385 👁 بازدید

blind Fairies episode 1

هیتسو اومده :|…چی چی اورده :|…چند شاتی خفن 😐

“پری های کور”

چند شاتی پری های کور اول اصلا اسم نداشت تا زمانی که نصفش نوشته شد.

حرفی در موردش نمیزنم و ازتون میخوام خودتون بخونین و لذت ببرین

ممنونم.کامنت بدین تورو خدا :||||


قسمت اول

زمانی که روی اسلکه ی پوسیده ی می نشست و خرده های نان رو روی سطح آب میریخت تا ماهی های غمگین و افسرده ی دریا از مخفیگاه های تاریکشان بیرون بیایند تمام جنگ و موقعیت اضطراری فراموشش می شد.تمام هول و ولای مردم که از ترس در خانه هایشان چپیده بودند و فقط میخواستند که بهشان اجازه داده شود نفس بکشند.دنیا مدت زیادی بود یک ناجی می خواست و همه در سکوت فقط انتظار می کشیدند.

امشب که ماه کامل توی آسمان میدرخشید و سطح آب آنقدری بالا می آمد تا درست به زیر اسکله برسد میتوانست ماهی های عجیب و غریبی که ساخته ی دست بمب های شیمیایی و باقی مانده ی کشتی های نفت کش بودند را بهتر ببیند که چطور با اینکه چشم هایشان در اثر اسیدی بودن آب دریا سوخته بود نور را می شناختند و به خاطر غذا بالا می آمدند.آنوقت با همه ی ولعش برای از نزدیک دیدن آنها خودش را آرام می کرد.آستین های کثیفش را بالا میزد و نور چراغ قوه ای که به سرش بسته بود را بیشتر می کرد و با دوربین کوچکش عکس می انداخت واگر میتوانست روی کاغذی که همراه داشت طرح هایی از ماهی ها رسم می کرد.و این تنها چیزی بود که او را از مردمش متمایز می کرد.

اسکله به قدری خراب و پوسیده بود که چوب هایش زیر حرکت های او جیر جیر می کردند.عمر زیادی داشت و بعضی از افسانه های شهری می گفتند که نفرین شده است و هر کس پایش را روی آن بگذارد قطعا غرق می شود.دلیلش هم این بود که دو یا شاید هم سه سرباز از روی اسکله خودشان را پرت کرده بودند توی دریا و هیچکس هم جنازه شان را پیدا نکرده بود.ولی همه ی اینها چه دخلی به این اسکله ی پیر داشت؟اگر آنها میخواستند خودشان را بکشند تقصیر این جسم بی جان چه بوده است؟

حالا اینجا بود…روی اسکله ی چوبی و تنهای تنها.طبق روال همیشه از خانه فرار کرده بود و میدانست که دوباره تنبیه خواهد شد.اما چه اهمیتی داشت وقتی اینجا حس می کرد تمام دریاهای جهان زیر پاهایش است و فقط اوست که میداند چجور ماهی های عجیب و غریبی توی این دریای کثیف و سیاه پیدا می شوند.هر چند آسمان خاکستری و مه گرفته که انگار پوست آدم را چرب و کثیف می کرد برای نفس کشیدن زیادی آلوده بود و بوی تعفن جنازه های گندیده ای که معلوم نبود کجا مرده اند دل آدم را به هم می زد ولی می ارزید.دیدن آن ماهی های غمگین و ناقصی که طبیعت برای ادامه ی حیاتش ساخته بود به همه ی اینها می ارزید.

پسر های چهارده ساله معمولا دوست نداشتند کنار دریا بیایند.مه غلیظ و چسبناک باعث می شد راه گم کنند و یا شاید حتی ارواح مردگانشان را ببینند.پسر های چهارده ساله توی پادگان ها و مدرسه ها و خانه هایشان می ماندند و با افکار آزاردهنده شان زندگی می کردند تا یک روز آنها را هم برای جنگ جلوی خط دشمن بفرستند و بعد جسدشان را برگردانند تا یا توی دریا بیندازند یا اینکه توی یک قبر گروهی بچپانند.هر قدر هم که مادرانشان التماس می کردند فایده ای نداشت.جنگ اگر میخواست به احساسات مردم بها بدهد که اسمش جنگ نبود.

با اینکه غروب خورشید از پشت آن همه ابر و بخار مشخص نمی شد اما عقربه های ساعت می گفتند که الان خورشید در حال فرو رفتن توی دل کثیف دریاست و اگر صبح هم بالا بیاید به قدری آلوده شده که دیگر نورش به اهالی غم زده ی زمین که هر روز آرزو می کردند خورشید مثل همیشه طلوع نکند نرسد.دیگر خیلی وقت بود که دعاهای مردم مستجاب نمی شد.

