192 👁 بازدید

“۱-ONe ShoT : Fly To HeaVen “

پرواز به سوی آسمون …

یــه وان شــات کوتاه و فلــاف 🙂

ایــن وان شات یه قسمت دوم هم داره که ربط زیادی به این قسمت نداره

امــا میتونین اون رو هم هروقت پست شد بخونین ^_^

** Fly To HeaVen **

خودمو تا جایی که ممکن بود جمع کردم .. به دیوار چسبیده بودم .. دیوار سوپرمارکتی که بسته بود

بارون داشت شدید میشد و خیسیه آب رو حتی با اینکه کتونی هام هنوز پام بودن حس میکردم وقتی پاهام توی اون چاله ای که از آب پر شده بود هست

صورتم گلی شده و حس میکنم دارم میمیرم… درد شدیدی دارم و از اینکه با اون وضع گوشه ی خیابون انداخته شدم حالم بد میشه

حس میکنم یه مدتی شده که اینجام .. شاید بی هوش شده بودم .. من اصلا نمیدونم چجوری منو آوردن اینجا

ماشینی که با سرعت رد میشد درست از کنار پام عبور کرد و من نای اینکه یکم پاهامو تکون بدم که یه وقت زیر چرخ اون ماشین بره هم نداشتم

کل آبی که توی اون چاله بود رو تنم و لباسم پخش شده … گفتم لباسم ؟ بهتره از این کلمه استفاده نکنم وقتی یه مشت پارچه ی پاره پیچیده شده دورم

یه چیزی رو روی شونه هام حس کردم با تموم توانم جیغ کشیدم .. بلند تر از اونی که فکر میکردم..

باز کیه ؟ کی قراره بازم اذیتم کنه ؟ من حالم خوب نیست چرا هیشکی پیدا نمیشه منو برسونه به یه بیمارستان ؟ یعنی بازم اون عوضیا اومدن … ؟؟ این فکر باعث شد بازم جیغ بزنم

رومو برگردوندم و قیافه ی پسری که با موهای بلوند استخونی سعی داشت بهم نزدیک تر شه رو دیدم … وقتی نزدیک شد یه لحظه از تعجب دهنم وا موند سهون؟؟ اون خیلی شبیه اوه سهون که عضو یه گروه خواننده ی شناخته شده س ، هست.

بهشم نمیخورد قصد اذیت کردنم رو داشته باشه .. اما من .. من هنوز دارم میلرزم … ناخودآگاه خودمو یکم عقب کشیدم و ازش فاصله گرفتم.

اما اون بازم جلو تر اومد و دستمو گرفت..

ــ تو … ببین نمیدونم کی هستی من فقط میخوام کمکت کنم .

دهنمو باز کردم تا یه چیزی بگم اما خشکی لبام باعث شد لبم ترک بخوره و الانم میسوخت ..بد جوری ..

دوست داشتم بازم جیغ بکشم اما توانش رو نداشتم..

صدای نفس هام که با گریه همراه بود رو میشد شنید فقط تونستم بگم : ولم کن … هیچ پسری قصد کمک به دختر نداره..

سویی شرت مشکی ای که تنش بود رو در آورد و انداخت رو شونه هام و بدون اینکه بپرسه یا توضیحی بده از جام بلندم کرد : من سهونم ..هرکسی نیستم .. تو باید از جات بلند شی و با من بیای .

چی باعث میشد حس کنم درست میگه ؟ شاید چشمای برقاش که خالصیت رو نشونم میداد.

به هر حال سعی کردم به حرفش گوش بدم و از جام بلند شم اما از شدت دردی که بین پاهام حس میکردم و ضربه ای که روی بازوم خورده بود نتونستم خودم رو کنترل کنم و سریع یه دستم رو به دیوار و یه دستمو روی بازوی اون گرفتم.

دستاشو بلافاصله دوره شونم گرفت و منو سمت خودش کشوند تا به اون تکیه بدم.

