407 👁 بازدید

ٍEBT fanfiction. part1

سلام…پارت اول فیکشن ببرسفید رو براتون اووردم امیدوارم که خوشتون بیاد ونظر بدین 🙂
همین دیگه برین حالشو ببرین

P.1

تند تند میدوید وصدای برخورد کتونی هاش به چاله های اب سکوت کوچه ارو میشکست،هوای هنوز گرگ ومیش بود،نامجون خودش رو لعنتی کرد بخاطر اینکه یه دورگه است وباید به یه مدرسه توی مرکز شهر بره.

برای به موقع رسیدن حداقل باید دوساعت زودتر بیدار میشد وگاهی پیش می اومد که خواب بمونه.

وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید نفس نفس میزد وتقریبا خیس بود،اتوبوس هنوز درهاش رو باز گذاشته بود ونامجون بدون تعلل داخلش پرید وبا خوشحالی متوجه شد که اخرین صندلی از اخرین ردیف خالیه…مکان مورد علاقه اش!

به سرعت رفت ونشست،سرش رو به پنجره تکیه داد وبه هوای بارونی خیره شد،نامجون هوای بارونی رو دوست داشت،اگر دیر نکرده بود میتونست زیرش قدم بزنه…ولی حیف که نشد!

گوش های بلندش بخاطر سر وصداهای داخل اتوبوس تکون میخوردن علاوه بر اینکه گوشهای انسانیش میتونستن مثل بقیه بشنون گوش های بزرگ مثلثی شکلش میتونستن چیزهایی رو بشنون که هیچ انسانی نمیتونست،ولی کوچکتر بود بخاطر همین تواناییش کلی به خواهرش پز میداد وحرصش رو درمیاوورد.

نامجون جدای این حقیقت که یه دورگه ی نادره یه پسر عادی بود،برخلاف تصور عموم از زندگی یه دورگه ی نادر اون توی بچگی دزدیده وفروخته نشده بود،پدر انسانش باهاش بدرفتاری نمیکرد همیشه امکانات زندگی خوبی داشت،والدین وحتی خواهر اعصاب خوردکنش دوستش داشتن.

نامجون عادی بود…واین شاید بیشتر عجیبش میکرد!

به خوبی به یاد میاوورد که وقتی برای اولین بار به دبیرستان رفته بود تا هفته ها معلم ها وکادر مدرسه اون رو زیر نظر داشتن ومشاور هفته ای دوبار اون رو به دفتر صدا میزد وازش میخواست نترسه واگر هر مشکلی داشت بگه.

نامجون واقعا گیج شده بود،اون مشکلی نداشت وهمه چیز توی زندگیش شیرین ومعمولی بود،مثل خیلی از بچه های دیگه.

اما نامجون نمیدونست…نمیدونست زندگی همه ی همنوعانش انقدر شیرین نیست،نمیدونست هرلحظه از زندگی معمولی اون ساعتها جهنم برای تعداد زیادی موجود بیگناهه.

اما فعلا اینها مهم نبود،نامجون به منظره ی شگفت انگیز شهر بارونی نگاه کرد وبا خودش فکر کرد مردم زمانی که طبیعت تقریبا از بین رفته بود چقدر باخت کردن!

قرن ها پیش ازدیاد جمعیت جنگ فقر وخیلی چیزهای زشت دیگه رگهای زمین رو تقریبا خشکوند تا اینکه بالا یه عده از دانشمند ها موفق شدن یه شروع جدید رو بوجود بیارن،دنیایی پاک بعد از جنگ جهانی سوم!

حالا جمعیت خیلی کمتر از قبل شده بود وطبیعت به سرعت خودش رو بازسازی میکرد،گونه های منقرض شده احیا میشدن وجنگلهای نابود شده دوباره سر بلند میکردن ونامجون عاشق همه ی اینا بود.

بالاخره اتوبوس به اخرین ایستگاهش رسید ونامجون میدونست باید پیاده بشه.

درهای اهنی وبزرگ مدرسه باز بودن ویونیفرم پوش هایی تند تند داخل میشدن،نامجون لبخند چالداری زد وپیاده شد.

لازم نبود عجله کنه…وقت داشت.

بعد از احترام گذاشتن به ناظم وارد محوطه شد که بخاطر قطره های تند بارون خلوت بود:هی پیشی!”دستی دور گردنش حلقه شد ونامجون بینیش رو چین داد: هوسوکا…من یه سیاهگوشم…نه گربه”

-هرچی تو بگی پیشی…بارون اذیتت نمیکنه؟”

نامجون اه کشید،میدونست هوسوک فقط دوستداره سربه سرش بذاره،هوسوک یه دورگه ی اسب بود،ماهیچه های ظریف ولی قوی،موهای لخت دم لخت،صورت کشیده وجنب وجوش زیاد.

