182 👁 بازدید

I’m not a genius-you’re not a wolfman! part 56

Im not a geniusyoure not a wolfman part 56 - I'm not a genius-you're not a wolfman! part 56

قسمت ۵۶ فیک “من نابغه نیستم،توگرگینه نیستی!”

دارین خواب میبینین ..من آپ نکردم |:

قسمت ۵۶″چیزی ندارم که نگران باشم که به خاطر تو از دست بدم!”

سر جونگ کوک گیج میرفت.چشم هاش به درستی باز نمی موند و از خستگی و بی خوابی انگار فقط یه نفس تا مرگ فاصله داشت.بانداژی که روی گونش زده بودن بوی بد عفونت میداد و موهاش رو حتی شونه نزده بود و اهمیتی هم نمیداد که حالا چه جنگل آشفته ای روی کله ش درست شده.بعد از دو شب گریه کردن توی بازداشتگاه حالا نشونده بودنش توی دادگاه و ازش میخواستن توضیح بده. داشت خواب میدید یا واقعا زندگیش همینقدر زیر و رو شده بود؟

صورت بی روح و خاکستری هوسوک از جلوی چشماش کنار نمیرفت.خونی که روی زمین تمرین رو پوشونده بود و بدن های نیمه سوخته ی برادرا و خواهراش.موهای زیبا و طلایی سولار خاکستر شده بود.گردن چانگبین به خاطر برخورد گلوله پاره شده بود. گلوله ی دیگه ای چشم چپ مونبیول رو از هم پاشونده بود و نصف صورت ستودنی فلیکس مثل یه تیکه استیک گریل شده از بین رفته بود. جونگ کوک غیر از فریاد زدن نمیتونست کار دیگه ای بکنه.حس می کرد به جای اشک از چشماش خون میریزه و درد زخم هایی که روی بدن رفقاش بود رو روی خودش حس می کرد.هر چقدر فریاد می کشید باز هم از خواب بیدار نمی شد و چه کابوسی از این بدتر! میخواست خودش رو به بدن هوسوک برسونه اما دو تا سرباز محکم بازوهاش رو گرفته بودن و جونگ کوک از درد دوباره و دوباره به خودش میپیچید و از جنازه هایی که حالا وسط اردوگاه چیده شده بودن میخواست که بیدار بشن. اونقدر به فریاد زدن ادامه داد تا زمانی که کارل با چشم های اشکی جلو اومد و با مشت توی صورتش کوبید.بهش گفت که دست برداره و خودشو جمع و جور کنه.بهش گفت که همه چیز تموم شده و باید چشم هاشو باز کنه.بهش گفت که هوسوک رفته…که فلیکس بیدار نمیشه…که مونبیول مرده…که سولار قرار نیست چشم باز کنه…که چانگبین نمیتونه بلند بشه.

بعدش براش چیکار کرده بودن؟اره…جئون جونگ کوک رو با پاهای لنگ و استخوان گونه ی خورد شده و شونه ی دررفته یکراست برده بودن بازداشتگاه تا سربازرس لینو ازش اعتراف بکشه!حقا که نفهم ترین موجودات دنیا موجودات سکرت تاون بودن و بس!

زمانی که هنوز گریه ی جونگ کوک بند نیومده بود سربازرس هم بهش سیلی زده بود و ازش خواسته بود بنویسه که چرا درب اردوگاه با خون اون باز شده و توی شب حادثه چه غلطی می کرده. و کوک اینقدر از ضرب سیلی منگ بود که سرش گیج رفته و روی صندلی بازجویی از حال رفته بود.

ولی زمانی که به هوش اومد و خودش رو پانسمان شده و تمیز دید فرصت کرد تا کمی از جنون واقعه فاصله بگیره و بفهمه که خواب ندیده. با یادآوری اتفاقاتی که توی بیست و چهار ساعت گذشته براش افتاده بود دوباره اشک توی چشماش حلقه زد اما اینبار هر چیزی که بازرس لینو ازش خواست رو جواب داد و هیچ حرف اضافه ای نزد. حس عقابی رو داشت که بال هاش رو از ته بریده بودن و بعد توی زباله دونی ولش کردن. غرورش خدشه دار و احساساتش آسیب دیده بود. حس می کرد همه بهش خیانت کردن و تمام دنیا ازش رو برگردونده اما حتی توان این رو نداشت که برای دفاع از خودش فریاد بکشه.فقط بیست و چهار ساعت گذشته بود و کوکی از صد به صفر رسیده بود.