” خونه ی من همین جاست توی همین کوچه” …

با انگشت اشارش کوچه بغلی رو نشون داد و من دقیقا میتونستم بفهمم کدوم خونه رو میگه.

وقتی راه میرفتم حس میکردم رگ های پاهام کشیده میشن و هنوزم نمیدونم چرا و چجوری میتونم اصلا راه برم حتی اگه با کمک باشه .

چیزی طول نکشید که ما وارد اون خونه ی بزرگ شدیم..

” حموم این طرفه .. میخوای اول دوش بگیری ؟ “

این چیزی بود که واقعا بهش نیاز داشتم … من این وضعم حتی خودمم نمیتونستم خودم رو تحمل کنم

” آره .. ولی .. من ..خب..”

اون من رو به سمت حموم بزرگ خونش هدایت کرد و بعد وان رو پر آب کرد ..

” نگران نباش … “

چیزی نگفت و منو سمت وان برد … اول سویی شرتش رو دادم دستش و بعد لباسای پاره شده که تنم بود رو سعی کردم در بیارم اما درد بازوم اونقدر شدید بود که نمیتونستم زیاد تکونش بدم ..

سهون یه نگاهی بهم انداخت و بعدآروم پرسید

” اشکالی نداره اگه من” ..

قبل اینکه جملش تموم شه سرمو به نشونه ی نه تکون دادم و سرمو انداختم پاییین.

چیزی که تنم بود رو با کمکش در آوردم و توی وان نشستم ..

کنار وان روی یه صندلی نشست .

حس خوبی بود .. آب گرم .. دوست داشتم پاهامو توی آب تکون بدم .. همیشه وقتی توی وان حموم بودم همینکارو میکردم .. اما نمیشد ..

اون شامپویی رو برداشت و انگار قصد داشت توی شستن موهامم بهم کمک کنه..

چیزی نگفتم الان واقعا خجالت میکشم و مطمئنم صورتم رنگ عوض میکنه .. اما خودم نمیتونستم کاری انجام بدم..

پس مجبور بودم ساکت بمونم و کمکی که بهم میشه از سمتش رو قبول کنم.

موقع شستن سرم اون دستش به پوست گردنم خورد.. نمیدونم چرا و اون حس چی بود.. سرمو سمتش برگردوندم تا نگاهش کنم …

” هی چرا یهویی برگشتی این سمت ؟ نزدیک بود این کف ها بره تو چشمت ها .. اما خوب شستنشون تموم شد “

دوباره لب هامو تکون دادم و سعی کردم یه چیزی بگم :

” فکر کنم بتونم خودم از پس بقیش بر بیام “

بهتر بود اون بره چون اگه یه بار دیگه دستش به بدنم بخوره نمیدونم چی میشه همین الان هم تنم مورمور شده …

“آها .. خب من میرم تا واست حوله بیارم “

اون از جاش بلند شد و بعد هم از در حموم خارج شد ..

سعی کردم زودتر کارم رو تموم کنم با اینکه دلم میخواست توی اون آب گرم بیشتر بمونم.

وقتی سهون برگشت با حوله اونو تنم کردم و از حموم رفتیم بیرون.

روی یه مبل که کنار پنجره بود نشستم و سهون هم اومد کنارم نشست .

” میخوام بدونم .. میخوام یکم دربارت بدونم ..البته اگه دوست داری و میتونی بگی “

من در واقع اصلا دوست نداشتم چیزی بگم چون با گفتن هر کلمه همه ی اونا توی ذهنم تجسم میشدن و باعث میشدن بخوام اونقدر گریه کنم تا نفسی برام نمونه اما میدونستم اون باید بدونه به کی داره کمک میکنه و من کی ام..