روی اسکله به شکم دراز کشید و چشم دوخت به هوایی که آرام آرام تیره تر و وهم انگیز تر می شد.این هوای افتضاح کار خود انسان ها بود و آنوقت خودشان از آن می ترسیدند.درست مثل این بود که یک نفر فیلم ترسناکی بسازد و بعد موقع نگاه کردنش مداوم جیغ بکشد.انسان ها می بایست خیلی قبل از از آنکه غرور بودن در راس زنجیره ی غذایی گریبانشان را بگیرد به فکر زمین و فیلم ترسناکشان می افتادند.یک مشت مه قهوه ای رنگ که ترسی نداشت…از نظر او…فقط غم انگیز بود.فقط دردناک بود…و هیچکس نمی فهمید.چون هیچکس صدای گریه کردن هر شب ماهی هارا نمی فهمید.

“شماها ترسناکین؟نه…خیلیم خوشگلین…فقط یه کم ناراحتین..”

آب دریا بالا می آمد و بی هیچ تلاطمی ساحل را در خودش می بلعید.زباله های پلاستیکی شناور روی آب به نوسان افتاده بودند و چند کلاغ کمی دورتر از ساحل سر جسد یک ماهی قار قار می کردند و چند پرنده ی سیاه که آنها هم بی شک کلاغ بودند به سمت شهر خیز برداشته بودند.تا تاریکی کامل راهی نبود و او وسایل نقاشی و دوربینش را روی اسکله میچید.چراغ قوه را روی سرش می بست و آهنگی که متن آن را نمیدانست زیر لب زمزمه می کرد.یک آهنگ قدیمی که ریتمی به نظر شرقی داشت و از یک نفر شنیده بود که برای پری های دریایی میخوانند تا برکت دریا را زیاد کنند و هیچکس هم نمی دانست که دقیقا این آهنگ به چه زبانی نوشته شده.مردم حتی پری دریایی هارا از نزدیک ندیده بودند…پس چطور باور می کردند که همچنین موجوداتی علل برکت دریاست؟اما حالا که دریا به این حال افتاده بود…احتمالا دیگر پریی هم وجود نداشت.

شب که تمام ساحل و دریا را گرفت و صدای قار قار کلاغ های مزاحم قطع شد چراغ روی سرش را روشن کرد و خرده نان های توی مشتش را که تا آن لحظه میان انگشتانش عرق کرده بودند روی سطح آب ریخت و به انتظار نشست.بوی گند آب دریا از سوراخ دماغش وارد مغزش می شد و جایی بین دو ابرویش درد می گرفت.روی سطح آب لایه ای روغن مانند برق می زد و وقتی نور کف دریا می افتاد میتوانستی ادوات سوخته ی جنگی و زباله هایی که قسمتیشان از شن های کف بیرون زده بود را ببینی که موجودات کوچکی با حرکات ناقص و به زحمت خودشان را از لابلای آن ها بیرون می آورند تا به غذای روی سطح آب برسند.مثل انسان های فلج حرکت می کردند و حرکاتشان به قدری کافی نبود تا حتی از دست کسی که قصد گرفتنشان را دارد فرار کنند.مین سئوک خوب به خاطر داشت که پدرش می گفت مردم کاری به کار ماهی های دریا ندارند چون آنقدر سم توی گوشتشان جمع شده که حتی مار هم با خوردنشان می میرد.اما مردمی که فراموش کرده بودند اوضاع ماهی ها کار خودشان است می گفتند ماهی های زنده ی دریا همان اهریمن هایی هستند که قصد منقرض کردن نسل بشر را دارند.خنده دار بود!انگار مردم برگشته بودند به عصر حجر و زمانی که از روی ستاره ها افسانه می ساختند و در بین جهالتشان آرام آرام می پوسیدند.

فرقش این بود که آن موقع انسان ها می دانستند که نمی دانند و حالا تصور می کردند در اوج دانشند در حالی که لباس هایشان از کثیفی و زمختی به پوست فیل میمانست و بزرگترین تکنولوژی زندگیشان تلوزیون های قدیمی بودند که مدام اخبار حمله و جنگ می دادند.تکنولوژی و علم در بمب ها و هواپیما های جنگی خلاصه شده بود و مردم چشم می کشیدند تا قهرمانی ظهور کند ، دریا ها دوباره بارور شوند و زمین های کشاورزی باز هم محصول بدهند.چقدر همه چیز با وجود این مه قهوه ای رنگ دور به نظر می رسید.