“جناب آقای جئون جونگ کوک.شما متهم به قتل جانگ هوسوک،لی فلیکس،سئو چانگبین، یی مون بیول و کیم یونگ سان هستید.طبق شواهد موجود ،درب آموزشگاه هنر های رزمی شناساگر خون داشته و نشون داده آخرین نفری که تونسته هم قفل در و هم حفاظ روحی رو باز کنه  و وارد بشه خون شما بوده.برای دفاع از خودتون چی دارید که بگید؟”

حرف های قاضی که یه مرد پیر و فرتوت بود به زور شنیده می شد و جونگ کوک به قدری از مسئله پرت بود که فقط تونست سرش رو بالا بیاره و با چشم های خالی به وکیلش نگاه کنه و ازش کمک بخواد تا به جای اون چیزی بگه.

“آقای قاضی…آقای جئون در شب حادثه شیفت نگهبانی توی بیمارستان داشتند.این رو حتی کارمند های بیمارستان هم تایید می کنند.موکل من توی برگه ی اعترافاتشون اظهار کردند که یه هفته پیش با خانم کیم جنی رابطه داشتن و ایشون مقداری از خون موکل بنده رو مینوشند.به غیر از این مورد موکل من مورد دیگه ای رو به یاد ندارن که خونشون رو از دست بدن یا در اختیار کسی یا چیزی بذارن.”

قاضی برگه های اعترافات رو نگاه کرد و از زیر عینکش توی جمعیت کیم جنی رو زیر نظر گرفت که با صورت سردی روی صندلی های ردیف جلو نشسته بود و از نگاه کردن به همه خودداری می کرد.اونو برای توضیح دادن به جایگاه خوند و جنی با قدم های سنگین بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه به جایگاه رفت تا جواب سوالات رو بده.

“خانم کیم جنی.طبق اعترافات متهم شما در تاریخ گفته شده با ایشون رابطه داشتین؟”

“خیر.رد میکنم.”

معلوم بود که رد می کرد.کیم جنی دختر لرد وینگ بود! هر کاری میتونست بکنه و بعدش ردش رو مثل جای پای روی شن با یه فوت ناپدید کنه. کوک شانسی برای توجیح اینکه چرا در با خون اون باز شده نداشت.اما باز هم میتونست ثابت کنه که بیگناهه.براش مهم نبود که کیم جنی میخواد باهاش چیکار کنه.براش مهم نبود که بقیه چه فکری راجع بهش میکنن یا زندگیش بعد از اون چجوری میشه.برای همین تا وکیلش،هواسا، بلند شد تا حرفی بزنه و ادعای کیم جنی رو رد کنه کوک دستشو رو کشید و مانع اینکار شد. جنگیدن مقابل کیم جنی بی فایده بود.اگه کیم جنی حتی شورشی هم بود و میخواست آشوب راه بندازه باز هم کاری از پس فردی مثل کوک و وکیلش برنمیومد. اونم نه حالا که تنها پناهگاه کوکی و تنها جایی که بهش شجاعت میداد تبدیل به تلی از خاکستر شده و توی باتلاق های نرایدا مدفون شده بود.

هواسا میخواست کارش رو به عنوان یه وکیل خوب انجام بده اما بی رمقی جونگکوک و اینکه هیچ علاقه ای برای دفاع از خودش نداشت کارش رو سخت می کرد. اون پسر به زور فقط یه کت و شلوار پوشیده بود و اومده بود تا بازجویی و اعدامش کنن. براش مهم نبود اگه میمرد. انگار ازش فقط یه جسم مونده بود.و این حتی توی طرز نشستنش هم تاثیر گذاشته بود. دستاش دو طرفش روی صندلی ولو شده بود و پشتش قوز کرده بود و به هیچ جا نگاه نمی کرد.حتی رنگی هم به صورت نداشت تا شبیه زنده ها به نظر بیاد و این دل هواسا رو به رحم میاورد.همه ی افراد حاضر توی دادگاه ناراحت و غمگین بودن اما جونگ کوک واقعا مرده بود.

