زمین کنار صندلی راحتی پدرش نشست و خمیازه ای طولانی کشید.دستش هنوز میخارید و باد کرده بود.موهایش هنوز از مه دیشب به هم چسبیده و کقیف بودند و مطمئن نبود که لباسش به اندازه ای غیر قابل تحمل شده که بشود عوضش کرد یا نه.بهرحال اینجا دیگر حتی مادر های وسواسی هم اهمیتی نمیدادند اگر یک پسربچه از کثافت رویش کپک رشد می کرد.آب به قدری حیاتی بود که به خاطر چیز بی ارزشی مثل نظافت هدر نرود.
“بابا میگم …تو باور میکنی که میگن دریا پری داره؟”
پرسید و با چشم هایی که به خاطر خواب الودگی خمار بودند به پدرش نگاه کرد.خودش هم باورش نمی شد که تا این اندازه درگیر یک سایه ی مبهم شده است.
“شاید باباجان…شاید داره…شایدم نداره.کسی که واضح ندیدش.حال و روز دریا رو هم که میبینی.دیگه برکت نداره.دیگه ماهی های خوردنیش مردن.اگه پری دریایی ای باشه پس باید دست بجنبونه…اینجوری دیگه خیلی ظلمه.”
پدرش بدون اینکه چشم از کتاب روی پاهایش بگیرد جوابش را داده بود.و مین سئوک همزمان که خرت خرت دستش را میخاراند به این فکر کرد که برکت دریا که به خاطر بمب ها و زباله ها از بین رفته…پس چرا حالا پدرش به خاطر انسان ها وجود پری را انکار می کرد؟حتما او هنوز بچه بود و نمی فهمید…حتما پدرش یک چیزی میدانست که اینطور می گفت.
“بابا میگم تو داستان اینایی که از روی اسکله قدیمی پریدن تو اب و جنازشون پیدا نشده رو میدونی؟”
پدرش کتابی را که میخواند ورقی زد و باز هم بدون اینکه نگاهی به پسر نوجوان کنجکاوش بکند گفت:”اره بابا میدونم…یکیشون برادر اقای چوی بود.اصلا سازش با دولت نمیخوند.چند بار اخطاریه گرفت نشست سر جاش.وقتی اعلامیه دادن که میخوان از شهر سرباز ببرن اسم اونم توی لیست بود.وقتی فهمید یه هفته بعدش از رو اسکله پرید توی اب.البته هیچکس ندیده که خودشو بندازه تو اب فقط به خانوادش گفته من میرم دریا برمیگردم.احتمال دادن از ترس جنگ خودکشی کرده.جوون طفلی…خیلی میفهمید.اصلا فکر نمیکنم از ترس جنگ خودکشی کرده باشه.اصلا راه دور نریم…همین عموی تو…دو ماه تموم مداوم میرفت دریا.همش میگفت شماها نمیدونین دریا پری داره…پری هاش از انسان ها بیشتر می فهمن.ما هم فکر میکردیم توهم زده هیچی بهش نگفتیم.گذشت و رفت جنگ و برنگشت.ولی یکی می گفت که خودش با چشمای خودش دیده که سه سال بعد از رفتن این