باید از اول شروع میکردم اما خالاصه چون میدونم اما با شرح زیاد باشه وسطاش میبرم و دیگه نمیتونم ادامه بدم…

” من .. من خوب یه مهاجرم یکی که تازه اومده تو این کشور .. برای درس خوندن اینجا

اومدم .. اینم باید بگم که تنها هم اومدم و چون جایی که قراره درس بخونم از خونه ای که خانوادم از قبل اینجا برام گرفته بودن فاصله ی زیادی داره عصر دیروز دنبال یه خونه میگشتم .. که یه نفر بهم گفت منو میبره تا یه خونه رو نشونم بده اما وقتی وارد خونه شدم دیدم چند تا از کسایی که اونجا بودن و انگاری دوستای همون فرد بودن داشتن میومدن سمتم رومو برگردوندم سمت اون تا ازش کمک بخوام اما وقتی دیدم اونم داره سعی میکنه لباسشو در بیاره.. “

درست حدس میزدم من نمیتونم ، نمیتونم ادامه بدم و بقیشم زیاد یادم نیست.

دوباره گریه .. دوباره شروع شده …لبم محکم از داخل دهنم گاز گرفتم تا صدای گریم بلند تر نشه ..

تا خودمو کنترل کنم … من واقعا یه بدبختم .. یکی که باید میمرد. . میمرد تا انقدر شرمنده نشه میمرد تا اون صحنه های افتضاح هر لحظه الان جلوی چشمش نیاد ..

سرمو آروم گذاشت روی شونش و دستشو میکشید روی موهایی که هنوز قطره های آب ازش میچکیدن .

اون کیه ؟ چرا وقتی میخوام بعد اون اتفاق لعنتی راحت بگم همه ی پسرا یه عوضی و آشغالن اما اون داره با مهربونی واسم اینکارا رو میکنه ؟

” من قصد نداشتم ناراحتت کنم .. ببخش منو و دیگه هم گریه نکن .. اونا تقاصش رو پس میدن “

آرامش خاصی تو صداش بود .. یه چیزی که باعث میشد منم آروم شم .. اون واسم عجیب بود .

صدای هم همه ایی که از پایین میومد باعث شد به سهون فکر نکنم و بخوام برگردم و از پنجره ببینم که چیشده ..

یکم خودم رو از روی مبل بلند کردم تا از پنجره بتونم پایین رو ببینم.

سرمو برگردوندم و چشمم افتاد به یه .. اوه نه .. یه جنازه؟ که دورش جمع شدن؟

اون وسط خیابون افتاده بود و دور و برش خونی بود .

حالم داشت بد میشد … دوباره نه …نه..

سرم رو با دست هاشو سریع چرخوند و نذاشت دیگه به پایین نگاه کنم .

دستاشو دور صورتم گرفت و انگار میخواست فکرم رو سمت خودش ببره و ذهنم رو کنترل کنه .

مثل یه هیپنوتیزم .. وقتی صداش رو پایین میاورد و آروم میگفت

” تو چیزی نمیبینی .. چیزی نمیشنوی .. من و تو تنهایم و فعلا فقط باید منو ببینی “

دیگه عقلم کار نمیکرد .. واقعا الان من فقط دارم اون پسررو میبینم وقتی پلک میزنه و مردمک چشماش میچرخه رو اجزای صورتم ..

وقتی حالت لب هاش مثل لبخند میشه .. یه لبخند شیرین که هیچوقت تکراری نمیشه و اونقدر جذاب هست که بخوام واقعا بیخیال همه چیز شم و به اون خیره شم ..

اون یه لحظه چشماش از پشت شونه هام به یه چیزی خیره موند و بعد یجوری با استرس زیر لب گفت

” وقت کمه “

برگشتم و مسیر نگاهش رو با چشام دنبال کردم اون داشت به ساعت زل میزد ..

با کنجکاوی پرسیدم :

” وقت برای چی ؟ “

انگشتاشو روی موهام کشید و بازم با نگاه مهربونش جوری نگام کرد که نگران نباشم .. اما من بودم..

از کنارم بلند شد و رفت سمت در ..

” تو .. خب تا وقتی میام سعی کن استراحت کنی “

من اصلا دلم نمیخواست تو اون وضعیت تنها بمونم .