“آیا شاهدی هم وجود داره که تایید کنه جناب آقای جئون جونگکوک در شب حادثه حضور نداشتن؟”

کارل که در صندلی های عقب تر نشسته بود به سختی از جاش بلند شد و دستش رو برای اجازه گرفتن بالا برد.دادگاه اینقدر ساکت بود که همه به سمتش چرخیدن و کارل سرش رو پایین انداخت.وقتی قاضی بهش اجازه ی صحبت کردن داد با صدای آرومی گفت:”جناب قاضی من زمان رخ دادن حادثه رو چک کردم و این مربوط به ساعت هفت بعد از ظهر بوده.در اون ساعت آقای جئون در مهمانی سلطنتی حضور داشتن و بنده شاهدشون هستم.”

شهادت دادن کارل ،مورد اعتماد ترین فرد سکرت تاون، به اندازه ی کافی برای همه قانع کننده بود تا دادگاه ختم بشه اما قاضی دوباره سوال کرد:”دلیل دعوت شدن آقای جئون به مهمانی چی بود. آیا ایشون از کارمند های شما هستن؟”

کارل اندکی درنگ کرد و دستاش مشت شدن.نفس عمیقی کشید و با صدای سنگینی گفت:” بودن.ایشون دیروز استئفا دادن. و من موافقت کردم.”

“آیا در این مورد که استئفا دادن یا اخراجش کردین مطمئنید ؟آیا به دلیل این نبود که ایشون به قصد همکاری با انسان متجاوز اون رو زخمی و از زندان به بیمارستان منتقل کردن تا برای محاکمه ی اون وقت بخرن؟”

کارل شوکه شده بود.خبر نداشت کی این خبرارو به قاضی رسونده و اتهام های کوک بیشتر از یکی دوتان. نمیدونست باید چه جوابی بده تا کوک رو از مخمصه بیرون بکشه و همزمان امنیت شغلی خودش هم در خطر بود.اما قبل از اینکه کلمه ای به زبون بیاره یهو صدای کوک بلند شد.

“چقدر خنده دار…من برادرم و همرزمامو کشتم و بعد هم از کار اخراج شدم؟کی این چرندیات رو برای تو نوشته که داری منو به خاطرشون محاکمه میکنی ها؟چند نفر دیگه باید بهت بگن که من اونجا نبودم؟چرا باید پای اون انسان رو وسط بکشی؟ چطور شد که الان یهو اون بچه ی از همه جا بیخبر که فقط از سر کنجکاوی راه اینجارو پیدا کرده شده انسان متجاوز در حالی که برادرا و خواهرای من توی اون اردوگاه لعنتی به دست یه نفر از خود سکرت تاون کشته شدن ؟ “

بدن جونگ کوک می لرزید.چشم هاش سرخ شده بود و رگ های پیشونیش از عصبانیت و بغض بیرون زده بودن. میخواست باز هم بگه اما هواسا اونو سر جاش نشوند و ازش خواست آروم باشه.دادگاه شلوغ شده بود و همهمه بالا گرفته بود و این حتی بیشتر کوک رو توی خطر می انداخت.

“جناب آقای جئون.شما حق بدون اجازه حرف زدن رو در این محفل ندارید.خانواده ی مقتول های  این حادثه تقاضای تشکیل دادگاه کردن و شما اولین مضنون هستید پس لطفا نظم دادگاه رو رعایت کنید تا قضات در مورد شما تصمیم بگیرن.”

جونگ کوک که از خشم به نفس نفس افتاده بود دست هاش رو مشت کرد و با نگاه های خونین به جمع قضاتی نگاه کرد که داشتن با وقاحت تمام براش حکم صادر می کردن بدون اینکه حتی همه ی توضیحات رو بشنون. برعکس کرختی و بی رمقی چند دقیقه پیشش الان قابلیت اینو داشت تا همه ی افراد حاضر توی دادگاه رو از زیر تیغ بگذرونه. چرا همش میخواستن اون بچه انسان رو مقصر بدونن؟چرا حتی حالا که میخواستن اونو محاکمه کنن به اون بچه توهین می کردن و انگشت اتهام به سمتش گرفته بودن و هر جور شده میخواستن حکم اعدامش رو بپیچن؟ اگه این محاکمه ی کوکی بود پس چرا همش یه انسان بی گناه برچسب متجاوز تحویل می گرفت؟ متجاوز اونی بود که همنوع های خودش رو به وحشیانه ترین حالت سلاخی کرده بود!