بعد از اینکه ماهی ها بالا آمدند و شروع به بلعیدن غذا های روی سطح آب کردند دوربینش را برداشت و عکس انداخت.ماهی ها از صدای دوربین ترسیدند و دوباره در عمق تاریکی دریا مخفی شدند.و او باز هم خرده نان هایی که همراه آورده بود را روی سطح آب ریخت و این بار مداد سیاه و کاغذ چروکیده ای که روی تخته شاسی ثابت کرده بود برداشت و شروع به طرح ریزی اندام ماهی های عجیب و غریبی کرد که همه فکر می کردند ساخته و پرداخته ی ذهن خیال پرداز خودش است در حالی که او فقط واقعیت هایی را نقاشی می کرد که بقیه نمی دیدند.واقعیت های تلخی که شاید هم می دیدند و نمی خواستند که باور کنند.

“اگه بتونم به کسی ثابت کنم دریا موقع مد یه همچنین ماهی هایی رو با خودش میاره خیلی خوب میشه..”

صدای امواج آرامی که به دیوار حفاظتی ساحل می خوردند سکوت وهم انگیز دریا را می شکست.نور افکن های زرد رنگ یکی بعد از دیگری روشن شدند و انعکاس نورشان روی سطح براق آب کمی از غربت دریا کاست.گاهی صدای بوق ماشین ها یا سر و صدای مردمی که آن سمت دیوار حفاظتی با هم بحث می کردند گوش هایش را تیز می کرد ولی چه فایده موقعی که حالا او تنهای تنها روی اسکله ی پوسیده وسط دریا داشت نقاشی ماهی هایی را می کشید که اگر پایش لیز میخورد و توی آب می افتاد فقط فرار می کردند و آن مردم پشت دیوار هم ککشان نمی گزید چون ورود به دریا بعد از ساعت شش عصر ممنوع می شد و هیچکس علاقه ای نداشت که قانون شکنی کند چون مامور ها رفتار خوبی با خاطیان قانون نداشتند.هر چند زیاد به امورات مردم سرکشی نمی کردند اما اگر مشکوک می شدند و قانون شکنی گیر می آوردند به دستور قانون هر کاری میخواستند بکنند مانعی وجود نداشت.

“بکهیون می گفت یه شایعه هایی شده که یکی از اونایی که میخواسته جاسوسی کنه رو بردن آشپزخونه.از اون روز دیگه می ترسم گوشت بخورم.شماها که حالتون بد نمیشه اگه گوشت همنوعتون رو هم بخورین مگه نه؟”

نقاشی ماهی سفیدی که چشمانش فقط دو فرو رفتگی ساده بود و باله هایش مثل بال های یک جوجه کلاغ بودند تازه داشت تکمیل می شد که حس عجیبی از ترس و کنجکاوی ناگهان سراغش امد.حسی شبیه به اینکه دو چشم درخشان از جایی بین سایه های بیشمار ساحل نگاهش می کنند و انگار منتظرند تا کار اشتباهی بکند.دو چشم عمیق و مرموز که هر جای ساحل چشم می گرداند پیدایشان نمی کرد و همین باعث می شد کم کم مداد طراحی درون انگشتانش بلرزد.همان لحظه باتری چراغ قوه ای که روی سرش بسته بود تمام شد و ترس را بیشتر به بدنش ریخت.ترس از چیزی که نمیدانست کجاست،چیست و یا اصلا واقعیت دارد؟اصلا شاید باید طرف دریا را نگاه می کرد.