” میشه تنهام نذاری ؟ “

“بهت گفته بودم اونا تقاص پس میدن نه ؟ من باید برم ..”

اون خیلی مصمم بنظر میرسید.

خودمو روی مبل جمع کردم و فقط سرمو تکون دادم .

از در رفت بیرون .. صدای پاهاشو رو هنوز میبشنیدم که دور و دورتر میشه .

دوباره حس تنهایی … بدبختی .. همه ی حسای بد دارن میان سمتم ..

دستمو بلند کردم تا از روی دسته ی مبل تا بیارم سمت دهنم .. ما صدای پایین افتادن یه چیزی باعث شد بیخیال گریه شم .

یه قاب عکس افتاده بود پایین .. برداشتمش تا بذارم سر جاش ..

عکس اون بود .. نوجوونی های سهون. قبل اینکه بخوام بذارمش سر جاش نزدیک تر به خودم آوردمش .

عکسشم قشنگه .. من واقعا ازش ممنونم .. از اینکه تنها کسی بود که توی اون شرایط بهم کمک کرد.من پتانسیل اینو دارم هزار بار دیگه ازش تشکر کنم …وایسا ببینم من حتی یه بارم این کارو نکردم..

تلویزیون روشن بود و من تازه حواسم بهش جلب شده … شاید واسه اینه که میخوام همه جا ساکت باشه و من به فکر کردنم درباره سهون ادامه بدم .

از جام بلند شدم .. دیگه احساس هیچ دردی نمیکردم .. حس میکردم کاملا سالمم..

دنبال کنترل گشتم .. تا خاموشش کنم یا اقلا صداشو کم کنم ..

اما پیداش نمیکنم .. من اصلا چرا میخوام به اون پسر فکر کنم ؟ چرا انقدر کلافه ام ؟

این فقط واسه اینه که بهم کمک کرده و مدیونشم ؟ آره آره حتما من میتونم اینجوری انکارش کنم که مهرش به دلم افتاده .

آخه کی وقتی واسه اولین بار کسیو میبینه .. اه نه ادامه نده ..دختر

بهتره به گشتن واسه پیدا کردن اون کنترل لعنتی ادامه بدم.

بالاخره کنترل رو زیر همون مبلی که روش نشسته بودم دیدم.

خم شدم تا اونو بردارم.

صدای تلویزیون بد جوری رو مخم بود و الانم انگار زمان اخبارشون بود ..

صدای خبرنگاری که انگار توی خیابون زیر بارون داره یه سری چیزا رو میگه.

کنترل رو جلوی اون گرفتم تا خاموشش کنم ..واسا ببینم سهون ؟ این عکس سهونه که گوشه ی صفحه اس ؟

-” اوه سهــون.. خواننده ی معروف عضو گروه اکسو امروز در اثر تصادف و شدت ضربه ای که به مغزش خورده به کما رفته .. الان اینجا .. لندن .. تو این هوای بارونی خیلی از جوونا رو که با یه برگه و پوستر که روش نوشته “سهون برگرد ” یا شمع هایی که دستشونه توی خیابونا باعث ترافیک شدیدی شدن ..

ما هممون امیدواریم اوه سهون یه بار دیگه چشم هاشو باز کنه و پسرای گروهش رو ببینه که چطور مضطرب توی راه رو های بیمارستان بی هوا راه میرن و اشکای هزاران اکسوال که توی این لحظه ریخته میشه رو تموم کنه

سهون اگه میشنویمون فقط یه بار دیگه اینکارو انجام بده و ببین چقدر واسه دنیا مهمی

زندگی تو فقط با اعضای دیگه ی گروه مثل کای که نه تنها چشماش از گریه پر خون شده صورتشم قرمزه یا سوهو که سرش رو لای دستاش گرفته یا لوهان که به در اتاقت تکیه داده آروم به در مشت میزنه یا حتی بکهیون که اشکاش میچکن اما سعی میکنه آروم بنظر بیاد تا یه خبر خوشحال کننده بشنوه نیست

دستم شل شده انگشتام بی حسن .. فهمیدم کنترل از دستام افتاده پایین اما من .. من دیگه صدای اون اخبارگو هم نمیشنوم .