، دم دمای سحر روی اسکله دیدش و بعدم خودشو پرت کرده تو اب.ما که باور نکردیم خودکشی کرده…حالا فوقش تو جنگ مرده جنازش برنگشته.”
“عمو از پری دریاییا دیگه چی می گفت؟”
“چه میدونم…می گفت من ندیدمش ولی اون با جوهر ماهی مرکب روی کاغذای خیسی که میریزم تو دریا باهام حرف میزنه و هر دفعه فقط چند تا کلمه ساده بیشتر نمیگه.میگفت پری ها خودشونو به مردم نشون نمیدن چون مردم اگه ببیننش دیگه مثل قبل به قدرتش ایمان ندارن.”
مین سئوک دست باد کرده اش را رها کرد و با سر پایین انداخته به این فکر کرد که شاید چیزی که دیشب به چشمش خورده فقط یک توهم نبوده است.هر چند خوب می دانست افرادی که پری را دیده اند عاقبت زیاد جالبی نداشته اند ولی چطور می توانست جلوی کنجکاوی اش را بگیرد که هر لحظه بیشتر و بیشتر میخواست و به حرف های پدرش بسنده نمی کرد.شاید باید توی کتاب های پدرش سرک می کشید تا بیشتر بفهمد و شاید هم می بایست مقل برادر کله خرش همان اول میرفت سر اصل مطلب و چیزی که همان لحظه میخواست.یعنی باید بلند می شد میرفت توی دریا و یک کاغذ روی اب می گذاشت تا پری با او هم حرف بزند؟احمقانه بود!هر جور فکرش را می کرد فقط کاغذ هایش را هدر می داد.او که هنوز اهنگی که برای پری ها خوانده می شد را هم کامل بلد نبود چطور انتظار داشت همان اول به چیزی که میخواهد برسد؟!احمقانه بود!
سرش را با غم به یک طرف کج کرد و دنبال ایده ای برای میانبر زدن گشت.شاید باید باز هم میرفت روی اسکله و نقاشی می کشید تا دوباره بتواند حس کند که دو چشم در عمیق ترین نقطه ی تاریکی دریا دارند نگاهش می کنند و بعد سر بگرداند و دوباره سایه ی پری را ملاقات کند.اگر همان کاری را انجام می داد که همیشه می کرد ، پس همان نتیجه ای را می گرفت که قبلا گرفته بود.یک سایه؟باید به همین بسنده می کرد؟
“بابا کتابی هم برای پری های دریا نوشته شده؟”
“نمیدونم..چرا می پرسی؟یه کتاب قدیمی هست خیلی وقت پیش گیرم اومده البته اون رمانه.فکر کنم درباره یه پری دریاییه که انسان میشه.حالا اگه خیلی دوست داری برو نگاه کن توی انبار شاید پیداش کردی”
و چشمان سیاه مین سئوک برقی از هیجان به خود گرفتند.ناهارش را خورده و نخورده رها کرد و کلید انبار را از روی میخی که ناشیانه به دیوار کوبیده شده بود برداشت و چراغ قوه را هم فراموش نکرد.پدرش یک کتابدار پیر و ناقص العضو بود که بعد از برگشتن از جنگ ان هم بدون دست راستش دیگر هیچکاری به جز کتاب خواندن نکرده بود.حتی علاقه ای نداشت که بچه هایش را به این کارتشویق کند.همه ی کتاب هایش را درون یک انباری نمور و تاریک چپانده بود و دیگر حتی اهمیتی نمی داد توی ان رطوبت خفقان اور چه بلایی سر کتاب ها خواهد امد.گاهی که اخلاق و اعصابش کمی اشفته می شد خودش را به انبار می رساند.کتابی برمی داشت و با حوصله تا تهش را میخواند.به رخوتی خودخواسته دچار بود و هیچ علاقه ای هم برای جدایی از این رخوت نداشت.مادرش میگفت که اگر روزی قرار باشد که پدرش از این دنیا جدا شود می بایست کتابهایش را هم در گورش بریزند تا اشفتگی روحش اشکار نشود و خواب های مردم را بدل به کابوس هایی کند که انتهایش گریه های خون الود است.مین سئوک خوب می دانست که خیلی چیزها تا خود ابد دیگر بر نخواهد گشت.
با باز کردن درب فلزی انبار توده ای از هوای سرد و مرطوب لرز به بدنش انداخت.گرد های غبار روی مسیر نور چراغ قوه می رقصیدند و درب انبار جیر جیر می کرد.دستی به بازویش کشید و پله هارا ارام و با احتیاط پایین رفت.ستون های کوتاه و بلند درست شده از کتاب های خاک خورده و کپک زده منظره دلگیری ساخته بودند و او با درماندگی به همه نگاه می کرد.کسی چه می دانست…شاید کتابی که او دنبالش بود یکدفعه شروع به درخشیدن می کرد تا او سریع تر به هدفش برسد ولی از انداختن نور چراغ قوه روی ستون های کتاب تنها چیزی که متوجه می شد این بود که پدرش زمان زیادیست که رسیدگی به اوضاع کتاب هارا فراموش کرده.
با درماندگی سراغ ستون کتاب هایی رفت که به نظر رمان می رسیدند و اوضاع وخیم تری نسبت به بقیه ی کتاب ها داشتند.بوی پوسیدگی و حشرات مرده می دادند و روی جلد هایشان را بید ها جویده بودند.جای شکرش باقی بود که پدرش قبل از اینکه کتاب هارا برای همیشه به حال خود رها کند لای کاغذهایشان پودر نفتالین ریخته بود تا کمی دیرتر تمام ماهیت خودشان را ببازند.وضعیت غم انگیزی بود اما نه غم انگیز تر از جنازه هایی که اخر هر ماه برای شهر فرستاده می شد. زمانی که همه به فکر این بودند تا نکند دیر برسند و غذای جیره ی روزانه گیرشان نیاید چه کسی خواستار این کتاب های قدیمی و پیر می شد؟ هر کسی به دنبال پر کردن خلا درونیش می گشت و در حال حاضر خلا مردم گرسنگی و مرگ بود.اگر از شر این دو خلاص می شدند هم به فکر پر کردن خودشان با پول می گشتند و در نهایت جهل بدون اینکه حتی فکر کنند که با ندانسته هایشان چند کتاب می شود نوشت جان می دادند.
کتاب های پوسیده و لجن گرفته را از روی ستون که برمی داشت خاک و تار های عنکبوت به طرز منزجر کننده ای به دست ها و صورتش می گرفتند.هر کدام را چند ورقی می زد تا ببیند کتاب مورد نظرش را پیدا کرده یا هنوز باید کتاب های شکننده بیشتری را ورق بزند و بوی نفرت انگیز نفتالین بیشتری را تحمل کند تا بالاخره به چیزی که میخواهد برسد.اصلا چرا تا این حد سایه ای را که حتی مطمئن نبود درست دیده جدی گرفته بود؟چرا داشت بین خروار ها کتاب که بید ها چیز زیادی ازشان نگذاشته بودند مثل یک موش کور دنبال چیزی می گشت که وجودش هم یک احتمال بود؟انگار داشت درون یک اتاق تاریک دنبال گربه ی سیاهی می گشت که وجود نداشت!
بعد از جستجوی نیمی از تپه ای که با کتاب ها درست شده بود کتابی با جلد چرمی سوراخ سوراخ پیدا کرد که موش ها تا توانسته بودند و زورشان می رسید آنرا جویده بودند و حالا او میتوانست روی صفحه اول کتاب عبارت”پری دریایی های فراموشکار” را به سختی بخواند.نوعی کپک زرد رنگ نیمی از صفحات را تحت سلطه گرفته بود اما هنوز هم با دشواری می شد کلمات و عبارات و جملات را از هم تشخیص داد.و مین سئوک با حیرتی دوچندان از کشف جدیدش مثل اینکه عتیقه ای گرانبها پیدا کرده باشد کتاب را به سمت بالا گرفت و با لبخند دندان نمایش نگاهش کرد.حس عجیبی از شادمانی در دلش میپیچید و در تمام بدنش جریان می یافت انگار که میخواست خستگی جستجو در ان انبار کثیف و نمور را از تنش بیرون کند.بی توجه به صورت خاکی و دستهایی که با تار عنکبوت مانند دستهای پیرمرد ها شده بود و موهایی سیاه چربی که خاک و باقی مانده حشرات مرده رویشان چسبیده بود خوشحال بود.انبار را با همان وضع گذشته رها کرد و خودش را به اتاقش رساند.