بعد از مدتی که احتمالا بیست دقیقه طول کشید قاضی پیر چیزی روی کاغذ امضا کرد و بدون اینکه نگاهی به جمعیت بندازه از روی کاغذ خوند:”بنابر شواهد و مدارک موجود، جئون جونگ کوک از اتهام قتل تبرئه خواهد شد.اما تا زمان پیدا شدن قاتل مورد حراست قرار خواهد گرفت.ختم دادگاه رو اعلام میکنم.”

جمعیتی که تا اون لحظه شبیه مجسمه های سنگی بودن مثل یه کلونی مورچه شروع به متفرق شدن کردن .هواسا دست روی شونه ی کوکی گذاشت و بدون اینکه چیزی بگه منتظر موند تا عصبانیت اون فروکش کنه و بخواد تا از جاش بلند بشه.کارل و بقیه ی کارمنداش به کوک نزدیک شدن و بدون اینکه حرفی بزنن برای دوستشون غصه خوردن. جیمین و نمجون و جین کنارش نشستن و در آغوشش گرفتن و این باعث شد دوباره چشم های کوک پر از آب بشه و سرش رو بین آغوش رفقاش مخفی کنه.احساس می کردن وسط یه خاکسپاری ایستادن و دارن آخرین خداحافظی هاشون رو با رفیق از دست رفتشون میکنن.

بعد از اینکه اشک ها و گریه های بی صدا تموم شد و کوک آزاد بود که بره ، خواست یه تاکسی بگیره تا بتونه بره اردوگاه و خشمش رو سر سلاح ها خالی کنه اما بالافاصله حقیقت توی گوشش سیلی زد و یادش اومد که دیگه اردوگاهی هم وجود نداره. احساس ناامنی و غم سینه ش رو سنگین کرده بود و کراوات دور گردنش خیلی خیلی تنگ براش به نظر می رسید.با اینکه اون بعد از ظهر هوا واقعا سرد بود و بارون هم کم کم داشت شروع می شد تصمیم گرفت که تا بیمارستان پیاده بره و خشمش رو سر اون بچه انسان خالی کنه.همش تقصیر اون بود که کوک نتونسته بود از هوسوک هیونگش و شاگرداش محافظت کنه…آره همش تقصیر اون وی بود.

وقتی به بیمارستان رسید رطوبت انگار به استخوانش رسیده بود.بانداژ خیس روی گونش داشت میفتاد و زخم بخیه خورده خوناب پس میداد. از لباساش آب چکه می کرد و همونطور که توی راهروی بیمارستان جلو میرفت رد خیسی از خودش به جا میذاشت.شونه ی کوفته شدش رو از درد گرفته بود و انگار هر چی می گشت اتاق اون انسان رو پیدا نمی کرد.شاید هم چشماش شماره ی اتاقارو درست نمیدید و دردی که بی طاقتش کرده بود نمیذاشت درست تمرکز کنه.اما بالاخره هر طور بود اتاق رو پیدا کرد و با خشمی که کمی ازش مونده مونده بود از بین دندون های فشردش گفت:”بالاخره پیدات کردم حرومی…”

اما تا چشمش به انسان افتاد که روی تخت نشسته بود و داشت غذا میخورد انگار که آب سردی روی آتیش توی سرش ریخته شد. بغض و ناراحتی جای خشمش رو گرفت و دوباره دلش خواست که گریه کنه و یه نفر اونو در آغوش بگیره اما به زور خودش رو کنترل کرد و نزدیک رفت.کنار انسان روی تخت نشست و با لبخند غم انگیزی گفت:”میبینم که سر عقل اومدی و داری غذا میخوری…”

وی که از شدت تعجب حتی لقمه ی غذا توی دهنش مونده بود تشر زد:”چه بلای کوفتی سرت اومدههههه؟خدای بزرگ چقدر ترسناک شدییییی!”