من بزور نفس میکشم .. این یعنی چی ؟ حتی یه ساعتم نشده که سهون رفته بیرون.

این تقصیر منه .. من یه دختر نحسم .. من باعث شدم انجوری بشه ..من….

صدای جیغم گوش خودمم داشت کر میکرد .. اونقدر بلند جیغ میکشیدم که انتظار از حال رفتن توی هر لحظه رو داشتم.

دستامو سریع نزدیک شقیقه هام بردم .. سردرد عجیبی گرفته بودم و بازم وقتی سعی میکردم خودمو آروم نگه دارم در عین حال با جیغ زدن میخواستم از شوکی که بهم وارد شده بیام بیرون..

من اینو باور نمیکنم .. من چرا اشکام نمیریزه .. لعنتی … اون اخبارگو داشت درباره ی چی حرف میزد ؟

چشماشو باز کنه ؟ همون چشمای مشکی براق که جلوی صورت من پلک میزدن ؟ منظورش نمیتونه همونا باشه مگه نه ؟

حتما اونا اشتباه میکنن..

اون چشما نمیتونن بسته شده باشن این غیر ممکنه ..

یه چیزی خورد به دستم محکم پسش زدم و وقتی برگشتم ببینم اون چی بوده دستای سهون رو دیدم که سمتم دراز شده بودن …

چند بار چشامو باز و بسته کردم .. یعنی چی ؟ اون ؟ اون الان اینجاست ؟ باورش کنم ؟

نمیتونم ..نمیتونم حتی یه لحظه هم تلف کنم … سریع بغلش کردم…

گلوم بشدت بخاطر اون جیغا میسوخت دستش پشتم گذاشت و منو به خودش نزدیک تر کرد

” من که گفتم استراحت کن .. اونوقت تو …”

این پررویه یا هرچیزی که بشه اسمش رو گذاشت اما من نذاشتم چیزی بگه … وقتی اون خبرو شنیدم اونقدر نگرانش شدم که الان بخوام اینکارو انجام بدم ..

اونقدر قلبم تند زده بوه که الان با اینکه دیدمش آورم نشه..

نذاشتم اداکه بدم .. نمیخوام چیزی بشنوم…

سرم رو به سینه هاش چسبوندم و اشک هایی که حالا بخاطر برگشتنش بود و شایدم بخاطر اینکه فکر میکردم رفته رو گذاشتم روی پیرهنش بشینن ..

الان تو هیچی جز این مطمئن نیستم ..

چجوری انقدر مهم شده رو نمیدونم اما تصور اینکه اگه نبود چی میشد ؟

سرمو یکم عقب بردم و با خجالت به چشماش نگاه کردم .. بازم لبخند زد ..

اون چطور میتونه همیشه انقدر آروم و آرامش بخش بنظر بیاد ؟

یه چیزی توی قلبم تکون میخورد .. یه چیزی رو حس میکردم تو وجودم وقتی لبخند میزد .

دستمو لای موهای سیاهش بردم و تکونش دادم .. اون لبخندش به خنده تبدیل شد ..

دستش رو آروم چند بار روی شونه هام زد و گفت :

” ما دیگه کارای نیمه تمومی نداریم …”

حرفی بود که آروم وقتی با نوازش دستش روی موهام سعی میکرد آرامشی رو برای گفتن یه حرف ایجاد کنه گفته بود .

منظورش رو درست نفهمیدم و فقط پرسیدم

” یعنی چی ؟ کار نیمه تموم چیه ؟ “

” شاید دلت بخواد بدونی اون چیزی که توی اخبار شنیدی درست بود اما واسه ۲٫٫۳ ساعت پیش بود

یعنی قبل از اینکه حتی منو ببینی “

سعی کردم فاصله بگیرم ازش تا درست ببینمش .. من دارم از حرفاش میترسم .. اما اون منو محکم تر به خودش میچسبونه ..