معمولا دورگه های اسب خیلی خوب از اب درنمی اومدن وشبیه عجیب الخلقه های بودن،چون اصولا اسب ژن غالبی داشت ودورگه ها بیشتر شبیه یه چهار پای ترسناک میشدن تا یه نیمه انسان-نیمه اسب!

ولی هوسوک کاملا متعادل بود،اون دست وپای انسانی داشت بین حرفها شیهه نمیکشید ووقتی هم که عصبی میشد رم نمیکرد!

شاید این بخاطر این بود که توی خانواده ی اونها تعداد انسان هابیشتر بود واین ژ« رو متعادل کرده بود،شایدم بخاطر نژاد خاص پالومینو(یک نوع نژاد اسب که رنگ کرم یا طلایی دارن-ن)بود…اما به هرحال همه معتقد بودن هوسوک خوش قیافه است حتی با وجود نیمه ی اسبیش،اون موهای قهوه ای روشن ولخت ودمی به همین رنگ داشت،چشمهای ابیش قرنیه های درشتی داشتن ومژه های زالی داشت،روی گونه ها وبینیش هم کک ومک های روشنی بود که به سختی دیده میشدو هرچند عجیب بود اما به خوبی با دورگه های وحشی مثل نامجون ارتباط برقرار میکرد.

نامجون وهوسوک وارد کلاس شدن،همهمه ی ضعیفی برقرار بود،کلاس مثل همه ی روزای بارونی دیگه کسل به نظر میرسید،اون دونفر به سمت میز های انتهایی رفتن،نه اینکه شاگرد تنبل یا بچه های شرور مدرسه باشن فقط مساله این بود که قد بلندی داشتن واگر جلو تر میشستن مانع دید بقیه میشدن.

هوسوک اهی کشید وکنار دوست خواب الوش نشست،مین یونگی یه انسان بود،تصحیح میکنم،یه انسان خسته ی ترسناک بود!

خسته بود چون هیچوقت بیشتر از حد لازم انرژی مصرف نمیکرد ساعت های ورزش اگر نمیتونست بسکتبال بازی کنه ورزش دیگه ای انجام نمیداد ساعات اول درسی روی میز چرت میزد واز صبح زود بیدار شدن متنفر بود.

اما به هرحال هوسوک ونامجون دوستش داشتن،یونگی دوسال از اونها بزرگتر بود اما با این وجود توی یه کلاس درس میخوند،یونگی چهارسال قبل با سرطان دست وپنجه نرم کرده بود وبه همین خاطر دوسال نتونسته بود به مدرسه بیاد،هوسوک ونامجون هردو باور داشتن که اون یه مبارزه،هرچند بخاطر سن کم وجوون بود ومراقبت های درست یونگی کاملا سلامتیش رو بدست اوورده بود وتقریبا به خوبی هر نوجوون دیگه ای میتونست زندگی و فعالیت کنه اما رنگ پریدگی ولاغری بیش از حدش رو از همون دوسال به یادگار داشت.

معلم ها هم بخاطر همین وقتی چرت میزد یا اعلام میکرد که نمیخواد فعالیتی رو انجام بده مجبورش نمیکردن و بجاش کار دیگه ای میدادن که انجام بده ونمره بگیره.

نامجون نگاهی به یونگی خواب الود کرد:صبح بخیر هیونگ”

-هی نامجونی…چه خبرا؟”یونگی با لبخند پرسید،هرچند که اون هیونگی بود که بیدار کردنش خیلی خطرناک بود وهیچوقت به جوک ها نمیخندید وهمیشه دونسنگ هاش رو ضایع میکرد اما پسر خوب ومهربونی بود،همیشه قلدر هارو دست به سر میکرد وحساب دانش اموز های انسانی که دورگه هارو مسخره میکردن رو میرسید،چون دوسال بزرگتر بود وسابقه ی بیماری جدی داشت سال بالایی ها جرئت نمیکردن باهاش دربیوفتن چون میدونستن توی دردسر بزرگی میوفتن.

نامجون یونگی رو دوست داشت واون پسر لاغر براش هیونگ خیلی خوبی بود:یونگی هیونگ!”با صدای زیر وکمی نوک زبونی نامجون نگاهش رو از روی هیونگش برداشت تا به پسر قد کوتاه وبه شدت بانمکی با موهای قهوه ای رنگ بده،یونگی لبخند ادامسیش رو به نمایش گذاشت:صبح بخیر جیمینی…زیر بارون موندی؟”

جیمین که کاملا ژاکتش خیس شده بود لبخند خجالتی ای زد:اتوبوس دیر کرد”

هوسوک با دلخوری غرغر کرد:صبح توام بخیر جیمین،هوسوک هیونگتم خوبه!لازم نیست انقدر بپرسی!”