کوکی دوباره لبخند زد ولی طولی نکشید که لب هاش وارونه شدن و سرش رو پایین انداخت. بدون اینکه دیگه کنترلی روی خودش داشته باشه با بغض گفت:”من به خاطر تو تا خرخره رفتم توی دردسر و حالا بهم میگی ترسناک؟ببین به چه روزی افتادم!من از دست مجمع کل که میخواستن بکشنت نجاتت دادم و سه روز دیگه واست وقت خریدم.به خاطر اینکه مواظبت باشم توی بیمارستان مسئولیت نگهبانی از تو رو به عهده گرفتم تا کسی اذیتت نکنه…اونم من…جئون جونگ کوکی که همه میمیرن تا فقط بتونن دستشو ببوسن…اونوقت نمیتونی یکم باهام مهربون باشی؟”

وی که گیج و منگ از سر و وضع و چرت و پرتای کوکی بود فقط غذای توی دهنش رو قورت داد و سعی کرد از کوک فاصله بگیره. نمیتونست از اتاق فرار کنه ولی میتونست که ازش دور بشه! اون عنکبوت سان چی داشت میگفت؟واقعا انتظار محبت و شفقت داشت یا چیزخورش کرده بودن و ولش کرده بودن تا بمیره؟

اما وقتی وی میخواست از روی تخت بلند بشه کوکی ساعدش رو چنگ زد و باعث شد از جاش بپره. اون پسر واقعا چش بود خدا میدونست.

“هی…نرو…من بهت آسیب نمیزنم!من تنها کسیم که تو باید بهش اعتماد کنی چون واقعا دیگه چیزی ندارم که نگران باشم که به خاطر تو از دست بدم!نه شغلی دارم ،نه آبرو و اعتباری و نه خانواده ای!”

 وی معنای حرفای کوکی رو درک نمیکرد اما همزمان دلش به حال زارش میسوخت. زخمی شده بود و از همه جاش آب چکه می کرد.به خاطر سرما می لرزید و اینقدر آسیب پذیر جلوه می کرد که وی ناچارا دستش رو به نشانه ی همدردی روی شونه ی کوک گذاشت و با هیس کشیدن کوک فهمید که شونش هم آسیب دیده. هر چند حرفای کوک چرند به نظر می رسیدن اما به نظر نمیومد بخواد دروغ بگه یا بازی دربیاره تا سر به سرش بذاره.پس همه ی زورش رو زد تا یه کلمه ی دلگرم کننده پیدا کنه و بعد با تته پته گفت:”هی..هی..خودتو جمع و جور کن!این کارا چیه؟!”

کوکی دماغش رو بالا کشید و دوباره با بغض نق نق کرد:”اگه اعدامت کردن که هیچ…ولی اگه اعدام نشدی باید بتونی قلب شکسته ی منو درست کنی!چون تقصیر توئه که این بلاها سر من اومده.از وقتی تو اومدی، زندگیم اینجوری به هم ریخته!باید مسئولیتش رو قبول کنی!”

“چی؟؟؟!!”

وی نمیفهمید قضیه از چه قراره!محض رضای خدا جدا این جورش بود؟چرا این عنکبوت سان گنده اینهمه عجیب و غریب میزد؟ چرا یه جوری رفتار می کرد انگار دوست دختر حامله ی ویه و الان اومده مسئولیت بچه ای رو که وی ساخته بندازه گردنش؟! هر چند مطمئن بود پسرا توی دنیای سکرت تاون هم حامله نمیشن و اینکه خودش هنوز باکره س! |:

“چیه؟این یه کار ساده رو هم در قبال اون همه زجری که به خاطرت متحمل شدم نمیتونی بکنی؟”

“چ…چرا چرا میتونم!خواهشا تمومش کن و برو تا زخمت رو پانسمان کنن!”

جونگ کوک که کم و بیش داشت گریه می کرد و وی رو بیشتر میترسوند خودش رو جلوتر کشید و اونو در اغوش گرفت. سرش رو به سینه ی وی چسبوند و ایندفعه با صدای زیر تری گفت:”باید بتونی!باید قول بدی!”

و وی که حالا از قبل هم بیشتر وحشت کرده بود سعی کرد کله ی کوک رو از خودش فاصله بده و نال زد:”میتونم!به خدا میتونم!قول میدم!فقط ولم کن و برو تا به زخمت برسن!تمام لباس منو هم خونی و خیس کردی!”