زمانی که گردن خشک شده اش را سمت دریا برگرداند نفسش گرفت.مداد از لای انگشتانش سر خورد و توی آب افتاد.سایه ی جسم عجیبی توی عمق تاریکی روی یک تخته سنگ آن هم وسط دریا خیره خیره نگاهش می کرد و دم ماهی مانندش را به آرامی تکان می داد در حالی که بدنی شبیه به یک انسان داشت.چطور ممکن بود یک پری دریایی دیده باشد؟حتما داشت خواب می دید.یا اینکه مه غلیظ باعث شده بود چیزهایی را توی تاریکی ببیند که وجود نداشتند و از توهمات ذهنی سرچشمه می گرفتند که تا همین چند لحظه پیش داشت یک ماهی سفید بدون چشم را نقاشی می کرد.چشمانش را با حیرت و ترس مالید و بعد دیگر خبری از آن جسم تیره ی عجیب نبود.دریا به همان آرامی گذشته موج های کوچکش را به دیوار حفاظتی می زد و ماهی ها هنوز روی سطح آب خورده نان هارا می بلعیدند.هر چقدر هم که خودش و احساساتش را به سخره می گرفت نمی توانست تپش های محکم قلبش را انکار کند که از سر هیجان و ترس آدرنالین را به تمام اندام های بدنش تزریق می کرد.آب دهانش را قورت داد و با حواس پرتی روی اسکله دنبال مدادش گشت که حالا کف دریا افتاده بود.عاجز از پیدا کردن مداد سیاه دوباره روی اسکله نشست و زانو هایش را بغل گرفت.هوای مرطوب دریا را نفس کشید و دوباره به تخته سنگی که روی آن به خیال خودش یک پری دیده بود زل زد.هیچ چیز خاصی به جز تاریکی دیده نمی شد و دیگر کسی نگاهش نمی کرد.دوباره تنهای تنها با تمام افکار عجیب و غریبش روی اسکله بدون اینکه دیگر بتواند حتی طرحی بکشد تا آرام تر شود.دوربین را برداشت و عکسی را که از ماهی ها گرفته بود توی هوا تکان داد تا ظاهر شود.نور به قدری نبود تا ببیند اینبار توانسته از ماهی ها عکس بگیرد یا نه و چراغ قوه اش هم دیگر کار نمی کرد.حتی حالا دیگر نمیتوانست به خانه برگردد.وسط دریا روی یک اسکله ی پوسیده که هر آن میخواست بریزد مانده بود.پس یا باید تا صبح همانجا می ماند یا ریسک می کرد و از دیوار بالا می رفت تا بتواند خودش را به شهر برساند.که البته هنوز آنقدر حماقت دوران نوجوانی گریبانش را نگرفته بود که چنین کاری بکند.هر چند شاید باید این آرام بودن و انتظار کشیدن را مرهون زندگی درون آن شهر می بود.شهری که مردمش خیلی وقت بود که چهره های خاکستری داشتند ، برای کمی خوشی میمردند و برای همه چیز صبری تمام نشدنی داشتند.صبر برای شیفت های توزیع غذا،صبر برای رسیدن ماشین لباس های نو ،صبر برای رسیدن آخر ماه و اعلام شغل های لازم دولت،صبر برای گذشتن ثانیه ها،صبر برای تمام شدن عمر ، صبر برای ظهور یک ناجی…مردم این شهر از صبوری خسته نمی شدند.

“ما آدما داریم توی این شهر مثل یه مشت انگل زندگی می کنیم…به هیچ دردی غیر از مردن نمی خوریم.مثل زالو شدیم…هر موقع نیازمون داشته باشن برای مردنه.شما ماهی ها چطور؟”

همزمان که سعی می کرد با ناخنش کشتی چسب های مرده ی اسکله را بکند ناخودآگاه فکرش به سمت پری دریایی کشیده می شد.یادش می آمد که عمویش موقعی که جوان تر بود قسم می خورد زمانی که داشتند بارهای کشتی را خالی می کردند توی مه دریا سایه ی یک مرد را دیده که دمی شبیه ماهی داشته و تا او خواسته دوستانش را خبر کند ناپدید شده.حالا که فکرش را می کرد می دید اگر کمی به حرف های آن بیچاره بیشتر گوش می داد حالا شاید این همه سردرگم نمی ماند.حالا با خودش می گفت کاش قبل از اینکه عمویش توی دریا خودکشی کند به حرف هایش فکر می کرد هر چند از نظر او بیهوده و ملال آور بودند.



guest
7 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
army
army
4 ماه قبل

سلام فیک هاتون عالیه .و یه سوال میتونیم با ذکر منبع کپی کنیم؟

Hasti
Hasti
6 ماه قبل

خیلی عالی بود….واقعا ذهن خلاقی داری.به همه چیز دقت کرده بودی
یه حس متناقضی دارم…میخواستم از کارت ایراد بگیرم که چرا یه موضوع رو انقد توضیح میدی ولی از اونور دیدم غرق لذت میشم وقتی جملاتتو میخونم.زیادی عمیقن.ادم دلش میخواد یه جا بنویستش…بهرحال ممنون…پارتای بعدی رو هم میخونم^_^

Avayi
Avayi
6 ماه قبل

وایییییی اوپا سارانگهههه !!! خیلی خوب بودششششش !!! من ب فدای اون هنر نابت اخه 😍❤️ خیلی زیبا نوشتی سبک قلمتو خیلی خیلی خیلی دوست دارم ❤️❤️❤️ هنرمند من اخه 😍😍😍❤️❤️❤️ خیلی عالییییییییی واقن نمیدونم چی بگم دیگه !!!

Ester
Ester
2 سال قبل

دارم هذم میکنم … (هذم با همین ه هس دگ ) ^-^