جیمین چشمهاش رو درشت کرد ودستهاش رو توی هوا تکون داد:نه نه هیونگ…متاسفم!نباید فراموش میکردم که سلام کنم!”

جیمین سرش رو پایین انداخت ولبهاش اویزون شدن،گوشهای انسانیش سرخ شده بودن وگوش های قهوه ای کوچیک لابلای موهای خیس هم به طرفین خوابیده بود،یونگ در حالی که می ایستاد گفت:اذیتش نکن هوسوکا…بیاد اینجا جیمینی،با اون ژاکت سرما میخوری”

وژاکت خشک خودش رو به سمت پسرک گرفت،جیمین درحالی که زیر چشمی دو تا هیونگ دیگه اش رو میپایید ژاکت رو گرفت وبا ژاکت خیسش عوض کرد:هوسوکی هیونگ…منو نمیبخشی؟”

هوسوک نیشخند زد:سه تا ایگو!”نامجون بینیش رو جمع کرد…هوسوک معمولا از کسی دلخور نمیشد وبه کسی اعتراض نمیکرد اما همیشه مقابل جیمین وانمود میکرد که ناراحت شده وبا وادار کردن پسر سال پایینی به ایگو رفتن اون رو میبخشید،نامجون درک میکرد.

جیمین یه دورگه ی کائوکا(یکی از مموش ترین وخوردنی ترین وخوشحال ترین حیووناییه که میشه پیدا کرد اصن دیدمش یاد موچی افتادم-ن)بود،کمیاب وخیلی خیلی بانمک،به علاوه نیمه ی انسانیش هم خیلی بانم بود،پوسی سفید ولبخند های مداومش وجثه ی ریزه میزه اش وحتی اون نوک زبونی حرف زدنش که باید خیلی دقت میکردی تا متوجهش بشی همه وهمه باعث میشدن جیمین یکی از کیوت ترین ومهربون ترین دانش اموز های مدرسه باشه وهمه دوستش داشته باشن وبخوان که دورو برش باشن.

حتی یونگی با وجود اینکه روی خوابش حساس بود اگر جیمین بیدارش میکرد هیچوقت سرش داد نمیزد وبهش اخم نمیکرد…هیچکس نمیتونست به جیمین اخم کنه یا سرش جدی جدی داد بزنه،چون اون پارک جیمین دورگه ی کائوکای کیوت بود!

برخلاف دورگه های گیاهخواراون از دورگه های گوشتخوار مثل نامجون نمیترسید وخیلی خوب باهاشون ارتباط برقرار میکرد،موهای ی لختش ترکیبی از انواع رنگهای قهوه ای تیره وروشن وکمی حنایی بود،گوشهای کوچیکش معمولا بین اونها مخفی بود وهمه از روی دم کلفت وکوتاهش دورگه بودش رو متوجه میشدن.

با اومدن معلم جیمین رفت به کلاس خودش.

ساعت اول به کندی تموم شد وبالا خره اونا میتونست به کلاس بعدی برن،نامجون دستی دور گردن یونگی انداخت:خوب خوابیدی؟”یونگی خمیازه کشید وسوال نامجون رو نادیده گرفت:جیمین کجاست”

-هوسوک سونبه نیم!”با صدای یکی از سال پایینی ها هر نفر برگشتن وهوسوک کمی جلو اومد،دختری که اون رو صدا زده بود جلو اومد،به وضوح انسان بود،موهای سیاه وبلندش رو بالا بسته بود وروپوشش علی رغم قدیمی بودن تمیز واتوکشیده به نظر میرسید،قد کوتاه وچشمهای درشت وسیاهی داشت،به هرسه پسر سال بالایی تعظیم کرد:هوسوک سونبه نیم؟”

هوسوک لبخند زد وجلو اومد:چه کمکی ازم برمیاد..”تگ اسم دختر رو خوند:سون می؟”

سون می پلک زد:من نماینده ی سال هفتمی ها هستم،میشه چند لحظه با من بیایین؟”

هوسوک نگاهی به دوستهاش کرد:من بعدا میبینمتون بچه ها”

ودنبال دختر رفت.

نامجون احساس خوبی نداشت،یونگی دوباره پرسید:جیمین کجاست؟”

نامجون اه کشید:بیا بریم کلاسش پیداش کنیم”

و دوپسر به سمت کلاس سال هفتمی ها رفتن.