” تو دیگه احساس درد نمیکنی درسته ؟ همه ی درد ها از بین رفتن .. فقط اولش بود

تو داشتی برام از صحنه هایی حرف میزدی که باعث شدن گریه کنی … صحنه هایی که برات شب قبل اتفاق افتاد اما اونا رو واقعا یادت نمیاد و فقط این ذهنیت رو داری که همچین اتفاقی افتاده … الان فقط یه

عشق رو تو قلبت احساس میکنی، باید بگم حسی که داری یعنی پیدا کردی یه طرفه نیست و چیزی هم که از اون اخبارگو شنیدی فقط برای من نیست ..”

” بهم حق میدی اگه درست نفهمم مگه نه ؟ یعنی چی اون خبر راست بوده ؟ پس تو چرا اینجایی ؟”

با ُبُهت اینو گفتم ..

” جنازه ای که پایین پنجره دیدی یادته ؟ همونی که نذاشتم به دیدنش ادامه بدی .. اون ماله من بود .. توام جسمت کنار اون سوپر مارکتیه .. منظور از اون کار نیمه تموم هم خب … باید بگم من یه تصادف داشتم که عمدی نبود .. اما این درباره ی تو فرق میکنه اون بلایی که سرت آوردن قابل بخشش نبود منم رفتم تا دلیل اون تصادف رو اشتباه اطلاع بدم .. الانم کسایی که اون بلا رو سرت آوردن به جای قاتلای من دارن دستگیر میشن “

” این یه شوخیه نه ؟ یه شوخیه بزرگ .. تو میخوای بگی من و تو … ما ..روحیم ؟ “

دستم رو توی دستاش گرفت .. انگار میخواست منو از یه چیزی مطمئن کنه..

” نظرت درباره ی دو تا روح که میتونن همو در آغوش بکشن چیه ؟ .. اونقدرا هم بد نیست اگه دقت کنی چیزی که الان هستی عالی تر از اونیه که بودی .. نه درد نه غم و نه غصه ماها فقط میتونیم حس های خوب مثل دوست داشتن ..عشق و محبت رو توی خودمون پیدا کنیم .. وقتمونم داره کم کم تموم میشه چون این

دنیای کثیف نمیتونه پاکی خالص رو تحمل کنه باید همین الان دستاتو بدی بهم… ما قراره جایی بریم که دیگه هیچ مرزی برای این حسای خوب نیست .. تو پاک بودی و لیاقت این پاکی هم داشتی .. “

من نمیترسیدم .. دیگه نه نمیترسم … من فقط دستاش رو گرفتم و کم کم حس پرواز..

یه پرواز بی پایان بهم دست داد … من داشتم با یه فرشته که خیلی از زمینی ها میخوان بازم پسش بگیرن و سعی میکنن نگهش دارن پرواز میکنم ..

پرواز به سوی بهشت…

❤❤♥❤♥❤♥❤♥❤♥❤♥❤❤

مرسی بابت وقتی که صرف این داستان شده

این داستان با اینکه همینجا تموم شده…

یه قسمت ۲ ای هم داره که یجورایی مرتبطه با این..

میتونید اون رو هم وقتی پست شد بخونید :{

 



6
دیدگاه بگذارید

avatar
3 گفتگوها
3 پاسخ ها
0 دنبال کنندگان
 
پرطرفدار ترین دیدگاه
دیدگاه با بیشترین پاسخ
4 تعداد نویسندگان دیدگاه
Byulinajack***sarahaida آخرین ارسال کنندگان دیدگاه
  اشتراک  
جدیدترین نظرات قدیمی ترین نظرات
آگاهی از :
jack***
مهمان

/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

sarah
مهمان
sarah

عالی بود.
منتظر بقیش میمونم.

aida
مهمان

Great☺