دوستان…میدونم برگاتون ریخته ولی عارام باشید |:

یه چیز دیگه اینکه به بلینکای گل برنخوره. من خودم بلینکم و طرفدار پروپاقرص جنی |: یعنی بخوام صادق باشم من فن همه ی گروها هستم |: همشون |: هر گروهی بگین من میشناسم |:

و اینکه درباره ی داستان زود قضاوت نکنین چون بار ها ثابت شده که بنده توانایی اینو دارم کل تصوراتتون رو با خاک یکسان کنم |: پس فقط از روند داستان لذت ببرین |:

من نویسنده خوبی نیستم!اینو بار ها گفتم بازم میگم.ولی اگه بتونم یکم باعث بشم که شما از داستانام لذت ببرین واقعا خوشحالم میکنه و برام کافیه.قصد ندارم وجهه ی هیچ آیدولی رو خراب کنم یا برعکس.همشون واسه ی من واقعا عزیزن و الگو های بسیار خوبی برای زندگین.اینا فقط داستانه! و من از این طریق دوست دارم با نوجوون های همسن خودم ارتباط برقرار کنم و اگه داستانم به درد نخوره منو به بزرگواری خودتون ببخشین که ذوق هنری ما بسی تنگ و استعداد ما بسی محدود!

خوشحالم که خواننده هایی مثل شما دارم و منو دنبال میکنین حتی با وجود اینکه خیلی بدقولم و سر آپ کردن اذیتتون میکنم. |”: ولی شما بازم منتظر من موندین و برام کامنت گذاشتین که این واقعا لطف و مهربونی شما رو میرسونه. من سعی میکنم بیشتر تلاش کنم تا سریعتر آپ کنم و کیفیت کارم رو هم بهتر کنم.بازم ازتون متشکرم که اینجانب نویسنده ی حقیر رو دنبال میکنین و پیگیر قسمتای داستان هستین.کاپیتان خیلی دوستتون داره و براتون آرزوی موفقیت میکنه |”:

ای داد ببین چقدر حرف زدم |:

تا قسمتی بعد بدرود |”:



29 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات محبوب ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
Yasy. 2007.army
مهمان
7 ماه قبل

اوپا هواسای وکیل خیلیم عادی و خفنه?
فقط چرا با اون لباس چیزا…همون چیزا دارم تصورش میکنم؟ حالا شد کت شلوار….
عههه شد شلوار شیش جیب ارتشی
چرا در عرض دو ثانیه ده بار لباساش عوض شد؟ ?‍♀️??

Yasy. 2007.army
مهمان
Reply to  hitsugaya toshiro
7 ماه قبل

نه اوپا اتفاقا من خوب فهمیدمش
ولی بعد خوندن و فکر کردن بهش لباساش هی عوض میشه:|

E.H
مهمان
Reply to  Yasy. 2007.army
7 ماه قبل

وای اینجوری میگی بیشتر خندم میگیره

گاز گرفتن زبونم از خنده*

Neginbtsjungkook
مهمان
7 ماه قبل

چیزی که‌جالب بود هواسایی که تقش وکیل رو داشت???
و باز هم عالی?♡

Shizoro
مهمان
7 ماه قبل

عررر کوکیییییی :—:
احساس میکنم هواسای وکیل خیلی کراشه :″)
بسیار عالی بود منتظر پارت بعد هستیم/*-*

X_B_fatemhe
مهمان
7 ماه قبل

خیلییییییییییییییی عالیییییییییییییییییییییه?????❤??????❤
پار بعدی رو کی آپ میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟???????????

E.H
مهمان
7 ماه قبل

بعد ازونجایی که فرست کامنت نشدم سه تا کامنت میزارم
خیلی مردمشون احمقو ترسوعن ولی عین واقعیته همه همینن
ولی نه هواسارو وکیل تصور میکنم بعد از خنده میمیرم وسط فضای سد داستان?
کلی مرسیی بابت آپ *ازین قلبا

E.H
مهمان
Reply to  hitsugaya toshiro
7 ماه قبل

اخه نه هواسای تو ماریا رو در نظر بگیر
بعد یه کیف سامسونت با کلی پرونده توش بده دستش
فقط منم با تصورش میپکم?؟؟
??