با نزدیک شدن دیدن که دانش اموز های زیادی دم در جمع شدن وبه وضوح صدای تیز وبلند هوسوک رو میشنیدن که داره از یه نفر باز خواست میکنه.

اونها راه رو باز کردن ووارد کلاس شدن،جیمین گوشه ی کلاس نشسته بود وچشمهای قرمزش رو به هیونگش دوخته بود،هوسوک هم عصبانی به نظر میرسید وسه نفر رو ردیف کرده بود واونها رو سرزنش میکرد.

این چیز عجیبی نبود،هوسوک یکی از نماینده های ارشد مدرسه بود،بخاطر محبوبیت ورفتار خوبش سال قبل توی شورا رای اوورده بود ومدیر اون رو وارد پروژه ی ازمایشی ای کرده بود که توش خود دانش اموز ها مسئول نظم وانضباط مدرسه بودن.

-این واقعا خیلی زشته که با یه نفر اینطوری برخورد کنین،حتی اگر اون شبیه شما نباشه یا عجیب به نظر بیاد،چرا به خودتون اجازه دادین همچین کاری بکنید؟”

-سونبه…اون یه موشه،موشا موجودات موذی کثیفی ان…ما نمیخوایم اون با ما توی یه کلاس باشه…اون باید بره”

هوسوک روی میز کوبید:تا یک ماه اینده بعد از ساعت اخر میمونین و توی کلاس اقای شین حاضر میشین،سعی نکنین کلاس رو بپیچونین چون کاری میکنم که خیلی خیلی ازش پشیمون بشین،حالا هم برین وجارو وکیسه بیارین واین خرابکاریتون رو جمع کنین!”

با رفتن اون سه نفر هوسوک به سمت جیمین رفت وکمک کرد بلند بشه،لباس های پسر کوچکتر کثیف شده بود،روی صورتش لکه ی گوجه فرنگی وتخم مرغ دیده میشد،دوروبرش پراز زباله بود،یونگی با اخم غلیظی به پسر کوچکتر نزدیک شد:دوباره بهت اشغال پرت کردن؟”

جیمین جویده جویده گفت:میخوام…برم…خونه…”

یونگی کتی که نامجون بهش داده بود رو روی شونه ی جیمین انداخت:بیا بریم لباسهات رو عوض کنیم…”

جیمین سر تکون داد وهمراه شوگا رفتن،هوسوک ونامجون میدونستن که جیمین با یونگی خیلی احساس راحتی میکنه واحمتمالا یونگی تنها کسیه که اون الان از حضورش احساس خوبی میکنه پس فقط اونا رو تنها گذاشتن وهوسوک هم رفت دفتر تا گزارش سه دانش اموز خاطی رو بده.

نامجون تنها به کلاس بعدیش رفت وبه معلم توضیح داد که چرا دوستهاش توی کلاس حاضر نیستن ونشست.

زندگی برای دورگه ها گاهی اصلا اسون نبود،قانون از اونها حمایت میکرد وخیلی ها اونها رو پذیرفته بودن اما این به این معنی نبود که زندگی برای همه ی اونا اسونه،دورگه هایی مثل جیمین که همیشه اذیت میشدن کم نبود،کافی بود توی اینترنت کمی جستجو کنید تا امار ضرب وشتم ازارواذیت وگاها شکار وخرید وفروش اونها رو ببینید.

نامجون اه کشید،دنیا میتونست خیلی بیرحم باشه،هرچند که فعلا با نامجون خوب تا میکرد…فعلا!



guest
20 Comments
جدیدترین نظرات
قدیمی ترین نظرات
Inline Feedbacks
View all comments
ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

خدای من!
ایده ی داستان به شدت جدید و دوست داشتنیه!
خیلی خیلی خیلی قشنگ و دلنشین بود! ❤️❤️❤️❤️

kiut- ARMY_nosayebe
kiut- ARMY_nosayebe
2 سال قبل

عالیه جالبه واقعا حرف نداره هیونگ واقعا دوست دارم تا آخرش بخونم دستتون درد نکنه

kiut- ARMY
kiut- ARMY
2 سال قبل

خیلی جالب بود خوشم اومد ودوست دارم دنبالش کنم ممنونم هیونگ های خوب که این فن فیکشن رو گذاشتین از تون ممنوننم

shirin
shirin
2 سال قبل

خیلی قشنگ بود
اولاش اینقدر سنگین بودا…!
ولی مرسی خیلی خوبه مطمئنن بقیش رو می خونم

ناشناس
ناشناس
2 سال قبل

وای این خیلی عالی بود ?? میشه ادامشو خیلی زود بزاری؟❤