به خدای احد و واحد کامنت دادن شمارو نمیکشه 😐



guest
14 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Shizoro
Shizoro
1 ماه قبل

آدمو میبری دقیقن همونجا قشنگ احساس کردم الان وسط اون کتاب خونه هم :″)
چنان گویند که منتظران هیتسو ثوابشان از منتظران فرج بیشتر است :″)
امیدوار است بخاطر جمله بالا دارش نزنند و زنده بماند*
وی هنوز جوان است و آرزو ها دارد*

Hasti
Hasti
8 ماه قبل

((به خدای احد و واحد کامنت دادن شمارو نمیکشه 😐))….نه واقعا راست میگی..یه کامنت گذاشتن ادمو نمیکشه…خیلی نامردیه…چطور دلشون میاد حسشونو بهت منتقل نکنن؟؟
ولی بازم مهم نیست.توبه کارت ایمان داشته باش.برا حال دل خودت بنویس:-)

Hasti
Hasti
8 ماه قبل

این قسمتشم عالی بود
چقدر خوبه که انقدر باکلمات راحتیو خوب به بازیشون میگیری
ادم لذت میبره از خوندنشون
ععااااممم یه سوال…داستانت مکانوزمان خاصی نداره؟؟منظورم اینه تو واقعیت یه همچین وضعیتی وجود داشته؟؟

ROSHA
ROSHA
2 سال قبل

هیتسویاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا T_T واااااااااااااااااای فکرشم نمیتونی بکنی چقد از پیدا کردنت خوشحال شدم T_T اصن منو یادت هست ؟!!!!! T_T من باهوش نیستم تو گرگینه نیستیو نمیدونی چققققققد دلم میخوام بخونم پری های کور که هیچی دیگه اونم برا منی ک خوره داستانم T_T عاه ای تف بر کنکور و مشتقات آن T_T ینی دیقن بعد از کنکور شرو میکنم ب درو کردن دوباره فیکت T_T عاه لنتی دلم برات شده بود اندازه سوراخ پای چپ مورچه T_T تو رو خدا برام دعا کن ی چی خوب دربیام T_T وقت برای خوندن هیچی ک ندارم ولی میام ی توک پا بت… ادامه »

ROSHA
ROSHA
Reply to  ROSHA
2 سال قبل

سوراخ جوراب پای چپ مورچه البته 😐

ROSHA
ROSHA
Reply to  hitsugaya toshiro
2 سال قبل

ایجااااااااااان ♥.♥
عشقی ب مولا دونسنگ گوگولی مهربون خودم ^_^ ♥۳♥

M
M
2 سال قبل

ممنون بابت این قسمت…